تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱۰ - ای روی چو آفتابِ تو پشت سیاه
ای روی چو آفتابِ تو پشت سیاه
بی پشتی تو مه ننهد روی به راه
از روی توآفتاب را پشت شکست
وز روی تو پشتِ دست میخاید ماه
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱۱ - ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهی
ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهی
با قد چو سرو و با رخ همچو مهی
مه چهره و سرو قد بسی هست ولیک
تابندهتر است ماه بر سروِ سهی
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱۲ - چون ماه، به قطع، آب روی تو نداشت
چون ماه، به قطع، آب روی تو نداشت
یک ذرّه ز آفتاب روی تو نداشت
خورشید که جملهٔ جهان روشن از اوست
شد زرد از آنکه تابِ روی تو نداشت
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱۳ - گر پرده ز روی دلستان برگیری
گر پرده ز روی دلستان برگیری
هر پرده که هست در جهان برگیری
چون زندگی از عشق تو داریم همه
وقت است که این بدعت جان برگیری
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱۴ - ای گم شده درحسنِ تو هر دیدهوری
ای گم شده درحسنِ تو هر دیدهوری
گوئی که ز حسنِ خود نداری خبری
خلقی به نظارهٔ تو میبینم مست
تو از چه نظاره میکنی در دگری
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱۵ - تا دیده بر آن عارضِ گلگون افتاد
تا دیده بر آن عارضِ گلگون افتاد
چشمم ز سرشک چشمهٔ خون افتاد
هر راز که در پردهٔ دل پنهان بود
باخونِ جگر ز دیده بیرون افتاد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱۶ - گر در همه عمر آرزوئیم بوَد
گر در همه عمر آرزوئیم بوَد
از وصلِ تو قدرِ سرِ موئیم بوَد
بی روی تو بر روی ازان میگریم
تا پیشِ تو بو که آب روئیم بوَد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱۷ - ای تُرک! دلم غاشیه بر دوش تو شد
ای تُرک! دلم غاشیه بر دوش تو شد
جانم ز جهان واله و مدهوش تو شد
بر سیمِ بناگوش تو چون جملهٔ خلق،
در مینگرند، حلقه در گوش تو شد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱۸ - تا حلقهٔ آن زلف مشوّش دیدم
تا حلقهٔ آن زلف مشوّش دیدم
دل را به میانه در کشاکش دیدم
تا روی چوآتش تودیدم از دور
دور از رویت به چشم آتش دیدم
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱۹ - در جنب رخت چو ماه میننماید
در جنب رخت چو ماه میننماید
میگردد و میکاهد و میافزاید
از غیرت روی همچو خورشید تو ماه
دیرست که ماهتاب میپیماید
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۰ - بی عشق تو زیستن دریغم آید
بی عشق تو زیستن دریغم آید
جز از تو گریستن دریغم آید
چون نیست ز نازکی ترا تاب نظر
در تو نگریستن دریغم آید
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۱ - ای حسن تو درحدّ کمال افتاده
ای حسن تو درحدّ کمال افتاده
شرح دهنت کار محال افتاده
خورشید، که در زیر نگین دارد ملک،
از شرم رخ تو در زوال افتاده
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۲ - خورشید که چرخ در نکوئیش آورد
خورشید که چرخ در نکوئیش آورد
گوئی که برای یافه گوئیش آورد
چون پیشِ رخِ تو لافِ نیکوئی زد
زان لافِ دروغْ زرد روئیش آورد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۳ - ای نرگسِ صفرا زده سودائی تو
ای نرگسِ صفرا زده سودائی تو
تر گشته و تازه پیشِ رعنائی تو
در هیچ نگارخانهٔ چین هرگز
صورت نتوان کرد به زیبائی تو
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۴ - لعلت که بلای دل و دین آید هم
لعلت که بلای دل و دین آید هم
گه چون گل و گه چو انگبین آید هم
گر خوبی ماهِ آسمان بسیارست
پیشِ رخِ تو فرا زمین آید هم
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۵ - تا روی چو آفتاب جانان بفروخت
تا روی چو آفتاب جانان بفروخت
ازحسن جهان بر مه تابان بفروخت
از رشک رخت کمال بسیار خرید
تا بفروزد جمله به نقصان بفروخت
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۶ - گل را به چمن گونهٔ رخسار تو نیست
گل را به چمن گونهٔ رخسار تو نیست
مه را به سخن لعل شکربار تو نیست
خورشید جهان فروز را یک ساعت
در هیچ طریق تاب دیدار تو نیست
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۷ - عشق رخ تو که کیمیای خطرست
عشق رخ تو که کیمیای خطرست
از یک جو او دو کون زیر و زبرست
چون سرپیچم از تو چو هر روز مرا
همچون رخ تو، عشق رخت، تازهترست
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۸ - گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسم
گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسم
گاهی ز کمین گاهِ کلاهت ترسم
گفتی: «به نهان بر تو آیم، یک شب»
از روشنی روی چو ماهت ترسم
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۹ - کوثر که لبِ ترا ندیم افتادهست
کوثر که لبِ ترا ندیم افتادهست
سر بر خطِ سبزِ تومقیم افتادهست
آفاق ز روی تست روشن همه روز
خورشید بهانهای عظیم افتادهست