تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۷ - از بس که تو خود به خویشتن مینازی
از بس که تو خود به خویشتن مینازی
یک لحظه به عاشقی نمیپردازی
با پشت خمیده همچو چنگی شدهام
تا بوک چو چنگ یک دمم بنوازی
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۸ - دل بی تو ز اختیار بر خواهد خاست
دل بی تو ز اختیار بر خواهد خاست
جان نیز ز پیشِ کار برخواهد خاست
برخاستهای غبار من میبنشان
بنشین که غبار وار برخواهد خاست
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۹ - ای عشق رخت واقعهٔ مشکل من
ای عشق رخت واقعهٔ مشکل من
بی حاصلی از فراقِ تو حاصل من
از سنگدلی تو دلم میسوزد
ای کاش بسوختی دلت بر دل من
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱۰ - آن کس که ترا عزیزتر ازجان دید
آن کس که ترا عزیزتر ازجان دید
مینتواند ترا کنون آسان دید
تو چشم منی گرت نبینم شاید
زان روی که چشم خویش را نتوان دید
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱۱ - گر از تو مرا کفر و اگر ایمان است
گر از تو مرا کفر و اگر ایمان است
چون از تو به من رسد مرا یکسان است
آن دوستییی کز تو مرا در جان است
گر نیست چنانکه بود صد چندان است
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱۲ - تا چند مرا خوار و خجل خواهی داشت
تا چند مرا خوار و خجل خواهی داشت
دیوانه و زنجیر گسل خواهی داشت
دلدار منی بیا ودل با من دار
گر با منِ دلسوخته دل خواهی داشت
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱۳ - تا چند مرا سوخته خرمن نگری
تا چند مرا سوخته خرمن نگری
وز دوستیت به کام دشمن نگری
تو ناقد عاشقانی و رویم زر
آخر به زکات چشم در من نگری
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱۴ - آن است همه آرزویم عمر دراز
آن است همه آرزویم عمر دراز
تا پیش از اجل ببینم ای شمع طراز
تو تیغ کشیده از پسم میآئی
من جان بر کف پیش تو میآیم باز
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱۵ - جانا! چو ز سر تا قدمت جمله نکوست
جانا! چو ز سر تا قدمت جمله نکوست
سر تا قدم جهان ترا دارم دوست
من بی تو همه مهر تو دارم در مغز
تو با من مهربان چه داری در پوست
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱۶ - ای مونسِ جانِ همه کس! در من خند!
ای مونسِ جانِ همه کس! در من خند!
خوش خوش چوگل از بادِ هوس در من خند!
در خون گشتم هزار شبگیر از تو
چون صبح برآی و یک نفس در من خند!
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱۷ - سهل است اگر کار مرا ساز دهی
سهل است اگر کار مرا ساز دهی
گاهم بنوازی و گه آواز دهی
چون عاشق دل شکسته را دل بردی
چه کم شود ازتو گر دلش باز دهی
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱۸ - بر خاک چو بادم ای دل افزای هنوز
بر خاک چو بادم ای دل افزای هنوز
بر آتش و چشمم آب پالای هنوز
بر خاک نشسته بادپیمای هنوز
آبم شد و آتش تو بر جای هنوز
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۱۹ - گفتم که اگر دلِ تو یک رنگ آید
گفتم که اگر دلِ تو یک رنگ آید
در بر کشیم گرچه ترا ننگ آید
گفتی تو که در قبای من کی گنجی
در برکشمت قبای من تنگ آید!
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۲۰ - بی یاد تو من سرزبان را بزنم
بی یاد تو من سرزبان را بزنم
بر یاد تو جملهٔ جهان را بزنم
تو جان منی ومن از آن میترسم
کز بس که جفا کنی تو جان را بزنم
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۲۱ - گفتم: «ز میان جان شوم خاک درش
گفتم: «ز میان جان شوم خاک درش
تا بوک بود بر من مسکین گذرش»
او خود چو ز ناز چشم مینکُند باز
کی بر منِ دلسوخته افتد نظرش
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۲۲ - یا رب چه دمم بود که دمساز نداد
یا رب چه دمم بود که دمساز نداد
دل برد و دمم داد و دلم باز نداد
گفتم که مرا یک نفس آواز دهد
جانم شد و آن ستمگر آواز نداد
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۲۳ - گفتم: «چو تنم ضعیف و لاغر باشد
گفتم: «چو تنم ضعیف و لاغر باشد
دل در برت از سنگ قویتر باشد»
گفتا: «بی شک چو من به میزان کشمت
زر بیش دهی چو سنگ در بر باشد»
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۲۴ - دوش آمد و دادِ دلِ سرمستم داد
دوش آمد و دادِ دلِ سرمستم داد
یک عشوه نداد و بوسه پیوستم داد
پس دستم داد تا ببوسم دستش
این کار نکو نگر که چون دستم داد
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۲۵ - گر جان خواهد از بن دندان بدهم
گر جان خواهد از بن دندان بدهم
جان خود چه بود هزار چندان بدهم
دل میخواهد تا به برِ من آید
آری شاید، دل چه بود جان بدهم
عطار نیشابوری : باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شماره ۲۶ - از بس که بخورد خون من بیدادی
از بس که بخورد خون من بیدادی
بیمار شدم نکرد از من یادی
آنگاه به دست من چه بودی بادی
گر خون دلم بر جگرش افتادی