تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۱۷ - جانا صد ره بمُردم از حیرانی
جانا صد ره بمُردم از حیرانی
بار دگرم زنده چه میگردانی
چون شرح دهم این همه سرگردانی
گر من بنگویم تو همه میدانی
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۱۸ - چون حسن و جمال جاودان داری تو
چون حسن و جمال جاودان داری تو
شور دل و شیرینی جان داری تو
چون این داری و جای آن داری تو
بس سرگردان که در جهان داری تو
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۱۹ - در راه تو دانش و خرد مینرسد
در راه تو دانش و خرد مینرسد
با عشق تو نام نیک و بد مینرسد
هستی ترا نهایتی نیست از آنک
هر هست که در تو میرسد مینرسد
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۲۰ - گر قلب نبرد بایدت اینک دل
گر قلب نبرد بایدت اینک دل
ور عاشق فرد بایدت اینک دل
گر کعبهٔ شوق بایدت اینک جان
ور قبلهٔ درد بایدت اینک دل
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۲۱ - تا دل به غمت فرو شد و برنامد
تا دل به غمت فرو شد و برنامد
زان روز ز دل نشان دیگر نامد
در پای تو افشاند همی هرچه که داشت
دردا که به جز دریغ با سر نامد
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۲۲ - گاهی چو گهر ز تیغ میتابی تو
گاهی چو گهر ز تیغ میتابی تو
گاه از دل پر دریغ میتابی تو
ای ماه زمین و آسمان جانم سوخت
آخر ز کدام میغ میتابی تو
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۲۳ - گر دل گویم ز غایت مشتاقی
گر دل گویم ز غایت مشتاقی
از دست بشد باده بیار ای ساقی
ور جان گویم در ره تو فانی شد
جان فانی شد کنون تو دانی باقی
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۲۴ - جانا! ز غمت این دل دیوانه بسوخت
جانا! ز غمت این دل دیوانه بسوخت
در دام بر امّید یکی دانه بسوخت
از بس که دل خام طمع سودا پخت
در خامی و سوز همچو پروانه بسوخت
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۲۵ - دل بی تو چو بی سلامتی برخیزد
دل بی تو چو بی سلامتی برخیزد
وز نالهٔ او قیامتی برخیزد
ور با تو دمی نشستنم دست دهد
از یک یک ذرّه قامتی برخیزد
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۲۶ - دردی که ز تو رسد دوا نتوان کرد
دردی که ز تو رسد دوا نتوان کرد
بر هر چه کنی چون و چرا نتوان کرد
دستار ز دست تونگه نتوان داشت
کز دامن تو دست رها نتوان کرد
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۲۷ - هم عاشق آن روی چو مه خواهم بود
هم عاشق آن روی چو مه خواهم بود
هم فتنهٔآن زلف سیه خواهم بود
بر باد مده مرا که من در ره تو
تا خواهم بود خاک ره خواهم بود
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۲۸ - جانا! غم تو فکند در کوی مرا
جانا! غم تو فکند در کوی مرا
چون گوی روان کرد به هر سوی مرا
گر آه برآرم ازدل پرخونم
خونی بچکد از بن هر موی مرا
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۲۹ - زان روز که عشق تو به من درنگریست
زان روز که عشق تو به من درنگریست
خلقی به هزار دیده بر من بگریست
هر روز هزار بار در عشق توام
میباید مُرد زار و میباید زیست
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۳۰ - بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمت
بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمت
بس قصّه که زیر خاک بردم ز غمت
گر شادی تو در غم این مسکین است
تو شاد بزی که من بمردم ز غمت
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۳۱ - در عشق توام هم نفس اندوه تو بس
در عشق توام هم نفس اندوه تو بس
در درد توام دسترس اندوه تو بس
در تنهائی که یار باید صد کس
گر نیست مرا هیچ کس، اندوه تو بس
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۳۲ - در عشق تو من با دل پرخون چکنم
در عشق تو من با دل پرخون چکنم
چون افتادم ز پرده بیرون چکنم
گفتم نفسی برآرم از دل با تو
دل رفت و نفس نماند اکنون چکنم
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۳۳ - تن را که در آتش عذاب افتاده است
تن را که در آتش عذاب افتاده است
بر رشتهٔ جان هزار تاب افتاده است
دل را که به سالها عمارت کردم
اکنون ز می عشق، خراب افتاده است
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۳۴ - خوش خوش بربود نیکوئی تو مرا
خوش خوش بربود نیکوئی تو مرا
در کار کشید بدخوئی تو مرا
تلخی تو نیست شوربختی من است
شیرینی آن ترش روئی تو مرا
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۳۵ - جانا! دل و جانم آتش افروز از تست
جانا! دل و جانم آتش افروز از تست
ناسازی این بخت جگرسوز از تست
شب نیست که روز دل فرومینشود
خوش باد شبت که دل بدین روز از تست!
عطار نیشابوری : باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شماره ۳۶ - دوشم غم تو وداع جان میفرمود
دوشم غم تو وداع جان میفرمود
برکندن دل ازین جهان میفرمود
پا بر زبر جهان و جان بنهادم
یعنی که غم توام چنان میفرمود