تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۷ - مهری که ز تو در دل من بنهفته است
مهری که ز تو در دل من بنهفته است
با تو به زبان اگر نگویم گفته است
وقت است که طاق و جفت گویم با تو
در طاق دو ابروی تو چشمت جفت است
عطار نیشابوری : باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۸ - تا عشق نشست ناگهی در سر من
تا عشق نشست ناگهی در سر من
برخاست ازین غم دل غم پرور من
هرگز به چه باز آید مرغِ دل من
تا بازآید برین که رفت از بر من
عطار نیشابوری : باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۹ - بی عشق نفس زدن حرام است مرا
بی عشق نفس زدن حرام است مرا
کان دم که نه عشقِ اوست دام است مرا
با قربتِ معشوق مرا کاری نیست
اندیشهٔ فکر او تمام است مرا
عطار نیشابوری : باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲۰ - عمری به هوس در تک و تاز آمد دل
عمری به هوس در تک و تاز آمد دل
تا محرم راز دلنواز آمد دل
پس رفت به پیش باز و جان پاک بباخت
انصاف بده که پاکباز آمد دل
عطار نیشابوری : باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲۱ - گر دل گویم به پای غم پست افتاد
گر دل گویم به پای غم پست افتاد
ور جان گویم به عشق سرمست افتاد
میشست به خون دیده دل دست ز جان
دل نیز چو خون دیده بر دست افتاد
عطار نیشابوری : باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲۲ - زانگه که دلم بر آن سمن بر بگذشت
زانگه که دلم بر آن سمن بر بگذشت
هر دم بر من به درد دیگر بگذشت
با آنکه ز عشق هیچ آبم بنماند
بنگر که چگونه آبم از سر بگذشت
عطار نیشابوری : باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲۳ - چون درد و دریغ از دل ریشم بنشد
چون درد و دریغ از دل ریشم بنشد
جان شد به دریغ ودرد خویشم بنشد
گفتم که چو سایه میروم از پس او
این نیز چه سود چون ز پیشم بنشد
عطار نیشابوری : باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲۴ - ماهی که به حسن، عالم آرای افتاد
ماهی که به حسن، عالم آرای افتاد
جان در طلبش شیفته هر جای افتاد
بیچاره دلم که دست و پایی میزد
از دست بشد از آن که در پای افتاد
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱ - خواهی که ز شغل دو جهان فرد شوی
خواهی که ز شغل دو جهان فرد شوی
با اهل صفا همدم و همدرد شوی
غایب مشو از دردِ دلِ خویش دمی
مستحضرِ درد باش تا مرد شوی
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲ - در عشق اگر جان بدهی جان اینست
در عشق اگر جان بدهی جان اینست
ای بی سر و سامان! سرو سامان اینست
گر در ره او دل تو دردی دارد
آن درد نگه دار که درمان اینست
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۳ - کم گوی که ترک حرف می‌باید کرد
کم گوی که ترک حرف می‌باید کرد
واهنگ رهی شگرف می‌باید کرد
جانی که ازو عزیزتر چیزی نیست
در درد و دریغ صرف می‌باید کرد
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۴ - عاشق ز همه کار جهان فرد بود
عاشق ز همه کار جهان فرد بود
از هر دو جهان بگذرد و مرد بود
پیوسته دلش گرم و دمش سرد بود
از ناخنِ پای تا به سر درد بود
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۵ - بس سر که به زیر تیغ خواهد بودن
بس سر که به زیر تیغ خواهد بودن
کان ماه به زیر میغ خواهد بودن
تا یک نفسم ز عمر میخواهد ماند
تسبیح من «ای دریغ!» خواهد بودن
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۶ - برقی که ز سوی دوست ناگه برود
برقی که ز سوی دوست ناگه برود
در حال هزار جان به یک ره برود
هر لحظه ز سوی اودرآید برقی
صد عالم در دم آرد آنگه برود
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۷ - کو جان که به چاره چارهٔ جان کنمش
کو جان که به چاره چارهٔ جان کنمش
کو دل که علاجِ دلِ حیران کنمش
دردی دارم که هیچ نتوانم گفت
دردی که بتر شود چه درمان کنمش
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۸ - دل را چو به دردِ عشق افسون کردم
دل را چو به دردِ عشق افسون کردم
از شهر نهاد خویش بیرون کردم
چون راز ونیاز هر دو معجون کردم
آنگاه دوای دلِ پرخون کردم
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۹ - دل چون دل من غم زده نتواند بود
دل چون دل من غم زده نتواند بود
صد واقعه بر هم زده نتواند بود
تا شربت عالم نشود خونابه
قوت من ماتم زده نتواند بود
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۰ - چندان که به جهد اسب جان میرانم
چندان که به جهد اسب جان میرانم
چون مینگرم هنوز در زندانم
از بس که زدم آه ز دردِ دلِ ریش
بیم است که با آه برآید جانم
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۱ - بیم است که نُه پردهٔ گردون سحری
بیم است که نُه پردهٔ گردون سحری
برهم سوزم ز سوز دل چون جگری
چون بلبل مست در بهار از غم عشق
مینالم و هیچ کس ندارد خبری
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۲ - کس را چه خبر ز آهِ دلسوزِ دلم
کس را چه خبر ز آهِ دلسوزِ دلم
وز واقعهٔ قیامت افروزِ دلم
امروز چنانم که به فردا نرسم
فردای قیامت است امروزِ دلم