تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۱۱ - ای آتشِ شمع بر تنِ لاغرِ او
ای آتشِ شمع بر تنِ لاغرِ او
رحمت کن و بگریز ز چشمِ ترِ او
وی داده طلاق او و زو ببریده
امشب نتوانی که شوی با سرِ او
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۱۲ - چون شمع یک آغشتهٔ تنها بنمای
چون شمع یک آغشتهٔ تنها بنمای
در سوز به روز برده شبها بنمای
گر بر پهنا برفتی آتش با شمع
کی گویندی بدو که بالا بنمای
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱ - شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است
شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است
وامشب تنم از گریه به روز خویش است
گر میگریم به زاری زار رواست
تا غسل کنم که کشتنم در پیش است
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲ - شمع آمد و گفت: موسی جمع منم
شمع آمد و گفت: موسی جمع منم
اینک بنگر چو طشت آتش لگنم
همچون موسی ز مادر افتاده جدا
وانگاه بمانده آتشی در دهنم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۳ - شمع آمد و گفت: جان فشان آمده‌ام
شمع آمد و گفت: جان فشان آمده‌ام
کز کشتن و سوختن به جان آمده‌ام
آتش به زبان از آن برآرم هر شب
کز آتشِ تیزتر زبان آمده‌ام
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۴ - شمع آمد و گفت: جانِ من میسوزد
شمع آمد و گفت: جانِ من میسوزد
وز جان تن ناتوانِ من میسوزد
سوگند همی خورم به جان و سرِ خویش
وز سوگندم زبانِ من میسوزد
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۵ - شمع آمد و گفت: این چه عذاب است مرا
شمع آمد و گفت: این چه عذاب است مرا
کز آتش و از چشم پرآب است مرا
سررشتهٔ من به دست آتش دادند
جان در غم و دل در تب و تاب است مرا
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۶ - شمع آمد و گفت: تا تنم زنده بود
شمع آمد و گفت: تا تنم زنده بود
جان بر سرِ من آتشِ سوزنده بود
شاید که مرا دیدهٔ گرینده بود
تا ازچه ز سرْ بریدنم خنده بود
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷ - شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب است
شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب است
باکشتن روزم این همه سوز شب است
زین آتش تیز در عجب ماندهام
تا اشک چگونه مینسوزد عجب است
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸ - شمع آمد و گفت: از تنِ سرکشِ خویش
شمع آمد و گفت: از تنِ سرکشِ خویش
سر میبینم فکنده در مفرشِ خویش
هرچند که در مشمّعم پیچیده
هم غرقه شوم در آب از آتشِ خویش
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹ - شمع آمد و گفت: من به صد جان نرهم
شمع آمد و گفت: من به صد جان نرهم
وز آتش سوزنده تن آسان نرهم
از هستی خویش ماندهام در آتش
تا نکشندم ز آتش سوزان نرهم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۰ - شمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بود
شمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بود
بود ای عجب از آتش سرگشته که بود
با آتش سرکشم اگر بودی تاب
بازم نشدی ز تاب این رشته که بود
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۱ - شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد
شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد
کز پرده ز بیم سوز بیرون افتاد
من در هوس آتش و کس آگه نیست
تا در سرِ من چنین هوس چون افتاد
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۲ - شمع آمد و گفت: عزّت من بنگر:
شمع آمد و گفت: عزّت من بنگر:
در زیر نهاده شمعدان طشتی زر
چون گوهر شبچراغم آمد آتش
افتاد ازان طشت چو گوهر با سر
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۳ - شمع آمد و گفت: در دلم خونم سوخت
شمع آمد و گفت: در دلم خونم سوخت
کاتش همه شب درون و بیرونم سوخت
این طرفه که آتشی که در سر دارم
چون آب ز سرگذشت افزونم سوخت
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۴ - شمع آمد و گفت: هر زمان چون قلمم
شمع آمد و گفت: هر زمان چون قلمم
گاز از سرِکین سرافکند در قدمم
بسیار به عجز گاز را دم دادم
هم درگیرد که آتشین است دمم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۵ - شمع آمد و گفت:‌چند سرگشته شوم
شمع آمد و گفت:‌چند سرگشته شوم
آن اولیتر که با سررشته شوم
هرچند که بینفس زدن زنده نیم
تا در نگری به یک نفس کشته شوم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۶ - شمع آمد و گفت: با چنین کار درشت
شمع آمد و گفت: با چنین کار درشت
تاکی دارم نهاده بر لب انگشت
آن را که به آتش است زنده که بسوخت
و آن راکه به بادی بتوان کشت که کشت
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۷ - شمع آمد و گفت: چون منم دشمنِ من
شمع آمد و گفت: چون منم دشمنِ من
کو کس که به گازی ببُرد گردنِ من
گر بُکْشَنْدم تنم بماند زنده
ور زنده بمانم بنماند تنِ من
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۸ - شمع آمد و گفتا: منِ مجنون باری
شمع آمد و گفتا: منِ مجنون باری
ننهم قدمی ز سوز بیرون باری
چون بر سرمّ آتشِ جهان افروز است
بالا دارد کارِ من اکنون باری