تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۱۹ - شمع آمد و گفت: چند باشم سرکش
شمع آمد و گفت: چند باشم سرکش
بر پای بمانده به که تا سوزم خوش
چون هر نفس از کشتن خویش اندیشم
بیرون شود از پای به فرقم آتش
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲۰ - شمع آتش را گفت که طبعی که تر است
شمع آتش را گفت که طبعی که تر است
در شیب مرا مسوز چون بالا خواست
آتش گفتش که هست بالای تو راست
گردر شیبت بسوزم آن هم بالاست
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲۱ - شمع آمد و گفت: نیست اینجا جایم
شمع آمد و گفت: نیست اینجا جایم
تا آمدهام هست به رفتن رایم
گرچه بنشانند مرا هر روزی
بنشانده هنوز همچنان بر پایم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲۲ - شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز
شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز
مومی که بود نقره چو قلبش بگداز
گر قلب شود موم همان نقره بود
خود موم سر از پای کجا ماند باز
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲۳ - شمع آمد وگفت: جاودان افتادن
شمع آمد وگفت: جاودان افتادن
به زانکه چو من به هر میان افتادن
از شهد چو موم نقره دور افتادم
بر نقره ازین بِهْ نتوان افتادن
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲۴ - شمع آمد و گفت: بر تن خویشتنم
شمع آمد و گفت: بر تن خویشتنم
دل میسوزد که سخت شد سوختنم
با هر که درین واقعه فریاد کنم
سر بُرَّد و آتشی نهد در دهنم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲۵ - شمع آمد و گفت: من نیم عهد شکن
شمع آمد و گفت: من نیم عهد شکن
یک ذرّه نبود بیوفایی در من
آتش بر من همه جهان کرد سیاه
من از آتش همه جهان را روشن
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲۶ - شمع آمد و گفت: هر دمم میسوزند
شمع آمد و گفت: هر دمم میسوزند
پیوسته ز سر تا قدمم میسوزند
چون گریه و دلسوزی من میبینند
زان فایدهای نیست همم میسوزند
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲۷ - شمع آمد و گفت: نی غمم میبرسد
شمع آمد و گفت: نی غمم میبرسد
نه سوختن دمادمم میبرسد
شب میسوزم که صبح را دریابم
چون میبدمد صبح دمم میبرسد
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲۸ - شمع آمد و گفت: جانم آتشخانه است
شمع آمد و گفت: جانم آتشخانه است
وز آتشِ من هزار دل دیوانه است
من همچو درختِ موسی آتش دارم
موسی سراسیمهٔ من پروانه است
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۲۹ - شمع آمد و گفت: جان نگر بر لبِ من
شمع آمد و گفت: جان نگر بر لبِ من
گردون به خروش آمد از یاربِ من
وین طرفه که روز شادیم شب خوش کرد
در آتش و سوز چون بُود خود شبِ من
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۳۰ - شمع آمد و گفت: می بر افروزندم
شمع آمد و گفت: می بر افروزندم
تا کشتن و سوختن در آموزندم
هرگز چون شمع سایه نبود کس را
از بهر چه میکُشند و میسوزندم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۳۱ - شمع آمد و گفت:‌چون مرا نیست قرار
شمع آمد و گفت:‌چون مرا نیست قرار
از پنبه نفس زنم چو حلاج از دار
در واقعهٔ خویش چو حلاجم من
آویخته و سوخته و کشتهٔ زار
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۳۲ - شمع آمد و گفت: چند از افروختنم
شمع آمد و گفت: چند از افروختنم
وز خامی خود سوختن آموختم
چون من نزدم اناالحقی چون حلاج
فتوی که دهد به کشتن و سوختنم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۳۳ - شمع آمد و گفت: از چه دل خوش دارم
شمع آمد و گفت: از چه دل خوش دارم
چون از آتش حال مشوّش دارم
آتش سر من دارد و کم باد سرم
گر من سرِ مویی سرِ آتش دارم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۳۴ - شمع آمد و در آتش سرکش پیوست
شمع آمد و در آتش سرکش پیوست
در آتش سوزان که چنان خوش پیوست
پیوند عجب نگر که او را افتاد
بُبرید از انگبینْ به آتش پیوست
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۳۵ - شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پای
شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پای
سر سوخته پای بسته نی بند و گشای
کس چون من اگر چه پای بر جا نبود
از آتش فرق، پای من رفت ز جای
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۳۶ - شمع آمد زار زار و میگفت به راز
شمع آمد زار زار و میگفت به راز
حال من و آتش است با سوز و گداز
من کرده به درد گریهٔ تلخ آغاز
برّیده ز من یار به شیرینی باز
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۳۷ - شمع آمد و گفت: کیست گمراه چو من
شمع آمد و گفت: کیست گمراه چو من
در حلق طناب مانده ناگاه چو من
تا خام رگی چو موم نبود نرود
از جهل به ریسمان فرو چاه چو من
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۳۸ - شمع آمد و گفت: آتش و گازست عظیم
شمع آمد و گفت: آتش و گازست عظیم
زین سرزنش و ازان گدازست عظیم
وین سوختنم که هر شبی خواهد بود
گر بیش شبی نیست درازست عظیم