تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۷۹ - شمع آمد و گفت: سوز پروانه جداست
شمع آمد و گفت: سوز پروانه جداست
کاو را پر سوخت سوز من سر تا پاست
من بنمودم درین میان فرقی راست
فرقی روشن چنین که دارد که مراست
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸۰ - شمع آمد و گفت: کشته بنشینم نیز
شمع آمد و گفت: کشته بنشینم نیز
تا کشته به سوزد تن مسکینم نیز
از آتش تیز میزیم جان من اوست
وان عمر به سر آمده میبینم نیز
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸۱ - شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سر
شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سر
ایام بسی نهاد دردم بر سر
روزم دم سرد گشته شب سوخته درد
ای بس که گذشت گرم و سردم بر سر
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸۲ - شمع آمد و گفت: کشتهٔ هر روزم
شمع آمد و گفت: کشتهٔ هر روزم
شب میسوزم که انجمن افروزم
گفتم: هوس سوز در افتد به سرم
اکنون باری ز سر درآمد سوزم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸۳ - شمع آمد و گفت: دولتم دوری بود
شمع آمد و گفت: دولتم دوری بود
کان شد که مرا پردهٔ زنبوری بود
نوری که از او کار جهان نور گرفت
زان نور نصیب من همه نوری بود
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸۴ - شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویش
شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویش
باری بکنم به کام دل ماتمِ خویش
ای کاش سرم میببریدی هر دم
تا بر زانو نهادمی در غمِ خویش
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸۵ - شمع آمد و گفت: دوربین باید بود
شمع آمد و گفت: دوربین باید بود
در زخم فراق انگبین باید بود
میخندم و باز آب حسرت در چشم
یعنی که چو جان دهی چنین باید بود
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸۶ - شمع آمد و گفت: دائماً در سفرم
شمع آمد و گفت: دائماً در سفرم
میسوزم و میگدازم و میگذرم
بخت بدِ من چو رشته در کارم کرد
بنگر که ازین رشته چه آید به سرم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸۷ - شمع آمد و گفت: اگر شماری دارم
شمع آمد و گفت: اگر شماری دارم
اشک است که پُر اشک کناری دارم
گر سوختن و کشتنِ من چیزی نیست
این هست که روشن سر و کاری دارم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸۸ - شمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفت
شمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفت
شک نیست که زودتر بمی بایدرفت
چون در بند است پایم و ره در پیش
ناکام مرا به سر بمی باید رفت
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۸۹ - شمع آمد و گفت: کار در کار افتاد
شمع آمد و گفت: کار در کار افتاد
در سوختنم گریستن زار افتاد
از بس که عسل بخوردم از بیخبری
در من افتاد آتش و بسیار افتاد
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹۰ - شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشت
شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشت
دورم همه در سوز مشوش بگذشت
گر آب ز سر در گذرد سهل بود
این است بلا کز سرم آتش بگذشت
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹۱ - شمع آمد و گفت: جمع اگر بنشینند
شمع آمد و گفت: جمع اگر بنشینند
بر من دگری به راستی بگزینند
چون گردن راستان بمی باید زد
بیچاره کژان! چو راستان این بینند
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹۲ - شمع آمد وگفت: چون درآمد آتش
شمع آمد وگفت: چون درآمد آتش
سر در آتش چگونه باشم سرکش
جانم به لب آورد به زاری آتش
کس نیست که بر لبم زند آبی خوش
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹۳ - شمع آمد و گفت: خیز و جانبازی بین
شمع آمد و گفت: خیز و جانبازی بین
با آتش سینه سوز و دمسازی بین
هر چند که سرفرازیم میبینی
آن سرسری افتاد سراندازی بین
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹۴ - شمع آمد و گفت: کشتهٔ ایامم
شمع آمد و گفت: کشتهٔ ایامم
سرگشتهٔ روزگارِ نافرجامم
با آن که بریدهاند صد بار سرم
شیرینی انگبین نرفت از کامم
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹۵ - شمع آمد وگفت: سوز جان خواهم داشت
شمع آمد وگفت: سوز جان خواهم داشت
تا روز مصیبت جهان خواهم داشت
هر اشک که بود با کنار آوردم
یعنی همه نقد در میان خواهم داشت
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹۶ - شمع آمد و گفت: گه دلم مُرده شود
شمع آمد و گفت: گه دلم مُرده شود
گه در سوزم عمر به سر بُرده شود
چون در دهن آب گرمم آید بیدوست
بر روی ز باد سردم افسُرده شود
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹۷ - شمع آمد و گفت: جور عالم برسد
شمع آمد و گفت: جور عالم برسد
وین سوختن و اشک دمادم برسد
من در آتش میروم آتش در من
چون من برسم آتش من هم برسد
عطار نیشابوری : باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شماره ۹۸ - شمع آمد و گفت: از سر دردی که مراست
شمع آمد و گفت: از سر دردی که مراست
اشک افشانم بر رخ زردی که مراست
هر چند که اشک من ز آتش خیزد
افسرده شود از دم سردی که مراست