تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۴۰ - دیدی که چِه‌ها با منِ شیدا کردی
دیدی که چِه‌ها با منِ شیدا کردی
یکباره مرا بی سر و بی پا کردی
سهل است از آنِ من، ولی با دگران
زنهار چنان مکن که با ما کردی
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۴۱ - هان ای دل بیدار بخفتی آخر
هان ای دل بیدار بخفتی آخر
گفتی که نیوفتم بیفتی آخر
ای جان شده عطّار و ز جان آمده سیر
بسیار بگفتی و برفتی آخر
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۴۲ - مرغی دیدم نشسته بر ویرانی
مرغی دیدم نشسته بر ویرانی
در پیش گرفته کلّهٔ سلطانی
میگفت بدان کلّه که ای نادانی
دیدی که بمردی وندادی نانی
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۴۳ - عالم که امان نداد کس را نفسی
عالم که امان نداد کس را نفسی
خوابیم نمود در هوا و هوسی
ای بیخبرانِ خفته! گفتیم بسی
رفتیم که قدر ما ندانست کسی
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۴۴ - زین کژ که به راستی نکو میگردد
زین کژ که به راستی نکو میگردد
ماییم و دلی که خون درو میگردد
ای بس که بگردیم من و چرخ ولیک
من خاک همی گردم و او میگردد
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۴۵ - ماییم به صد هزار غم رفته به خاک
ماییم به صد هزار غم رفته به خاک
پیدا شده در جهان و بنهفته به خاک
ای بس که به خاک من مسکین آیند
گویند که این تویی چنین خفته به خاک
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۴۶ - با زهر اجل چو نیست تریاکم روی
با زهر اجل چو نیست تریاکم روی
کردند به سوی عالم پاکم روی
ای بس که نباشم من و پاکان جهان
بر خاک نهند بر سر خاکم روی
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۴۷ - عطار به درد از جهان بیرون شد
عطار به درد از جهان بیرون شد
در خاک فتاد و با دلی پُر خون شد
زان پس که چنان بود چنین اکنون شد
گویای جهان بدین خموشی چون شد
عطار نیشابوری : باب پنجاهم: در ختم كتاب
شماره ۴۸ - گاهی سخنم به صد جنون بنویسند
گاهی سخنم به صد جنون بنویسند
گاه از سر عقل ذوفنون بنویسند
گر از فضلایند به زر نقش کنند
ور عاشق زارند به خون بنویسند
عطار نیشابوری : وصلت نامه
فی الرباعیات در فنای عاشق
ای پاکی تو منزه از هر پاکی
قدوسی تو مقدس از ادراکی
در راه تو صد هزار عالم گردی
در کوی تو صدهزار آدم خاکی
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
در وصف تو عقل طبع دیوانه گرفت
جان تن ز دو با عجز بهم خانه گرفت
چون شمع تجلی تو آمد به ظهور
طاوس فلک مذهب پروانه گرفت
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
ای هشت بهشت یک نثار در تو
وی هفت سپهر پرده‌دار در تو
رخ زرد و کبود جامه خورشید منیر
سرگشتهٔ ذرهٔ غبار در تو
عطار نیشابوری : وصلت نامه
وله ایضاً
هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز
سررشته خود در دو جهان یابد باز
در راه تو هر که نیم جانی بدهد
از لطف تو صدهزار جان یابد باز
عطار نیشابوری : وصلت نامه
وله ایضاً
ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تو
وی جملهٔ کاینات پویندهٔ تو
هر چند به کوشش نتوان در تو رسید
تو با همهٔ ای همه جویندهٔ تو
عطار نیشابوری : وصلت نامه
وله ایضاً
ای آنکه ز کفر دین تو بیرون آری
وز کوه و کمر نگین تو بیرون آری
از گل گل نازنین تو بیرون آری
وز خار تر انگبین تو بیرون آری
عطار نیشابوری : وصلت نامه
وله ایضاً
ای آنکه چنانکه مصلحت میدانی
کار که و مه به مصلحت میرانی
رزاق و نگهدار همه حیوانی
سازندهٔ کار خلق سرگردانی
عطار نیشابوری : وصلت نامه
وله ایضاً
کاری که ورای کفر و دین می‌دانم
آن دوستی تست یقین می‌دانم
در حلق من آن سلسله کانداخته‌اند
هرگز نشود گسسته این می‌دانم
عطار نیشابوری : وصلت نامه
وله ایضاً
از سر تو هر که با نشان خواهد بود
مشغول حضور جاودان خواهد بود
گر بی تو دمی بر آید از دل امروز
فردا غم او دوزخ جان خواهد بود
عطار نیشابوری : وصلت نامه
وله ایضاً
بی یاد تو دل چو سایه در خورشید است
با یاد تو بی‌نهایت امید است
هر تخم که در زمین دل کاشته‌ایم
جز یاد تو تخم حسرت جاوید است
عطار نیشابوری : وصلت نامه
وله ایضاً
گیرم که به تو لطف الهی آمد
در ملک تو ماه تا به ماهی آمد
در هر وطنی باغ و سرائی چکنی
می‌پنداری که باز خواهی آمد