تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : وصلت نامه
فی الموت
چون روی تو در هلاک خواهد آمد
قسم تو دو کز مغاک خواهد آمد
بر روی زمین چه می‌کنی چندین جای
چون جای تو زیر خاک خواهد آمد
عطار نیشابوری : وصلت نامه
فی الموت
از آتش دل چو دود برخواهی خواست
وز راه زیان و سود برخواهی خواست
وین کلبه که ایمن اندر او بنشینی
ایمن منشین که زود برخواهی خواست
عطار نیشابوری : وصلت نامه
فی الموت
زان پیش که در عین هلاکت فکنند
بفکن همه پاک بو که پاکت فکنند
زیرا که ز روزگار روزی چندی
بر تو شمرند و بس به خاکت فکنند
عطار نیشابوری : وصلت نامه
فی الموت
تا کی به نظارهٔ جهان خواهی زیست
فارغ ز طلسم جسم و جان خواهی زیست
یک ذره به مرگ خویشتن برگت نیست
پنداشتهٔ که جاودان خواهی زیست
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
گاهی به قبول خلق خواهی آویخت
گاهی به عصا و دلق خواهی آویخت
زیرک تر مرغان جهانی لیکن
تا چشم زنی به حلق خواهی آویخت
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
گر در کوهی مقیم و گر در دشتی
بر خاک گذشتگان مجاور گشتی
بر خاک تو بگذرند نا آمده‌گان
چندانکه تو بر گذشتگان بگذشتی
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
چون آفت بی‌قیاس داری در پی
چندانکه روی هراس داری در پی
ای خوشهٔ سر سبز سر مفراز
چون می‌دانی که داس داری در پی
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
بگشای نظر خلق پراکند نگر
سرگردانی مرده و زنده نگر
از شربت ناگوار دنیا به منال
در شریت گور ناگوارنده نگر
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
هر رنگ که ممکن است آمیخته گیر
هر فتنه که ساکن است انگیخته گیر
وین روی چو ماه آسمانت بدریغ
از صرصر مرگ باز در ریخته گیر
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
ره بس دور است توشه بردار و برو
فارغ منشین تمام کن کار برو
تا چند کنی جمع که تا چشم زنی
فرمان آید که جمله بگذار برو
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
گیرم که جهان بکام دیدی و شدی
زلف همه دلبران کشیدی و شدی
چیزی که ترا هوا بدان می‌دارد
انگار بدان چیز رسیدی و شدی
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
قومی که بخواب مرگ سرباز نهند
تا حشر ز قال و قیل خود باز رهند
تا کی گوئی کسی خبر باز نداد
چون بیخبرند از چه خبر باز دهند
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
در حبس وجود از چه افتادم من
کز ننگ وجودخود بفریادم من
چون می‌مردم بصد هزاران زاری
از مادر خویشتن چرا زادم من
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
خلقی که در این جهان پدیدار شدند
در خاک به عاقبت گرفتار شدند
چندین غم خود مخور که همچون من و تو
بسیار درآمدند و بسیار شدند
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
بس خون که دلم ز اول کار بریخت
تا آخر کار چون گل از خار بریخت
سرسبزی خاک از چه سبب می‌بایست
چون زرد شد و بزاری زار بریخت
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
تا چند زمرگ غمناک شوی
آن به که ز اندیشهٔ خود پاک شوی
یک قطرهٔ آب بودهٔ اول کار
تا آخر کار یک کف خاک شوی
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
ماتمزدگان عالم خاک هنوز
می خاک شوند در غم خاک هنوز
چندانکه تهی می‌شود از پشت زمین
پرمی نشود این شکم خاک هنوز
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
چون رفت ز جسم جوهر روشن ما
از خار دریغ پر شود گلشن ما
بر ما بروند و هیچکس نشناسد
تا زیر زمین چه می‌رود بر تن ما
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
هر خاک که درجهان کسی فرسود است
تن‌هاست که آسیای چرخش سوداست
هر گرد که بر فرق عزیز تو نشست
مفشان که سرو فرق عزیزی بوده است
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
لاله ز رخ چو ماه می‌بینم من
سبزه ز خط سیاه می‌بینم من
وان کاسهٔ سرکه بود پر باد غرور
پیمانهٔ خاک راه می‌بینم من