عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۲ - ای جان جهان جان و جهان باقی نیست
ای جان جهان جان و جهان باقی نیست
جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست
بر کعبهٔ نیستی طوافی دارد
عاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۴ - ای جان ز دل تو بر دل من راهست
ای جان ز دل تو بر دل من راهست
وز جستن آن در دل من آگاه است
زیرا دل من چو آب صافی خوش است
آب صافی آینه‌دار ماه است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۸ - ای در دل من نشسته شد وقت نشست
ای در دل من نشسته شد وقت نشست
ای توبه شکن رسید هنگام شکست
آن بادهٔ گلرنگ چنین رنگی بست
وقت است که چون گل برود دست بدست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۹۳ - ای ساقی اگر سعادتی هست تراست
ای ساقی اگر سعادتی هست تراست
جانی و دلی و جان و دل مست تراست
اندر سر ما عشق تو پا میکوبد
دستی میزن که تا ابد دست تراست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۹۴ - ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است
ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است
چون می‌نزند رهی ره او که زده است
او میداند که عشق را نیک و بد است
نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۹۵ - ای شب چه شبی که روزها چاکر تست
ای شب چه شبی که روزها چاکر تست
تو دریائی و جان جان اخگر تست
اندر دل من شعله زنانست امشب
آن آتش و آن فتنه که اندر سر تست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۱ - این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست
این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست
وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست
وین دل که در این قالب من هر شب و روز
با من ز برای او به جنگست ز چیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۴ - این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
وین باده به جز در قدح سودا نیست
تو آمده‌ای که بادهٔ من ریزی
من آن باشم که باده‌ام پیدا نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۲۸ - بازآی که یار بر سر پیمانست
بازآی که یار بر سر پیمانست
از مهر تو برنگشت صد چندانست
تو بر سر مهری که ترا یکجانست
او چون باشد که جان جان جانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۳۰ - با شب گفتم گر به مهت ایمانست
با شب گفتم گر به مهت ایمانست
این زود گذشتن تو از نقصانست
شب روی به من کرد و چنین عذری گفت
ما را چه گنه چو عشق بی‌پایانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۳۱ - تا شب میگو که روز ما را شب نیست
تا شب میگو که روز ما را شب نیست
در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست
عشق آن بحریست کش کران ولب نیست
بس غرقه شوند و ناله و یارب نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۳۲ - با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است
با نالهٔ سرنای جگرسوز خوش است
ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر
بنواز بر این صفت که تا روز خوش است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۳۳ - با عشق نشین که گوهر کان تو است
با عشق نشین که گوهر کان تو است
آنکس را جو که تا ابد آن تو است
آنرا بمخوان جان که غم جان تو است
بر خویش حرام کن اگر نان تو است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۳ - بر ما رقم خطا پرستی همه هست
بر ما رقم خطا پرستی همه هست
بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
ای دوست چو از میانه مقصود توئی
جای گله نیست چون تو هستی همه هست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۴ - بر من در وصل بسته میدارد دوست
بر من در وصل بسته میدارد دوست
دل را بعنا شکسته میدارد دوست
زین پس من و دلشکستگی بر در او
چون دوست دل شکسته میدارد دوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۷ - بر جزوم نشان معشوق منست
بر جزوم نشان معشوق منست
هر پارهٔ من زبان معشوق منست
چون چنگ منم در بر او تکیه زده
این ناله‌ام از بنان معشوق منست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۰ - بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت
باری دل من جز صفت گل نگرفت
بی‌حاصلیم جز ره حاصل نگرفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۱ - پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست
پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست
خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست
غم نیستکه آثار جنون در رگ ما است
زیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۲ - بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست
بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست
کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست
درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست
در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۷ - تا مهر نگار باوفایم بگرفت
تا مهر نگار باوفایم بگرفت
من بودم و او چو کیمیایم بگرفت
او را به هزار دست جویان گشتم
او دست دراز کرد و پایم بگرفت