عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۷۲ - بار دگر این خسته جگر باز آمد
بار دگر این خسته جگر باز آمد
بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد
از شوق تو بر مثال جانهای شریف
سوی ملک از کوی بشر بازآمد
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۷۳ - با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد
با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد
با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد
گویند که قوت دماغ از خوابست
عاشق کی شد که از دماغ اندیشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۷۴ - با سود وصال تو زیانت نرسد
با سود وصال تو زیانت نرسد
جانی تو که زحمتی بجانت نرسد
می‌ترساند ترا که تا هر نفسی
پر دل شوی و چشم بدانت نرسد
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۷۵ - با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
گوئی که بلا بر سر او ریخته شد
منصور ز سر عشق میداد نشان
حلقش به طناب غیرت آویخته شد
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۸۷ - بعضی به صفات حیدر کرارند
بعضی به صفات حیدر کرارند
بعضی دیگر ز زخم تو بیمارند
عشقت گوید درست خواهم در راه
گوئی تو که نی شکستگان بسیارند
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۹۷ - بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بی‌جنبش عشق در مکنون نشود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۱ - بی‌یاری تو دل بسوی یار نشد
بی‌یاری تو دل بسوی یار نشد
تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد
هرچیز که بسیار شود خار شود
غمهای تو بسیار شد و خوار شد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۲ - تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۵ - تا در دل من عشق تو اندوخته شد
تا در دل من عشق تو اندوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد
عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد
شعر و غزل دوبیتی آموخته شد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۶ - تا در طلب مات همی کام بود
تا در طلب مات همی کام بود
هر دم که برون ز ما زنی دام بود
آن دل که در او عشق دلارام بود
گر زندگی از جان طلبد خام بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۴ - تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
هر کان دارد منت آن بکشد
هر جان که چو کارد با تو در بند زر است
گر تیغ زنی از بن دندان بکشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۸ - جانا تبش عشق به غایت برسید
جانا تبش عشق به غایت برسید
از شوق تو کارم به شکایت برسید
ارزانکه نخواهی که بنالم سحری
دریاب که هنگام عنایت برسید
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۵ - جانم ز هواهای تو یادی دارد
جانم ز هواهای تو یادی دارد
بیرون ز مرادها مرادی دارد
بر باد دهم خویش در این بادهٔ عشق
کاین باده ز سودای تو بادی دارد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۸ - جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند
جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند
جان را ز حلاوت ازل هوش نماند
بی‌رنگی عشق رنگها را آمیخت
وز قالب بی‌رنگ فراموش نماند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۲ - چشمی که نظر بدان گل و لاله کند
چشمی که نظر بدان گل و لاله کند
این گنبد چرخ را پر از ناله کند
میهای هزارساله هرگز نکنند
دیوانگیی که عشق یکساله کند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۷ - چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد
چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد
جان در لب تو چو دیدهٔ میم افتاد
نمرود صفت ز دیدگان رفت دلم
در آتش سودای براهیم افتاد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۹ - چون روز وصال یار ما نیست پدید
چون روز وصال یار ما نیست پدید
اندک اندک ز عشق باید ببرید
میگفت دلم که این محالست محال
سر پیش فکنده زیر لب میخندید
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۳ - چون صورت تو در دل ما بازآید
چون صورت تو در دل ما بازآید
مسکین دل گمگشته بجا بازآید
گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند
چون او برسد گذشته‌ها بازآید
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۵ - حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد
حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد
خود چیست به جز عشق که آنرا نگرد
بیزار شوم ز چشم در روز اجل
گر عشق رها کند که جانرا نگرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۵۱ - خورشید که باشد که به روی تو رسد
خورشید که باشد که به روی تو رسد
یا باد سبک‌سر که به موی تو رسد
عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود
دیوانه شود چون سر کوی تو رسد