تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۲ - تاریخ درگذشت ملابوذر فرزند مولانا خلیل الله قزوینی
«بوذر» آن نو گل بستان کمال
کرد از این عالم فانی چو سفر
نو گلی رفت که چون لاله گذاشت
داغها گلشن خود را بجگر
کرد از این اجر مصیبت فارغ
ذمه خویشتن از حق پدر
چید اگر دست اجل خوش ثمری
باش یارب تو نگهدار شجر
عقل تاریخ وفاتش پرسید
گفتمش:«حیف ز ملابوذر!»
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۱ - در سوگ و تاریخ مرگ شاه عباس دوم
در جهان ماتم و شوری دیدم
همه گویان ز دل و جان صدحیف!
چون صدف دست بهم سودی خلق
ک از آن گوهر رخشان صدحیف!
کوه و صحرا همه مینالیدند
که از آن ابر بهاران صدحیف!
آب در جوی سراسیمه زدی
سنگ بر سینه که یاران صدحیف!
هر طرف باد بسر خاک کنان
که کجارفت سلیمان؟ صدحیف!
آتش سوخته میکرد خروش
که از آن شمع شبستان صدحیف!
خاک را سر بقدمها که کجاست
مرجع خاک نهادان؟ صدحیف!
مضطرب حال، تپیدی دریا
که از آن ابر در افشان صدحیف!
خشک وامانده بجا آب گهر
که از آن ریزش احسان صدحیف!
ابر، چون دود سیه میگردید
که چه شد آن خور تابان؟ صدحیف!
شور در خیل غزالان، که دگر
خاست زنجیر ز شیران صدحیف!
گفتم: این شور و فغان چیست؟ یکی
گفت با دیده گریان: صدحیف!
رفته «عباس شه ثانی » از این
بی بقا عالم ویران صدحیف!
نقد حیدر، شه دین و دنیا
رفته از کیسه دوران صدحیف!
غوطه در بحر فنا زد ذوالنون
شد بچه یوسف کنعان صدحیف!
شد بظلمات سکندر، صد آه
رفت بر باد سلیمان صدحیف!
رخش اقبال بریده دم و یال
که از آن صاحب میدان صدحیف!
در طویله همه لیلی منشان
گشته مجنون و خروشان صدحیف!
مد آواز قلم کوشان، این:
که ز سرمشق سواران صدحیف!
نیزه ها بر سخن نیزه وری
گشت یک سر خط بطلان صدحیف!
شد کمانهای زرافشان نالان
که از آن دست زر افشان صدحیف!
تیغها گشته سیه پوش از غم
که از آن تیغ درخشان صدحیف!
حلقه های زره افتاده بهم
که ز سر حلقه مردان صد حیف
سپر از درد بخود پیچیده
کز پناه همه خلقان صدحیف!
موی واکرده علم از پرچم
کز سرافرازی مردان صدحیف!
بر سر خویش زنان، کوس دودست
که ز آوازه احسان صدحیف!
دفتر از مد رقم آه کشان
که شد احوال پریشان صدحیف!
تخت از پایه خود افتاده
که از آن لنگر و آن شان صدحیف!
رفته بر خویش فرو نقش نگین
که از آن صاحب فرمان صدحیف!
سنگ بر سنه زنان انگشتر
کز سلیمانی دیوان صدحیف!
دیده تاج پر از آب گهر
که ز سر کرده شاهان صدحیف!
بهر این واقعه جستم تاریخ
از زبان همه، گویان: صدحیف!
زین دو مصراع دو تاریخ آمد
حیف از آن قدر سخن دان صدحیف!
«آه از آن شاه فریدون شیم آه »!
«حیف از آن سرور ایران صد حیف »!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱ - راه پر خوف و اجل در پی و، منزل دور است
راه پر خوف و اجل در پی و، منزل دور است
مژه برهم زدنی خواب گرانست اینجا
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸ - ای که غافل نشوی یک نفس از یاد جهان
ای که غافل نشوی یک نفس از یاد جهان
عنقریب است که کرده است فراموش ترا!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴ - هرکجا جلوه دهد شوخی او یکران را
هرکجا جلوه دهد شوخی او یکران را
مفت چشمی است که سقا شود آن میدان را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴۱ - ورق مشق شد از یاد خطت سینه ما
ورق مشق شد از یاد خطت سینه ما
طبق لعل شد از عکس تو آیینه ما
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۵۷ - زیبد آن را درو درگاه، که از همت جود
زیبد آن را درو درگاه، که از همت جود
طاق دلهای گدایان بدرش طاقنماست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۶۰ - ناصح آزار زبانی اگرم کرد، بجاست
ناصح آزار زبانی اگرم کرد، بجاست
گر کند شمع ز مقراض شکایت بیجاست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۶۱ - راستان را، ز نهاد کج دوران چه زیان؟
راستان را، ز نهاد کج دوران چه زیان؟
زآنکه در کوزه کج آب نه استد جز راست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۶۲ - حشمت و کوکبه از شاه و، فراغت ز گداست
حشمت و کوکبه از شاه و، فراغت ز گداست
چتر طاووس دهد جلوه و، شاهی ز هماست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۶۴ - گوشمالی ز فلک، گوش ترا به ز در است
گوشمالی ز فلک، گوش ترا به ز در است
صفحه سیلی استاد از این نکته پر است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۶۵ - چکند پیش فروغ رخ آن ماه، نقاب
چکند پیش فروغ رخ آن ماه، نقاب
پرده دیده کجا مانع نور نظر است؟!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۳ - آهم از تاب گل روی تو، آتش فام است
آهم از تاب گل روی تو، آتش فام است
ناله ام، چون نفس سوخته بی آرام است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۴ - خوشدلی کسی بجهان کار خردمندان است؟
خوشدلی کسی بجهان کار خردمندان است؟
پسته با مغز ندانم که چرا خندان است؟!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۹ - زر چو شد جمع، ز خود حادثه بر می آرد
زر چو شد جمع، ز خود حادثه بر می آرد
آتش خرمن گل، بر سر هم ریختن است!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۱ - تا خیال رخ او، شمع شب افروز من است
تا خیال رخ او، شمع شب افروز من است
مهر تابان، عرق ناصیه روز من است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۲ - بسکه در خانه غیرش نتوانم دیدن
بسکه در خانه غیرش نتوانم دیدن
به گمان رفتن او، ناوک دلدوز من است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۹۲ - خنک آنکس، که از این مرحله چون آب روان
خنک آنکس، که از این مرحله چون آب روان
آنچنان شد، که غباری بدل کس ننشست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۷ - محض دنیا شده، با سعی ز دنیا نگذشت!
محض دنیا شده، با سعی ز دنیا نگذشت!
موج هرچند شنا کرد، ز دریا نگذشت!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۹ - آنچنان از نگهم سر ز حیا پیش افگند
آنچنان از نگهم سر ز حیا پیش افگند
که توان از گل قالی عرق شرم گرفت!