تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۲۴ - آن کودک نعل‌بند داس اندر دست
آن کودک نعل‌بند داس اندر دست
چون نعل بر اسب بست از پای نشست
زین نادره‌تر که دید در عالم بست
بدری بسم اسب هلالی بربست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۲۵ - چون با دل تو نیست … در یک پوست
چون با دل تو نیست … در یک پوست
در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست
بس بس که شکایت تو ناکرده بهست
رو رو که حکایت تو ناگفته نکوست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۲۶ - جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوست
جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوست
از تار زلفش تن من بستهٔ اوست
بی پود چو تار زلف در شانه کند
ز آن این تن زار گشته پیوستهٔ اوست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۲۷ - آتش‌روئی پریر در ما پیوست
آتش‌روئی پریر در ما پیوست
دی اب خم ببرد و عهدم بشکست
امروز اگر نه خاک پایش باشم
فردا برون باد بماند در دست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۲۸ - دل جای غم توست چنان تنگ که هست
دل جای غم توست چنان تنگ که هست
گل چاکر روی تو به هر رنگ که هست
از آب دو چشم من بگردد هر شب
جز سنگ دلت هر آسیا سنگ که هست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۲۹ - چندان که نخواهی غم و رنجوری هست
چندان که نخواهی غم و رنجوری هست
در دوستیت آفت مهجوری هست
هنگام وداع‌ست چه می‌فرمائی
یک ساعته دیدار تو دستوری هست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۰ - در خانهٔ تو آن چه مرا شاید نیست
در خانهٔ تو آن چه مرا شاید نیست
بندی ز دل رمیده بگشاید نیست
گویی همه چیز دارم از مال و منال
آری همه هست آنچه می‌باید نیست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۱ - امشب شب هجران و وداع و دوری‌ست
امشب شب هجران و وداع و دوری‌ست
فردا دل را بدین سبب رنجوری‌ست
ای دل تو همی سوز تو را فرمان‌ست
وای دیده تو خون‌گری تو را دستوری‌ست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۲ - در آتش دل پریر بودم بنهفت
در آتش دل پریر بودم بنهفت
دی باد صبا خوش سخنی با من گفت
کامروز هر آن که آبرویی دارد
فرداش به خاک تیره می‌باید خفت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۳ - سرمایهٔ خرمی به جز روی تو نیست
سرمایهٔ خرمی به جز روی تو نیست
و آرامگه خلق به جز کوی تو نیست
آن جفت که طاق است قد و سایهٔ توست
وان طاق که جفت است جز ابروی تو نیست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۴ - ما را به دم پیری نگه نتوان داشت
ما را به دم پیری نگه نتوان داشت
در حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت
آن را که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۵ - شب‌ها که به ناز با تو خفتم همه رفت
شب‌ها که به ناز با تو خفتم همه رفت
دُرها که به نوک غمزه سفتم همه رفت
آرام دل و مونس جانم بودی
رفتی و هر آنچه با تو گفتم همه رفت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۶ - در عالم عشق تا دلم سلطان گشت
در عالم عشق تا دلم سلطان گشت
آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت
اندر ره خود مشگل خود خود دیدم
از خود چو برون شدم رهم آسان گشت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۷ - چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت
چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت
تا فرمائی به لعل گوهرزایت
دستی به صد انگشت زنم در زلفت
بوسی به هزار لب نهم بر پایت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۸ - من برخی آبی که رود در جویت
من برخی آبی که رود در جویت
من مردهٔ آتشی که دارد خویت
من چاکر خاکی که فتد در پایت
من بندهٔ بادی که رساند بویت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۹ - ای گشته خجل پری و حور از رویت
ای گشته خجل پری و حور از رویت
خورشید گرفته وام نور از رویت
در آرزوی روی تو داریم امروز
روئی و هزار اشک دور از رویت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۰ - در طاس فلک نقش قضا و قدر است
در طاس فلک نقش قضا و قدر است
مشکل گرهیست خلق از این بی‌خبر است
پندار مدار کین گره بگشایی
دانستن این گره به قدر بشر است
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۱ - سوگند به آفتاب یعنی رویت
سوگند به آفتاب یعنی رویت
و آنگاه به مشک ناب یعنی مویت
خواهم که ز دیده هر شبی آب زنم
مأوای دل خراب یعنی کویت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۲ - تیر بستم تو را دلم ترکش باد
تیر بستم تو را دلم ترکش باد
صد سال بقای آن رخ مهوش باد
در خاک در تو مردخوش خوش دل من
یا رب که … که خاکش خوش باد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۳ - آن روز که مرکب فلک زین کردند
آن روز که مرکب فلک زین کردند
آرایش مشتری و پروین کردند
این بود نصیب ما زدیوان قضا
ما را چه گنه قسمت ما این کردند