تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۶۲۹ - چون تن درست بود، گو مباش دنیائی
چون تن درست بود، گو مباش دنیائی
که هیچ نیست بدست تو، به ز گیرایی!
چگونه چشم ندارم ز تیره روزان فیض؟
که میل سرمه بود شمع راه بینایی!
بگیر گوشه عزلت، اگر جهانگیری
توان گرفتن، این ملک را، بتنهایی
ز چشم خلق جهان، در پناه عیب خودیم
نقاب چهره ما گشته نیل رسوایی
ز بسکه نیست سخن آشنایی، اکنون باب
زبان نمیشودم آشنا بگویایی
توان بدرگه حق قرب مفلسان دانست
ازینکه نیست نمازی، قبای دارایی
گذشت کن، که ترا ره بشهر پاکانست
که همت آمده صابون چرک دنیائی
اگر نساخته یی در لباس، مردم باش
که نیست خرقه، صدرنگ جز خودآرائی
بزلف شانه شمشاد صد زبان میگفت
که به شکستگیی از هزار رعنائی
فراید سخنم، نشنوند از آن واعظ
که گوشوار نگردد گهر، ز یکتایی
واعظ قزوینی : قصاید
شمارهٔ ۷ - در وصف بهار و ستایش شه سریر امامت حضرت رضا«ع »
بهار آمد و، آفاق را سحاب گرفت
ز سایه، چهره ایام آفتاب گرفت
هوا، زمین و زمان راز گرد کلفت شست
بهار، بهر جنون خوش گلی در آب گرفت
چنان عزیز نگردید غم که از شادی
بوام گریه تواند کس از کباب گرفت
بداد دردسر روزگار، دی چندان
که خون لاله بهار از رگ سحاب گرفت
گرفت گرم هوا را چنان ترشح ابر
که خویش را بته خیمه حباب گرفت
جهان ز فیض هوا گشته است عالم آب
عجب نباشد اگر زخم جوی، آب گرفت
ز بس فضای جهان پر ز نکهت چمن است
توان بآتش گل از هوا گلاب گرفت
بهار بهر خودآرایی عروس چمن
بموم آینه مهر از سحاب گرفت
هجوم نکهت گل تنگ ساخت محفل را
چنانکه جای بگردیدن کباب گرفت
گمان شود که مگر میجهد شرار از سنگ
ز کوه لاله ز بس در نمو شتاب گرفت
ز بس که تار نگه ریشه میکند چو نهال
نمیتوان نظر از گل بهیچ باب گرفت
چو باد میگذرد نو بهار از آن گلشن
چراغ گل بته دامن سحاب گرفت
بسان مو که در آتش فتد زهر جانب
ز تاب آتش گل، تاک پیچ و تاب گرفت
زبس شکفتگی طبع خلق شادابست
توان ز خنده گل بعد از این گلاب گرفت
ز شوخ چشمی اختر چو گلرخان عرب
چمن نقاب سیه بر رخ از سحاب گرفت
در آتش است زهر داغ لاله، نعل بهار!
کدام گل ز رخ خویشتن نقاب گرفت؟!
بکوه و دشت، گل و لاله موج زن گردید
چنانکه راه بگردیدن سراب گرفت
ز سبزه کوه چنین بالد ار بخود، چه عجب؟
تواند از ره آمد شد سحاب گرفت!
فشرده تنگ بهم گل چنان ز جوش بهار
که بی میانجی آتش توان گلاب گرفت
ز خاک سبزه تر میکشد از آن قامت
که شاه را بتواند مگر رکاب گرفت
شه سریر امامت «رضا» که با مهرش
کسی بحشر نخواهد ز کس حساب گرفت
بزیر چرخ نگنجد شکوه شوکت او
که بحر را نتواند ببر حباب گرفت
بدور بینی درگاه قدر او خورشید
به پیش دیده خود دست از سحاب گرفت
ز عکس گنبد او، آفتاب گیرد نور
چنانکه لعل از خورشید آب و تاب گرفت
چنان خزید بهم ظلمت شب از نورش
که راه بر گذر ناوک شهاب گرفت
سواد نسخه رایش مگر کند روشن
از آن سپهر بکف، لوح آفتاب گرفت
زدند ساحت قدرش بطول عمر طناب
خضر پی شرف آمد سر طناب گرفت
ز خاک درگه او بسکه هست دامنگیر
بزور، اوج دعاهای مستجاب گرفت
نه روشنی است کز آن شیشه فلک شده پر
که رای او عرق شرم ز آفتاب گرفت
حباب نیست، که از ریزش سحاب کفش
ز بسکه گفت، نفس در گلوی آب گرفت
بخویش شعله ز بیم سیاستش لرزد
مگر بچوب ز برگ گلی گلاب گرفت؟!
ز بس که رسم گرفتن فگند از عالم
نمک برخصت او حرمت از شراب گرفت
دمی ز گریه نیاسود چشم حق بینش
ز بس در آتش دل جای، چون کباب گرفت
نیافت عیش جهان ره بخاطر پاکش
ز گریه شش جهتش را ز بس که آب گرفت
چنان ز شبنم اشکش لباس شب تر شد
که روز جامه خود را بآفتاب گرفت
بشوق منصب سقائی فضای درش
بهار مشک بدوش خود از سحاب گرفت
برفت و روب حریمش برسم فراشان
فلک دو تا شد و جاروب آفتاب گرفت
ز پاس معدلت او، عجب نباشد اگر
صدا ز کوه نیارد دگر جواب گرفت
فتاده رعشه بر اندام موج از نهیش
از اینکه دستش در کاسه شراب گرفت
از آن زمان که گزندش رسید از انگور
نهال تاک از این غصه پیچ و تاب گرفت
من از کجا و تلاش مدیح او ز کجا؟
ز کف عنان ادب شوق آنجناب گرفت!
مداد نیست، که از خامه ریخت بر ورقم
سخن ز خجلت مدحش برخ نقاب گرفت
گرفت صیت سخن گر ترا جهان، واعظ
ز فیض مدحت اولاد بوتراب گرفت
بتاب سوی دعا بعد ازین عنان قلم
که حرف مدحت او دفتر و کتاب گرفت
محیط تا که تواند گهر گرفت از ابر
سحاب تا که تواند ز بحر آب گرفت
خدا دهد همه را جذبه یی که بتوانیم
ز بحر مکرمتش فیض بی حساب گرفت
واعظ قزوینی : قصاید
شمارهٔ ۹ - در بث الشکوی و مرثیت و مدحت حضرت سیدالشهداء امام حسین «ع »
قضا بدور جان، از فلک حصار کشید
که خوشدلی نتواند بگرد ما گردید
جهان نه تنگ چنان از هجوم غم شده است
که خون تواندم آسان ز دل بچهره دوید
ز بسکه عرصه گیتی است تنگ، حیرانم
که غم چگونه مرا در دل این قدر بالید؟!
محقر است چنان عرصه جهان که در او
نگشته خم نتوانست آسمان گردید!
فشرده تنگ غمم آنچنان که عارض یار
نگه برون نتواند مرا ز دیده کشید!
بلند گشته ز هر سو غبار حادثه یی
خوش آنکه چشم از این تیره خاکدان پوشید
ز گرد فتنه نمیکرد گم اگر خود را
سپهر از پی خود روز و شب چه میگردید؟!
نیند با هم از آن، خلق مهربان که در او
نمی تواند خون از هجوم غم جوشید
ز تنگ چشمی از دود آه درویشان
عجب که اشک تواند بچشمشان گردید
به تنگنای چنین، در تعجبم شب و روز
که این قدر دل یاران ز هم چگونه رمید؟!
جهان پر است از بیگانگی، نمیدانم
که چون بشکوه زبان من آشنا گردید؟
ز بسکه صورت بی معنی اند، خامه صنع
به چهره ها خط بطلان ز چین جبهه کشید
ندیدنی است ز بس روی مردم عالم
عجب مدار گر از خلق بخت بر گردید
ز اهل دولت ز آن سربلند نیست یکی
که هر که بود بیفتاد، بسکه برخود چید
سپهر، گر گهر مردمی نگشتی گم
چراغ مهر به کف، هر طرف چه میگردید؟!
ز بس که دل پرم از دست خلق، حیرانم
که خار غم بدل خسته ام چگونه خلید؟
ز بس که گنده دماغی گرفته عالم را
عجب مدار، سر آسمان اگر گردید!
در این زمانه ز بس راستی بر افتاده است
عجب مدار، قدم گر ز بار درد خمید
امید هست گشاید بروی ما، در مرگ
که ساخت پشت مرا روزگار، خم چو کلید
ز بس که عرصه گیتی پر است از باطل
به حرف حق نتواند زبان من گردید
در این زمانه چنان قدر دین به دینار است
که غیر مالک دینار را نیند مرید
نه ابر ظلمت عصیان چنان جهانگیر است
که ذره یی شود از آفتاب شرع پدید
جهان زآب ورع دشت کربلا شده است
فتاده شرع در او، خوار چون «حسین » شهید
شهید تیغ جفا، نور دیده زهرا
که در عزاش دل و دیده ها بخون غلتید
ستم کشی که، ندانم بزیر بار غمش
زمین چگونه نشست، آسمان چسان گردید؟!
برسم ماتمیان در عزای او تا حشر
برهنه گشت جهان روز و، شب سیه پوشید
برای ماتم او بسته شد عماری چرخ
علم ز صبح شد و سر علم بر آن خورشید
ز دیده روز چه خونها که از شفق افشاند
بسینه شب چه الف ها که از شهاب کشید
ز مهر، زد بزمین هر شب آسمان دستار
ز صبح بر تن خود روزگار جامه درید
دو صبح نیست که میگردد از افق طالع
که روز را ز غمش گیسوان شده است سفید
شفق مگو، که خراشیده گشت سینه چرخ
ز بسکه در غم او روز و شب بخاک تپید!
هلال نیست عیان هر محرم از گردون
که آسمان ز غم او الف بسینه کشید
باین نشاط و طرب، سر چرا فگنده به پیش؟
گر از هلال محرم نشد خجل مه عید؟!
فتاد از شفق، آتش سپهر را در دل
دمی که العطش از کربلا به اوج رسید
سراب نیست بصحرا و، موج نیست ببحر
ز یاد تشنگی اش بحر و بر بخود لرزید
نه سبزه است، که هر سال میدمد از خاک
زبان شود در و دشت از برای لعن یزید
درون لاله شد آخر زدود آه سیاه
ز بس که آتش این غصه اش بدل پیچید!
بآتش عطش آن جگر نزد خود را،
ز شرم لعل لبش آب در عقیق خزید!
نه گوهر است، که از یاد لعل تشنه او
ز غصه آب بحلق صدف گره گردید
نگشت از لب او کامیاب آب فرات
بخاک خواهد از این غصه روز و شب غلتید
نگرید ابر بهاران، مگر بیاد «حسین »
ننوشد آب گلستان، مگر بلعن یزید
بچشم بینش اگر بنگری نه روز و شب است
که رنگ بر رخ گیتی ز نام او گردید
ز بس که تشنه بخون گشته قاتل او را،
کشید تیغ و، بهر سوی میدود خورشید
نشسته در عرق خجلت است، فصل بهار
که بعد از او گل بی آبرو چرا خندید؟!
ز قدر اوست، که طومار طول سجده ما
بحشر معتبر از مهر کربلا گردید
فتاده، در جگر خلق زین ستم، یارب
چه آتش است، که آتش فتد بگور یزید
بدست دیده از آن داده اند سبحه اشک
که ذکر واقعه کربلا کند جاوید
عجب بلند سپهریست درگهش، که در اوست
ز سبحه انجم و، از مهر کربلا خورشید
علو مرتبه قرب را نگر که کنند
بخاک درگه او سجده خدای مجید
تواند از غم آن شاه تا بروز حساب
سرشک معنیم از دل بروی صفحه دوید
ولی کجاست چنان طاقتی که بتواند
حریف ناله آتشفشان من گردید؟!
ز دست رفت قلم، ظرف نامه شد لبریز
ز سیل اشک سخن پای صبرها لغزید
نمیرسد چو بپایان ره سخن، باید
مرا بدامن لب، پای گفتگو پیچید
سحاب باشد تا در عزای او گریان
سپهر خواهد تا از غمش بخود پیچید
بخاکش ابر کرم لحظه لحظه بارد فیض
عذاب قاتل او رفته رفته باد شدید
واعظ قزوینی : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - در فضیلت ماه صیام و مدحت چراغ دیده عباد حضرت سجاد«ع »
ز شوق اهل نظر میدوند بر در و بام
زکوة حسن ستانند تا ز ماه صیام
ز نور دیده در و بامها چراغان است
برای مقدم این ماه آفتاب غلام
مه مبارک رخسار میمنت مقدم
مه سعادت آغاز مغفرت انجام
چه ماه؟ ماه جبینی بلند بالایی!
چه ماه؟ هوش ربا دلبری ز خاص و عام
چه ماه! آنکه برد حسن حیرت افزایش
ز کار، دست و دل خلق روزگار تمام
بزیر زیور خوبی، ز بس گرانبار است
همیشه زین سبب او را بلنگر است خرام
زند بچرخ شکرخنده گاه از گل صبح
کشد بخاک گه از ناز حسن، طره شام
برویش، از شب قدر است عنبرین خالی
که باشد از دل و جانش هزار ماه، غلام
از این جهت شب قدر است نام او که بود
چو روز و روشن از او قدر اهل بیت کرام
از اینکه گشته شب قدر او نهان، پیداست
که قدر او نشناسد کس از خواص و عوام
چنان عزیز، که خلق از رعایت ادبش
کنند خنده چو گل بی صدا در این ایام
زهی مبارک ماهی، که بسته است کمر
پی نجات گنه پیشگان ز خاص و ز عام
ز دیر رفتن ایام او مباش ملول
ستاده تا ک ستاند برات خلق، تمام
بخاک پای جوانمردیش، ز ما صد بوس
بطاق ابروی مردانه اش هزار سلام
همین برای امید سیاه رویان بس
که نور تابدش از ماه نو ز جبهه شام
بدست نامه آزادی سیاه و سفید
رسند از پی هم این لیالی و ایام
ز تازه رویی، هر روز اوست نوروزی
ز دلگشایی، هر شام اوست عید صیام
کسی ز صبحش اگر چین جبهه یی بیند
بعذر خواهیش آید شکفته رویی شام
ز حق چه مژده رساند این مه مبارک رو
که شد بخلق از آن شوق، اکل و شرب حرام؟!
شود سیاه از آن رفته رفته چشمه بدر
که شسته اند درآن نامه ها ز جرم تمام
بود بمشرب لب تشنگان چشمه فیض
چو طول عمر، خوش آینده طول این ایام
شراب رحمت حق تا بخلق پیماید
گرفته است بکف از هلال، زرین جام
عجب خجسته هلالی، که با کمال شرف
دو تا نموده قد و، میکند بخلق سلام!
هلال نیست، که باشد قلاده سگ نفس
که پای تا بسر از حرص لقمه یی شده کام
ز حلقه مه نو، رایض حکومت شرع
زده است بر دهن نفس سرکش تو لگام
هلال نیست که از آمد آمد نوروز
کلاه گوشه بسر بر شکسته ماه صیام
هلال نیست، بود خیل روزه داران را
برای صید غزالان فیض، حلقه دام
نه ماه نو، که ز تأثیر باد نوروزی
گلیست از چمن فیض، ناشکفته تمام
بمشک جرم مه و، زعفران پرتو مهر
قضا بکاسه گردون نوشته هفت سلام
نموده خامه قدرت چه بوالعجب نقشی
که گاه ابرو و، گه چشم و، گاه روست تمام!
هلال نیست، که از تشنگی برحمت حق
برون فتاده مه روزه را زبان را کام
باین زبان، کند این ماه روزه داران را
ز حق بنعمت الوان مغفرت اطعام
بود ز حلقه این مه اشارتی از غیب
که حلقه گشته خط سیئات خلق تمام
بود باین همه قدر و کمال، این مه نو
غلام حلقه بگوشی که شد هلالش نام
غلام حلقه بگوش که؟ برگزیده حق
که بود سال درازش تمام ماه صیام
چراغ دیده عباد، حضرت سجاد
که آفتاب چو مه نور از او نماید وام
زیاد تشنگی روزه اش چنان شود آب
که از عقیق نماند بجای، غیر از نام
فغان سپاه غمش را بروز و شب چاووش
سرشک بر وصف مژگان او همیشه امام
ز ذکر واقعه کربلا نیاسودی
دلش که مقری تسبیح ناله بود مدام
ز تند باد جلال خدا تن زارش
چو موج قلزم رحمت همیشه بی آرام
ز شب دو چشم ترش خواب آن قدر نگرفت
که از بنفشه تواند گرفت بو، بادام
رفیق، اشک روان گاه رفتنش بسجود
عصایش، از علم دود آه وقت قیام
چو خوشه، زرد، ولی دانه کش ضعیفان را
چو گل، شکسته، و لیکن شکفته روی، مدام
غریب، لیک وطن سایه اش غریبان را
یتیم، لیک پدر ز التفات بر ایتام
به پیش سفره نگسترده هرگز او را روز
فراش خواب نیفگنده هرگز او را شام
ز حلم کرده بهم یار، جرم و بخشش را
بعلم داده جدایی، حلال را ز حرام
بنرمیی سوی خصم درشت می آمد
برون ز دیده نگاهش، که روغن از بادام
چو چشم خویش، کف او مدام در ریزش
چو بحر همت خود، دل همیشه بی آرام
گمان شدی که مگر سایل اوست وقت کرم
زبس که همت او داشت در عطا ابرام
فگنده بار علایق ز خویش، تاکه کشد
بخانه فقرا، آب و نان بدوش مدام
همیشه کار یتیمان خسته را، چو گهر
برشته نگه التفات، داده نظام
ز بس خضوع، شدی آب در نماز؛اگر
برای سجده نبودی ضرور هفت اندام
ز حرف جبهه پر سجده اش، عجب نبود
زبان اگر فگند چند پوست چون بادام
از اینکه جبهه اش افگنده چند پوست چو گل
چمن چگونه نبالد بخود ز فخر مدام؟!
میان خیل کمین بندگان درگه او
کشیده گردن خود، سرو هم باین اندام
بپاس حرمت تقوای او، ز خجلت خویش
باستخوان قفا در خزیده مغز حرام
ز دهشت نگه خشم او، بر اهل ستم
زبان نگشته ترازوی عدل را به سلام
اگر بنامه روز شمه یی ز سطوت او
رقم ز کاغذ خیزد چو موی براندام
شوند بلبل گلزار مدحش، ار نفسی
فرو بحرف دگر سر نیاورند اقلام
عدوی او که دماغش ز دود جهل پر است
بحشر کی رسدش بوی مغفرت بمشام
ز مدح او ادبم منع میکند، چکنم؟
مگر بدشمن او بعد ازین دهم دشنام!
بروی دشمن او میجهم از آن هردم
که در شمار سگان درش برندم نام!
سخن رسید بسر منزل دعا واعظ
عنان بکش که نه این راه را بود انجام
دگر مخوان حدی ای ساربان، ک از مستی
گسست ناقه مضمون ز مد خامه زمام
قلم مناز ببازوی خود، که ممکن نیست
رسد بپایه قدرش کمند طول کلام
غرض از این همه، اظهار بندگی است مرا
وگرنه من کیم آن قدر کوو، مدح کدام؟!
سزای درگه او نیست تحفه یی در کف
مرا بغیر دعا، والسلام و الاکرام
بود بجیب مکان، تا چو مهر صفحه خاک
بود بدست زمان، تا چو سبحه شهر صیام
برد بخاک درش سجده، جبهه عالم
کند بذکر خوشش دور، سبحه ایام
واعظ قزوینی : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - در بیان کیفیت احوال پیری و آفرین سلطان رضا بحکم قضا حضرت امام علی بن موسی الرضا«ع »
تن تو چیست یکی خیمه و، ستونش جان
طناب، رشته روزی و، میخ آن دندان
چو میخ کنده شد از تند باد رفتن عمر
دگر چه چشم اقامت ز خیمه، ای نادان؟!
فگند باد اجل خیمه بر سرت چون گل
بروی خار علایق تو فرش گشته همان
بکش متاع دل خود برون ز خیمه تن
که کاروان حواس و قوی شدند روان
ببر طناب تعلق دلا ز خیمه تن
که بس قلندریت خیمه در ره جانان
بسالکان طریقت قبای تن بار است
پی برهنگی از خویشتن ببند میان
قد خمت ز عصا گشته لام الف یعنی:
که نیست جای اقامت کهن سرای جهان!
رسید وقت که از قید زندگی برهی
گذار روز و شب این بند را بود سوهان
چو شمع بر سرت افتاده آتش پیری
از آن چو اشک چکد از تو گوهر دندان
ز چشم رفته ترا نور و سرفتاده به پیش
گرفته پینکی خواب مرگت ای نادان
دگر مدار قوی دل، چو چشم گشت ضعیف
دگر مباش سبکسر، چو گشت گوش گران
بدست داد عصا ضعف پیریت، یعنی:
براه دوست سگ نفس را، ز خویش بران
دو مو شدی و، نشد حرص و آز یک مو کم
دو تا شدت قد و یکتا نگشت دل ز جهان
تمام کرده قضا نسخه حیات ترا
که از سفیدی مو میکشد بیاض بر آن
زمان زمان شودت تند آتش پیری
زنند روز و شب از هر طرف ز بس دامان
بچهره ات نفتاده است چین، که کلک قضا
کشیده بر ورق هستیت، خط بطلان
ز بس که صر صر ایام، از تو تند گذشت
ز غنچه دهنت ریخت خرده دندان
سر از خمیدگی قد بجای پا رفته است
برای راه عدم کرده است نقل مکان
براه ملک عدم، تا دواندت چون تیر
اجل گرفته ز قد خمت به پشت کمان
چرا جوان نکنی خویش را در این پیری
ز خاکبوس در شاه کشور ایمان؟!
رضا بحکم قضا، «حضرت امام رضا»
که در قلمرو دلهاست مهر او سلطان
ز دفتر کرم او، سحاب یک ورق است
که سطرش از رگ ابر است و، نقطه اش باران
بود کف گهر افشان او محیط کرم
بر او حباب صفت چشم جمله عالمیان
بجیب و دامن دریا نه در شهوار است
نشسته در عرق خجلت از کفش عمان
ز خجلت کف او، ابرها در آب و عرق
ز شرم همت او، گنج بخاک نهان
ز سیل ریزش احسانش ار کند رقمی
شود ز تندی آن خانه قلم ویران
شمیم خلقش، اگر شمه یی شود تحریر
بهر خطی که نویسند، میشود ریحان
دهند گر مه و خورشید هر دو پشت به پشت
نه رای انور او را شوند آینه دان
گرفته کشتی مه، چون قلندارن افلاک
زنند تا که به بازار جود او دوران
نه شیر پرده، به شیر فلک زند گر هی
برون ز پرده افلاک میجهد لرزان
ز رعشه، داغ پلنگان سیاهی اندازد
به خشم جانب کهسار گر شود نگران
ز بیم او بدل سنگ، آتش آب شود
خیال می گذرد گر زیاد شیشه گران
بسر هوای زمین سایی درش دارد
از آن شده است بصلب صدف گهر غلتان
به خاک درگه او افگنند تا خود را
کشند مهر و مه از شوق، هر طرف میدان
چه در گهی، که ز بهر رعایت ادبش
ز دور، هفت فلک بگذرند سجده کنان
نکرده است در آن بارگاه قندیلی
فتاده آتش از آن آفتاب در جان
چنان در اوست چراغ امیدها روشن
که شمع گریه عرق میکند ز خجلت آن
در اوست عود، ولی هر طرف بر آتش شوق
فتیله عنبرش از دود آه سوختگان
بخویش پیچد از آن، آب در گهر که چرا
سرشک نیست که گردد در آن حریم روان؟!
نه گنبذ است به شکل صنوبری، که بود
به سینه پیر فلک را دلی پر از ایمان
از اینکه جامه آن کعبه گشته اطلس چرخ
رواست گر کشد از فخر بر زمین دامان
برآسمان نبود کهکشان، که رفعت آن
کشیده است بطاق فلک خط بطلان
توان بدیده دل از ضریح او دیدن
که موج زن شده دریای رحمت یزدان
عجب که سر بتنی خاک را فرود آید؟
کشیده تا ببر آن جسم پاک را چون جان!
چو خاک درگه او باشدش هوا داری
بخویش بالد از آن دمبدم مرا عصیان
گناه و عفو نگردند آشنا باهم
اگر نه پای گذارد محبتش بمیان
سخن سزای مدیحش کجاست؟ معذور است
قلم ز عجز بمالد اگر زبان بزبان!
ز حرف و نقطه زند گه به نعل و گه به میخ
بلی کمیت قلم نیست مرد این میدان
تهی است دست زبان گر ز تحفه مدحش
پر است لیک ز نقد محبتش دل و جان
شها بدرگهت آورده ام رخی و، چه رخ؟
که در سیاهی خود گشته ز انفعال نهان!
سیاه رویم و، روی من است و این درگاه
تهی است دستم و، دست من است و آن دامان
چه گویم از دل چون سنگ خود؟ که از سختی
شود ز حرفش دندانه دار تیغ زبان!
بجان رسیده ام، از دست خویشتن فریاد!
غم زمانه امانم بریده است، امان!
بچهره آب رخی کز غبار درگه تست
روا مدار که ریزد بخاک راه خسان
ز دست منت دو نان بگیر واعظ را
چرا سگ تو بود در قلاده دگران!
امیدم آنکه کنم خاک آستانه تو
عبث نبسته ام این جسم زار را بر جان
ز لطف گر بسگ خویش دل دهی چه عجب؟
تو کز نهیب دهی جان بصورت شیران!
وسیله یی بکفم نیست بهر آزادی
بجز غلامیت ای دستگیر هردو جهان!
مرا چه حد، که کنم مدح تو؟ همینم بس
که باشمت یکی از جمله ثناگویان!
نمیرسد چو بدامان مدح او، واعظ
در آستین خموشی بکش تو دست زبان
بکار نخل دعا، تا ز چشمه سار دلت
بجویبار زبان آب مدح اوست روان
شود ز خاک چمن، تا چراغ گل روشن
بود ز آب صفا، تا رخ گهر تابان
ز خاک راهش روشن چراغ دل بادا
ز آب مهرش تابنده گوهر ایمان
واعظ قزوینی : قصاید
شمارهٔ ۱۸ - از نشاط گسستن و به غم پیوستن و ستایش امام هردو جهان حضرت علی نقی «ع »
چو گل مشو همه تن لب، برای خندیدن
که تندباد فنا میرسد بگل چیدن
چو میکشند گلاب روانت از گل تن
دگر بس است بساط شکفتگی چیدن
اجل بقصد تو تیغ دودم کشیده ز صبح
همان چو شعله شمعی تو گرم رقصیدن
کنون که صرصر پیری بنخل عمر وزید
بخود چو برگ خزان است جای لرزیدن
برین بساط مشو پهن همچو گل خندان
که هست وقت بساط نشاط برچیدن
بوقت خنده نه بیجاست اشک ریزی چشم
کند بحال تو بیباک گریه خندیدن
مباد ریختن آبرو بود، هش دار
بوقت خنده سرشکت بچهره غلتیدن!
چو گل بشادی ایام رو مده بسیار
که صد شکست رسد غنچه را ز خندیدن
چو خنده هرزه درایی دهان دریده که دید؟
نه شرط عقل بود، زو کناره نگزیدن!
بزور جهل درد بر تنت لباس وقار
مده چو غنچه گریبان بدست خندیدن
ز خنده لازم گل شد ز بس پریشانی
گلاب گشت و جدا زو نگشت پاشیدن
ز باد تفرقه خواهی که در امان باشی
مده چو غنچه تصویر ره بخندیدن
درین چمن گل شادی است غم، کند ز آن رو
ز خار دست تو خون گریه وقت گل چیدن
شوی بالفت عیش از خدای بیگانه
که می حرام شد از یار عیش گردیدن
شنیدم از لب پیر شکوفه این گفتار
که: غیر عقده دل نیست فیض خندیدن
ز خرمی شده پامال خلق سبزه و گل
بروی دست بود جای نی ز نالیدن
بود ز همدمی جاهلان بی تمکین
که جام را نرسد لب بهم ز خندیدن
ز فیض صحبت گفتار اهل علم و خرد
همیشه کار قلم گریه است و نالیدن
بود اگر بنظر فیض گریه چشم ترا
تمام گریه شادی است اشک باریدن
ز چشمه در اشک آب گر خورد چشمت
دگر نمیدودش دیده از پی دیدن
ز جوی گریه خورد آب نخلهای دعا
ز اشک شمع بود شعله گرم بالیدن
بناله نامه کند پاک از گنه سالک
که آب زنگ ز دل میبرد بنالیدن
بسوز و ساز شود باطن تو معنی خیز
تنور را بود این نان دهی ز تابیدن
بغم بساز گرت پایداری است هوس
که مست را اثر بیغمی است غلتیدن
شود غمی سبب راحت از غمی دیگر
رهد ز بارکشی اسب وقت لنگیدن
بکش ازین دو سه دینار دامن و، واشو
بسان غنچه برین خرده چند پیچیدن؟!
بخود مچین همه گر شاه چین و ما چینی
که چیده اند بساط تو بهر بر چیدن
ز ملک و مال چه ماند بکس، بجز غم و رنج؟!
ز دجله در کف دولاب چیست؟ نالیدن!
شکفتگی است غلط، باز غنچه شو ای گل
که تنگنای جهان نیست جای بالیدن!
مگر ز بندگی بنده گزیده حق
که هست خاک درش نور دیده دیدن
امام هر دو جهان:«حضرت علی نقی »
که ذکر نام خوشش چیست؟ شهد خاییدن!
باین امید که شاید بنام او باشد
جدا نمیشود از زر بسکه چسبیدن
یگانه گوهر دریای علم و جود و شرف
که هست پله قدرش فزون ز سنجیدن
در محیط شرف کز عزیزی اش بر سر
همیشه نه صدف چرخ راست لرزیدن
بنور مهر کند سایه کوه قدرش اگر
عجب که مهر تواند بچرخ گردیدن
ز نور بخشی خاک درش عجب نبود
که دیده ها بهم افتند بر سر چیدن
پی نزول غبار درش نباشد دور
روان کنند گر از خانه چشمها دیدن
ز پاس حرمت گرد حریم او چه عجب
که رنگ کس نتواند بچهره گردیدن؟!
بحشر صندل دردسر حساب شود
بر آستانه آن شاه جبهه ساییدن
دو لب ز ارض و سما داده اند گیتی را
برای درگه آن قبله گاه بوسیدن
ز بسکه در گهش از رحمت است تنگ فضا
گنه بخود نتواند ز بیم لرزیدن
ز ازدحام ملایک در آستانه او
چه سان رساند گنه خویش را ببخشیدن؟!
زرشک طاعت پاکان در آن خجسته حریم
عجب بتو به رسد جرمها ز کاهیدن
فلک به پنجه خورشید پیش رفعت اوست
همیشه در پی گردن ز شرم خاریدن
ز بار نسبت قدرش عجب نمیدانم
که آورد فرس چرخ را بلنگیدن
بجود او چو بود نسبتش، از آن دارد
همیشه ز آتش این شوق چشمه جوشیدن
چو درفشان شود آن بحر بی کنار، زند
محیط مهر خموشی به لب ز نالیدن
جواب مسأله اش از سئوال ز آن پیش است
که سائلش نکشد منتی ز پرسیدن
چو ماهتاب مدام آب فیض طاعت او
بروی سبزه شب بود گرم غلتیدن
سپهر راست پی جستجوی سایه او
چو ذره این همه در آفتاب گردیدن
برای دیدن اوج سپهر رفعت اوست
خور از خطوط شعاعی بچشم مالیدن
ز قابلیت ادراک فیض آن درگاه
نمیرسد به فلک جز ز دور گردیدن
شها تو مهر سپهر جلال و، من خاکم
ز مهر دور نباشد بخاک تابیدن!
ز زشتی عمل از بس ندیدنی است رخم
مگر بروی تو بخشش تواندم دیدن
غنی ز جنت و ایمن ز دوزخم سازد
مرا به مهر تو در حشر زنده گردیدن
امیدم آنکه نپیچد بنامه ام پرسش
مرا ز شرم بخود بس چو نامه پیچیدن!
شهنشها چه خسم من که تا مرا باشد
بگرد بحر ثنای تو حد گردیدن!
اگر چه نیست ثنای تو حد من، لیکن
من و در آرزوی آن بخویش پیچیدن
مرا که دست تمناست از گهر کوتاه
خوشم ز فکر و خیالش برشته تابیدن
مگر شود بشکر خایی مدایح تو
مرا تدارک ایام ژاژ خاییدن
چو نیست طالع گرد تو گشتنم، باری
من و بگرد خیالت همیشه گردیدن
بود بمدح تو غلتانی در سخنم
مرا شگون بخاک در تو غلتیدن
نداشت لایق شأن تو مدحتی واعظ
مگر ز روی خجالت سکوت ورزیدن
شود برشته دانش مگر در سخنش
بآب مدح تو شایسته پسندیدن
بپوش خلقت نورش ز خاک درگه خویش
که هست کار تو پیوسته عیب پوشیدن
زلال نور و ضیا تا ز چشمه مه و مهر
درین چمن شب و روز است گرم گردیدن
زلال حکم روان ترا بود یارب
همیشه در چمن روزگار غلتیدن
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸ - بخوی نرم شود عقده های مشکل حل
بخوی نرم شود عقده های مشکل حل
که پنبه سخت کلیدی است قفل محکم را!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹ - جواب لعل تو، شیرین کند سئوال مرا!
جواب لعل تو، شیرین کند سئوال مرا!
مکیدنش چکند تا لب خیال مرا؟!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰ - از اینکه نسبت دوری بلعل او دارد
از اینکه نسبت دوری بلعل او دارد
عجب مدان که نگیرد عقیق نام مرا
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶ - ز بی حقیقتی از هم چنان گریزانند
ز بی حقیقتی از هم چنان گریزانند
که جز نمک نتواند گرفت یاران را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۷ - ز بسکه راستییی در جهان نمی بینم
ز بسکه راستییی در جهان نمی بینم
براه هم نتوانم سپرد دشمن را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴۰ - مساز رو ترش از پندهای دلشکن ما
مساز رو ترش از پندهای دلشکن ما
گلاب باد غرور است،تلخی سخن ما
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۵۰ - شکم از لقمه چو پر شد، ز دل نوا مطلب
شکم از لقمه چو پر شد، ز دل نوا مطلب
جرس ز پنبه چو پر گشت، از آن صدا مطلب!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۶۳ - بر آن جمال نکو غازه یی نه در کار است
بر آن جمال نکو غازه یی نه در کار است
شکسته رنگی ما غازه رخ یار است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۱ - شود ز نرمی بسیار، خصم سرکش تند
شود ز نرمی بسیار، خصم سرکش تند
زبان شعله دراز از تنزل شمع است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۹۸ - مباش این همه دربند زینت دنیا
مباش این همه دربند زینت دنیا
که سرخ و زرد جهان، چون شفق نگه واریست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۸ - نمیرسد؛ بکسی فیض از خود آرایان
نمیرسد؛ بکسی فیض از خود آرایان
نمیتوان ز گل آتشی گلاب گرفت
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۳ - فلک هر آنچه ز دستت گرفت، بهتر داد
فلک هر آنچه ز دستت گرفت، بهتر داد
سحاب آب گرفت از محیط و، گوهر داد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۵ - نکو، ز چشم دل، از صحبت بدان افتد
نکو، ز چشم دل، از صحبت بدان افتد
شکر ز تلخی بادام از دهان افتد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۶ - کسی ز من نگرفته است خاکساری را
کسی ز من نگرفته است خاکساری را
اگر ستاره ام از چشم آسمان افتد