تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : ترکیبات
شمارهٔ ۲ - در منقت علیبن موسیالرضا علیهالسلام
ناله را بهر تگ و پو چو کمر بربندم
اول از شش جهتش راه اثر بربندم
اضطرابم چو به دریوزه دیدار آرد
روم از رشته جان بال نظر بربندم
زخم بر دل خورم و مضطربش بگذارم
مرهم حوصله بر جای دگر بربندم
جگر از برق تجلی شود ار چشمه نور
آب آن را همه در جوی نظر بربندم
در نظر ار تب حرمان شود آتشکده سوز
برم از دیده و در نار جگر بربندم
دزدم از زلف هوس جان گران جانان را
به فسون بر نفس مرغ سحر بربندم
پارهای معجزه از طره غم وام کنم
برقع شب به رخ شاهر خود بربندم
بعد از آن پرده رخسار خیالت گیرم
نسخه مردمک دیده ز خالت گیرم
دیده را چون حرم روی نکوی تو کنم
بگدازم نگه و پرده روی تو کنم
چون صبا سوی گلستان جمالت از رشک
بیمشام آیم و تن نافه بوی تو کنم
شوق هر موی مرا قبلهنمایی آموخت
لیک کو حوصله تا روی به سوی توکنم
گر به سودای تو بر خلد تجلی گذرم
تا در آن آینه نظاره روی تو کنم
بر گل و سنبل آن باغ فسونی بدمم
همه را شیفته آتش خوی تو کنم
عشقم آتشکدهای کرد و به هر دل که رسم
شکوه ز افسردگی جام و سبوی تو کنم
مشت خاکسترم و باد به هر جا بردم
سجده شکر پریشانی موی تو کنم
شعله طور نداند شرف گوهر ما
ورنه پرنور کند جیب ز خاکستر ما
از ادب نیست که گرد سر قاتل گردم
غسل در خون کنم و گرد سر دل گردم
هر سر موی مرا خنده زخمی هوسست
چون به یک زخم درین معرکه بسمل گردم
بگشاییدم تعویذ خرد از بازو
سحر عشقم مگذارید که باطل گردم
دیده زخم مرا دجله فشان مگذارید
بحر دردم مپسندید که ساحل گردم
شوقم آموخت فسونی که چو محمل برود
آفتابی شوم و سایه محمل گردم
ور کشد ناقه زمام از کف رهپیمایی
نو بهاری شوم و ساحت منزل گردم
سوخت رسواییام اندر چمن خنده گل
چند گه پردگی صوت عنادل گردم
من و نومیدی جاوید به هم بنشینیم
دو سه روزی به مراد دل غم بنشینیم
این دو ویرانه که آباد به خون جگرست
قدمی چند از آن منزل دل پیشترست
دیده زین باغ میالای که هر غنچه او
قدری خون فسردهست که بر نیشترست
آن گلی کز پی نظاره او دیده شکفت
پاره پرتوش از نور نظر بیشترست
و آنچه در حوصله چشم تماشا گنجد
همه اسباب پریشانی نور نظرست
ای خضر چشمه حیوان به هنر نتوان یافت
ورنه هر شعله در آتشکده گنج هنرست
چه هنر خود به ازین نیست که در باغ طلب
هر خس از تربیتش طور وفا را شجرست
هفت دریای سپهر ار بشود خشک چه باک
عشق ما دربدر موجه بحر دگرست
در دریای عبودیت و معبود فنا
ید بیضای امامت علی بن موسا
غسل تقدیس کن ای ناطقه در چشمه نور
پس به سر کن چو قلم در حرم نعت عبور
تازه کن بیعت ایمان چو زمدحش هر حرف
لب توحید گشاید به نوای منصور
نیخطا کردهام این کار به بازوی تو نیست
گر نفوس ملکی جمله بگیری مزدور
میتوانی که کنی آیت نعتش تفسیر
ظرف هر نقطه اگر گیرد یک دریا نور
عقل مدهوش نداند مزه مدح ترا
محک نور تجلی نشود جوهر طور
از دلم پرس که تا طره مدح تو گرفت
هر شکن زلف سخن راست بهشتی معمور
چون رود بر فلک مدح تو فکرم از شرم
نور بگدازد بر دیده خورشید شعور
من نگویم که خداوند تویی در دو سرای
لیک مدح تو بود محمدت بار خدای
ای سراپرده تو ترجمه عرش اله
سجد[ه] پرواز کند سوی حریمت ز جباه
شاهدان حرم قدس به ذوق عفوت
رخ توفیق بیارایند از خال گناه
زیب رخساره خورشید شفاعت گردد
هر که چون زلف به عهد تو بود نامه سیاه
ادب ار رخصت نظاره این طور دهد
دیده پیش از نگهش بوسه زند بر درگاه
چشم چون بازکنی تا به حریمش صد جای
دامن از دیده جبریل کشد نور نگاه
ور ازین در هوسم جانب فردوس برد
هم ز پیش مژه نظاره بگرداند راه
گفتم از بحر ثنای تو گهر جوی شوم
در بر و دوش خرد سوخت ز بیم تو شناه
ای که آب طرب از چشمه غم بگشایی
یاد ما کن چو در گنج کرم بگشایی
سرورا طبع فصیحی چو کند نعت تو ساز
خامه از شرم ثنای تو درآید به گداز
ادب از بیم تو در لجه خون غوطه زند
چون به مدحت لب جبریل شود وحی طراز
کنگر مدح تو از بس که بلندست شود
در فضایش پر اندیشه تهی از پرواز
بس که پیچد به خود از حیرت کوتهدستی
غیرت زلف بتانست کمند اعجاز
من کجا حوصله نعت طرازی ز کجا
ای تب عجز به یک شعله زبانم بگداز
معجزه طبع کسی منقبتت را شاید
کش بود هر نقط آبستن صد گلشن راز
غم برای خسم از شعله کفن میدوزد
که مگر دور کند چرخم ازین گلشن باز
لیک حاشا که تواند بردم زین گلشن
همه صرصر شود ار این فلک شعبده فن
اول از شش جهتش راه اثر بربندم
اضطرابم چو به دریوزه دیدار آرد
روم از رشته جان بال نظر بربندم
زخم بر دل خورم و مضطربش بگذارم
مرهم حوصله بر جای دگر بربندم
جگر از برق تجلی شود ار چشمه نور
آب آن را همه در جوی نظر بربندم
در نظر ار تب حرمان شود آتشکده سوز
برم از دیده و در نار جگر بربندم
دزدم از زلف هوس جان گران جانان را
به فسون بر نفس مرغ سحر بربندم
پارهای معجزه از طره غم وام کنم
برقع شب به رخ شاهر خود بربندم
بعد از آن پرده رخسار خیالت گیرم
نسخه مردمک دیده ز خالت گیرم
دیده را چون حرم روی نکوی تو کنم
بگدازم نگه و پرده روی تو کنم
چون صبا سوی گلستان جمالت از رشک
بیمشام آیم و تن نافه بوی تو کنم
شوق هر موی مرا قبلهنمایی آموخت
لیک کو حوصله تا روی به سوی توکنم
گر به سودای تو بر خلد تجلی گذرم
تا در آن آینه نظاره روی تو کنم
بر گل و سنبل آن باغ فسونی بدمم
همه را شیفته آتش خوی تو کنم
عشقم آتشکدهای کرد و به هر دل که رسم
شکوه ز افسردگی جام و سبوی تو کنم
مشت خاکسترم و باد به هر جا بردم
سجده شکر پریشانی موی تو کنم
شعله طور نداند شرف گوهر ما
ورنه پرنور کند جیب ز خاکستر ما
از ادب نیست که گرد سر قاتل گردم
غسل در خون کنم و گرد سر دل گردم
هر سر موی مرا خنده زخمی هوسست
چون به یک زخم درین معرکه بسمل گردم
بگشاییدم تعویذ خرد از بازو
سحر عشقم مگذارید که باطل گردم
دیده زخم مرا دجله فشان مگذارید
بحر دردم مپسندید که ساحل گردم
شوقم آموخت فسونی که چو محمل برود
آفتابی شوم و سایه محمل گردم
ور کشد ناقه زمام از کف رهپیمایی
نو بهاری شوم و ساحت منزل گردم
سوخت رسواییام اندر چمن خنده گل
چند گه پردگی صوت عنادل گردم
من و نومیدی جاوید به هم بنشینیم
دو سه روزی به مراد دل غم بنشینیم
این دو ویرانه که آباد به خون جگرست
قدمی چند از آن منزل دل پیشترست
دیده زین باغ میالای که هر غنچه او
قدری خون فسردهست که بر نیشترست
آن گلی کز پی نظاره او دیده شکفت
پاره پرتوش از نور نظر بیشترست
و آنچه در حوصله چشم تماشا گنجد
همه اسباب پریشانی نور نظرست
ای خضر چشمه حیوان به هنر نتوان یافت
ورنه هر شعله در آتشکده گنج هنرست
چه هنر خود به ازین نیست که در باغ طلب
هر خس از تربیتش طور وفا را شجرست
هفت دریای سپهر ار بشود خشک چه باک
عشق ما دربدر موجه بحر دگرست
در دریای عبودیت و معبود فنا
ید بیضای امامت علی بن موسا
غسل تقدیس کن ای ناطقه در چشمه نور
پس به سر کن چو قلم در حرم نعت عبور
تازه کن بیعت ایمان چو زمدحش هر حرف
لب توحید گشاید به نوای منصور
نیخطا کردهام این کار به بازوی تو نیست
گر نفوس ملکی جمله بگیری مزدور
میتوانی که کنی آیت نعتش تفسیر
ظرف هر نقطه اگر گیرد یک دریا نور
عقل مدهوش نداند مزه مدح ترا
محک نور تجلی نشود جوهر طور
از دلم پرس که تا طره مدح تو گرفت
هر شکن زلف سخن راست بهشتی معمور
چون رود بر فلک مدح تو فکرم از شرم
نور بگدازد بر دیده خورشید شعور
من نگویم که خداوند تویی در دو سرای
لیک مدح تو بود محمدت بار خدای
ای سراپرده تو ترجمه عرش اله
سجد[ه] پرواز کند سوی حریمت ز جباه
شاهدان حرم قدس به ذوق عفوت
رخ توفیق بیارایند از خال گناه
زیب رخساره خورشید شفاعت گردد
هر که چون زلف به عهد تو بود نامه سیاه
ادب ار رخصت نظاره این طور دهد
دیده پیش از نگهش بوسه زند بر درگاه
چشم چون بازکنی تا به حریمش صد جای
دامن از دیده جبریل کشد نور نگاه
ور ازین در هوسم جانب فردوس برد
هم ز پیش مژه نظاره بگرداند راه
گفتم از بحر ثنای تو گهر جوی شوم
در بر و دوش خرد سوخت ز بیم تو شناه
ای که آب طرب از چشمه غم بگشایی
یاد ما کن چو در گنج کرم بگشایی
سرورا طبع فصیحی چو کند نعت تو ساز
خامه از شرم ثنای تو درآید به گداز
ادب از بیم تو در لجه خون غوطه زند
چون به مدحت لب جبریل شود وحی طراز
کنگر مدح تو از بس که بلندست شود
در فضایش پر اندیشه تهی از پرواز
بس که پیچد به خود از حیرت کوتهدستی
غیرت زلف بتانست کمند اعجاز
من کجا حوصله نعت طرازی ز کجا
ای تب عجز به یک شعله زبانم بگداز
معجزه طبع کسی منقبتت را شاید
کش بود هر نقط آبستن صد گلشن راز
غم برای خسم از شعله کفن میدوزد
که مگر دور کند چرخم ازین گلشن باز
لیک حاشا که تواند بردم زین گلشن
همه صرصر شود ار این فلک شعبده فن
فصیحی هروی : ترکیبات
شمارهٔ ۴ - ساقی نامه و مدح حسینخان شاملو
ساقیا آن قدح نور بیار
آن چراغ دل منصور بیار
آن شفای تن رنجور بده
کیمیای دل معمور بیار
جرعهای در قدح خاور ریز
محک حوصله طور بیار
سرو نو خاسته خلد تویی
روی آراسته حور بیار
صافتر از نفس عیسی کن
گرمتر از دم منصور بیار
که بهار آمد و نوروز رسید
عیش با طالع فیروز رسید
آن می صاف که با صوفی روح
یافت در خلوت یک شیشه فتوح
میتوان کرد ز یک پر تو آن
در دل تیره شب هجر صبوح
از فروغش شده بیمنت چشم
در گلزار تماشا مفتوح
ساقیا زان گهرین جام کزوست
غرقه بحر ادب کشتی نوح
جرعهای بخش کز اسباب جهان
جگری دارم و آن هم مجروح
روزگاریست که ماتم زدهایم
چون سر زلف تو بر هم زدهایم
نوبهارست و چمن جلوهفروش
گل و بلبل همه در جوش و خروش
ابر در گریه و گل را ز نشاط
دهن از خنده رسد تا بر گوش
نگه از ذوق چنان رفته ز خویش
که کشندش مژهها دوش به دوش
مطربا سینه تاری بخراش
بلبل باغ نشاطی بخروش
نالهای کن که چو گل مستان را
خون دل جوش زند تا بر دوش
زنده کن تار به مضرابی چند
که رگ مرده بود تار خموش
دو جهان را به نوایی مستان
نالهای را به دو عالم مفروش
خوش هراتیست حزینم مپسند
طرفه فصلیست بزن راهی چند
این چه فردوس طرب فرجام است
که در آن خاک سیه گلفام است
چون سموم از غم او باد بهشت
رنجه دایم ز تب سرسام است
بی سبب مرغ صفیری زد دوش
که مهین جنت دنیا شام است
باغ زد خنده که ای خامنوا
آخر این چه دم بیهنگام است
در هری دم زدن از خوبی شام
سجده در کعبه بر اصنام است
بیش از این نیست به هم نسبتشان
که هری صبح بود آن شام است
آن ولی شام غم دوران است
وین صبوح طرب ایام است
خاصه امروز که از دولت خان
صاف عیش ابدش در جام است
خان جم جاه فلک قدر حسین
ای ز عدل تو خراسان با زین
ای جهاندار جهانگیر مدار
مهر عدل تو فلک را معمار
ای جهان از تو همه دم نوروز
وی هرات از تو همه روز بهار
دوش با دست تو همت میگفت
کای ترا ابر سخا دریا بار
آفتاب فلک جودی لیک
اینقدر گرم مشو در ایثار
گر همه خود کف خاکیست جهان
دیده دشمن خان راست بکار
لجه دست تو زده موج عتاب
کای تنک مایه ز خود شرم بدار
تهمت دیده بر آن قوم مبند
که ندانند ز هم لیل و نهار
کوری دیده خفاشان را
خصمی مهر بود آینهوار
تا بود انجمن کون و فساد
دهر بی شاه و هری بی تو مباد
آن چراغ دل منصور بیار
آن شفای تن رنجور بده
کیمیای دل معمور بیار
جرعهای در قدح خاور ریز
محک حوصله طور بیار
سرو نو خاسته خلد تویی
روی آراسته حور بیار
صافتر از نفس عیسی کن
گرمتر از دم منصور بیار
که بهار آمد و نوروز رسید
عیش با طالع فیروز رسید
آن می صاف که با صوفی روح
یافت در خلوت یک شیشه فتوح
میتوان کرد ز یک پر تو آن
در دل تیره شب هجر صبوح
از فروغش شده بیمنت چشم
در گلزار تماشا مفتوح
ساقیا زان گهرین جام کزوست
غرقه بحر ادب کشتی نوح
جرعهای بخش کز اسباب جهان
جگری دارم و آن هم مجروح
روزگاریست که ماتم زدهایم
چون سر زلف تو بر هم زدهایم
نوبهارست و چمن جلوهفروش
گل و بلبل همه در جوش و خروش
ابر در گریه و گل را ز نشاط
دهن از خنده رسد تا بر گوش
نگه از ذوق چنان رفته ز خویش
که کشندش مژهها دوش به دوش
مطربا سینه تاری بخراش
بلبل باغ نشاطی بخروش
نالهای کن که چو گل مستان را
خون دل جوش زند تا بر دوش
زنده کن تار به مضرابی چند
که رگ مرده بود تار خموش
دو جهان را به نوایی مستان
نالهای را به دو عالم مفروش
خوش هراتیست حزینم مپسند
طرفه فصلیست بزن راهی چند
این چه فردوس طرب فرجام است
که در آن خاک سیه گلفام است
چون سموم از غم او باد بهشت
رنجه دایم ز تب سرسام است
بی سبب مرغ صفیری زد دوش
که مهین جنت دنیا شام است
باغ زد خنده که ای خامنوا
آخر این چه دم بیهنگام است
در هری دم زدن از خوبی شام
سجده در کعبه بر اصنام است
بیش از این نیست به هم نسبتشان
که هری صبح بود آن شام است
آن ولی شام غم دوران است
وین صبوح طرب ایام است
خاصه امروز که از دولت خان
صاف عیش ابدش در جام است
خان جم جاه فلک قدر حسین
ای ز عدل تو خراسان با زین
ای جهاندار جهانگیر مدار
مهر عدل تو فلک را معمار
ای جهان از تو همه دم نوروز
وی هرات از تو همه روز بهار
دوش با دست تو همت میگفت
کای ترا ابر سخا دریا بار
آفتاب فلک جودی لیک
اینقدر گرم مشو در ایثار
گر همه خود کف خاکیست جهان
دیده دشمن خان راست بکار
لجه دست تو زده موج عتاب
کای تنک مایه ز خود شرم بدار
تهمت دیده بر آن قوم مبند
که ندانند ز هم لیل و نهار
کوری دیده خفاشان را
خصمی مهر بود آینهوار
تا بود انجمن کون و فساد
دهر بی شاه و هری بی تو مباد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴ - خاک آن کوی فصیحی ز جبین رنجه مکن
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴ - سینه بگدازم و دل خون کنم و جان سوزم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵ - ره نمییابد اجل هم بر سر بالین ما
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶ - رتبه حسن بلندست چه حاجت به نقاب
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸ - باز هر شب دل به تنگ از ناله زار خودست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱ - گریه گردیده گدازست فصیحی گله چیست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶ - بعد عمری که فصیحی شب وصلی رو داد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۹ - دهن زخم چو خندان شود افزون گردد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۱ - بال و پر سوز که تا قوت پروازی هست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۳ - مصر عصمت چه دیاریست که خوبان آنجا
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۴ - شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۷ - جذبه عشق بحدیست میان من و یار
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۸ - نقش پایی به سر کوی تو دیدم مردم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۵ - شب که غمهای تو را پردهنشین میکردم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۶ - دوش تقلید جرس کردم و صد قافله سوخت
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۸ - من نه شایسته بسمل نه سزاوار قفس
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۱ - نوبهارا به شمیم گل عیشم مفریب
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۵ - تازه سازم روشن نامه طرازی پس از این