تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۳۶ - خبر پادشاهی خسرو و نشستن بر تخت و رسیدن خبر مرگ بهرام
چو شد بر تخت شاهی خسرو روم
سپاه زنگ شد ز اطراف معدوم
برآمد رومیی خفتانش از لعل
که اسپ شاه زنگ افکند از آن نعل
به میدان تاخت همچون مرد جنگی
رخ خود سرخ کرد از خون رنگی
زمان بگشود از خواب عدم چشم
مبدل شد زمین را باصفا خشم
به فر دولت و بخت خجسته
به تخت خسروی خسرو نشسته
به گردش صف زده خیل سواران
کمر بسته به پیشش تاجداران
ملازم نیز بیرونی و بومی
غلامان همچنین هندی و رومی
نبد مانند دور او به دوران
که واقع بد ولی عهد سلیمان
به نوشروان چو عدلش عهدها داشت
از آن در عدل چون او جهدها داشت
نگشتی هیچ کس غمگین ز جورش
که بود از رحمت و رافت به دورش
شده کوته همه دست از تظلم
و زان شادی جهان را دست و پا گم
کبوتر پیش شاهین خواب کرده
به صحرا گرگ با میش آب خورده
به پای تخت، میران نیز یکسر
نشسته هر یکی بر کرسی زر
همه مامور امر حضرت شاه
نظر بر روی یکدیگر که ناگاه
روان پیکی چو باد از در درآمد
که شاها وقت چوبین با سرآمد
نبد چون شاهی اش را تخت در خور
زدش دست اجل زان تخته بر سر
ز چوب دار دادش سر بلندی
به جای تخت کردش تخته بندی
بزد آخر چه گر بردش بر افلاک
ز تخت چوبی اش بر تخته خاک
برون افکند تخت از خانه اش رخت
به چوب آخر برون آوردش از تخت
چنان از تخته دورانش شد نام
که نتوان گفتن اندر گور بهرام
چو پیک این گفت واپس رفت از پیش
تامل کرد خسرو گفت با خویش
مشو از مرگ دشمن شاد و خوش باش
که در کاسه است هر کس را همین آش
مکن شادی گرت دشمن بمرده ست
که از دست اجل کس جان نبرده ست
به آن عاقل که بر عالم نلرزد
که این عالم غم عالم نیرزد
مشو مغرور این دنیای غدار
که دارد یاد چون بهرام بسیار
تو این دنیا مبین بر چشم ظاهر
به معنی کن نظر بنگر که آخر
تنش در گور قوت مار و مورست
نه چوبین بلکه گر بهرام گور است
به بهرامی دل خود پر مشوران
که نه بهرام بینی و نه گوران
مگو دورانش این چوبینه تنهاست
که چون چوبین دو صد چوبک زن اینجاست
مشو حیران که این دور پر آشوب
ازین بهرام بتراشد صد از چوب
فلک بهرام را چوبین اگر کرد
به چوبش بین که چون آخر به در کرد
چو بهرام از تن چوبین مکن ناز
برو این چوب را در آتش انداز
بداند هر که او دانا و بیناست
که چوب کج به آتش می شود راست
برو آتش بزن این چوب نمدار
که گاهش تخت می سازند و گه دار
مگو کز چوبی ام دل ناله دارد
دروگر چوب چندین ساله دارد
شب و روزی که با او روبه رویی
ز دستان و ز مکر او چه گویی
بود روزت یکی رومی چون ماه
شبت یک زنگیی چون بخت گمراه
مشو ایمن ز دستانشان که هر دم
یکی شادیت بخشد وان دگر غم
تو این دنیا کزو در توست سهمی
خیالی دان و خوابی دان و وهمی
به آن تا نفکند اندر وبالت
مهل کاید خیالش در خیالت
دل خود را ز حال خود خبر کن
خیال باطلت از سر بدر کن
ازین سودا عجایب گفت و گو رفت
بسا سر کو درین سودا فرو رفت
کسی نشناخت بازی زمانه
کسی بیرون نیامد زین میانه
مشو مغرور با این زور بازو
که از بیشی به سر غلطد ترازو
قناعت کن بدین یک نان که داری
که پرخواری کشد آخر به خواری
ز خوان دهر قانع شو به یک نان
که خانان سر نهادند اندرین خان
چنان ره رو که بتوانی رسیدن
مکش باری که نتوانی کشیدن
پی هر لقمه بر مگشا دهن را
فرو خور آرزوی خویشتن را
مخور هر چیز کت لب آرزو کرد
که رو زردی کشد زان عاقبت مرد
به بحر آرزو بس کس فرو رفت
بسی سر در سر این آرزو رفت
مکن هر چه آرزوی نفس باشد
که جانت خسته دارد دل خراشد
به هر خوانی مکش دست و مرو پیش
قناعت کن به این نان پاره خویش
چو خرما با شدت لوزینه منگر
نباشد گندمت، با جو به سر بر
چراغی پیش پای خویش می نه
به حد خویشتن پا پیش می نه
که با طفل این سخن خوش گفت دایه
که باید نردبان شد پایه پایه
تو اول نردبان را کن سرانجام
که نتوان زد به یک ره پای بر بام
کسی کو پایه نتواند سپردن
ازین بام اوفتد آخر به گردن
برین پایه چنان کن پای خود راست
که گر افتی توانی باز برخاست
نهد آن کس سر خود با سر شیر
که ننهد فرق از سر تا به شمشیر
نه هر کس را رسد لاف دلیری
نه هر روبه تواند کرد شیری
ز شیری هر دلیری کو زند لاف
بدرد شیر نر را سینه تا ناف
چو خسرو گفت ازین گفتار یک چند
گرفتند اهل مجلس زان سخن پند
ز تخت آمد فرود و گریه ها کرد
به خلوت رفت و مجلس را رها کرد
شد اندر خلوت و بنشست با غم
سه روزش کس ندید از محرمان هم
چهارم روز، دیگر مجلس آراست
قیامت از قیامش باز برخاست
همه رامشگران را پیش خود خواند
یکایک را به جای خویش بنشاند
سپاه زنگ شد ز اطراف معدوم
برآمد رومیی خفتانش از لعل
که اسپ شاه زنگ افکند از آن نعل
به میدان تاخت همچون مرد جنگی
رخ خود سرخ کرد از خون رنگی
زمان بگشود از خواب عدم چشم
مبدل شد زمین را باصفا خشم
به فر دولت و بخت خجسته
به تخت خسروی خسرو نشسته
به گردش صف زده خیل سواران
کمر بسته به پیشش تاجداران
ملازم نیز بیرونی و بومی
غلامان همچنین هندی و رومی
نبد مانند دور او به دوران
که واقع بد ولی عهد سلیمان
به نوشروان چو عدلش عهدها داشت
از آن در عدل چون او جهدها داشت
نگشتی هیچ کس غمگین ز جورش
که بود از رحمت و رافت به دورش
شده کوته همه دست از تظلم
و زان شادی جهان را دست و پا گم
کبوتر پیش شاهین خواب کرده
به صحرا گرگ با میش آب خورده
به پای تخت، میران نیز یکسر
نشسته هر یکی بر کرسی زر
همه مامور امر حضرت شاه
نظر بر روی یکدیگر که ناگاه
روان پیکی چو باد از در درآمد
که شاها وقت چوبین با سرآمد
نبد چون شاهی اش را تخت در خور
زدش دست اجل زان تخته بر سر
ز چوب دار دادش سر بلندی
به جای تخت کردش تخته بندی
بزد آخر چه گر بردش بر افلاک
ز تخت چوبی اش بر تخته خاک
برون افکند تخت از خانه اش رخت
به چوب آخر برون آوردش از تخت
چنان از تخته دورانش شد نام
که نتوان گفتن اندر گور بهرام
چو پیک این گفت واپس رفت از پیش
تامل کرد خسرو گفت با خویش
مشو از مرگ دشمن شاد و خوش باش
که در کاسه است هر کس را همین آش
مکن شادی گرت دشمن بمرده ست
که از دست اجل کس جان نبرده ست
به آن عاقل که بر عالم نلرزد
که این عالم غم عالم نیرزد
مشو مغرور این دنیای غدار
که دارد یاد چون بهرام بسیار
تو این دنیا مبین بر چشم ظاهر
به معنی کن نظر بنگر که آخر
تنش در گور قوت مار و مورست
نه چوبین بلکه گر بهرام گور است
به بهرامی دل خود پر مشوران
که نه بهرام بینی و نه گوران
مگو دورانش این چوبینه تنهاست
که چون چوبین دو صد چوبک زن اینجاست
مشو حیران که این دور پر آشوب
ازین بهرام بتراشد صد از چوب
فلک بهرام را چوبین اگر کرد
به چوبش بین که چون آخر به در کرد
چو بهرام از تن چوبین مکن ناز
برو این چوب را در آتش انداز
بداند هر که او دانا و بیناست
که چوب کج به آتش می شود راست
برو آتش بزن این چوب نمدار
که گاهش تخت می سازند و گه دار
مگو کز چوبی ام دل ناله دارد
دروگر چوب چندین ساله دارد
شب و روزی که با او روبه رویی
ز دستان و ز مکر او چه گویی
بود روزت یکی رومی چون ماه
شبت یک زنگیی چون بخت گمراه
مشو ایمن ز دستانشان که هر دم
یکی شادیت بخشد وان دگر غم
تو این دنیا کزو در توست سهمی
خیالی دان و خوابی دان و وهمی
به آن تا نفکند اندر وبالت
مهل کاید خیالش در خیالت
دل خود را ز حال خود خبر کن
خیال باطلت از سر بدر کن
ازین سودا عجایب گفت و گو رفت
بسا سر کو درین سودا فرو رفت
کسی نشناخت بازی زمانه
کسی بیرون نیامد زین میانه
مشو مغرور با این زور بازو
که از بیشی به سر غلطد ترازو
قناعت کن بدین یک نان که داری
که پرخواری کشد آخر به خواری
ز خوان دهر قانع شو به یک نان
که خانان سر نهادند اندرین خان
چنان ره رو که بتوانی رسیدن
مکش باری که نتوانی کشیدن
پی هر لقمه بر مگشا دهن را
فرو خور آرزوی خویشتن را
مخور هر چیز کت لب آرزو کرد
که رو زردی کشد زان عاقبت مرد
به بحر آرزو بس کس فرو رفت
بسی سر در سر این آرزو رفت
مکن هر چه آرزوی نفس باشد
که جانت خسته دارد دل خراشد
به هر خوانی مکش دست و مرو پیش
قناعت کن به این نان پاره خویش
چو خرما با شدت لوزینه منگر
نباشد گندمت، با جو به سر بر
چراغی پیش پای خویش می نه
به حد خویشتن پا پیش می نه
که با طفل این سخن خوش گفت دایه
که باید نردبان شد پایه پایه
تو اول نردبان را کن سرانجام
که نتوان زد به یک ره پای بر بام
کسی کو پایه نتواند سپردن
ازین بام اوفتد آخر به گردن
برین پایه چنان کن پای خود راست
که گر افتی توانی باز برخاست
نهد آن کس سر خود با سر شیر
که ننهد فرق از سر تا به شمشیر
نه هر کس را رسد لاف دلیری
نه هر روبه تواند کرد شیری
ز شیری هر دلیری کو زند لاف
بدرد شیر نر را سینه تا ناف
چو خسرو گفت ازین گفتار یک چند
گرفتند اهل مجلس زان سخن پند
ز تخت آمد فرود و گریه ها کرد
به خلوت رفت و مجلس را رها کرد
شد اندر خلوت و بنشست با غم
سه روزش کس ندید از محرمان هم
چهارم روز، دیگر مجلس آراست
قیامت از قیامش باز برخاست
همه رامشگران را پیش خود خواند
یکایک را به جای خویش بنشاند
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۳۷ - صفت باربد در بزم خسرو
درآمد باربد اول به آواز
نواهای عجایب کرد آغاز
به عشاق آن نوا را کرد آهنگ
که زهره بر زمین زد زآسمان چنگ
ز بربط ناله ها زان گونه می خواست
که می شد پرده عشاق زان راست
ز مستی رفته بود از پرده بیرون
همی زد دم به دم راهی به قانون
چو از نوروز گفتی در بهاران
تو گفتی هست بلبل صد هزاران
چو بنمودی نوایی از سر درد
شکستی توبه صد ساله مرد
گهی کز جان نوایی ساز دادی
ز سوزش عود بر آتش فتادی
گهی کز دل سرودی بر کشیدی
ز مردم آه بر گردون رسیدی
گهی کز ارغنون آواز می داد
نی از دستش همی آمد به فریاد
زنی زان خاطرش ناشاد بودی
که در گوشش سخنها باد بودی
به مجلس دم به دم بر حسب مقدور
بدادی گوشمال عود و طنبور
جهان کو مست چشم ناز او بود
پر از آوازه آواز او بود
چو آوازی به سازی کردی آغاز
شدی از حیرتش بلبل ز آواز
چو کردی نغمه اش با چنگ آهنگ
زدی چنگ از خوشی در دامنش چنگ
اگر با نی بنالیدی زمانی
بسوزانیدی از ناله جهانی
به طنبور ار دم خود باز دادی
به طفلی چون مسیح آواز دادی
اگر با نی حدیثی بازگفتی
نی اندر دم هزاران راز گفتی
اگر با دف زدی دستی که بخروش
گرفتی در زمان دف پیش او گوش
نگشتی از کمانچه یک نفس خوش
نیفتادی به او تا در کشاکش
رباب این حال ازو هم چونکه دیدی
به همپایی او دستی کشیدی
گهی کز سوز دل بنواختی عود
ز هر نغمه نمودی لحن داوود
گهی کز زخمه ای می کرد برداشت
به هر یک زخمه خسرو ناله ای داشت
به هر نغمه که می کرد از سر سوز
شبی می کرد با آن نغمه اش روز
گهی با عود می بودی هم آهنگ
گهی دستی زدی بر دامن چنگ
نواهای عجایب کرد آغاز
به عشاق آن نوا را کرد آهنگ
که زهره بر زمین زد زآسمان چنگ
ز بربط ناله ها زان گونه می خواست
که می شد پرده عشاق زان راست
ز مستی رفته بود از پرده بیرون
همی زد دم به دم راهی به قانون
چو از نوروز گفتی در بهاران
تو گفتی هست بلبل صد هزاران
چو بنمودی نوایی از سر درد
شکستی توبه صد ساله مرد
گهی کز جان نوایی ساز دادی
ز سوزش عود بر آتش فتادی
گهی کز دل سرودی بر کشیدی
ز مردم آه بر گردون رسیدی
گهی کز ارغنون آواز می داد
نی از دستش همی آمد به فریاد
زنی زان خاطرش ناشاد بودی
که در گوشش سخنها باد بودی
به مجلس دم به دم بر حسب مقدور
بدادی گوشمال عود و طنبور
جهان کو مست چشم ناز او بود
پر از آوازه آواز او بود
چو آوازی به سازی کردی آغاز
شدی از حیرتش بلبل ز آواز
چو کردی نغمه اش با چنگ آهنگ
زدی چنگ از خوشی در دامنش چنگ
اگر با نی بنالیدی زمانی
بسوزانیدی از ناله جهانی
به طنبور ار دم خود باز دادی
به طفلی چون مسیح آواز دادی
اگر با نی حدیثی بازگفتی
نی اندر دم هزاران راز گفتی
اگر با دف زدی دستی که بخروش
گرفتی در زمان دف پیش او گوش
نگشتی از کمانچه یک نفس خوش
نیفتادی به او تا در کشاکش
رباب این حال ازو هم چونکه دیدی
به همپایی او دستی کشیدی
گهی کز سوز دل بنواختی عود
ز هر نغمه نمودی لحن داوود
گهی کز زخمه ای می کرد برداشت
به هر یک زخمه خسرو ناله ای داشت
به هر نغمه که می کرد از سر سوز
شبی می کرد با آن نغمه اش روز
گهی با عود می بودی هم آهنگ
گهی دستی زدی بر دامن چنگ
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۳۸ - حکایت کردن خسرو با مریم از درد شیرین
در آن عشرت چو از شب رفت پاسی
ز می نوشید خسرو چند کاسی
به پا برخاست بی خود همچو مستان
چو شمعی روی کرد اندر شبستان
به مریم راز شیرین جمله بگشاد
چو دامن ساعتی در پایش افتاد
که ای مریم به روح الله سوگند
که با غیرت ندارم مهر و پیوند
ولی دانی که این شیرین مهجور
به مهر من شده ست از خان و مان دور
نمی داند از آنجا رو به سویی
به غیر از ما ندارد راه و رویی
غریبست و غریبی نیست بازی
غریبی را چه باشد گر نوازی
اجازت ده که آریمش برین در
تو او را جز کنیز خویش مشمر
ببین حالش مگو دیگر ز ماضی
که هست او بر کنیزی تو راضی
نیاید او به تو ای مه به میزان
که هستت یک کنیزی از کنیزان
چو مریم آن حکایتهای جانکاه
در آن مستی همه بشنید از شاه
چو زلف خویشتن یکدم بر آشفت
به خود چون مار از آن پیچید و پس گفت
که رو شاها که این دستان و این فن
نگیرد گر دم عیسی ست با من
مجو این سود من، کم جز زیان نیست
که مریم همنشین جادوان نیست
منی را کزدم عیسی ملال است
نشستن با چنین جادو محال است
بدان سویی که من باشم، بدان سو
فرشته ره ندارد خاصه جادو
مگو شیرین که جادوی جهان است
از آن همسایه بابل ستان است
کسی کز جادویی ملک جهان سوخت
ازو جادوئیش می باید آموخت
مگو با من دگر زین نکته ای شاه
وگر نه یک شبی بینی که ناگاه،
زموی خود بتابم یک رسن من
بیاویزم ازو خود را به گردن
شوم نابود از آزردن تو
بود خون من اندر گردن تو
تو گر زین سان به خون بنده تازی
نماند در جهانت سرفرازی
چو خسرو دید کان رومی طناز
جواب تلخ از شیرین دهد باز
به مریم گفت کای عیسی دم من
مخور غم تا نیفزاید غم من
مباش از آنچه گفتم هیچ دلتنگ
که او را جا خوش است اندر سر سنگ
من این گفتم ولی در دل نبودم
بدان ای مه تو را می آزمودم
ز شیرین تلخیی کز تو شنفتم
حدیثی زو اگر گفتم نگفتم
مکن از آنچه گفتم وقت ناخوش
تودل خوش دار کو را هست جا خوش
پس آنگه گفت با شاپور برخیز
بر آن سرو گلرخسار رو تیز
ببوسش پای و شو چون خاک راهش
بپرس و عذرها از من بخواهش
به مشکوی من از مریم نهانی
بیار او را به هر نوعی که دانی
ز می نوشید خسرو چند کاسی
به پا برخاست بی خود همچو مستان
چو شمعی روی کرد اندر شبستان
به مریم راز شیرین جمله بگشاد
چو دامن ساعتی در پایش افتاد
که ای مریم به روح الله سوگند
که با غیرت ندارم مهر و پیوند
ولی دانی که این شیرین مهجور
به مهر من شده ست از خان و مان دور
نمی داند از آنجا رو به سویی
به غیر از ما ندارد راه و رویی
غریبست و غریبی نیست بازی
غریبی را چه باشد گر نوازی
اجازت ده که آریمش برین در
تو او را جز کنیز خویش مشمر
ببین حالش مگو دیگر ز ماضی
که هست او بر کنیزی تو راضی
نیاید او به تو ای مه به میزان
که هستت یک کنیزی از کنیزان
چو مریم آن حکایتهای جانکاه
در آن مستی همه بشنید از شاه
چو زلف خویشتن یکدم بر آشفت
به خود چون مار از آن پیچید و پس گفت
که رو شاها که این دستان و این فن
نگیرد گر دم عیسی ست با من
مجو این سود من، کم جز زیان نیست
که مریم همنشین جادوان نیست
منی را کزدم عیسی ملال است
نشستن با چنین جادو محال است
بدان سویی که من باشم، بدان سو
فرشته ره ندارد خاصه جادو
مگو شیرین که جادوی جهان است
از آن همسایه بابل ستان است
کسی کز جادویی ملک جهان سوخت
ازو جادوئیش می باید آموخت
مگو با من دگر زین نکته ای شاه
وگر نه یک شبی بینی که ناگاه،
زموی خود بتابم یک رسن من
بیاویزم ازو خود را به گردن
شوم نابود از آزردن تو
بود خون من اندر گردن تو
تو گر زین سان به خون بنده تازی
نماند در جهانت سرفرازی
چو خسرو دید کان رومی طناز
جواب تلخ از شیرین دهد باز
به مریم گفت کای عیسی دم من
مخور غم تا نیفزاید غم من
مباش از آنچه گفتم هیچ دلتنگ
که او را جا خوش است اندر سر سنگ
من این گفتم ولی در دل نبودم
بدان ای مه تو را می آزمودم
ز شیرین تلخیی کز تو شنفتم
حدیثی زو اگر گفتم نگفتم
مکن از آنچه گفتم وقت ناخوش
تودل خوش دار کو را هست جا خوش
پس آنگه گفت با شاپور برخیز
بر آن سرو گلرخسار رو تیز
ببوسش پای و شو چون خاک راهش
بپرس و عذرها از من بخواهش
به مشکوی من از مریم نهانی
بیار او را به هر نوعی که دانی
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۳۹ - رفتن شاپور پیش شیرین و عتاب کردن شیرین به او
چو بشنید این سخن شاپور از شاه
به پا برجست و روی آورد بر راه
روان شد سوی قصر آن مه نو
رسانید آنچه بد پیغام خسرو
پس آنگه گفت شاهت عذرخواه است
برای مقدمت چشمش به راه است
چو شمع از آتش دل هست در سوز
ندارد غیر فکر تو شب و روز
مرا سوگند بر جان و سر توست
که او را گر تن آنجا، دل، بر توست
کنون گر مصلحت بینی ز راهت
برم پنهان سوی مشکوی شاهت
به مشکو شه تو را جایی نشاند
که نه مریم که روح الله نداند
چو بشنید این سخن شیرین بر آشفت
به شاپور از سر خشم و غضب گفت
که ای شاپور تا کی مکر سازی
چو طفلانم دهی هر لحظه بازی
مفرما بیش ازین تحویل و نقلم
که رسته ست این زمان دندان عقلم
به بازی تو تا کی افتم از راه
روم بر ریسمانت چند درچاه
تو کردی بهر مردن ساز و برگم
کنون خوش می دهی تعلیم مرگم
منه بار فراوان بر تن من
مکن زین بیش سعی کشتن من
به خاک و خون به هم اینجای خفتن
که پای خود به سلاخانه رفتن
تویی در دوستی آن دشمن من
که با صد مکر و صد دستان و صد فن
مرا از خان و مان آواره کردی
چنینم عاجز و بیچاره کردی
بدان راضی نگشتی و کنونم
نمایی سعیها در قصد و خونم
مرا بگدار با این دردمندی
کمر بر خون من تا چند بندی
میفکن بیش ازینم در کم و کاست
که اینها نیست در پیش خدا راست
به کشتن خواهیم داد و نگویی
جواب حق در آن عالم چه گویی
من امروز ار ز دستانت بمیرم
به دستان دامنت فردا بگیرم
بدار آخر کنون دستم ز دامن
که دادی بازیم باری به کشتن
چو اینها ساختی ای جادوی چین
مگو دیگر سخن برخیز و منشین
برو از من سلامم بر به خسرو
بگو بادت مبارک آن مه نو
سلامم چون رسانیدی به سویش
رسان دیگر دعا وز من بگویش
که ای عهد و وفا بر باد داده
به دین عشق رسم نو نهاده
مه نو گر چه دارد در جهان قدر
ولیکن کی بود همچون مه بدر
مه نو را نگویم کان نه زیباست
که او را شیوه ای از ابروی ماست
چو داری یار نو بشنو سخن را
مبر از یاد یاران کهن را
نه هر کو یار نو گیرد در آغوش
کند یاران دیرین را فراموش
درین مدت نگفتی هیچ باری
که ما را نیز وقتی بود یاری
کسی هرگز به یاری، یار را سوخت؟
ز تو باید طریق یاری آموخت
زیان کردی سراسر جمله سودم
نکردی آتش و کشتی به دودم
تو تا خرمای مریم نقش بستی
مرا صد خار غم در دل شکستی
ز شمع مریمت تا دل فروزی ست
تو خرما خور که ما را خار روزی ست
تو و شادی، من و اندیشه غم
من و خار و تو و خرمای مریم
چو خرمای تو دارد خار بسیار
تو خرما خور که تا من می خورم خار
چو از خرمای تو حظی ندارم
مرا بگدار با این خار خارم
برو بگدار تا با این دل تنگ
نشینم همچو مرغی بر سر سنگ
من و مریم به یک خانه زهی زه
هنوز این محنت و تنهائیم به
به هم هر چند در یاری بکوشیم
عجب گر هر دو در یک دیگ جوشیم
که خوش زد این مثل آن مرد باهوش
که هرگز دیگ انبازی نزد جوش
برو پیشم منه دیگر چنین راه
بلندان را نباشد فکر کوتاه
میاور دیگر این اندیشه در دل
محال اندیش نبود مرد عاقل
تو را تا آفتابت در وبال است
خیال وصل من جستن محال است
مکن در وصل من اندیشه زنهار
که مارا و تو را هر دو درین کار
نشاید بیش ازین تیمار بردن
تو و خرما و، ما و خار خوردن
چو لاله بر دل تنگم منه داغ
که بلبل خوش ندارد صحبت زاغ
مرا آن به که با مریم نخوانی
که چون عیسی شدم من آسمانی
چو عیسی همنشین آفتابم
که دل بگرفت ازین دیر خرابم
بیا تا هر دو در سازیم با هم
تو و مریم من و عیسای مریم
مخوانم پیش و مگدارم بدین روز
وگر خوانی پری خواندن بیاموز
اگر خواهی که آیم پیش تو خوش
چو خالم خویشتن را نه بر آتش
مکن افسون که هر افسون که خوانی
شده ست از من فرامش، تا تو دانی
مرا هر غمزه سحری همنشین است
که او همسایه بابل زمین است
ز خوابم وانکردی بخت فیروز
شبی گر دیدمی در خواب، این روز
نزاد از دهر چون من نامرادی
چه بودی مادرم هرگز نزادی
به روزم تا به شب در آتش تب
به بخت خود همی گریم همه شب
نه شب خواب و نه روز آرام دارم
شب و روزی بدین سان می گدارم
چنین تا کی ز بهر دلفروزی
همه شب خون خورم بر یاد روزی
بخواهم کز دهانش کام گیرم
که می ترسم به ناکامی بمیرم
نمی آرم در این خواهش بهانه
که می گوید مرا، هر دم زمانه،
بسا کس کو نشد بر بخت چیره
بس امیدیکه شد آن، خاک تیره
مرا گفتی که روزی آیمت پیش
منه بر جان خود اندوه ازین بیش
بخواهم مرد اگر بختم دهد دست
که هر کس کو بمرد از غصه وارست
مرا آن زندگانی نیست در خور
که باشد مرگ از آن صد بار بهتر
به شمشیرم مکش مفکن به تیرم
رها کن تا به مرگ خود بمیرم
درین حالت که من هستم تو دانی
که مرگم بهتر است از زندگانی
به پا برجست و روی آورد بر راه
روان شد سوی قصر آن مه نو
رسانید آنچه بد پیغام خسرو
پس آنگه گفت شاهت عذرخواه است
برای مقدمت چشمش به راه است
چو شمع از آتش دل هست در سوز
ندارد غیر فکر تو شب و روز
مرا سوگند بر جان و سر توست
که او را گر تن آنجا، دل، بر توست
کنون گر مصلحت بینی ز راهت
برم پنهان سوی مشکوی شاهت
به مشکو شه تو را جایی نشاند
که نه مریم که روح الله نداند
چو بشنید این سخن شیرین بر آشفت
به شاپور از سر خشم و غضب گفت
که ای شاپور تا کی مکر سازی
چو طفلانم دهی هر لحظه بازی
مفرما بیش ازین تحویل و نقلم
که رسته ست این زمان دندان عقلم
به بازی تو تا کی افتم از راه
روم بر ریسمانت چند درچاه
تو کردی بهر مردن ساز و برگم
کنون خوش می دهی تعلیم مرگم
منه بار فراوان بر تن من
مکن زین بیش سعی کشتن من
به خاک و خون به هم اینجای خفتن
که پای خود به سلاخانه رفتن
تویی در دوستی آن دشمن من
که با صد مکر و صد دستان و صد فن
مرا از خان و مان آواره کردی
چنینم عاجز و بیچاره کردی
بدان راضی نگشتی و کنونم
نمایی سعیها در قصد و خونم
مرا بگدار با این دردمندی
کمر بر خون من تا چند بندی
میفکن بیش ازینم در کم و کاست
که اینها نیست در پیش خدا راست
به کشتن خواهیم داد و نگویی
جواب حق در آن عالم چه گویی
من امروز ار ز دستانت بمیرم
به دستان دامنت فردا بگیرم
بدار آخر کنون دستم ز دامن
که دادی بازیم باری به کشتن
چو اینها ساختی ای جادوی چین
مگو دیگر سخن برخیز و منشین
برو از من سلامم بر به خسرو
بگو بادت مبارک آن مه نو
سلامم چون رسانیدی به سویش
رسان دیگر دعا وز من بگویش
که ای عهد و وفا بر باد داده
به دین عشق رسم نو نهاده
مه نو گر چه دارد در جهان قدر
ولیکن کی بود همچون مه بدر
مه نو را نگویم کان نه زیباست
که او را شیوه ای از ابروی ماست
چو داری یار نو بشنو سخن را
مبر از یاد یاران کهن را
نه هر کو یار نو گیرد در آغوش
کند یاران دیرین را فراموش
درین مدت نگفتی هیچ باری
که ما را نیز وقتی بود یاری
کسی هرگز به یاری، یار را سوخت؟
ز تو باید طریق یاری آموخت
زیان کردی سراسر جمله سودم
نکردی آتش و کشتی به دودم
تو تا خرمای مریم نقش بستی
مرا صد خار غم در دل شکستی
ز شمع مریمت تا دل فروزی ست
تو خرما خور که ما را خار روزی ست
تو و شادی، من و اندیشه غم
من و خار و تو و خرمای مریم
چو خرمای تو دارد خار بسیار
تو خرما خور که تا من می خورم خار
چو از خرمای تو حظی ندارم
مرا بگدار با این خار خارم
برو بگدار تا با این دل تنگ
نشینم همچو مرغی بر سر سنگ
من و مریم به یک خانه زهی زه
هنوز این محنت و تنهائیم به
به هم هر چند در یاری بکوشیم
عجب گر هر دو در یک دیگ جوشیم
که خوش زد این مثل آن مرد باهوش
که هرگز دیگ انبازی نزد جوش
برو پیشم منه دیگر چنین راه
بلندان را نباشد فکر کوتاه
میاور دیگر این اندیشه در دل
محال اندیش نبود مرد عاقل
تو را تا آفتابت در وبال است
خیال وصل من جستن محال است
مکن در وصل من اندیشه زنهار
که مارا و تو را هر دو درین کار
نشاید بیش ازین تیمار بردن
تو و خرما و، ما و خار خوردن
چو لاله بر دل تنگم منه داغ
که بلبل خوش ندارد صحبت زاغ
مرا آن به که با مریم نخوانی
که چون عیسی شدم من آسمانی
چو عیسی همنشین آفتابم
که دل بگرفت ازین دیر خرابم
بیا تا هر دو در سازیم با هم
تو و مریم من و عیسای مریم
مخوانم پیش و مگدارم بدین روز
وگر خوانی پری خواندن بیاموز
اگر خواهی که آیم پیش تو خوش
چو خالم خویشتن را نه بر آتش
مکن افسون که هر افسون که خوانی
شده ست از من فرامش، تا تو دانی
مرا هر غمزه سحری همنشین است
که او همسایه بابل زمین است
ز خوابم وانکردی بخت فیروز
شبی گر دیدمی در خواب، این روز
نزاد از دهر چون من نامرادی
چه بودی مادرم هرگز نزادی
به روزم تا به شب در آتش تب
به بخت خود همی گریم همه شب
نه شب خواب و نه روز آرام دارم
شب و روزی بدین سان می گدارم
چنین تا کی ز بهر دلفروزی
همه شب خون خورم بر یاد روزی
بخواهم کز دهانش کام گیرم
که می ترسم به ناکامی بمیرم
نمی آرم در این خواهش بهانه
که می گوید مرا، هر دم زمانه،
بسا کس کو نشد بر بخت چیره
بس امیدیکه شد آن، خاک تیره
مرا گفتی که روزی آیمت پیش
منه بر جان خود اندوه ازین بیش
بخواهم مرد اگر بختم دهد دست
که هر کس کو بمرد از غصه وارست
مرا آن زندگانی نیست در خور
که باشد مرگ از آن صد بار بهتر
به شمشیرم مکش مفکن به تیرم
رها کن تا به مرگ خود بمیرم
درین حالت که من هستم تو دانی
که مرگم بهتر است از زندگانی
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۴۰ - قصه فرهاد
نگار لاله رخ سرو سمنبر
مه زهره جبین خورشید خاور
به رخ ماه ختن یعنی بت چین
به لب تنگ شکر یعنی که شیرین
در آن وادی که او را پرورش بود
ز نعمت بیشتر شیرش خورش بود
اگر بودی هزاران نعمتش بیش
به شیرین میل بودی از همه بیش
ولی آنجا که منزل داشت آن ماه
نبودی هیچ سو جای چرگاه
کنیزان بهر شیرین، شیر خوش خوار
کشیدندی به دوش از راه بسیار
دل شیرین ازین بودی پریشان
که از وی دور بودی شیر میشان
همه شب بودی از این فکر در سوز
درین اندیشه می بودی همه روز
گه و بی گه همینش بود تدبیر
که آسان چون شود آوردن شیر
ازین اندیشه شاپور آگهی یافت
به خدمت پیش شیرین زود بشتافت
بگفتش ای سهی سرو سرافراز
به رویت دیده اهل نظر باز
اگر فرمان دهی تدبیر این کار
کنم آسان اگر چه هست دشوار
مرا یاریست در نقاشی استاد
شنیده باشی او را نام فرهاد
بود در دست او چون موم، سندان
ندارد سنگ و آهن پیش او جان
هر آن نقشی که او در خاطر آرد
همه بر سنگ خارا بر نگارد
اگر فرمان دهی او را بیارم
به خدمت پیش درگاهت بدارم
چو بشنید این سخن شیرین ز شاپور
دلش شد شاد و جانش گشت مسرور
چنین گفتش مگیر آرام و برخیز
برو او را بیاور سوی من تیز
که دیر است این مثل در روزگار است
که کار افتاده را یاری ز یار است
پس آنگه خاست شاپور جهانگرد
شد و فرهاد سوی شیرین آورد
چو شیرین دید در آن قد و بالا
دلش از جا شد اما ماند بر جا
برون آمد ز پرده همچو ماهی
به عشوه کرد سوی او نگاهی
چو فرهاد آن نگاه و عشوه زو دید
تنش زان عشوه همچون بید لرزید
سر اندر پیش افکند و شد از دست
به پای استاده بود از پای بنشست
دلش در بر فتاد اندر تب و تاب
شد از هر سو روانش چشمه آب
همه تن، خون دل آمد به جوشش
فتاد از پا و از سر رفت هوشش
چو شیرین دید او را آنچنان زار
دگر شیرین تر آمد زان به گفتار
بگفتش هستم احوال تو معلوم
که مثلت نیست، نی در چین نه در روم
برین یک دست قصرم، هست کوهی
که هست اندر دلم از آن ستوهی
بکن کاری برای من به یاری
که می دانم که مثل خود، نداری
بود زان سوی کوهم گله ای چند
که دایم زان دل من هست در بند
همی خواهم که جویی زین کمرگاه
ببری راست تا این سوی درگاه
که چوپانان چو آنجا شیر دوشند
در اینجا خادمانم شیر نوشند
چو فرهاد این سخنها کرد احساس
بگفتا خوش بود بالعین و الراس
روان سازم از آنجا شیر پیوست
چو میل خاطر شیرین برین هست
ولی دارم توقع زان پری زاد
که آید گاه گاهی سوی فرهاد
ز لطف خود غریبان را نوازد
به یک دستم مریزا، شاد سازد
بگفت این و به پا برخاست سرمست
گرفت آن تیشه پولاد در دست
به پای قصر با صد بار اندوه
سری بنهاد و روی آورد در کوه
به دل می گفت حق بر من گواه است
که این کوه خودی خرسنگ راه است
به زخم تیشه یک ماهی کمابیش
تمام آن سنگ را برداشت از پیش
ز سنگ خاره جویی آنچنان کند
که در وی عقل را در حیرت افکند
پس از ماهی که جویی آنچنان ساخت
به پای جوی یک حوضی بپرداخت
به نوعی کرده بود آن کار تدبیر
که سوی حوض یکسر آمدی شیر
چو شیرین دید دست و کار فرهاد
ز دست و کار او گردید دلشاد
طلب کردو به خویشش همنشین کرد
بر او و دست او، صد آفرین کرد
پس آنگه گفتش ای استاد کارم
ز دست و پنجه تو شرمسارم
ندارم دستمزد رنجه تو
بنازم بیش، دست و پنجه تو
چنین صنعت ندارد هیچ کس یاد
چه خوشها رفته ای دستت مریزاد
پس آنگه گفت تا خادم زری چند
به بالایش نهاده گوهری چند
بیاورد و بر فرهاد بنهاد
مگر از آن شود فرهاد دلشاد
چو فرهاد آن نوازشهای شیرین
ز شیرین دید هم دل داد و هم دین
ستاد از خادمش آن گوهر و زر
همه در پای او افشاند یکسر
پس آنگه خاست سرگردان و حیران
چو آهو روی کرد اندر بیابان
مه زهره جبین خورشید خاور
به رخ ماه ختن یعنی بت چین
به لب تنگ شکر یعنی که شیرین
در آن وادی که او را پرورش بود
ز نعمت بیشتر شیرش خورش بود
اگر بودی هزاران نعمتش بیش
به شیرین میل بودی از همه بیش
ولی آنجا که منزل داشت آن ماه
نبودی هیچ سو جای چرگاه
کنیزان بهر شیرین، شیر خوش خوار
کشیدندی به دوش از راه بسیار
دل شیرین ازین بودی پریشان
که از وی دور بودی شیر میشان
همه شب بودی از این فکر در سوز
درین اندیشه می بودی همه روز
گه و بی گه همینش بود تدبیر
که آسان چون شود آوردن شیر
ازین اندیشه شاپور آگهی یافت
به خدمت پیش شیرین زود بشتافت
بگفتش ای سهی سرو سرافراز
به رویت دیده اهل نظر باز
اگر فرمان دهی تدبیر این کار
کنم آسان اگر چه هست دشوار
مرا یاریست در نقاشی استاد
شنیده باشی او را نام فرهاد
بود در دست او چون موم، سندان
ندارد سنگ و آهن پیش او جان
هر آن نقشی که او در خاطر آرد
همه بر سنگ خارا بر نگارد
اگر فرمان دهی او را بیارم
به خدمت پیش درگاهت بدارم
چو بشنید این سخن شیرین ز شاپور
دلش شد شاد و جانش گشت مسرور
چنین گفتش مگیر آرام و برخیز
برو او را بیاور سوی من تیز
که دیر است این مثل در روزگار است
که کار افتاده را یاری ز یار است
پس آنگه خاست شاپور جهانگرد
شد و فرهاد سوی شیرین آورد
چو شیرین دید در آن قد و بالا
دلش از جا شد اما ماند بر جا
برون آمد ز پرده همچو ماهی
به عشوه کرد سوی او نگاهی
چو فرهاد آن نگاه و عشوه زو دید
تنش زان عشوه همچون بید لرزید
سر اندر پیش افکند و شد از دست
به پای استاده بود از پای بنشست
دلش در بر فتاد اندر تب و تاب
شد از هر سو روانش چشمه آب
همه تن، خون دل آمد به جوشش
فتاد از پا و از سر رفت هوشش
چو شیرین دید او را آنچنان زار
دگر شیرین تر آمد زان به گفتار
بگفتش هستم احوال تو معلوم
که مثلت نیست، نی در چین نه در روم
برین یک دست قصرم، هست کوهی
که هست اندر دلم از آن ستوهی
بکن کاری برای من به یاری
که می دانم که مثل خود، نداری
بود زان سوی کوهم گله ای چند
که دایم زان دل من هست در بند
همی خواهم که جویی زین کمرگاه
ببری راست تا این سوی درگاه
که چوپانان چو آنجا شیر دوشند
در اینجا خادمانم شیر نوشند
چو فرهاد این سخنها کرد احساس
بگفتا خوش بود بالعین و الراس
روان سازم از آنجا شیر پیوست
چو میل خاطر شیرین برین هست
ولی دارم توقع زان پری زاد
که آید گاه گاهی سوی فرهاد
ز لطف خود غریبان را نوازد
به یک دستم مریزا، شاد سازد
بگفت این و به پا برخاست سرمست
گرفت آن تیشه پولاد در دست
به پای قصر با صد بار اندوه
سری بنهاد و روی آورد در کوه
به دل می گفت حق بر من گواه است
که این کوه خودی خرسنگ راه است
به زخم تیشه یک ماهی کمابیش
تمام آن سنگ را برداشت از پیش
ز سنگ خاره جویی آنچنان کند
که در وی عقل را در حیرت افکند
پس از ماهی که جویی آنچنان ساخت
به پای جوی یک حوضی بپرداخت
به نوعی کرده بود آن کار تدبیر
که سوی حوض یکسر آمدی شیر
چو شیرین دید دست و کار فرهاد
ز دست و کار او گردید دلشاد
طلب کردو به خویشش همنشین کرد
بر او و دست او، صد آفرین کرد
پس آنگه گفتش ای استاد کارم
ز دست و پنجه تو شرمسارم
ندارم دستمزد رنجه تو
بنازم بیش، دست و پنجه تو
چنین صنعت ندارد هیچ کس یاد
چه خوشها رفته ای دستت مریزاد
پس آنگه گفت تا خادم زری چند
به بالایش نهاده گوهری چند
بیاورد و بر فرهاد بنهاد
مگر از آن شود فرهاد دلشاد
چو فرهاد آن نوازشهای شیرین
ز شیرین دید هم دل داد و هم دین
ستاد از خادمش آن گوهر و زر
همه در پای او افشاند یکسر
پس آنگه خاست سرگردان و حیران
چو آهو روی کرد اندر بیابان
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۴۱ - زاری کردن فرهاد از عشق شیرین
چو فرهاد از غم شیرین برآشفت
نه روزش خورد بودی، نی به شب خفت
به یاد نرگس او مست و حیران
چو آهو رو نهادی در بیابان
به هر راهی که اشکش بیش رفتی
مهی دنبال اشک خویش رفتی
چو گشتی غرق آب چشم غماز
شنا کردی و بیرون آمدی باز
سرشب چون شدی از اشک دلسوز
ستاره می شمردی تا دم روز
چو گشتی باز روز از تاب و از تب
بنالیدی و خوردی غصه تا شب
ز بس کش در دل خود نقش بستی
به او برخاستی با او نشستی
به هر کشتی که آنجا پا نهادی
ز جوی دیده آن را آب دادی
به هر راهی که کردی گرم ازو رگ
روان تا آخرت رفتی به یک تک
ز فکر ار گوشه ای کردی اقامت
در آنجا ایستادی تا قیامت
اگر از غم، دل او شاد کردی
ز مرگ خویش صد ره یاد کردی
ز هر چه از عالم اسباب دیدی
اجل را هر شبی در خواب دیدی
چو رفتی با تن آوردی خرد را
به چشم خویش دیدی مرگ خود را
همه شب شمع جان از آه و فریاد
نهادی چون چراغی در ره باد
چو کردی کوه را و دشت را گشت
بر او هم کوه گرییدی و هم دشت
گهی آهسته می رفتی و گه تیز
نشستی چون کسش گفتی که برخیز
چو رفتی کوه می گفتی که صحراست
ندانستی شب از روز و چپ از راست
شدی یک ماه در یک گوشه مستور
چو دیدی سایه ای ناگاه از دور
به صحرای گشاده با دل تنگ
گریزان می شدی فرسنگ فرسنگ
شدی چون آهوی صیاد دیده
گریزان از جهان و جان رمیده
کسی کاحوال آن بیدل شنودی
دگر با حال خود یک مه نبودی
گرش بیگانه گفتی پند اگر خویش
سری انداختی از عجز در پیش
به بیدای تحیر روز و شب گم
چو مجنون پریشان دل ز مردم
گهی از پا نشستی وارمیدی
گهی برخاستی بیخود دویدی
چو بدمستی که بیخود باشد از می
فتادی کودکان هر سوش در پی
دعا را فرق، پیشش نی ز دشنام
نه فکر از ننگ بودش، نی غم از نام
زماه و مهر می جستی نشانش
نبودی غیر شیرین بر زبانش
به یاد آن لبان هر در که می سفت
هزاران نکته باریک می گفت
چو کردی قامتش را نقش بندی
کشیدی سر به عیوق از بلندی
به یاد ابرویش چون خواب کردی
شدی جا گوشه محراب کردی
سخن چون از خم گیسوش راندی
همه شب سوره و اللیل خواندی
ز رویش چون به آواز آمدی باز
سخن را کردی از والشمس آغاز
فرو خواندی به یک آواز محزون
زچشم و ابرویش والنجم و النون
چو بر فکر سمند او نشستی
ز آه دل گره بر باد بستی
دهان چون تلخ گشتی از فغانش
لبش گفتی شدی شیرین دهانش
چو گشتی زآب چشم خود سخن ران
حکایت کردی از دریا و طوفان
چنان بودی ز سوز عشق دلسوز
که روز از شب ندانستی شب از روز
اگر کردی به کوه از درد بنیاد
ز دردش کوه می آمد به فریاد
به کوه و دشت بس کز تاب تفتی
ز چشم چشمه جوی آب رفتی
شب از بس کز دل او بر شدی آه
سیه گشتی همه آیینه ماه
کشیدی روز هم زان آه چندی
شدی ابرش به سر سایه فکندی
زمستانها که سرماش آمدی پیش
شدی گرم از دم چون آتش خویش
به تابستان که گشتی چهره زردش
ز گرما بس بدی دمهای سردش
چو دادی چشم را از خواب تسکین
خسک بستر نهادی خار بالین
چو رخت خواب شب در سر کشیدی
همه شب خواب را در خواب دیدی
ز وحشت بس که بر وحشت فزودی
به وحشانش نشست و خاست بودی
به آهو گه ز چشم یار گفتی
حدیثی از دل بیمار گفتی
گهی رفتی سخن با مار کردی
شکایتهای زلف یار کردی
چو ذکر از قامت دلبر گرفتی
شدی سروی روان در بر گرفتی
بغریدی زمانی چون نهنگان
شدی و حمله کردی با پلنگان
فتادی گه به پای ببر تا دیر
فکندی پنجه گه با پنجه شیر
گوزنی گه شدی او را هم آغوش
ربودی یک زمانش خواب خرگوش
ز سوز او چو شب را جامه می سوخت
ز آه خود بر آنجا وصله می دوخت
سحر چون با درفش خور، زدی مشت
سرش با تیغ بودی چار انگشت
زهر چشمه که یک دم آب خوردی
دگر ره، راه را واپس نبردی
همه شب همچو شمع از سوز می کاست
زغم هر روز می افتاد و می خاست
درونش سوخت چندان در جدایی
که با خویشش شد آخر آشنایی
به هر چه از اندک و بسیار دیدی
در او یکباره نقش یار دیدی
ز شیرین عشق هر تلخش که فرمود
ز شیرینی جان شیرین ترش بود
چو دید آخر که ره با او بسی نیست
شدش روشن که غیر از او کسی نیست
به هر صورت که در وی بیش می دید
در او یکباره نقش خویش می دید
دل خود را به خود می داد تسکین
که شیرین بود او را جان شیرین
ز دوری چون دلش می رفت از پیش
همی گفت این حکایت با دل خویش
نمی گویم که دردم را دوا نیست
که از من یار من یک دم جدا نیست
نماند اندر میان اویی و مایی
میان ما و او نبود جدایی
حدیث او چو در افواه افتاد
به خسرو گفت شخصی حال فرهاد
نه روزش خورد بودی، نی به شب خفت
به یاد نرگس او مست و حیران
چو آهو رو نهادی در بیابان
به هر راهی که اشکش بیش رفتی
مهی دنبال اشک خویش رفتی
چو گشتی غرق آب چشم غماز
شنا کردی و بیرون آمدی باز
سرشب چون شدی از اشک دلسوز
ستاره می شمردی تا دم روز
چو گشتی باز روز از تاب و از تب
بنالیدی و خوردی غصه تا شب
ز بس کش در دل خود نقش بستی
به او برخاستی با او نشستی
به هر کشتی که آنجا پا نهادی
ز جوی دیده آن را آب دادی
به هر راهی که کردی گرم ازو رگ
روان تا آخرت رفتی به یک تک
ز فکر ار گوشه ای کردی اقامت
در آنجا ایستادی تا قیامت
اگر از غم، دل او شاد کردی
ز مرگ خویش صد ره یاد کردی
ز هر چه از عالم اسباب دیدی
اجل را هر شبی در خواب دیدی
چو رفتی با تن آوردی خرد را
به چشم خویش دیدی مرگ خود را
همه شب شمع جان از آه و فریاد
نهادی چون چراغی در ره باد
چو کردی کوه را و دشت را گشت
بر او هم کوه گرییدی و هم دشت
گهی آهسته می رفتی و گه تیز
نشستی چون کسش گفتی که برخیز
چو رفتی کوه می گفتی که صحراست
ندانستی شب از روز و چپ از راست
شدی یک ماه در یک گوشه مستور
چو دیدی سایه ای ناگاه از دور
به صحرای گشاده با دل تنگ
گریزان می شدی فرسنگ فرسنگ
شدی چون آهوی صیاد دیده
گریزان از جهان و جان رمیده
کسی کاحوال آن بیدل شنودی
دگر با حال خود یک مه نبودی
گرش بیگانه گفتی پند اگر خویش
سری انداختی از عجز در پیش
به بیدای تحیر روز و شب گم
چو مجنون پریشان دل ز مردم
گهی از پا نشستی وارمیدی
گهی برخاستی بیخود دویدی
چو بدمستی که بیخود باشد از می
فتادی کودکان هر سوش در پی
دعا را فرق، پیشش نی ز دشنام
نه فکر از ننگ بودش، نی غم از نام
زماه و مهر می جستی نشانش
نبودی غیر شیرین بر زبانش
به یاد آن لبان هر در که می سفت
هزاران نکته باریک می گفت
چو کردی قامتش را نقش بندی
کشیدی سر به عیوق از بلندی
به یاد ابرویش چون خواب کردی
شدی جا گوشه محراب کردی
سخن چون از خم گیسوش راندی
همه شب سوره و اللیل خواندی
ز رویش چون به آواز آمدی باز
سخن را کردی از والشمس آغاز
فرو خواندی به یک آواز محزون
زچشم و ابرویش والنجم و النون
چو بر فکر سمند او نشستی
ز آه دل گره بر باد بستی
دهان چون تلخ گشتی از فغانش
لبش گفتی شدی شیرین دهانش
چو گشتی زآب چشم خود سخن ران
حکایت کردی از دریا و طوفان
چنان بودی ز سوز عشق دلسوز
که روز از شب ندانستی شب از روز
اگر کردی به کوه از درد بنیاد
ز دردش کوه می آمد به فریاد
به کوه و دشت بس کز تاب تفتی
ز چشم چشمه جوی آب رفتی
شب از بس کز دل او بر شدی آه
سیه گشتی همه آیینه ماه
کشیدی روز هم زان آه چندی
شدی ابرش به سر سایه فکندی
زمستانها که سرماش آمدی پیش
شدی گرم از دم چون آتش خویش
به تابستان که گشتی چهره زردش
ز گرما بس بدی دمهای سردش
چو دادی چشم را از خواب تسکین
خسک بستر نهادی خار بالین
چو رخت خواب شب در سر کشیدی
همه شب خواب را در خواب دیدی
ز وحشت بس که بر وحشت فزودی
به وحشانش نشست و خاست بودی
به آهو گه ز چشم یار گفتی
حدیثی از دل بیمار گفتی
گهی رفتی سخن با مار کردی
شکایتهای زلف یار کردی
چو ذکر از قامت دلبر گرفتی
شدی سروی روان در بر گرفتی
بغریدی زمانی چون نهنگان
شدی و حمله کردی با پلنگان
فتادی گه به پای ببر تا دیر
فکندی پنجه گه با پنجه شیر
گوزنی گه شدی او را هم آغوش
ربودی یک زمانش خواب خرگوش
ز سوز او چو شب را جامه می سوخت
ز آه خود بر آنجا وصله می دوخت
سحر چون با درفش خور، زدی مشت
سرش با تیغ بودی چار انگشت
زهر چشمه که یک دم آب خوردی
دگر ره، راه را واپس نبردی
همه شب همچو شمع از سوز می کاست
زغم هر روز می افتاد و می خاست
درونش سوخت چندان در جدایی
که با خویشش شد آخر آشنایی
به هر چه از اندک و بسیار دیدی
در او یکباره نقش یار دیدی
ز شیرین عشق هر تلخش که فرمود
ز شیرینی جان شیرین ترش بود
چو دید آخر که ره با او بسی نیست
شدش روشن که غیر از او کسی نیست
به هر صورت که در وی بیش می دید
در او یکباره نقش خویش می دید
دل خود را به خود می داد تسکین
که شیرین بود او را جان شیرین
ز دوری چون دلش می رفت از پیش
همی گفت این حکایت با دل خویش
نمی گویم که دردم را دوا نیست
که از من یار من یک دم جدا نیست
نماند اندر میان اویی و مایی
میان ما و او نبود جدایی
حدیث او چو در افواه افتاد
به خسرو گفت شخصی حال فرهاد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۴۲ - آگاه شدن خسرو از احوال فرهاد
چو از فرهاد خسرو آگهی یافت
دلش چون کوره آهنگری تافت
چنان زآن آتش غیرت برافروخت
که قهرش تا به مغز استخوان سوخت
به حالش ظاهرا یک دم بخندید
ولی در اندرون چون مار پیچید
نفس می زد گهی سخت و گهی نرم
ولی چون سیخ کز آبش بود گرم
به خلوت رفت و در بر مردمان بست
به غم در کنج خلوت زار بنشست
به مژگان خانه را جاروب گشته
زبانش در دهان چون چوب(گشته)
گهی گشتی کج و گاهی شدی راست
زمانی می نشست و گاه می خاست
چو بیمار از تب محرق به بستر
گهی پایش به بالین بود و گه سر
گرفته چشمهاش از گریه آماس
ولی با صد هزار اندوه و وسواس
به دندان پشتهای دست خسته
به دل هر دم هزاران نقش بسته
گهی گفتی کشم زارش به خواری
دگر گفتی که نبود شرط یاری
نشاید کرد چون خاک رهش پست
که او را نیز همچون من دلی هست
نه روی آنکه بگدارد چنانش
نه رای آنکه آرد قصد جانش
پس آنگه رای زد آن شاه با داد
که خواند سوی تخت خویش، فرهاد
به تعظیمش به نزد خود نشاند
و زو احوال او را باز داند
اگر عشقش نباشد پاک و بی غش
کشد او را و سوزاند در آتش
وگر باشد در او عشق خدایی
به حرمت یابد از چنگش رهایی
پس آنگه قاصدی را خواند چون باد
روان کردش به جست و جوی فرهاد
بگفتش چون بدان بیدل بدی راه
به تعظیمش بیاری سوی درگاه
به خاطر سازش و می باش حاضر
که گردی نایدش از ما به خاطر
چو بشنید این سخن قاصد ز پرویز
به جست و جوی آن گم گشته شد تیز
به کوه و دشت و صحرا گشت بسیار
بدیدش بعد از آن در گوشه غار
فتاده زار و رو بنهاده بر خاک
پریشان خاطر و مجروح و غمناک
چو قاصد دید آن دیوانه مست
ز دورش مرحبایی گفت و بنشست
پسش گفتا که خیر است ای جوانمرد
چرا با اشک سرخی و رخ زرد
جوابش داد فرهاد از سر سوز
که هرگز دیده ای کس را بدین روز
که ای تو وز کدامین سرزمینی
چه می پرسی ز من اینم که بینی
چه می پرسی ز حالم، حالم اینست
زبانی لال دارم فالم اینست
ز زلف ماه رویی تاب دارم
نه روز آرام و نی شب خواب دارم
نیم هرگز ز بخت خویش فیروز
نه روز از شب شناسم نی شب از روز
مبین بگدشته آب چشم از فرق
دلم را بین در او صد بحر خون غرق
بود زین سان که بینی حال فرهاد
تو را اینجا گدر بهر چه افتاد
جوابش گفت قاصد، گفت برخیز
که می خواند تو را این لحظه پرویز
چو بشنید این سخن فرهاد غمناک
بزد آهی که زد آتش بر افلاک
بگفت آوه که کار من تبه شد
همه روز سفید من سیه شد
نشد کارم به بخت تیره از پیش
ندیدم راحت از بیگانه و خویش
به قاصد گفت کای مرد جهانگرد
برو ما را رها کن با غم و درد
چو من سر با سر تقدیر دارم
چه فکر از پادشاه و میر دارم
مرا پروای جان خویشتن نیست
سخن گفتم همه، دیگر سخن نیست
ازو قاصد چو این گفتار بشنید
به پیشش روی خود بر خاک مالید
که فرهادا به امیدی که داری
که برخیزی و کام من بر آری
که گر من بی تو روی آرم سوی شاه
بیاویزند بر حلقم ز درگاه
اگر نه تشنه خون منی خیز
که تا آریم رو نزدیک پرویز
کنون رحمی بکن بر حال زارم
سیه بر من مگردان روزگارم
چو بشنید این سخن فرهاد پر درد
روان برجست و با وی عزم ره کرد
به همراهی قاصد با دل ریش
به درگاه شه آمد مست و بی خویش
چو سوی درگه آوردندش از راه
ببردندش به نزدیک شهنشاه
چو دید او را شهنشه پیش خواندش
به صد تعظیم نزد خود نشاندش
پس آنگه نیک چون در چهره اش دید
ز هیبت بند بر بندش بلرزید
بگفتا هیبتش از پارسائیست
ندارم شک که این عشق خدائیست
چو شد در لرزه شاه از هیبت او
به خود دانست واجب عزت او
در او و هیبت او گشت حیران
سؤالی چند کرد از وی بدین سان
دلش چون کوره آهنگری تافت
چنان زآن آتش غیرت برافروخت
که قهرش تا به مغز استخوان سوخت
به حالش ظاهرا یک دم بخندید
ولی در اندرون چون مار پیچید
نفس می زد گهی سخت و گهی نرم
ولی چون سیخ کز آبش بود گرم
به خلوت رفت و در بر مردمان بست
به غم در کنج خلوت زار بنشست
به مژگان خانه را جاروب گشته
زبانش در دهان چون چوب(گشته)
گهی گشتی کج و گاهی شدی راست
زمانی می نشست و گاه می خاست
چو بیمار از تب محرق به بستر
گهی پایش به بالین بود و گه سر
گرفته چشمهاش از گریه آماس
ولی با صد هزار اندوه و وسواس
به دندان پشتهای دست خسته
به دل هر دم هزاران نقش بسته
گهی گفتی کشم زارش به خواری
دگر گفتی که نبود شرط یاری
نشاید کرد چون خاک رهش پست
که او را نیز همچون من دلی هست
نه روی آنکه بگدارد چنانش
نه رای آنکه آرد قصد جانش
پس آنگه رای زد آن شاه با داد
که خواند سوی تخت خویش، فرهاد
به تعظیمش به نزد خود نشاند
و زو احوال او را باز داند
اگر عشقش نباشد پاک و بی غش
کشد او را و سوزاند در آتش
وگر باشد در او عشق خدایی
به حرمت یابد از چنگش رهایی
پس آنگه قاصدی را خواند چون باد
روان کردش به جست و جوی فرهاد
بگفتش چون بدان بیدل بدی راه
به تعظیمش بیاری سوی درگاه
به خاطر سازش و می باش حاضر
که گردی نایدش از ما به خاطر
چو بشنید این سخن قاصد ز پرویز
به جست و جوی آن گم گشته شد تیز
به کوه و دشت و صحرا گشت بسیار
بدیدش بعد از آن در گوشه غار
فتاده زار و رو بنهاده بر خاک
پریشان خاطر و مجروح و غمناک
چو قاصد دید آن دیوانه مست
ز دورش مرحبایی گفت و بنشست
پسش گفتا که خیر است ای جوانمرد
چرا با اشک سرخی و رخ زرد
جوابش داد فرهاد از سر سوز
که هرگز دیده ای کس را بدین روز
که ای تو وز کدامین سرزمینی
چه می پرسی ز من اینم که بینی
چه می پرسی ز حالم، حالم اینست
زبانی لال دارم فالم اینست
ز زلف ماه رویی تاب دارم
نه روز آرام و نی شب خواب دارم
نیم هرگز ز بخت خویش فیروز
نه روز از شب شناسم نی شب از روز
مبین بگدشته آب چشم از فرق
دلم را بین در او صد بحر خون غرق
بود زین سان که بینی حال فرهاد
تو را اینجا گدر بهر چه افتاد
جوابش گفت قاصد، گفت برخیز
که می خواند تو را این لحظه پرویز
چو بشنید این سخن فرهاد غمناک
بزد آهی که زد آتش بر افلاک
بگفت آوه که کار من تبه شد
همه روز سفید من سیه شد
نشد کارم به بخت تیره از پیش
ندیدم راحت از بیگانه و خویش
به قاصد گفت کای مرد جهانگرد
برو ما را رها کن با غم و درد
چو من سر با سر تقدیر دارم
چه فکر از پادشاه و میر دارم
مرا پروای جان خویشتن نیست
سخن گفتم همه، دیگر سخن نیست
ازو قاصد چو این گفتار بشنید
به پیشش روی خود بر خاک مالید
که فرهادا به امیدی که داری
که برخیزی و کام من بر آری
که گر من بی تو روی آرم سوی شاه
بیاویزند بر حلقم ز درگاه
اگر نه تشنه خون منی خیز
که تا آریم رو نزدیک پرویز
کنون رحمی بکن بر حال زارم
سیه بر من مگردان روزگارم
چو بشنید این سخن فرهاد پر درد
روان برجست و با وی عزم ره کرد
به همراهی قاصد با دل ریش
به درگاه شه آمد مست و بی خویش
چو سوی درگه آوردندش از راه
ببردندش به نزدیک شهنشاه
چو دید او را شهنشه پیش خواندش
به صد تعظیم نزد خود نشاندش
پس آنگه نیک چون در چهره اش دید
ز هیبت بند بر بندش بلرزید
بگفتا هیبتش از پارسائیست
ندارم شک که این عشق خدائیست
چو شد در لرزه شاه از هیبت او
به خود دانست واجب عزت او
در او و هیبت او گشت حیران
سؤالی چند کرد از وی بدین سان
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۴۳ - مناظره کردن خسرو با فرهاد
نخستین گفت کای فرهاد چونی
چرا چندین ز عشق او زبونی
زبان بگشاد فرهاد دلاور
که بشنو پاسخ ای سلطان کشور
به صورت مرد عاشق گر زبونست
به معنی بین که از عالم فزونست
مبین جز عشق در ذرات موجود
که غیر از عشق چیزی نیست مقصود
بگفت از عشق مقصود دلت چیست؟
بگفتا عشق مقصود است، دل کیست؟
بگفت از عشق ورزیدن چه خواهی؟
بگفتا شاهی از مه تا به ماهی
بگفتا عاشقان را دل نه دینست
بگفت از عشق خود مقصود اینست
بگفتا کام کفر است از دلارام
بگفتا هست از آن ناکامیم کام
بگفت او در خور من پادشاه است
بگفت از او به تو صد ساله راه است
بگفتا دوری از یارت خبر نیست
بگفت از او به من نزدیکتر نیست
بگفتا هستیت در ره نه نیکوست
بگفتا نیستم من، خود همه اوست
بگفتا از سر این کار بگدر
بگفتا کی کنم گر می رود سر
بگفتا در سرت سودای خام است
بگفتا غیر ازین بر من حرام است
بگفتا نشنوی تو غیر نامش
بگفتا در نظر دارم مدامش
بگفت او نیست تا تو بینی اش چون
بگفت او از دل من نیست بیرون
بگفت آسایشی جو، این چه حال است
بگفتا عشق و آسایش محال است
بگفتا ترک کن این کار و بگدار
بگفتا من ندارم غیر ازین کار
بگفتا خواهش از دلبر گدایی ست
بگفتا این گدایی پادشاهی ست
بگفتا پادشاهی جو ز پیشم
بگفتا پادشاه وقت خویشم
بگفتا چند کافرماجرایی
بگفتا تا دمی کم آزمایی
چو خسرو هر چه گفت از وی جوابی
شنید افتاد اندر اضطرابی
ز مجلس منفعل گردید و برخاست
به لطف آنگاه از وی کرد در خواست
که کوهی هست اینجا در گذرگاه
که ما را زانست صد خرسنگ در راه
اگر فرهاد آن بردارد از پیش
به پیشش میکنم این شرط با خویش
که جان من خلاف او نجوید
برم فرمانش هر چیزی که گوید
چو بشنید این سخن از شاه فرهاد
به غایت شد دلش از این سخن شاد
زمانی فکر کرد و گفت با خویش
که هست این کار حلوا خوردنم پیش
پس آنگه گفتش ای سلطان عالم
به تو سلطانی عالم مسلم
کنم زین راه دور این کوه سنگین
اگر خسرو بگوید ترک شیرین
چو بشنید این سخن خسرو ز فرهاد
بران شد تا کشد او را به بیداد
که دیگر گفت کاین کاریست دشوار
هزار از این نیارد کردن این کار
بگویم خوش بود شرط ست و چندی
ورا زین دنبه سازم پوزبندی
به روی دنبه اش پیهی گدازم
و زان دنبه بروتش چرب سازم
دهم زین دنبه روزی چند لوتش
نهم زین کار بادی در بروتش
که این دیوانه را در سر خیال است
زراه این کوه بر کندن محال است
نهد سر چندگاهی بر سر کوه
بگیرد آخرش زین کار استوه
به جا بگدارد این سودای باطل
نیارد دیگر این اندیشه در دل
پس آنگه گفت کردم شرط برخیز
به من زین بیش، در این کار مستیز
چو فرهاد این سخن را شرط پنداشت
به پا برجست چست و تیشه برداشت
به عزم ره میان بر بست محکم
به سوی بیستون رو کرد در دم
به هر حمله فکندی کوهی از پای
به هر یک تیشه کردی چاهی از جای
چو لختی چند کند از کوه فرهاد
ز نقش و نقشبندی آمدش یاد
چنان بر سنگ زد تمثال خسرو
که پیدا گشت گویی خسروی نو
دگر تمثال شبدیز آنچنان کرد
که در خوبیش مشهور جهان کرد
ز یک سوی دگر زد نقش شیرین
چنان کامد سزای مدح و تحسین
ز گلگونش دگر زد آنچنان رنگ
که جانی کرد گویا در تن سنگ
چو وا پرداخت از شیرین و خسرو
به هر یک گوشه نقشی ساخت از نو
به هر سنگی کزان که بر شکستی
به جایش صورتی خوش نقش بستی
شکستی روز تا شب سنگ خارا
کشیدی شب همه شب سنگ از آنجا
چو در سر شور شیرینش فتادی
سری در پای آن صورت نهادی
ز شوقش چونکه جان بر لب رسیدی
شدی و قصر او از دور دیدی
نشستی روبه روی قصر یک دم
برون کردی بدان دیدن ز دل غم
به مژگان از ره او خاک رفتی
نهادی روی بر آن خاک و گفتی
که ای دلبر فدایت باد جانم
مبادا بی غمت نام و نشانم
ندارم هیچ آسایش زمانی
نمی یابم ز دست غم امانی
تنم هر چند کوه از جا بر آورد
مرا کوه غمت از پا در آورد
به من آن کرد کوه غم ز بیداد
که کوه از ناله ام آمد به فریاد
برای خاطر تو ای مه نو
مرا آخر به سنگی بست خسرو
که رو در عشقبازی باش یکرنگ
وگرنه می زن اینک سر برین سنگ
نبد در من زیکرنگی چو رنگی
سری دارم کنون ای یار و سنگی
کنونم نیست جز این سنگ حاصل
که گه بر سر زنم گاهیش بر دل
بود تا کوه هستی پیش راهم
نخواهد بود ره در پیشگاهم
ببین یک ره به سویم کن نگاهی
که از کوه تنم مانده ست کاهی
و زین کاهم نباشد جز ستوهی
که این که در ره من هست کوهی
مکن منعم اگر دل دادم از دست
که در کار خودم اندیشه ای هست
دلیلم باش و راهی پیش من نه
به انصاف آی و خود انصاف من ده
که در عالم، که دید این جور و بیداد
که خسرو وصل یابد، هجر، فرهاد
مرا مردن ازین غم هست دشوار
که دارد چرخ ازین بازیچه بسار
چو رنج آمد نصیب من ازین گنج
چه خواهم کرد حاصل من ازین رنج
ز گنجم رنج بردن احسن آمد
که رنج من همه گنج من آمد
چو گنج خسروی را هیچ کم نیست
نصیب من اگر رنج است غم نیست
چنین آمد نصیب من ازین جان
که خسرو پرورد جان من کنم جان
کنون ای مه به امیدی که داری
که چون جانم رود از تن به خواری
دل خسرو نیازاری ازین بیش
نسازی چون منش دور از بر خویش
وصیت بشنو از من گفتم ای یار
چو میرم از غمت زنهار زنهار
مباش از کار خسرو هیچ غافل
پریشانش مگردان هیچگه دل
دلش را کن ز لعل خویشتن شاد
که هست آن منتی بر جان فرهاد
ز روی خود، دل آور با قرارش
مکن چون گیسوی خود تار و مارش
اگر او کرد قصد کشتن من
مبادا خون من او را به گردن
مبادا هرگز از شادی ملالش
به عالم خون من بادا حلالش
گر او هم میرد از نادیدن تو
بگیرم در قیامت دامن تو
به دردت گر بمیرد صد چو فرهاد
بهل تا میرد ای جان، عمر او باد
چو من گر صد نباشد نیست زان غم
مبادا از جهان یک موی او کم
مرا ذوقی ست زان با عالم خود
که دیدم با کمال او کم خود
که نام من برد چون هر چه هست اوست
کم ما و کمال حضرت دوست
چو دیدم در کمال او کم خویش
درین معنی نمی گویم کم و بیش
گرفتم کوه افکندم به پستی
چه خواهم کرد با این کوه هستی
نخواهد داد وصلت ره به خویشم
مرا تا کوه هستی هست پیشم
مرا تا با من ای جان آشنایی ست
میان ما و تو رسم جدایی ست
چو هست از آشنایی ام جدایی
چه بودی گر نبودی آشنایی
منم ای یار تا در خانه خود
مرا از خویش دان بیگانه خود
مرا تا با خودی همخانگی هست
میان ما و تو بیگانگی هست
جدایی نیست هر کو هست آگاه
که چندانی که می بینم در این راه
رهایی از منست ای جان نه از تو
جدایی از منست ای جان نه از تو
بگو تا کی ز خود من، من تراشم
مدد کن تا درین ره من نباشم
کنم از خویش تا کی بت تراشی
درین ره من نباشم تا تو باشی
چو من دست از خود و هستی بشستم
تویی من، من توام هر جا که هستم
چو گفتم حال خود با تو خدا را
درین بیچارگی مگدار ما را
به عشق خود درین ره همچو مردان
ز هست و نیستم آزاد گردان
درین ره نیست گردانم ز هستی
خلاصم ده ازین صورت پرستی
درونم را ز معنی بخش تسکین
که صورت چیست؟ نقشی چند رنگین
من این دیوار سنگین تا کی ای یار
کنم نقش و نشینم رو به دیوار
در او هر دم خیالی نقش بندم
دمی گریم بر او و گاه خندم
مرا زان روز و شب با نقش کار است
که عالم سر بسر نقش نگار است
ندارم زان سر دنیا و اسباب
که می بینم که آن نقش است بر آب
بدین دیوانه گر گویند فاشم
مرا بگدار تا دیوانه باشم
از آنم جز به نقاشی هوس نیست
که جز نقش تو ما را نقش کس نیست
ز نقاشیم هر صورت که پیش است
چو من بی خویشم، آنم نقش خویش است
بود صورت کشیدن کار دعوی
ز صورت ره دهم ای جان به معنی
مرا معنی ده از صورت طرازی
که تا گردم خلاص از نقش بازی
چو یک چندی ازین معنی بگفتی
به خود گفتی و هم از خود شنفتی
دگر باز آمدی و با دل تنگ
ببستی باز زخم تیشه بر سنگ
هر آن تیشه که او می زد به خاره
ز هیبت کوه می شد پاره پاره
هر آن آهن که او بر سنگ می زد
شعاعش تا به یک فرسنگ می زد
ز ضرب تیشه اش در غرب و در شرق
نبد چیزی دگر جز رعد و جز برق
چو نیمی کند، از آن کوه فرهاد
تمام آوازه اش در عالم افتاد
جهانی مرد و زن رو سوش کردند
به قدر خویش هر یک تحفه بردند
چنان بد کوهکن در کار خود گیج
کزانهایش نبودی چشم بر هیچ
چرا چندین ز عشق او زبونی
زبان بگشاد فرهاد دلاور
که بشنو پاسخ ای سلطان کشور
به صورت مرد عاشق گر زبونست
به معنی بین که از عالم فزونست
مبین جز عشق در ذرات موجود
که غیر از عشق چیزی نیست مقصود
بگفت از عشق مقصود دلت چیست؟
بگفتا عشق مقصود است، دل کیست؟
بگفت از عشق ورزیدن چه خواهی؟
بگفتا شاهی از مه تا به ماهی
بگفتا عاشقان را دل نه دینست
بگفت از عشق خود مقصود اینست
بگفتا کام کفر است از دلارام
بگفتا هست از آن ناکامیم کام
بگفت او در خور من پادشاه است
بگفت از او به تو صد ساله راه است
بگفتا دوری از یارت خبر نیست
بگفت از او به من نزدیکتر نیست
بگفتا هستیت در ره نه نیکوست
بگفتا نیستم من، خود همه اوست
بگفتا از سر این کار بگدر
بگفتا کی کنم گر می رود سر
بگفتا در سرت سودای خام است
بگفتا غیر ازین بر من حرام است
بگفتا نشنوی تو غیر نامش
بگفتا در نظر دارم مدامش
بگفت او نیست تا تو بینی اش چون
بگفت او از دل من نیست بیرون
بگفت آسایشی جو، این چه حال است
بگفتا عشق و آسایش محال است
بگفتا ترک کن این کار و بگدار
بگفتا من ندارم غیر ازین کار
بگفتا خواهش از دلبر گدایی ست
بگفتا این گدایی پادشاهی ست
بگفتا پادشاهی جو ز پیشم
بگفتا پادشاه وقت خویشم
بگفتا چند کافرماجرایی
بگفتا تا دمی کم آزمایی
چو خسرو هر چه گفت از وی جوابی
شنید افتاد اندر اضطرابی
ز مجلس منفعل گردید و برخاست
به لطف آنگاه از وی کرد در خواست
که کوهی هست اینجا در گذرگاه
که ما را زانست صد خرسنگ در راه
اگر فرهاد آن بردارد از پیش
به پیشش میکنم این شرط با خویش
که جان من خلاف او نجوید
برم فرمانش هر چیزی که گوید
چو بشنید این سخن از شاه فرهاد
به غایت شد دلش از این سخن شاد
زمانی فکر کرد و گفت با خویش
که هست این کار حلوا خوردنم پیش
پس آنگه گفتش ای سلطان عالم
به تو سلطانی عالم مسلم
کنم زین راه دور این کوه سنگین
اگر خسرو بگوید ترک شیرین
چو بشنید این سخن خسرو ز فرهاد
بران شد تا کشد او را به بیداد
که دیگر گفت کاین کاریست دشوار
هزار از این نیارد کردن این کار
بگویم خوش بود شرط ست و چندی
ورا زین دنبه سازم پوزبندی
به روی دنبه اش پیهی گدازم
و زان دنبه بروتش چرب سازم
دهم زین دنبه روزی چند لوتش
نهم زین کار بادی در بروتش
که این دیوانه را در سر خیال است
زراه این کوه بر کندن محال است
نهد سر چندگاهی بر سر کوه
بگیرد آخرش زین کار استوه
به جا بگدارد این سودای باطل
نیارد دیگر این اندیشه در دل
پس آنگه گفت کردم شرط برخیز
به من زین بیش، در این کار مستیز
چو فرهاد این سخن را شرط پنداشت
به پا برجست چست و تیشه برداشت
به عزم ره میان بر بست محکم
به سوی بیستون رو کرد در دم
به هر حمله فکندی کوهی از پای
به هر یک تیشه کردی چاهی از جای
چو لختی چند کند از کوه فرهاد
ز نقش و نقشبندی آمدش یاد
چنان بر سنگ زد تمثال خسرو
که پیدا گشت گویی خسروی نو
دگر تمثال شبدیز آنچنان کرد
که در خوبیش مشهور جهان کرد
ز یک سوی دگر زد نقش شیرین
چنان کامد سزای مدح و تحسین
ز گلگونش دگر زد آنچنان رنگ
که جانی کرد گویا در تن سنگ
چو وا پرداخت از شیرین و خسرو
به هر یک گوشه نقشی ساخت از نو
به هر سنگی کزان که بر شکستی
به جایش صورتی خوش نقش بستی
شکستی روز تا شب سنگ خارا
کشیدی شب همه شب سنگ از آنجا
چو در سر شور شیرینش فتادی
سری در پای آن صورت نهادی
ز شوقش چونکه جان بر لب رسیدی
شدی و قصر او از دور دیدی
نشستی روبه روی قصر یک دم
برون کردی بدان دیدن ز دل غم
به مژگان از ره او خاک رفتی
نهادی روی بر آن خاک و گفتی
که ای دلبر فدایت باد جانم
مبادا بی غمت نام و نشانم
ندارم هیچ آسایش زمانی
نمی یابم ز دست غم امانی
تنم هر چند کوه از جا بر آورد
مرا کوه غمت از پا در آورد
به من آن کرد کوه غم ز بیداد
که کوه از ناله ام آمد به فریاد
برای خاطر تو ای مه نو
مرا آخر به سنگی بست خسرو
که رو در عشقبازی باش یکرنگ
وگرنه می زن اینک سر برین سنگ
نبد در من زیکرنگی چو رنگی
سری دارم کنون ای یار و سنگی
کنونم نیست جز این سنگ حاصل
که گه بر سر زنم گاهیش بر دل
بود تا کوه هستی پیش راهم
نخواهد بود ره در پیشگاهم
ببین یک ره به سویم کن نگاهی
که از کوه تنم مانده ست کاهی
و زین کاهم نباشد جز ستوهی
که این که در ره من هست کوهی
مکن منعم اگر دل دادم از دست
که در کار خودم اندیشه ای هست
دلیلم باش و راهی پیش من نه
به انصاف آی و خود انصاف من ده
که در عالم، که دید این جور و بیداد
که خسرو وصل یابد، هجر، فرهاد
مرا مردن ازین غم هست دشوار
که دارد چرخ ازین بازیچه بسار
چو رنج آمد نصیب من ازین گنج
چه خواهم کرد حاصل من ازین رنج
ز گنجم رنج بردن احسن آمد
که رنج من همه گنج من آمد
چو گنج خسروی را هیچ کم نیست
نصیب من اگر رنج است غم نیست
چنین آمد نصیب من ازین جان
که خسرو پرورد جان من کنم جان
کنون ای مه به امیدی که داری
که چون جانم رود از تن به خواری
دل خسرو نیازاری ازین بیش
نسازی چون منش دور از بر خویش
وصیت بشنو از من گفتم ای یار
چو میرم از غمت زنهار زنهار
مباش از کار خسرو هیچ غافل
پریشانش مگردان هیچگه دل
دلش را کن ز لعل خویشتن شاد
که هست آن منتی بر جان فرهاد
ز روی خود، دل آور با قرارش
مکن چون گیسوی خود تار و مارش
اگر او کرد قصد کشتن من
مبادا خون من او را به گردن
مبادا هرگز از شادی ملالش
به عالم خون من بادا حلالش
گر او هم میرد از نادیدن تو
بگیرم در قیامت دامن تو
به دردت گر بمیرد صد چو فرهاد
بهل تا میرد ای جان، عمر او باد
چو من گر صد نباشد نیست زان غم
مبادا از جهان یک موی او کم
مرا ذوقی ست زان با عالم خود
که دیدم با کمال او کم خود
که نام من برد چون هر چه هست اوست
کم ما و کمال حضرت دوست
چو دیدم در کمال او کم خویش
درین معنی نمی گویم کم و بیش
گرفتم کوه افکندم به پستی
چه خواهم کرد با این کوه هستی
نخواهد داد وصلت ره به خویشم
مرا تا کوه هستی هست پیشم
مرا تا با من ای جان آشنایی ست
میان ما و تو رسم جدایی ست
چو هست از آشنایی ام جدایی
چه بودی گر نبودی آشنایی
منم ای یار تا در خانه خود
مرا از خویش دان بیگانه خود
مرا تا با خودی همخانگی هست
میان ما و تو بیگانگی هست
جدایی نیست هر کو هست آگاه
که چندانی که می بینم در این راه
رهایی از منست ای جان نه از تو
جدایی از منست ای جان نه از تو
بگو تا کی ز خود من، من تراشم
مدد کن تا درین ره من نباشم
کنم از خویش تا کی بت تراشی
درین ره من نباشم تا تو باشی
چو من دست از خود و هستی بشستم
تویی من، من توام هر جا که هستم
چو گفتم حال خود با تو خدا را
درین بیچارگی مگدار ما را
به عشق خود درین ره همچو مردان
ز هست و نیستم آزاد گردان
درین ره نیست گردانم ز هستی
خلاصم ده ازین صورت پرستی
درونم را ز معنی بخش تسکین
که صورت چیست؟ نقشی چند رنگین
من این دیوار سنگین تا کی ای یار
کنم نقش و نشینم رو به دیوار
در او هر دم خیالی نقش بندم
دمی گریم بر او و گاه خندم
مرا زان روز و شب با نقش کار است
که عالم سر بسر نقش نگار است
ندارم زان سر دنیا و اسباب
که می بینم که آن نقش است بر آب
بدین دیوانه گر گویند فاشم
مرا بگدار تا دیوانه باشم
از آنم جز به نقاشی هوس نیست
که جز نقش تو ما را نقش کس نیست
ز نقاشیم هر صورت که پیش است
چو من بی خویشم، آنم نقش خویش است
بود صورت کشیدن کار دعوی
ز صورت ره دهم ای جان به معنی
مرا معنی ده از صورت طرازی
که تا گردم خلاص از نقش بازی
چو یک چندی ازین معنی بگفتی
به خود گفتی و هم از خود شنفتی
دگر باز آمدی و با دل تنگ
ببستی باز زخم تیشه بر سنگ
هر آن تیشه که او می زد به خاره
ز هیبت کوه می شد پاره پاره
هر آن آهن که او بر سنگ می زد
شعاعش تا به یک فرسنگ می زد
ز ضرب تیشه اش در غرب و در شرق
نبد چیزی دگر جز رعد و جز برق
چو نیمی کند، از آن کوه فرهاد
تمام آوازه اش در عالم افتاد
جهانی مرد و زن رو سوش کردند
به قدر خویش هر یک تحفه بردند
چنان بد کوهکن در کار خود گیج
کزانهایش نبودی چشم بر هیچ
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۴۴ - رفتن شیرین به کوه بیستون به دیدن فرهاد و سقط شدن بارگیش
چنین دارم خبر از باستان گوی
چو می آورد در این داستان روی
که یک روزی نشسته بود شیرین
به گردش دختران چون ماه و پروین
حدیث از هر دری آغاز کرده
در از هر سرگذشتی باز کرده
یکی افسانه پیشینه می گفت
دگر درد دل دیرینه می گفت
یکی می گفت اگر دولت بود یار
بخواهد بود ما را عیش بسیار
که شیرین گفت از دی و ز فردا
نمی گویم که آنها نیست پیدا
حدیث دی و فردا محض سوداست
که ماضی رفت و مستقبل نه پیداست
چرا نابود را باشیم دنبال
همه یکباره برخیزید تا حال
به زین آریم مرکبهای چون باد
رویم و بیستون بینیم و فرهاد
چو مهرویان شیرین این شنیدند
زشادی هر یکی بیرون دویدند
نهادند اسب خود را هر یکی زین
نبود آن جایگه گلگون شیرین
زبهرش مرکبی دیگر کشیدند
دو سه جام لبالب در کشیدند
پس آنگه شاد و خوشدل با می و چنگ
به سوی بیستون کردند آهنگ
به سان برگ گل کان را برد باد
همه رفتند تا نزدیک فرهاد
چو دید آن حال فرهاد سبک دست
ز شادی در زمان بر پای برجست
دوان آمد به استقبال آن ماه
به دست و پای اسب افتادش از راه
چو شیرین شکر لب آنچنان دید
به شیرین کاری او را باز پرسید
نیایش کرد و از وی عذرها خواست
که ای فرهاد منتهات بر ماست
به غیر از تو ندارم منت از کس
به عذرت ایستادستم ازین پس
چو عذرش خواست شیرین نکونام
ز شیر چون شکر دادش دو سه جام
نبشته بود بر آن جام چون زر
خطی خوشبوی تر از مشک و عنبر
که بوی شیر آید از دهانم
بنوش این شیر بر یاد لبانم
چو فرهاد آن ز دست یار نوشید
چو شیرمست از مستی خروشید
چو مستان، مست گشت و بی خبر شد
ز عشقش مست بود او مست تر شد
بزد آهی و رو مالید بر خاک
چنان کافتاد ازو آتش در افلاک
پس آنگه روی را از خاک برداشت
فغان از جان آتشناک برداشت
به کوه بیستون بگشاد بازو
فرود آورد سنگ بی ترازو
چنان در کار خود بودش شکوهی
که می کندی به هر یک حمله کوهی
چو شیرین دید آن بازو و آن دست
ورا درکوه کندن آنچنان مست
در او هم حیرتی آمد به دیدار
که شد بیهوش در بالای رهوار
وز آن بیهوشی از کف شد عنانش
سقط شد بارگی در زیر رانش
چو دید آن حال، فرهاد تنومند
سر خود را به پای اسپش افکند
پس آنگه در زمان برخاست بر پای
ورا با بارگی برداشت از جای
فرود آمد ز کوه و مست و بی خویش
ره قصرش گرفت آنگاه در پیش
چنان شد تیز در آن راه فرهاد
که از وی ماند در همراهیش باد
پری رویان ز پی هر یک سواره
همی راندند حیران در نظاره
که برد او را چنان فرهاد هموار
که یک مو بر تنش نگرفت آزار
فرود آورد سوی قصر خویشش
سری بنهاد و باز آمد زپیشش
چو باز آمد به از اول به صد بار
شد و در بیستون استاد در کار
چو می آورد در این داستان روی
که یک روزی نشسته بود شیرین
به گردش دختران چون ماه و پروین
حدیث از هر دری آغاز کرده
در از هر سرگذشتی باز کرده
یکی افسانه پیشینه می گفت
دگر درد دل دیرینه می گفت
یکی می گفت اگر دولت بود یار
بخواهد بود ما را عیش بسیار
که شیرین گفت از دی و ز فردا
نمی گویم که آنها نیست پیدا
حدیث دی و فردا محض سوداست
که ماضی رفت و مستقبل نه پیداست
چرا نابود را باشیم دنبال
همه یکباره برخیزید تا حال
به زین آریم مرکبهای چون باد
رویم و بیستون بینیم و فرهاد
چو مهرویان شیرین این شنیدند
زشادی هر یکی بیرون دویدند
نهادند اسب خود را هر یکی زین
نبود آن جایگه گلگون شیرین
زبهرش مرکبی دیگر کشیدند
دو سه جام لبالب در کشیدند
پس آنگه شاد و خوشدل با می و چنگ
به سوی بیستون کردند آهنگ
به سان برگ گل کان را برد باد
همه رفتند تا نزدیک فرهاد
چو دید آن حال فرهاد سبک دست
ز شادی در زمان بر پای برجست
دوان آمد به استقبال آن ماه
به دست و پای اسب افتادش از راه
چو شیرین شکر لب آنچنان دید
به شیرین کاری او را باز پرسید
نیایش کرد و از وی عذرها خواست
که ای فرهاد منتهات بر ماست
به غیر از تو ندارم منت از کس
به عذرت ایستادستم ازین پس
چو عذرش خواست شیرین نکونام
ز شیر چون شکر دادش دو سه جام
نبشته بود بر آن جام چون زر
خطی خوشبوی تر از مشک و عنبر
که بوی شیر آید از دهانم
بنوش این شیر بر یاد لبانم
چو فرهاد آن ز دست یار نوشید
چو شیرمست از مستی خروشید
چو مستان، مست گشت و بی خبر شد
ز عشقش مست بود او مست تر شد
بزد آهی و رو مالید بر خاک
چنان کافتاد ازو آتش در افلاک
پس آنگه روی را از خاک برداشت
فغان از جان آتشناک برداشت
به کوه بیستون بگشاد بازو
فرود آورد سنگ بی ترازو
چنان در کار خود بودش شکوهی
که می کندی به هر یک حمله کوهی
چو شیرین دید آن بازو و آن دست
ورا درکوه کندن آنچنان مست
در او هم حیرتی آمد به دیدار
که شد بیهوش در بالای رهوار
وز آن بیهوشی از کف شد عنانش
سقط شد بارگی در زیر رانش
چو دید آن حال، فرهاد تنومند
سر خود را به پای اسپش افکند
پس آنگه در زمان برخاست بر پای
ورا با بارگی برداشت از جای
فرود آمد ز کوه و مست و بی خویش
ره قصرش گرفت آنگاه در پیش
چنان شد تیز در آن راه فرهاد
که از وی ماند در همراهیش باد
پری رویان ز پی هر یک سواره
همی راندند حیران در نظاره
که برد او را چنان فرهاد هموار
که یک مو بر تنش نگرفت آزار
فرود آورد سوی قصر خویشش
سری بنهاد و باز آمد زپیشش
چو باز آمد به از اول به صد بار
شد و در بیستون استاد در کار
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۴۵ - گفتار در سبب مرگ فرهاد
ز بعد آنکه خسرو شاه باداد
سر فرهاد را با سنگها داد
نمی شد فکر اویش یک دم از دل
نبود از کار او یک لحظه غافل
نبود از محرمانش جمع بسیار
به جست و جوی اوشان غیر ازین کار
که می گفتند با خسرو همه راز
یکی نارفته می آمد یکی باز
چو حال کوهکن گفتند با شاه
که نصف از بیستون برداشت از راه
دگر شیرین چه نوع آمد به پیشش
چگونه برد سوی قصر خویشش
درافتاد آتشی در شاه کشور
کز آن آتش برون شد دودش از سر
بگفتا او که نیمی کوه برکند
کند آن نیم دیگر را به یک چند
خلاف شرط کردن نیست احسن
چه سازم با وی و با شرط او من
خلاف شرط بس کاری ست دشوار
ببایدکرد تدبیری درین کار
پس آنگه سخت در این کار درماند
ندیمان را و یاران پیش خود خواند
چو یاران را به مجلس با هم آورد
درین معنی به ایشان مشورت کرد
که این فرهاد نصفی کوه خارای
به ضرب دست و بازو کند از جای
چو از دست وی این آمد به دیدار
معین شد که خواهد کردن این کار
کنون این کار را تدبیر چه بود
پس از تدبیر، تا تقدیر چه بود
چو خسرو گفت این، یاران خسرو
عجب اندیشه ای کردند بشنو
چنین گفتند با شاه جوانبخت
که ای لایق به تو هم تاج و هم تخت
عجوزی را بباید کرد پیدا
بدو دادن ز شکر نان و حلوا
فرستادن به سوی بیستونش
سوی فرهاد کردن رهنمونش
که چون آنجا رسد گوید که مسکین
چه چندین می کنی جان بهر شیرین
تو آن کس کز برایش می کنی جان
ازین دنیای فانی یافت فرمان
که چون او بشنود این، در زمانش
برآید بی سخن فی الحال جانش
پس آنگه یک عجوزی نابکاری
طلب کردند و دادندش قراری
که گر این کار از دستت برآید
دهیمت خواسته چندان که باید
چو بشنید این سخن، فرهادکش،زود
روانه شد سوی فرهاد چون دود
دو نان گرم پر حلوای شکر
چه حلوای شکر، کز زهر بدتر
به هم پیچید وانگه بر میان بست
بر فرهاد مسکین رفت و بنشست
برآورد آه سردی آنگه از دل
که ای فرهاد سعیت هست باطل
مکن این جان که شیرین رفت در خاک
جهانی مرد و زن را کرد غمناک
ز مرگ او کسش سویت گذر نیست
ز بهر این از آن حالت خبر نیست
به عالم شد حدیث مرگ او فاش
به من دادند اینک، نان و حلواش
دریغ آن قامت و شکل و شمایل
که بر وی مرد و زن بودند مایل
دریغ آن هیات دلجوی چالاک
که از پا ناگهان افتاد در خاک
چو لختی گفت ازین، بیچاره فرهاد
به سر غلطان شد و در خاک افتاد
زمانی نیک از خود رفت و آنگاه
برآورد از دل آتش زده آه
که آه و صد هزار آه از دل من
دریغ از سعی های باطل من
گره از مشکل من بخت نگشود
تمام این عمر من باد هوا بود
درین اندیشه نغنودم همه عمر
به هرزه باد پیمودم همه عمر
عجب خرسنگی اندر راهم افتاد
و زان سعی من آمد باد بر باد
چو لختی گفت ازین فرهاد مسکین
بداد از داغ شیرین جان شیرین
جهانا تا کی این دستان طرازی
به دستان هر زمان صد مکر سازی
که خواهد جان ز دستت برد، چون جان
نبرد از دست دستان تو دستان
نبینم در نهادت غیر بیداد
ز تو فرهاد کش فریاد فریاد
نه تنها رفت فرهاد از تو در خاک
که کشتی خسروان دهر را پاک
ندادی هیچ شه را در جهان طشت
که بازش سر نبریدی در آن طشت
ز شیرینی ندید از تو کسی بهر
که کامش را نکردی باز چون زهر
بکشتی هر که را دادی دمی زیست
نخندید از تو کس کو زار نگریست
غمی را از دلی بیرون نکردی
که صد بارش دگر دل خون نکردی
چه خوش زد این مثل آن مرد باهوش
که چیزی کان بهایش نیست بفروش
متاع دهر را نبود بهایی
مخر آن را که نتوان برد جایی
مخر از شرم این کالای دوران
که گر روزی شود، نقصان کنی زان
ازین دنیا که یکسر نقش و زیب است
مخور بازی که سر تا پا فریب است
مرو از ره ز بازیهای ایام
که آن را نیست پایانی سرانجام
به جان کوش و کن از خاطر برونش
که دنیا نیست چیزی در درونش
خیال و خواب دنیا را وجودی
منه کاندر زیانش نیست سودی
میفت از رشته ایام در پیچ
که چون وابینی آن هیچ است بر هیچ
به بازی زمان زنهار مگرو
که هر لحظه کند بازیچه ای نو
ببین تا خویشتن را در نبازی
که دانایان ازین خوردند بازی
بدین مکاره با حکمت به سر بر
بمان بر جایش و بگدار و بگدر
بهی از وی مجو کو را بهی نیست
مقالاتش بجز طبل تهی نیست
جهان نبود به غیر از رنج و دردی
نباشد آخرش جز آه سردی
بیا یکباره کن این راه را طی
که شد کاووس ازو محروم و هم کی
نباید در کف این دون زبون شد
کزو تخت فریدون سرنگون شد
مخواه از او و گنج و مال او عون
که پس مرگ است از قارون و فرعون
نظر کردم ز آدم تا بدین دم
ندید از وی کسی جز محنت و غم
کسی گرداند از وی وقت خود شاد
که از وی هیچ وقتی ناورد یاد
مسیحاوار رخ تابد ازین دیر
به سوی عالم علوی کند سیر
جهان دیو است و دارد طبع آتش
بود دیوانگان را دل بدان خوش
جهان شهری ست پر از دیو مردم
مرو در وی وگر نه می شوی گم
تو با وی بد کن ار نیکی نماید
به رویش در ببند، ار برگشاید
مبر هرگز مر او را هیچ فرمان
هر آن چیزی که گوید کن، مکن آن
فلک طشتی ست مالامال از خون
زمین دشتی ست زو ره نیست بیرون
برو زین دشت دل برگیر و این طشت
فرو شو دست ازین طشت و ازین دشت
که می داند که این دور پیایی
بدین منوال خواهد بود تا کی؟
مشو آشفته از این برق و رعدش
که حکمتهاست در این نحس و سعدش
چو گردد کهنه دورش از روارو
به سر گیرد دگر ره دوری از نو
جهان داشی ست کانجا خاک مردم
زمانی کوزه می سازند وگه خم
فلک را کن قیاس از چرخ فخار
که هردم زو شود شکلی پدیدار
زمان هر گه که دوری با سر آرد
زند چرخی و دوری دیگر آرد
زجمشیدی به ضحاکی کند سیر
گهی در شر گراید، گاه در خیر
مخور بازی که نبود از زمان دور
حدیث ایرج و افسانه تور
مشو غافل که دیدم هست بسیار
بریده سردرین طشت نگونسار
اگر بینی بدی از دهر، مخروش
که سرها رفت در خون سیاووش
مباش ایمن اگر کردی خطایی
که خواهی دید از آن آخر جزایی
که دانا گفته است از هوشیاری
کشنده را کشند آخر به خواری
بد از خاطر به درکن زانکه آخر
شود پوشیده های دهر ظاهر
سلیمی در پناه عاشقی رو
کزو مشهور شد فرهاد و خسرو
مباش از عشق خالی یک زمانی
که یک دم زو همی ارزد جهانی
مبین جز مهر عشق از کل ذرات
که در عشق است عقل عاقلان مات
مجازی را ندانی عشق فرهاد
که عشقی زان ندارد هیچ کس یاد
سر فرهاد را با سنگها داد
نمی شد فکر اویش یک دم از دل
نبود از کار او یک لحظه غافل
نبود از محرمانش جمع بسیار
به جست و جوی اوشان غیر ازین کار
که می گفتند با خسرو همه راز
یکی نارفته می آمد یکی باز
چو حال کوهکن گفتند با شاه
که نصف از بیستون برداشت از راه
دگر شیرین چه نوع آمد به پیشش
چگونه برد سوی قصر خویشش
درافتاد آتشی در شاه کشور
کز آن آتش برون شد دودش از سر
بگفتا او که نیمی کوه برکند
کند آن نیم دیگر را به یک چند
خلاف شرط کردن نیست احسن
چه سازم با وی و با شرط او من
خلاف شرط بس کاری ست دشوار
ببایدکرد تدبیری درین کار
پس آنگه سخت در این کار درماند
ندیمان را و یاران پیش خود خواند
چو یاران را به مجلس با هم آورد
درین معنی به ایشان مشورت کرد
که این فرهاد نصفی کوه خارای
به ضرب دست و بازو کند از جای
چو از دست وی این آمد به دیدار
معین شد که خواهد کردن این کار
کنون این کار را تدبیر چه بود
پس از تدبیر، تا تقدیر چه بود
چو خسرو گفت این، یاران خسرو
عجب اندیشه ای کردند بشنو
چنین گفتند با شاه جوانبخت
که ای لایق به تو هم تاج و هم تخت
عجوزی را بباید کرد پیدا
بدو دادن ز شکر نان و حلوا
فرستادن به سوی بیستونش
سوی فرهاد کردن رهنمونش
که چون آنجا رسد گوید که مسکین
چه چندین می کنی جان بهر شیرین
تو آن کس کز برایش می کنی جان
ازین دنیای فانی یافت فرمان
که چون او بشنود این، در زمانش
برآید بی سخن فی الحال جانش
پس آنگه یک عجوزی نابکاری
طلب کردند و دادندش قراری
که گر این کار از دستت برآید
دهیمت خواسته چندان که باید
چو بشنید این سخن، فرهادکش،زود
روانه شد سوی فرهاد چون دود
دو نان گرم پر حلوای شکر
چه حلوای شکر، کز زهر بدتر
به هم پیچید وانگه بر میان بست
بر فرهاد مسکین رفت و بنشست
برآورد آه سردی آنگه از دل
که ای فرهاد سعیت هست باطل
مکن این جان که شیرین رفت در خاک
جهانی مرد و زن را کرد غمناک
ز مرگ او کسش سویت گذر نیست
ز بهر این از آن حالت خبر نیست
به عالم شد حدیث مرگ او فاش
به من دادند اینک، نان و حلواش
دریغ آن قامت و شکل و شمایل
که بر وی مرد و زن بودند مایل
دریغ آن هیات دلجوی چالاک
که از پا ناگهان افتاد در خاک
چو لختی گفت ازین، بیچاره فرهاد
به سر غلطان شد و در خاک افتاد
زمانی نیک از خود رفت و آنگاه
برآورد از دل آتش زده آه
که آه و صد هزار آه از دل من
دریغ از سعی های باطل من
گره از مشکل من بخت نگشود
تمام این عمر من باد هوا بود
درین اندیشه نغنودم همه عمر
به هرزه باد پیمودم همه عمر
عجب خرسنگی اندر راهم افتاد
و زان سعی من آمد باد بر باد
چو لختی گفت ازین فرهاد مسکین
بداد از داغ شیرین جان شیرین
جهانا تا کی این دستان طرازی
به دستان هر زمان صد مکر سازی
که خواهد جان ز دستت برد، چون جان
نبرد از دست دستان تو دستان
نبینم در نهادت غیر بیداد
ز تو فرهاد کش فریاد فریاد
نه تنها رفت فرهاد از تو در خاک
که کشتی خسروان دهر را پاک
ندادی هیچ شه را در جهان طشت
که بازش سر نبریدی در آن طشت
ز شیرینی ندید از تو کسی بهر
که کامش را نکردی باز چون زهر
بکشتی هر که را دادی دمی زیست
نخندید از تو کس کو زار نگریست
غمی را از دلی بیرون نکردی
که صد بارش دگر دل خون نکردی
چه خوش زد این مثل آن مرد باهوش
که چیزی کان بهایش نیست بفروش
متاع دهر را نبود بهایی
مخر آن را که نتوان برد جایی
مخر از شرم این کالای دوران
که گر روزی شود، نقصان کنی زان
ازین دنیا که یکسر نقش و زیب است
مخور بازی که سر تا پا فریب است
مرو از ره ز بازیهای ایام
که آن را نیست پایانی سرانجام
به جان کوش و کن از خاطر برونش
که دنیا نیست چیزی در درونش
خیال و خواب دنیا را وجودی
منه کاندر زیانش نیست سودی
میفت از رشته ایام در پیچ
که چون وابینی آن هیچ است بر هیچ
به بازی زمان زنهار مگرو
که هر لحظه کند بازیچه ای نو
ببین تا خویشتن را در نبازی
که دانایان ازین خوردند بازی
بدین مکاره با حکمت به سر بر
بمان بر جایش و بگدار و بگدر
بهی از وی مجو کو را بهی نیست
مقالاتش بجز طبل تهی نیست
جهان نبود به غیر از رنج و دردی
نباشد آخرش جز آه سردی
بیا یکباره کن این راه را طی
که شد کاووس ازو محروم و هم کی
نباید در کف این دون زبون شد
کزو تخت فریدون سرنگون شد
مخواه از او و گنج و مال او عون
که پس مرگ است از قارون و فرعون
نظر کردم ز آدم تا بدین دم
ندید از وی کسی جز محنت و غم
کسی گرداند از وی وقت خود شاد
که از وی هیچ وقتی ناورد یاد
مسیحاوار رخ تابد ازین دیر
به سوی عالم علوی کند سیر
جهان دیو است و دارد طبع آتش
بود دیوانگان را دل بدان خوش
جهان شهری ست پر از دیو مردم
مرو در وی وگر نه می شوی گم
تو با وی بد کن ار نیکی نماید
به رویش در ببند، ار برگشاید
مبر هرگز مر او را هیچ فرمان
هر آن چیزی که گوید کن، مکن آن
فلک طشتی ست مالامال از خون
زمین دشتی ست زو ره نیست بیرون
برو زین دشت دل برگیر و این طشت
فرو شو دست ازین طشت و ازین دشت
که می داند که این دور پیایی
بدین منوال خواهد بود تا کی؟
مشو آشفته از این برق و رعدش
که حکمتهاست در این نحس و سعدش
چو گردد کهنه دورش از روارو
به سر گیرد دگر ره دوری از نو
جهان داشی ست کانجا خاک مردم
زمانی کوزه می سازند وگه خم
فلک را کن قیاس از چرخ فخار
که هردم زو شود شکلی پدیدار
زمان هر گه که دوری با سر آرد
زند چرخی و دوری دیگر آرد
زجمشیدی به ضحاکی کند سیر
گهی در شر گراید، گاه در خیر
مخور بازی که نبود از زمان دور
حدیث ایرج و افسانه تور
مشو غافل که دیدم هست بسیار
بریده سردرین طشت نگونسار
اگر بینی بدی از دهر، مخروش
که سرها رفت در خون سیاووش
مباش ایمن اگر کردی خطایی
که خواهی دید از آن آخر جزایی
که دانا گفته است از هوشیاری
کشنده را کشند آخر به خواری
بد از خاطر به درکن زانکه آخر
شود پوشیده های دهر ظاهر
سلیمی در پناه عاشقی رو
کزو مشهور شد فرهاد و خسرو
مباش از عشق خالی یک زمانی
که یک دم زو همی ارزد جهانی
مبین جز مهر عشق از کل ذرات
که در عشق است عقل عاقلان مات
مجازی را ندانی عشق فرهاد
که عشقی زان ندارد هیچ کس یاد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۴۶ - نامه نوشتن خسرو به شیرین به تعزیت فرهاد
چنین دادم خبر مرد سخندان
که چون فرهاد داد از عاشقی جان
دل شیرین ز داغش گشت مجروح
مدامش کار نوحه بود چون نوح
ز آب دیده ها می شد دلش سست
خیالش روز و شب در آب می جست
چو آب چشم خویشش در نظر بود
چرا کز آب صدره پاکتر بود
ز خسرو گر چه بودی خاطرش شاد
ولیکن چیز دیگر بود فرهاد
چو زان تقدیر تدبیری نبودش
نبود آنجا نشستن هیچ سودش
سرشکی چند بر خاکش ببارید
به خاکش کرد و زانجا باز گردید
خبر بردند غمازان سوی شاه
که شاها دور شد خرسنگ از راه
به مرگش شد دل شیرین پر از درد
برای مردن او گریه ها کرد
ز سوز سینه زد آتش در افلاک
به اعزاز تمامش کرد در خاک
چو خسرو را خبر دادند ازین حال
ز غم شد چهره اش گه زرد و گه آل
از آن آتش بر آمد بر سرش دود
چرا کز حال او، او باخبر بود
پس از یک دم دبیری پیش خود خواند
نثار از مشک بر کافور افشاند
نخستین زد رقم بر نام یزدان
که او هم جان ستاند هم دهد جان
خداوندی سزاوار خدایی
خداوندی که از فرمانروایی
به باغ و بوستانها باد گستاخ
نمی یارد فکندن برگی از شاخ
پس از نام خدا کردش چنین یاد
که ای شیرین مموی از مرگ فرهاد
که از دانا شنیدستم به تکرار
که کس را نیست با تقدیر او کار
نه تنها شد به خاک آن تیر از کیش
که ما را نیز هست این راه در پیش
چه جای او که عالم سر به سر پاک
همه را نیست منزل جز دل خاک
ز مرد و زن که بر روی زمین است
چو وابینی همه را راه این است
نشد خرم دلم از مرگ فرهاد
وگر گویم دروغ این مرگ من باد
یقینم من که باید مردن آخر
کسی زین جان نخواهد بردن آخر
اگر چه گاه کامم زو غمی بود
دریغ از وی که خوبم همدمی بود
به مرگ او نیم بالله خرم
که اینک می رسد نوبت به من هم
چه داند کس که بی آن یار چونم
دریغ آن محرم راز درونم
مرا این تاج و تخت از دولت اوست
مراد و کام و بخت از همت اوست
مراگر شاه صورت کرد مولی
مر او را خواند هم سلطان معنی
دو سر بودیم چون پرگار و یک تن
به ملک عشق من او بودم، او من
چه گویم بخت من با من چها کرد
چرا زین سان مرا از من جدا کرد
نبود اسرار من زو هیچ پنهان
که من بودم تن او را او مرا جان
ز کوه سنگ اگر برد او ملامت
من و کوه غمم زو تا قیامت
به کوه ار صرف کرد او هستی خویش
مرا صد کوه هستی هست در پیش
کمال عاشقی این بود کو برد
من این دولت طلب می کردم او برد
چه خوش زد این مثل آن مرد عاقل
که بد در عاقلی خویش کامل
که پر از بهر دولت دل مکن خون
که آید ناگهان از سنگ بیرون
کنون ای یار، چون تقدیر این بود
ز تقدیرش حوالت این چنین بود
به چشم او نظر کن در من ای جان
مرا خسرو مخوان، فرهاد خود خوان
به مرگ من مکن بر خویش بیداد
مرا می بین و می خوانم به فرهاد
تویی باقی و ما یکسر فناییم
تو شمعی ما همه پروانه هاییم
که چون فرهاد داد از عاشقی جان
دل شیرین ز داغش گشت مجروح
مدامش کار نوحه بود چون نوح
ز آب دیده ها می شد دلش سست
خیالش روز و شب در آب می جست
چو آب چشم خویشش در نظر بود
چرا کز آب صدره پاکتر بود
ز خسرو گر چه بودی خاطرش شاد
ولیکن چیز دیگر بود فرهاد
چو زان تقدیر تدبیری نبودش
نبود آنجا نشستن هیچ سودش
سرشکی چند بر خاکش ببارید
به خاکش کرد و زانجا باز گردید
خبر بردند غمازان سوی شاه
که شاها دور شد خرسنگ از راه
به مرگش شد دل شیرین پر از درد
برای مردن او گریه ها کرد
ز سوز سینه زد آتش در افلاک
به اعزاز تمامش کرد در خاک
چو خسرو را خبر دادند ازین حال
ز غم شد چهره اش گه زرد و گه آل
از آن آتش بر آمد بر سرش دود
چرا کز حال او، او باخبر بود
پس از یک دم دبیری پیش خود خواند
نثار از مشک بر کافور افشاند
نخستین زد رقم بر نام یزدان
که او هم جان ستاند هم دهد جان
خداوندی سزاوار خدایی
خداوندی که از فرمانروایی
به باغ و بوستانها باد گستاخ
نمی یارد فکندن برگی از شاخ
پس از نام خدا کردش چنین یاد
که ای شیرین مموی از مرگ فرهاد
که از دانا شنیدستم به تکرار
که کس را نیست با تقدیر او کار
نه تنها شد به خاک آن تیر از کیش
که ما را نیز هست این راه در پیش
چه جای او که عالم سر به سر پاک
همه را نیست منزل جز دل خاک
ز مرد و زن که بر روی زمین است
چو وابینی همه را راه این است
نشد خرم دلم از مرگ فرهاد
وگر گویم دروغ این مرگ من باد
یقینم من که باید مردن آخر
کسی زین جان نخواهد بردن آخر
اگر چه گاه کامم زو غمی بود
دریغ از وی که خوبم همدمی بود
به مرگ او نیم بالله خرم
که اینک می رسد نوبت به من هم
چه داند کس که بی آن یار چونم
دریغ آن محرم راز درونم
مرا این تاج و تخت از دولت اوست
مراد و کام و بخت از همت اوست
مراگر شاه صورت کرد مولی
مر او را خواند هم سلطان معنی
دو سر بودیم چون پرگار و یک تن
به ملک عشق من او بودم، او من
چه گویم بخت من با من چها کرد
چرا زین سان مرا از من جدا کرد
نبود اسرار من زو هیچ پنهان
که من بودم تن او را او مرا جان
ز کوه سنگ اگر برد او ملامت
من و کوه غمم زو تا قیامت
به کوه ار صرف کرد او هستی خویش
مرا صد کوه هستی هست در پیش
کمال عاشقی این بود کو برد
من این دولت طلب می کردم او برد
چه خوش زد این مثل آن مرد عاقل
که بد در عاقلی خویش کامل
که پر از بهر دولت دل مکن خون
که آید ناگهان از سنگ بیرون
کنون ای یار، چون تقدیر این بود
ز تقدیرش حوالت این چنین بود
به چشم او نظر کن در من ای جان
مرا خسرو مخوان، فرهاد خود خوان
به مرگ من مکن بر خویش بیداد
مرا می بین و می خوانم به فرهاد
تویی باقی و ما یکسر فناییم
تو شمعی ما همه پروانه هاییم
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۴۷ - نامه نوشتن شیرین به خسرو به تعزیت مریم
چو خسرو ساخت زین سان کار فرهاد
از آن بشنو که خسرو را چه افتاد
ندانم رفت ماهی، بیش یا کم
که بر مریم سر آمد عمر مریم
تن خسرو ازین غم گشت رنجور
چراغ دولتش گردید بی نور
به درد آمد دلش زین داغ دلسوز
نمی خسپید شب زین غصه تا روز
از آن ماتم بسی می کرد شیون
که بود از وی چراغش گشته روشن
سوی شیرین خبر گویی در آمد
که بر مریم زمان آخر سرآمد
دل خسرو ز داغش گشت پر درد
گل سرخش ازین غم شد گل زرد
به بار آورد از این رنج و تیمار
درخت ارغوانش زعفران بار
چو بشنید این حدیث تلخ، شیرین
در آن دم شاد بد گرد (ید) غمگین
دبیری خواند پیش خویشتن زود
رخ مه را به مشک تر برآلود
نبشت اول به نام ذوالجلالی
که نامد هرگز از حالی به حالی
پس از حمد خدا و نعت کامل
نوشت این نامه بر سلطان عادل
که ای کشور گشا، شاه جوان بخت
که دارد فخر بر تو تاج و هم تخت
تو را شاهی رسد کز مه به ماهی
چو تو ننشست کس بر تخت شاهی
فزونتر از فریدونی و از جم
گدشتی از نیایان تا به آدم
شنیدم کز غم مریم زبونی
زبان پر ناله و دل پر زخونی
مبادت هیچ غم ز آسیب دوران
که بر جان من است این داغ سوزان
به عیسی کز زمین زد بر فلک تک
که مریم خواهر من بود بی شک
به مرگ او جهان شد تیره بر من
که مریم بد مرا چون چشم روشن
سرشکش رشک درهای عدن بود
از آن رو دانه تسبیح من بود
پس از من نیست شک گر اهل عالم
بود تسبیح شان از اشک مریم
کجا یابم از آن گوهر نشانی
که بی یادش نمی بودم زمانی
سزد گر روز تا شب سوزم از سوز
که یادش شب رفیقم بود تا روز
گره از رشته ما، زان بنگشود
که ما را هر دو سر رشته یکی بود
مخور تیمار اگر غایب شد آن یار
که من آن نخلم آورده رطب بار
رخم را بین که او را همدمم من
رطبهای درخت مریمم من
زنخلش گر چه دل را خارخار است
رطب های من از وی یادگار است
ز داغ و درد و غمهایش چه گویم
که من پرورده غمهای اویم
نگویم کز غمش دل را غمی بود
که هر نیشش مرا یک مرهمی بود
ولی شاها تو این محنت که دیدی
ز فعل خود جزای خود کشیدی
که هست اندر جهان اندک چه بسیار
به پاداش عمل هر کس گرفتار
مکن ره گم که کار دهر این است
ز شک بگدر که دانا را یقین است
که آن تیشه که شد فرهاد از آن کم
تبر گردید و زد بر نخل مریم
مخور بازی که این قدرت مرا نیست
که هم درویش و هم شه را چرا نیست
چه خوش زد این مثل آن گنج پنهان
که می باید به آب زر نوشت آن
که گر نیکی کنی ور بد، کماهی
جزایش می رسد خواهی نخواهی
بر این ست اعتقاد، این ست دینم
ندارم شک درین معنی یقینم
که زان روزی که این عالم نهادند
بدی را هم بدی، پاداش دادند
چه خوش زد این مثل آن مرد جوکار
که هرکس این سخن را هست در کار
که در این کشته زار ارشاه و درویش
نشیند هر کسی بر کشته خویش
میفشان تخم بد در مزرع دهر
که در وی هر چه کاری می بری بهر
کنون ای شاه اگر مریم ز دنیی
بشد بادا بقای عمر عیسی
وگر زین دار فانی رفت فرهاد
به دولت تا ابد خسرو بماناد
از آن بشنو که خسرو را چه افتاد
ندانم رفت ماهی، بیش یا کم
که بر مریم سر آمد عمر مریم
تن خسرو ازین غم گشت رنجور
چراغ دولتش گردید بی نور
به درد آمد دلش زین داغ دلسوز
نمی خسپید شب زین غصه تا روز
از آن ماتم بسی می کرد شیون
که بود از وی چراغش گشته روشن
سوی شیرین خبر گویی در آمد
که بر مریم زمان آخر سرآمد
دل خسرو ز داغش گشت پر درد
گل سرخش ازین غم شد گل زرد
به بار آورد از این رنج و تیمار
درخت ارغوانش زعفران بار
چو بشنید این حدیث تلخ، شیرین
در آن دم شاد بد گرد (ید) غمگین
دبیری خواند پیش خویشتن زود
رخ مه را به مشک تر برآلود
نبشت اول به نام ذوالجلالی
که نامد هرگز از حالی به حالی
پس از حمد خدا و نعت کامل
نوشت این نامه بر سلطان عادل
که ای کشور گشا، شاه جوان بخت
که دارد فخر بر تو تاج و هم تخت
تو را شاهی رسد کز مه به ماهی
چو تو ننشست کس بر تخت شاهی
فزونتر از فریدونی و از جم
گدشتی از نیایان تا به آدم
شنیدم کز غم مریم زبونی
زبان پر ناله و دل پر زخونی
مبادت هیچ غم ز آسیب دوران
که بر جان من است این داغ سوزان
به عیسی کز زمین زد بر فلک تک
که مریم خواهر من بود بی شک
به مرگ او جهان شد تیره بر من
که مریم بد مرا چون چشم روشن
سرشکش رشک درهای عدن بود
از آن رو دانه تسبیح من بود
پس از من نیست شک گر اهل عالم
بود تسبیح شان از اشک مریم
کجا یابم از آن گوهر نشانی
که بی یادش نمی بودم زمانی
سزد گر روز تا شب سوزم از سوز
که یادش شب رفیقم بود تا روز
گره از رشته ما، زان بنگشود
که ما را هر دو سر رشته یکی بود
مخور تیمار اگر غایب شد آن یار
که من آن نخلم آورده رطب بار
رخم را بین که او را همدمم من
رطبهای درخت مریمم من
زنخلش گر چه دل را خارخار است
رطب های من از وی یادگار است
ز داغ و درد و غمهایش چه گویم
که من پرورده غمهای اویم
نگویم کز غمش دل را غمی بود
که هر نیشش مرا یک مرهمی بود
ولی شاها تو این محنت که دیدی
ز فعل خود جزای خود کشیدی
که هست اندر جهان اندک چه بسیار
به پاداش عمل هر کس گرفتار
مکن ره گم که کار دهر این است
ز شک بگدر که دانا را یقین است
که آن تیشه که شد فرهاد از آن کم
تبر گردید و زد بر نخل مریم
مخور بازی که این قدرت مرا نیست
که هم درویش و هم شه را چرا نیست
چه خوش زد این مثل آن گنج پنهان
که می باید به آب زر نوشت آن
که گر نیکی کنی ور بد، کماهی
جزایش می رسد خواهی نخواهی
بر این ست اعتقاد، این ست دینم
ندارم شک درین معنی یقینم
که زان روزی که این عالم نهادند
بدی را هم بدی، پاداش دادند
چه خوش زد این مثل آن مرد جوکار
که هرکس این سخن را هست در کار
که در این کشته زار ارشاه و درویش
نشیند هر کسی بر کشته خویش
میفشان تخم بد در مزرع دهر
که در وی هر چه کاری می بری بهر
کنون ای شاه اگر مریم ز دنیی
بشد بادا بقای عمر عیسی
وگر زین دار فانی رفت فرهاد
به دولت تا ابد خسرو بماناد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۴۸ - قصه شکر اصفهانی
چو مریم را سر آمد عمر، خسرو
طلب کرد از بزرگان همسر نو
بزرگانی که بودندش ملازم
همه یکسر بدین گشتند جازم
که در شهر صفاهان دلبری هست
که مانندش عجب گر دیگری هست
به حسن اعجوبه دور زمان است
به مجلس داری آشوب جهان است
به ملک دلربایی بس که نیکوست
ز مشرق تا به مغرب شهرت اوست
ز شیرینی که دارد آن دلارام
زمانه کرده است او را شکر نام
به نطق آمد غلام شکرش قند
هزارش دل به هر یک موست در بند
مجو زان حسن در اطراف عالم
که مثلش نیست در اکناف عالم
چو او ماهی ندیده کس در آفاق
که در خوبی ست چون ابروی خود طاق
کنیز و خادمش هر دو به درگاه
یکی را نام مهر است و یکی ماه
رخش ماهی ست، مهرش گشته همبر
قدش سرویست، خورشیدیش بر سر
دو چشمش در نکویی شهره هر دو
خجل زو مشتری و زهره هر دو
دو گیسویش به گاه سرفرازی
شب عشاق را داده درازی
بر رویش که خورشیدی ست در خور
دهانش ذره ای و ذره کمتر
شکر صد تنگ ریزد هر طرف بیش
چو جنباند به نام خود، لب خویش
اگر خواهی ز لعل و چشم او نام
برو آن را ز شکر پرس و بادام
اگر خواهد دلت از لعل او قوت
گهر هایش بجو از در و یاقوت
لب چون شکرش به از نبات است
دهانش چشمه آب حیات است
از آن چشمان که هر سو ناز دارد
عجب ترکان تیرانداز دارد
به چشمان حاجب از ابرو نشانده
به هریک غمزه، صد جادو نشانده
چنان لب، کی بت چینیش باشد
مگر شیرین به شیرینیش باشد
چو خسرو ذوق شیرینی ازو یافت
به خواهش در طلبکاریش بشتافت
بگفتا بارها من وصف آن ماه
شنیدستم ز مجلس ها به افواه
عجب گر سوی او باشد نگاهم
که من محبوب هر جایی نخواهم
بزرگانی که او را دیده بودند
صفتهایش همه بشنیده بودند
به دارای جهان خوردند سوگند
که او هرگز به کس نگرفت پیوند
بلی دارد کنیزی چند چون ماه
که بر مردم زند از دلبری راه
به مجلسها رود، لیکن دم کار
رود او و کنیزان را دهد بار
به رعناییش سرو بوستان نیست
به عیاری آن مه در جهان نیست
چو بشنید این سخن، خسرو طمع کرد
که از خرما شکر بهتر توان خورد
مزاجم را به غایت هست در خور
به جای نخل مریم تنگ شکر
نمی باید ز شکر داشتن دست
که خرما را به شکر نسبتی هست
دل خود را دهم یکبار تسکین
بدین شکر ز تلخیهای شیرین
دل شه چون بدین گردید مایل
بگفت این کار باید کرد حاصل
بزرگی از صفاهان پیش شه بود
فرستادش به سوی اصفهان زود
بدو داد از خزاین مال بسیار
دگر زاسباب آنچش بود در کار
بزرگ آنگه ندید آن کار را خرد
ببرد آنها و شکر را بیاورد
چو آمد سوی خسرو تنگ شکر
به استقبال او رفتند لشکر
در آوردند در باغی به نازش
شدند اهل مداین پیشوازش
رسانیدند آنگاه آن مه نو
به اعزاز تمامش پیش خسرو
ملک آنگاه، آن در یگانه
ببستش عقد و بردش سوی خانه
شبی تا روز، با وی عیش بگداشت
ز درج سر به مهرش، مهر برداشت
دلش هر گه ز شیرین یاد می کرد
به شکر خاطر خود شاد می کرد
به شکر چند روزی گشت خشنود
که در خرمای مریم استخوان بود
ولی هر چند خود می ساخت مشغول
ز عقلش، عاشقی می کرد معزول
نمی کرد از غم شیرین به شب خواب
که نبود تشنه را تدبیر، جز آب
نمی شد از شکر، تلخیش تسکین
به خود هر چند کان می کرد شیرین
به تلخی با شکر، ناچار می ساخت
شکر، شیرینی ای با خویش می باخت
ز گرمی شکر شد چهره اش زرد
که بیش از پیش، حلوای شکر خورد
نبد چون شربت شیرینش در خور
از آن، دل سوختش حلوای شکر
از آن گرمی، تن خسرو بر افروخت
که از شیرینی شکر، دلش سوخت
چو شکر کرد این احوال معلوم
تو گفتی آتش افکندند در موم
به تنگ آمد دلش، بگداشت نازش
ز آب چشم خود شد در گدازش
تنش بگداخت، ز آب چشم بی خواب
بلی، تنگ شکر بگدازد از آب
شود تا شربت قندش چشیده
گلابی می زدش از آب دیده
در آن آب و عرق بگداخت شکر
که خسرو داشت دل، با جای دیگر
غم شیرینش منزل کرد در دل
شکر در کام او شد زهر قاتل
ز جام عاشقی شد باز سرمست
دگر سودای شیرین بردش از دست
دگر ره با سر پرگار خود شد
ز کار افتاده بد، با کار خود شد
بسی سرگشتگیها آیدش پیش
چو افتد مرد از سر رشته خویش
چه در عشق حقیقی چه مجازی
مهل تا رشته خود گم نسازی
به بازار جهان بازی خورد کم
هر آن کو دارد این سر رشته محکم
مزن پر، پا به سر کز کنه بی عیب
چو فرمان شد که بیرون آیی از غیب
به بختت هر چه آن گردید طالع
کنندت باز با آن خیر راجع
قضا این دان و تقدیر این چنین است
همین حب الوطن را معنی این است
اگر این راز پنهان باز یابی
به درد خویش درمان بازیابی
چو شه را از ازل این راز دادند
به دستش رشته دیگر باز دادند
دگر با رشته تقدیر پیوست
که بودش از ازل آن رشته در دست
دگر با عشق سر آورد و بر راه
بگفت از رفته ها، استغفرالله
زکفر غیر رو آورد با دین
فتادش باز در سر شور شیرین
طلب کرد از بزرگان همسر نو
بزرگانی که بودندش ملازم
همه یکسر بدین گشتند جازم
که در شهر صفاهان دلبری هست
که مانندش عجب گر دیگری هست
به حسن اعجوبه دور زمان است
به مجلس داری آشوب جهان است
به ملک دلربایی بس که نیکوست
ز مشرق تا به مغرب شهرت اوست
ز شیرینی که دارد آن دلارام
زمانه کرده است او را شکر نام
به نطق آمد غلام شکرش قند
هزارش دل به هر یک موست در بند
مجو زان حسن در اطراف عالم
که مثلش نیست در اکناف عالم
چو او ماهی ندیده کس در آفاق
که در خوبی ست چون ابروی خود طاق
کنیز و خادمش هر دو به درگاه
یکی را نام مهر است و یکی ماه
رخش ماهی ست، مهرش گشته همبر
قدش سرویست، خورشیدیش بر سر
دو چشمش در نکویی شهره هر دو
خجل زو مشتری و زهره هر دو
دو گیسویش به گاه سرفرازی
شب عشاق را داده درازی
بر رویش که خورشیدی ست در خور
دهانش ذره ای و ذره کمتر
شکر صد تنگ ریزد هر طرف بیش
چو جنباند به نام خود، لب خویش
اگر خواهی ز لعل و چشم او نام
برو آن را ز شکر پرس و بادام
اگر خواهد دلت از لعل او قوت
گهر هایش بجو از در و یاقوت
لب چون شکرش به از نبات است
دهانش چشمه آب حیات است
از آن چشمان که هر سو ناز دارد
عجب ترکان تیرانداز دارد
به چشمان حاجب از ابرو نشانده
به هریک غمزه، صد جادو نشانده
چنان لب، کی بت چینیش باشد
مگر شیرین به شیرینیش باشد
چو خسرو ذوق شیرینی ازو یافت
به خواهش در طلبکاریش بشتافت
بگفتا بارها من وصف آن ماه
شنیدستم ز مجلس ها به افواه
عجب گر سوی او باشد نگاهم
که من محبوب هر جایی نخواهم
بزرگانی که او را دیده بودند
صفتهایش همه بشنیده بودند
به دارای جهان خوردند سوگند
که او هرگز به کس نگرفت پیوند
بلی دارد کنیزی چند چون ماه
که بر مردم زند از دلبری راه
به مجلسها رود، لیکن دم کار
رود او و کنیزان را دهد بار
به رعناییش سرو بوستان نیست
به عیاری آن مه در جهان نیست
چو بشنید این سخن، خسرو طمع کرد
که از خرما شکر بهتر توان خورد
مزاجم را به غایت هست در خور
به جای نخل مریم تنگ شکر
نمی باید ز شکر داشتن دست
که خرما را به شکر نسبتی هست
دل خود را دهم یکبار تسکین
بدین شکر ز تلخیهای شیرین
دل شه چون بدین گردید مایل
بگفت این کار باید کرد حاصل
بزرگی از صفاهان پیش شه بود
فرستادش به سوی اصفهان زود
بدو داد از خزاین مال بسیار
دگر زاسباب آنچش بود در کار
بزرگ آنگه ندید آن کار را خرد
ببرد آنها و شکر را بیاورد
چو آمد سوی خسرو تنگ شکر
به استقبال او رفتند لشکر
در آوردند در باغی به نازش
شدند اهل مداین پیشوازش
رسانیدند آنگاه آن مه نو
به اعزاز تمامش پیش خسرو
ملک آنگاه، آن در یگانه
ببستش عقد و بردش سوی خانه
شبی تا روز، با وی عیش بگداشت
ز درج سر به مهرش، مهر برداشت
دلش هر گه ز شیرین یاد می کرد
به شکر خاطر خود شاد می کرد
به شکر چند روزی گشت خشنود
که در خرمای مریم استخوان بود
ولی هر چند خود می ساخت مشغول
ز عقلش، عاشقی می کرد معزول
نمی کرد از غم شیرین به شب خواب
که نبود تشنه را تدبیر، جز آب
نمی شد از شکر، تلخیش تسکین
به خود هر چند کان می کرد شیرین
به تلخی با شکر، ناچار می ساخت
شکر، شیرینی ای با خویش می باخت
ز گرمی شکر شد چهره اش زرد
که بیش از پیش، حلوای شکر خورد
نبد چون شربت شیرینش در خور
از آن، دل سوختش حلوای شکر
از آن گرمی، تن خسرو بر افروخت
که از شیرینی شکر، دلش سوخت
چو شکر کرد این احوال معلوم
تو گفتی آتش افکندند در موم
به تنگ آمد دلش، بگداشت نازش
ز آب چشم خود شد در گدازش
تنش بگداخت، ز آب چشم بی خواب
بلی، تنگ شکر بگدازد از آب
شود تا شربت قندش چشیده
گلابی می زدش از آب دیده
در آن آب و عرق بگداخت شکر
که خسرو داشت دل، با جای دیگر
غم شیرینش منزل کرد در دل
شکر در کام او شد زهر قاتل
ز جام عاشقی شد باز سرمست
دگر سودای شیرین بردش از دست
دگر ره با سر پرگار خود شد
ز کار افتاده بد، با کار خود شد
بسی سرگشتگیها آیدش پیش
چو افتد مرد از سر رشته خویش
چه در عشق حقیقی چه مجازی
مهل تا رشته خود گم نسازی
به بازار جهان بازی خورد کم
هر آن کو دارد این سر رشته محکم
مزن پر، پا به سر کز کنه بی عیب
چو فرمان شد که بیرون آیی از غیب
به بختت هر چه آن گردید طالع
کنندت باز با آن خیر راجع
قضا این دان و تقدیر این چنین است
همین حب الوطن را معنی این است
اگر این راز پنهان باز یابی
به درد خویش درمان بازیابی
چو شه را از ازل این راز دادند
به دستش رشته دیگر باز دادند
دگر با رشته تقدیر پیوست
که بودش از ازل آن رشته در دست
دگر با عشق سر آورد و بر راه
بگفت از رفته ها، استغفرالله
زکفر غیر رو آورد با دین
فتادش باز در سر شور شیرین
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۴۹ - طلب کردن خسرو شاپور را و تنها ماندن شیرین و زاری نمودن روز و شب
چو خسرو را دگر سر باره آمد
طلبکار وصال آن مه آمد
کسی را گفت کز نزدیک آن حور
بیارد جانب درگاه شاپور
که می دانست کان شوخ از ستمها
ز دل بیرون بدو می کرد غمها
چو آمد نزد شاه آن کاردان مرد
دل شیرین ز داغش گشت پر درد
چو شد روزش به شب زان داغ دوری
ببردش دزد شب، نقد صبوری
چراغ عشرتش گردید باریک
جهان بر دیده او کرد تاریک
ز بخت تیره و کوری اقبال
شبی آمد برش افزون ز صد سال
چو شب یکسر همه رنج ملامت
دراز و تیره چون روز قیامت
ز تاریکی مه از راه اوفتاده
کلید صبح در چاه اوفتاده
زمان در خشم از خوی پلنگی
زمین تاریکتر از موی زنگی
فلک زانجم فشانده هر طرف کاه
ملک بر باده داده خرمن ماه
ز ماتم رشته پروین گسسته
مجره زان سبب درکه نشسته
همه شب بوده شان در آن شب تار
مکاری فلک را که کشی کار
فلک مالیده دست نیل در چهر
به یک ره گشته با آفاق بی مهر
فرشته رفته یکسر زیر چادر
برآورده ز هر سو دیوها سر
فلک را برده شب از بی ضیایی
ز چشم روشنانش روشنایی
ز حیرت چشم گردون باز مانده
خروس صبح از آواز مانده
از آن شب، کس برون نامد سلامت
که روزش بود فردای قیامت
نمی تابید صبح از شرق هورش
که بد در خواب، بخت روز کورش
در شب بسته و زنگی شب مست
کلید صبح را دندانه بشکست
ز بی مهری سحر تاریک رویش
نفس گشته گرهها در گلویش
به دق افکنده مه از غم جسد را
به قیر اندوده شب رخسار خود را
ز بی مهری نمی زد صبح یک دم
نمی جنبید زنگی شب از غم
فلک سرگشته گرد خویش پویان
چراغی کرده هر سو صبح جویان
به مرگ روز، شب اندر سیاهی
نه مرغ آرام ازین دردش نه ماهی
فرشته سر به سر بنشسته از پا
گرفته غول در بیغوله ها جا
به کار خویشتن شب دیده لایق
درست مغربی در چاه مشرق
زبخت خود همی گردید فیروز
ز بند زنگی شب رومی روز
درون صبح بد پر، تیر اندوه
که تیغش سر نمی زد از سر کوه
نه هم گفتند مرغان نی شنودند
مگر کان شب به خواب مرگ بودند
یکی مرغ سحر، دم بر نیاورد
موذن نعره ای هم بر نیاورد
کسی از هیچ سو یک بانگ نشنید
که مرغ صبح آن شب هم بخسبید
ز جنبنده کسی نشنید بویی
نمی جنبید بادی هم ز سویی
در آن شب غیر بیمار و نظر باز
کسی دیگر نمی آمد به آواز
کسی بانگی بنشنیدی به چندی
مگر از خسته ای یا دردمندی
در آن شب کامدش اوصاف مشکل
همی نالید شیرین از غم دل
نهادی رو به خاک از غصه تا دیر
ز تنهایی دلش از جان خود سیر
گهی گفتی شبا با من چه کردی
مبادا روزیت که روز گردی
گهی گفتی ز غم دل رفت و دینم
به مرگ روز، شب تا کی نشینم
شبا امشب بمردم از غمانت
که کم گرداد روزی از جهانت
دلم را زندگی از مردن توست
حیات جانم از جان دادن توست
مرا ای صبح، چشم روشنی تو
بر آی آخر، اگر جان منی تو
نخواهد رفت بی تو از تنم جان
حیاتی بخش و جانم زنده گردان
همه شب بودش از این گونه گفتار
که برزد صبح ناگه سر ز کهسار
طلبکار وصال آن مه آمد
کسی را گفت کز نزدیک آن حور
بیارد جانب درگاه شاپور
که می دانست کان شوخ از ستمها
ز دل بیرون بدو می کرد غمها
چو آمد نزد شاه آن کاردان مرد
دل شیرین ز داغش گشت پر درد
چو شد روزش به شب زان داغ دوری
ببردش دزد شب، نقد صبوری
چراغ عشرتش گردید باریک
جهان بر دیده او کرد تاریک
ز بخت تیره و کوری اقبال
شبی آمد برش افزون ز صد سال
چو شب یکسر همه رنج ملامت
دراز و تیره چون روز قیامت
ز تاریکی مه از راه اوفتاده
کلید صبح در چاه اوفتاده
زمان در خشم از خوی پلنگی
زمین تاریکتر از موی زنگی
فلک زانجم فشانده هر طرف کاه
ملک بر باده داده خرمن ماه
ز ماتم رشته پروین گسسته
مجره زان سبب درکه نشسته
همه شب بوده شان در آن شب تار
مکاری فلک را که کشی کار
فلک مالیده دست نیل در چهر
به یک ره گشته با آفاق بی مهر
فرشته رفته یکسر زیر چادر
برآورده ز هر سو دیوها سر
فلک را برده شب از بی ضیایی
ز چشم روشنانش روشنایی
ز حیرت چشم گردون باز مانده
خروس صبح از آواز مانده
از آن شب، کس برون نامد سلامت
که روزش بود فردای قیامت
نمی تابید صبح از شرق هورش
که بد در خواب، بخت روز کورش
در شب بسته و زنگی شب مست
کلید صبح را دندانه بشکست
ز بی مهری سحر تاریک رویش
نفس گشته گرهها در گلویش
به دق افکنده مه از غم جسد را
به قیر اندوده شب رخسار خود را
ز بی مهری نمی زد صبح یک دم
نمی جنبید زنگی شب از غم
فلک سرگشته گرد خویش پویان
چراغی کرده هر سو صبح جویان
به مرگ روز، شب اندر سیاهی
نه مرغ آرام ازین دردش نه ماهی
فرشته سر به سر بنشسته از پا
گرفته غول در بیغوله ها جا
به کار خویشتن شب دیده لایق
درست مغربی در چاه مشرق
زبخت خود همی گردید فیروز
ز بند زنگی شب رومی روز
درون صبح بد پر، تیر اندوه
که تیغش سر نمی زد از سر کوه
نه هم گفتند مرغان نی شنودند
مگر کان شب به خواب مرگ بودند
یکی مرغ سحر، دم بر نیاورد
موذن نعره ای هم بر نیاورد
کسی از هیچ سو یک بانگ نشنید
که مرغ صبح آن شب هم بخسبید
ز جنبنده کسی نشنید بویی
نمی جنبید بادی هم ز سویی
در آن شب غیر بیمار و نظر باز
کسی دیگر نمی آمد به آواز
کسی بانگی بنشنیدی به چندی
مگر از خسته ای یا دردمندی
در آن شب کامدش اوصاف مشکل
همی نالید شیرین از غم دل
نهادی رو به خاک از غصه تا دیر
ز تنهایی دلش از جان خود سیر
گهی گفتی شبا با من چه کردی
مبادا روزیت که روز گردی
گهی گفتی ز غم دل رفت و دینم
به مرگ روز، شب تا کی نشینم
شبا امشب بمردم از غمانت
که کم گرداد روزی از جهانت
دلم را زندگی از مردن توست
حیات جانم از جان دادن توست
مرا ای صبح، چشم روشنی تو
بر آی آخر، اگر جان منی تو
نخواهد رفت بی تو از تنم جان
حیاتی بخش و جانم زنده گردان
همه شب بودش از این گونه گفتار
که برزد صبح ناگه سر ز کهسار
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۵۰ - زاری کردن شیرین در صبحدم و اجابت دعا
اگر خواهی که یابی عالم صبح
شبی کن روز، بهر یک دم صبح
شبی روز از در عشق و صباحی
به وصلش یا رب از هجران فلاحی
درون تیرگی آب حیات است
چراغ صبح نور کاینات است
منال از شب که می باشد معین
ز بعد ظلمت شب، صبح روشن
چو مرغ شب، شبی در ذکر کن روز
سحر شمعی در آن ظلمت برافروز
به نور صبح شو دور از شب غم
برآ، چون مهر و روشن ساز عالم
خوش آن شبرو که می بیند کماهی
به نور صبح از مه تا به ماهی
به وقت صبح ذاکر شو که بی قیل
بود ذرات در تسبیح و تهلیل
چو صبح آید برو رو با خدا کن
دمی از خواب غفلت چشم واکن
کن استغفار و بگدار از مناهی
که بخشندت هر آن چیزی که خواهی
در آن انده شب شیرین چو شد روز
به بخت او برآمد صبح فیروز
دلش شد همچو صبح از گرد شب پاک
نهاد از خاکساری روی بر خاک
زبان بگشاد و گفت از دل الهی
برون بر، کشتی ام را زین تباهی
بگیرم دست و بازم خر ز غرقاب
که در بحر غمم از سرگذشت آب
به سوز سینه مردان آگاه
به جاه و حشمت خاصان درگاه
به آه و ناله عشاق دلسوز
به مشتاقان دیدارت، شب و روز
به مظلومان محنتها کشیده
به محرومان کام دل ندیده
به یک جا مانده بند و بلایت
به مجروحان زخم ابتلایت
به گمراهان از راه اوفتاده
به بی چشمان در چاه اوفتاده
به مهجوران کوی دردمندی
به محبوسان چاه مستمندی
به بیماران شب در تب گذشته
به ماتم دیدگان شب گذشته
به آب چشم طفلان بلاکش
به ضعف حال پیران جفاکش
به غمگینان بر سر خاک مانده
ز ماتمها گریبان چاک مانده
به قبض مفلسان اندر گه بام
به اندوه غریبان در دم شام
به غواصان دریای معانی
به سلطانان ملک بی نشانی
به تاج سروران ملک معنی
به نور رهبران دین و دنیی
به گنج سینه شاهان عاشق
به درویشی درویشان صادق
به سیاحان که بر هر کس نه پیداست
به جاسوسان دلها از چپ و راست
به زهاد و به عباد و به ارشاد
به ابدال و به اقطاب و به اوتاد
به سر جان تنهایان بی کس
که در این غم به فریاد دلم رس
خلاصم بخش ازین درد جدایی
وزین تاریکی ام ده روشنایی
مگردان بیش ازین از غم ملولم
قبولم کن اگر چه ناقبولم
ز زاریها که شیرین کرد آن شب
برآمد از فلک فریاد یا رب
زد آن شب ناله چندان برزمانه
که آمد تیرش آخر برنشانه
شبی کن روز، بهر یک دم صبح
شبی روز از در عشق و صباحی
به وصلش یا رب از هجران فلاحی
درون تیرگی آب حیات است
چراغ صبح نور کاینات است
منال از شب که می باشد معین
ز بعد ظلمت شب، صبح روشن
چو مرغ شب، شبی در ذکر کن روز
سحر شمعی در آن ظلمت برافروز
به نور صبح شو دور از شب غم
برآ، چون مهر و روشن ساز عالم
خوش آن شبرو که می بیند کماهی
به نور صبح از مه تا به ماهی
به وقت صبح ذاکر شو که بی قیل
بود ذرات در تسبیح و تهلیل
چو صبح آید برو رو با خدا کن
دمی از خواب غفلت چشم واکن
کن استغفار و بگدار از مناهی
که بخشندت هر آن چیزی که خواهی
در آن انده شب شیرین چو شد روز
به بخت او برآمد صبح فیروز
دلش شد همچو صبح از گرد شب پاک
نهاد از خاکساری روی بر خاک
زبان بگشاد و گفت از دل الهی
برون بر، کشتی ام را زین تباهی
بگیرم دست و بازم خر ز غرقاب
که در بحر غمم از سرگذشت آب
به سوز سینه مردان آگاه
به جاه و حشمت خاصان درگاه
به آه و ناله عشاق دلسوز
به مشتاقان دیدارت، شب و روز
به مظلومان محنتها کشیده
به محرومان کام دل ندیده
به یک جا مانده بند و بلایت
به مجروحان زخم ابتلایت
به گمراهان از راه اوفتاده
به بی چشمان در چاه اوفتاده
به مهجوران کوی دردمندی
به محبوسان چاه مستمندی
به بیماران شب در تب گذشته
به ماتم دیدگان شب گذشته
به آب چشم طفلان بلاکش
به ضعف حال پیران جفاکش
به غمگینان بر سر خاک مانده
ز ماتمها گریبان چاک مانده
به قبض مفلسان اندر گه بام
به اندوه غریبان در دم شام
به غواصان دریای معانی
به سلطانان ملک بی نشانی
به تاج سروران ملک معنی
به نور رهبران دین و دنیی
به گنج سینه شاهان عاشق
به درویشی درویشان صادق
به سیاحان که بر هر کس نه پیداست
به جاسوسان دلها از چپ و راست
به زهاد و به عباد و به ارشاد
به ابدال و به اقطاب و به اوتاد
به سر جان تنهایان بی کس
که در این غم به فریاد دلم رس
خلاصم بخش ازین درد جدایی
وزین تاریکی ام ده روشنایی
مگردان بیش ازین از غم ملولم
قبولم کن اگر چه ناقبولم
ز زاریها که شیرین کرد آن شب
برآمد از فلک فریاد یا رب
زد آن شب ناله چندان برزمانه
که آمد تیرش آخر برنشانه
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۵۱ - رفتن خسرو به شکار و رفتن از شکار به سوی قصر شیرین
سحر کز کوه سر زد خسرو شرق
ز تیغ کوه عالم شد پر از برق
شه عالم ستان، یعنی که پرویز
سوی صیدش سمند عزم شد تیز
برون آمد به صحرا با سواران
به دولت همرکابش تاجداران
در آن روزش نبد جز بی غمی هیچ
نبود از بیشی آن مه را کمی هیچ
گرفته شرق تا غرب آفتابش
ز خاقان تا به قیصر در رکابش
سر چترش به گردون سرکشیده
جهان در سایه او آرمیده
سواران همرهش از انجم افزون
پیاده هم ز حد و حصر بیرون
فلک مست از رخ گیتی فروزش
ملک حیران ز چرخ و باز و یوزش
در آن صحرا از انبوه سپاهی
زمین در زلزله تا گاو و ماهی
ز نعل و میخ اسبانشان هماره
زمین گردیده پر ماه و ستاره
سوارانش سراسر بر ستوران
نهاده سر همه دنبال گوران
در آن نخجیرگه از زخم شمشیر
رها کرده به هر جا پنجه ها شیر
به قتل مرغ، شاهین گشته غازی
سگ صیاد در روباه بازی
زدی هم باز گاهی بال و گه پر
که تشنه بود بر خون کبوتر
دماغ گاو کوهی شد فراموش
که عمری رفته بد در خواب خرگوش
پلنگ و ببر هم، زان و هم گستاخ
نمی کردند بیرون سر ز سوراخ
زچندان صید کانجا گشته کشته
همی بردند خلقان کشته پشته
ز چندان طمعه کاندر دست کس بود
جهان را تا سر صد سال بس بود
سزد چرخ ار ز صید خسروانی
کند تا دور دارد میزبانی
در آن نخجیر دلکش از که و مه
که بودند از نکویی یک ز یک به
به صیدی گرچه هر یک را نظر بود
ملک را چشم بر صیدی دگر بود
زصید ار کرده بود او شیر را قید
شده بود آهویی را در جهان صید
بنه گردن که آخر نیست تدبیر
چو گردیدی اسیر صید تقدیر
مکش سر وز سر تقدیر مگدر
که صید تیر تقدیریم یکسر
فلک را گردش پرگار این است
زمان را روز و شب خود، کار این است
که این یک را به زنجیر قضا قید
کند وان را به تدبیر قدر صید
برو خوش باش و با تقدیر می ساز
مده گر سر برندت هیچ آواز
که در نخجیرگه خوش گفت پیری
که صیدی نیست بی آسیب تیری
پس آنگه با سواران هم آهنگ
به سان مرد جنگی در صف جنگ
شکار انداز دشت و کوه، پرویز
همی شد مست، بر بالای شبدیز
که ناگاهان در آن نخجیر کردن
قضا بردش کشان بربسته گردن
بهانه کرده صید و زان بهانه
به سوی قصر شیرین شد روانه
ز تیغ کوه عالم شد پر از برق
شه عالم ستان، یعنی که پرویز
سوی صیدش سمند عزم شد تیز
برون آمد به صحرا با سواران
به دولت همرکابش تاجداران
در آن روزش نبد جز بی غمی هیچ
نبود از بیشی آن مه را کمی هیچ
گرفته شرق تا غرب آفتابش
ز خاقان تا به قیصر در رکابش
سر چترش به گردون سرکشیده
جهان در سایه او آرمیده
سواران همرهش از انجم افزون
پیاده هم ز حد و حصر بیرون
فلک مست از رخ گیتی فروزش
ملک حیران ز چرخ و باز و یوزش
در آن صحرا از انبوه سپاهی
زمین در زلزله تا گاو و ماهی
ز نعل و میخ اسبانشان هماره
زمین گردیده پر ماه و ستاره
سوارانش سراسر بر ستوران
نهاده سر همه دنبال گوران
در آن نخجیرگه از زخم شمشیر
رها کرده به هر جا پنجه ها شیر
به قتل مرغ، شاهین گشته غازی
سگ صیاد در روباه بازی
زدی هم باز گاهی بال و گه پر
که تشنه بود بر خون کبوتر
دماغ گاو کوهی شد فراموش
که عمری رفته بد در خواب خرگوش
پلنگ و ببر هم، زان و هم گستاخ
نمی کردند بیرون سر ز سوراخ
زچندان صید کانجا گشته کشته
همی بردند خلقان کشته پشته
ز چندان طمعه کاندر دست کس بود
جهان را تا سر صد سال بس بود
سزد چرخ ار ز صید خسروانی
کند تا دور دارد میزبانی
در آن نخجیر دلکش از که و مه
که بودند از نکویی یک ز یک به
به صیدی گرچه هر یک را نظر بود
ملک را چشم بر صیدی دگر بود
زصید ار کرده بود او شیر را قید
شده بود آهویی را در جهان صید
بنه گردن که آخر نیست تدبیر
چو گردیدی اسیر صید تقدیر
مکش سر وز سر تقدیر مگدر
که صید تیر تقدیریم یکسر
فلک را گردش پرگار این است
زمان را روز و شب خود، کار این است
که این یک را به زنجیر قضا قید
کند وان را به تدبیر قدر صید
برو خوش باش و با تقدیر می ساز
مده گر سر برندت هیچ آواز
که در نخجیرگه خوش گفت پیری
که صیدی نیست بی آسیب تیری
پس آنگه با سواران هم آهنگ
به سان مرد جنگی در صف جنگ
شکار انداز دشت و کوه، پرویز
همی شد مست، بر بالای شبدیز
که ناگاهان در آن نخجیر کردن
قضا بردش کشان بربسته گردن
بهانه کرده صید و زان بهانه
به سوی قصر شیرین شد روانه
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۵۲ - رفتن خسرو به پای قصر شیرین
چو دید از دور قصر آن سمنبر
هوای باده اش افتاد در سر
زخون دل شراب ناب می خورد
به مستی خون بجای آب می خورد
هر آن اشکی که بر رویش گدر کرد
شراب لعل را در جام زر کرد
غزل خوانان و دست افشان و می خوار
به هر گامی که رفتی در ره یار
سم اسپش عبیر و مشک می بیخت
سرشکش لعل و مروارید می ریخت
هوا هر چند گرد راه او بود
زاشکش هر زمان صد آبرو بود
هوایش چون عبیر آمیز گشتی
سرشکش در دویدن تیز گشتی
هوا هرگرد از راهش که رفتی
سرشکش روبه رو کردی و گفتی
غبار انگیختن هر کس تواند
خوش آن مردی که او گردی نشاند
چو خسرو دید قصر دلبر از دور
بدید آن دم به چشم خویشتن نور
بر او و قصر او صد آفرین زد
بدین شکرانه سرها بر زمین زد
طلب کرد از ندیمان جام زرین
که می نوشم به یاد لعل شیرین
چو جامی چند کرد از یاد او نوش
جهان را کرد از شادی فراموش
تنی بی جان به سوی جان همی شد
زمین بوسان، زمین بوسان همی شد
خبر بردند شیرین را که خسرو
رسید از دور، اینک چون مه نو
چو زلف خود پریشان گشت آن ماه
که بی هنگام آمد سوی او شاه
به حاجب گفت، تا بستند در رست
که نتوان داشتن این کار را سست
پریشان شد به کار خویش درماند
رقیبی چند در آن راه بنشاند
پس آنگه داد در هر رهگذاری
به دست هر یک از نوعی نثاری
که چون خسرو بدین منزلگه آید
به دولت، مشتری سوی مه آید
یکش ریزد در و یاقوت پیوست
یکش ساغر دهد از لعل بر دست
یکش هر سو گلاب افشان کند راه
یکی شادی کند بر مقدم شاه
چو اینها کرد، شد بر بام و از دور
به ماه خود نظر می کرد مستور
ز شادی گشت زان سان، آن دلارام
که خود را بر زمین اندازد از بام
و زان سوی دگر، خسرو سواره
به سوی قصر او بودش نظاره
به خود می گفت گر رویش ببینم
چو مرغی بر پرم بامش نشینم
از آن سو مانده او در آتش و آب
و زین سو این دگر در پیچ و در تاب
از آن سو او سرشک ناب می ریخت
و زین سو این همه سیلاب می ریخت
بدین منوال خسرو بر سر زین
بیامد تا به سوی قصر شیرین
چو سوی قصر شیرین چشم بگشاد
ز باد آمد فرو در خاک افتاد
به در زد دست، در را دید بسته
و زان در بستگی، شد دل شکسته
به کار خویش، حیران گشت و مضطر
ز غم چون حلقه ای شد ماند بر در
بگفت آوخ که غم جان مرا کاست
زدم فالی و آن فالم نشد راست
غلط کردم پشیمانم ازین کار
دریغا راه دور و رنج بسیار
...بخت خود برآشفت
زمانی گشت بی خود بعد از آن گفت
که ای جانم فدایت بنگر آخر
چرا بر روی من بستی در آخر
درم بگشای تا رویت ببینم
درآیم یک زمان پیشت نشینم
کنم...لت مشکل خویش
بگویم با تو این درد دل خویش
به یک... ای خویش کن شاد
مروت از جهان آخر بر افتاد
در آ یک لحظه با من در تکلم
مکن بی حرمتم در پیش مردم
برین درچند گردم همچو دوران
بیا بنشین دمی وین گرد بنشان
مگردان رخ زمن بشنو سخن را
نمی دانم گناه خویشتن را
گناهم را که می دانی تو ای ماه
بگو تا بر گناه خود برم راه
چه بد کردم؟ نمی دانم گناهم
به مرگ خویش آخر پادشاهم
بسم پیش کسان این روی زردی
که بی قدرم چو خاک کوی کردی
چو بردی آبروی و اعتبارم
دگر پیش کسان سر چون برآرم
تو خود گو کاندرین بی اعتباری
چه کار آید مرا این شهریاری
تو سلطانی و رحمت بر کرانه
گدا را بر درت قدر و مرا، نه
درین حالت که من هستم کماهی
گدایی بهتر است از پادشاهی
گرم زین آمدن شد مشکل تو
و زین بی جان به تنگ آمد دل تو
روم واپس که در این راه باریک
هنوزم نی خر افتاده ست و نی خیگ
روم وین داوری را در نوردم
به راهی کامدستم باز گردم
چه نوع ست این نکویی در چه کاری
زهی بی نامی، آه این شرمساری!
بدان می داردم هر لحظه اندوه
که گیرم همچو فرهاد، از غمت کوه
روم هر جا و از جورت بنالم
کنم فریاد و رو در خاک مالم
چه می گویم که سودم نیست فریاد
که خواهی کشتنم آخر چو فرهاد
مرا این جور و این بی حرمتی بس
روم سنگی به دل بندم ازین پس
بدین در، من نگویم پادشاهم
که یک هندوی آن خال سیاهم
ز رویت گر چه نتوانم ز غم رست
بهل کاخر به گیسویت زنم دست
چه داری با من بیمار در سر
مکن تعجیل با من، زانکه زین در
به مسکینی و زاری هر چه گفتم
روم کاخر جواب خود شنفتم
نگویی این چه بیداد است با من
هنوزت قهر فرهاد است با من
مکن بد زانکه بد کردن نشاید
که هر کو بد کند، بد پیشش آید
درین منزل که که پس کاه بیشیم
به نیک و بد همان مهمان خویشیم
بمان بد، کین مثل در روزگار است
که گر نیک ست و گر بد در گدار است
هوای باده اش افتاد در سر
زخون دل شراب ناب می خورد
به مستی خون بجای آب می خورد
هر آن اشکی که بر رویش گدر کرد
شراب لعل را در جام زر کرد
غزل خوانان و دست افشان و می خوار
به هر گامی که رفتی در ره یار
سم اسپش عبیر و مشک می بیخت
سرشکش لعل و مروارید می ریخت
هوا هر چند گرد راه او بود
زاشکش هر زمان صد آبرو بود
هوایش چون عبیر آمیز گشتی
سرشکش در دویدن تیز گشتی
هوا هرگرد از راهش که رفتی
سرشکش روبه رو کردی و گفتی
غبار انگیختن هر کس تواند
خوش آن مردی که او گردی نشاند
چو خسرو دید قصر دلبر از دور
بدید آن دم به چشم خویشتن نور
بر او و قصر او صد آفرین زد
بدین شکرانه سرها بر زمین زد
طلب کرد از ندیمان جام زرین
که می نوشم به یاد لعل شیرین
چو جامی چند کرد از یاد او نوش
جهان را کرد از شادی فراموش
تنی بی جان به سوی جان همی شد
زمین بوسان، زمین بوسان همی شد
خبر بردند شیرین را که خسرو
رسید از دور، اینک چون مه نو
چو زلف خود پریشان گشت آن ماه
که بی هنگام آمد سوی او شاه
به حاجب گفت، تا بستند در رست
که نتوان داشتن این کار را سست
پریشان شد به کار خویش درماند
رقیبی چند در آن راه بنشاند
پس آنگه داد در هر رهگذاری
به دست هر یک از نوعی نثاری
که چون خسرو بدین منزلگه آید
به دولت، مشتری سوی مه آید
یکش ریزد در و یاقوت پیوست
یکش ساغر دهد از لعل بر دست
یکش هر سو گلاب افشان کند راه
یکی شادی کند بر مقدم شاه
چو اینها کرد، شد بر بام و از دور
به ماه خود نظر می کرد مستور
ز شادی گشت زان سان، آن دلارام
که خود را بر زمین اندازد از بام
و زان سوی دگر، خسرو سواره
به سوی قصر او بودش نظاره
به خود می گفت گر رویش ببینم
چو مرغی بر پرم بامش نشینم
از آن سو مانده او در آتش و آب
و زین سو این دگر در پیچ و در تاب
از آن سو او سرشک ناب می ریخت
و زین سو این همه سیلاب می ریخت
بدین منوال خسرو بر سر زین
بیامد تا به سوی قصر شیرین
چو سوی قصر شیرین چشم بگشاد
ز باد آمد فرو در خاک افتاد
به در زد دست، در را دید بسته
و زان در بستگی، شد دل شکسته
به کار خویش، حیران گشت و مضطر
ز غم چون حلقه ای شد ماند بر در
بگفت آوخ که غم جان مرا کاست
زدم فالی و آن فالم نشد راست
غلط کردم پشیمانم ازین کار
دریغا راه دور و رنج بسیار
...بخت خود برآشفت
زمانی گشت بی خود بعد از آن گفت
که ای جانم فدایت بنگر آخر
چرا بر روی من بستی در آخر
درم بگشای تا رویت ببینم
درآیم یک زمان پیشت نشینم
کنم...لت مشکل خویش
بگویم با تو این درد دل خویش
به یک... ای خویش کن شاد
مروت از جهان آخر بر افتاد
در آ یک لحظه با من در تکلم
مکن بی حرمتم در پیش مردم
برین درچند گردم همچو دوران
بیا بنشین دمی وین گرد بنشان
مگردان رخ زمن بشنو سخن را
نمی دانم گناه خویشتن را
گناهم را که می دانی تو ای ماه
بگو تا بر گناه خود برم راه
چه بد کردم؟ نمی دانم گناهم
به مرگ خویش آخر پادشاهم
بسم پیش کسان این روی زردی
که بی قدرم چو خاک کوی کردی
چو بردی آبروی و اعتبارم
دگر پیش کسان سر چون برآرم
تو خود گو کاندرین بی اعتباری
چه کار آید مرا این شهریاری
تو سلطانی و رحمت بر کرانه
گدا را بر درت قدر و مرا، نه
درین حالت که من هستم کماهی
گدایی بهتر است از پادشاهی
گرم زین آمدن شد مشکل تو
و زین بی جان به تنگ آمد دل تو
روم واپس که در این راه باریک
هنوزم نی خر افتاده ست و نی خیگ
روم وین داوری را در نوردم
به راهی کامدستم باز گردم
چه نوع ست این نکویی در چه کاری
زهی بی نامی، آه این شرمساری!
بدان می داردم هر لحظه اندوه
که گیرم همچو فرهاد، از غمت کوه
روم هر جا و از جورت بنالم
کنم فریاد و رو در خاک مالم
چه می گویم که سودم نیست فریاد
که خواهی کشتنم آخر چو فرهاد
مرا این جور و این بی حرمتی بس
روم سنگی به دل بندم ازین پس
بدین در، من نگویم پادشاهم
که یک هندوی آن خال سیاهم
ز رویت گر چه نتوانم ز غم رست
بهل کاخر به گیسویت زنم دست
چه داری با من بیمار در سر
مکن تعجیل با من، زانکه زین در
به مسکینی و زاری هر چه گفتم
روم کاخر جواب خود شنفتم
نگویی این چه بیداد است با من
هنوزت قهر فرهاد است با من
مکن بد زانکه بد کردن نشاید
که هر کو بد کند، بد پیشش آید
درین منزل که که پس کاه بیشیم
به نیک و بد همان مهمان خویشیم
بمان بد، کین مثل در روزگار است
که گر نیک ست و گر بد در گدار است
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۵۳ - پاسخ دادن شیرین، خسرو را
چو خسرو کرد ازین بسیار زاری
جوابش داد آن ماه حصاری
که دایم شاد و دولتیار باشی
زتاج و تخت، برخوردار باشی
ز بند هر حوادث بادی آزاد
سرت سبز و لبت خندان و دل شاد
بدین دولت بمانی جاودانه
مبادت هیچ آسیب از زمانه
به هر کارت، سعادت رهنما باد
به فیروزی همه کامت روا باد
حدیث تلخ، شیرین کی پذیرد
مکن تلخی که با من در نگیرد
ز من گر تلخ گردی منتی نیست
که شیرین را به تلخی نسبتی نیست
بدی بگدار کایین را نسازد
حدیث تلخ، شیرین را نسازد
به دین عشق، خود دیدن گناه است
ز تو تا عشق صد فرسنگ راه است
تو گر چه با منی واندر حضوری
ز نزدیکی که هستی دور دوری
درم گویی بیا بر روی بگشای
دمی از پرده ام رخسار بنمای
نمایم من خودت از پرده رخسار
ولی ترسم نیاری تاب دیدار
دگر گفتی گناهم چیست، هستی
بود هستی بتر از بت پرستی
ز هستی درجهان چیزی بتر نیست
بکش پا زین که غیر از دردسر نیست
تو گر با عشق من با ذوق و حالی
چرا آشفته این زلف و خالی
چو زلف من دل خود بیش مشکن
ز خود جو هر چه می جویی نه از من
تو بی خود شو که هشیاری و مستی
جدا از من نه ای هر جا که هستی
دگر گفتی که آخر شهریارم
مکن پیش کسان بی اعتبارم
بدان کانجا که باشد شرط یاری
نه شاهی گنجد و نه شهریاری
به کوی عشق، شاهی در نگنجد
غم ملک و سپاهی در نگنجد
اگر باشد طمع، شاهی گدایی ست
طمع یک سو نهادن پادشایی ست
به عشق از معصیت، شاهی چه خواهی
چه لافی هر زمان از پادشاهی
درین حالت که ما هستیم هر دو
نه تو از من کمی نه من کم از تو
نه تو از ما کمی، ما نز تو بیشیم
که هر یک پادشاه وقت خویشیم
ز خود تا دم زنی، دور از خدایی
ز خود گر پیش آیی پیش مایی
فنا مخلوق را باشد، نه خالق
منی معشوق را باشد، نه عاشق
شماتت باشد ای جان کار دشمن
چو ما باشیم هر دو سنگ ده من
دگر گفتی که گیرم ترک این کار
که دیدم زحمت این کار، بسیار
طریق عشقبازی در نوردم
روم زینجا، و زین در باز گردم
شنو چون بازم آوردی به آواز
کسی دیده ست هرگز عاشق و ناز
فسان بگدار و بگدر از فسون هم
که پیشت نیستم چندین زبون هم
نه آن پایم، که پرسیم از سر پای
به دستانم مگر برگیری از جای
تو را از قند شیرین نیست یاری
که حلوای شکر در خانه داری
اگر داری به شکر اهتمامی
شکر را هم به شیرینی ست نامی
تو دانی می روی این است ره پیش
شکر، شیرین مکن با من ازین بیش
دگر گفتی به غایت مستمندم
روم زینجا و بر دل سنگ بندم
مکن با من ازین رو سخت رویی
که خود این از زبان بنده گویی
تو در پروازی و من با دل تنگ
نشسته همچو مرغی بر سر سنگ
دلم را نرم کردن هست مشکل
که بستم دل به سنگ و سنگ بر دل
برون نارد به خشم من پلنگی
زمانه تا نهد سنگی به سنگی
دگر گفتی ز فرهادم حکایت
حکایت نیست این، هست این شکایت
مگو با من دگر زین درد دلسوز
برو تو عشقبازی زو بیاموز
که اندر کوه هجران با دل تنگ
همه راز دلم می خواند از سنگ
هوس را سوی وصلم دسترس نیست
بدو گفتم مرا پروای کس نیست
در آن مشهد که باشد بی نیازی
هوسبازی نباشد عشقبازی
تو را فرهاد اگر چه نانکو بود
درین ره عشقبازی کار او بود
که از اندوه عشقم سنگ بی مر
گهی بر دل زدی و گاه بر سر
شوم قربان خاک بی گناهی
که جز نیکش نبد در من نگاهی
به دارایی که گردان کرد افلاک
که او را بود چشمی بر رخم پاک
به معبودی که تا کردم نظر باز
ندیدم مثل او دیگر نظر باز
به دوران همچو او مردی ندیدم
که شد خاک و ازو گردی ندیدم
ز تو غیر از هوسناکی نیامد
بجز مستی و بی باکی نیامد
تو و اندیشه وصلم، کجایی
تو عاشق نیستی، اهل هوایی
هوا گردی ست محکم در ره مرد
هوا هرگز نخواهد بود بی گرد
تو اغیاری درین معنی نه یاری
که با من جز هوا در سر نداری
فتد در هر نظر صد گونه شهوت
اگر نه کور سازی چشم شهوت
بگفتی هر چه با من، زان بتر نیست
تو مستی، قول مستان معتبر نیست
در آن مستی هر آنچه آن نیست نیکو
تو می گویی و می گویم که می گو
مکن با من دگر زین نکته در کار
مکن بی حرمتی، حرمت نگه دار
تو گرچه لشکر خونخوار داری
ز هر سو کشته بسیار داری
مرا هم هست، مژگانهای چون نیش
که هر یک زو به صد خون نیست درویش
مرنج از من اگر کردم خطابی
بود هر یک سؤالی را جوابی
کتاب و حرف من خواندی و دیدی
به من هر چیز کان گفتی، شنیدی
پرستارت منم شیرین دلبند
تو مخدوم و خدیوی و خداوند
شد اینها جمله اکنون روبه رویم
مگو دیگر چنین ها تا نگویم
جوابش داد آن ماه حصاری
که دایم شاد و دولتیار باشی
زتاج و تخت، برخوردار باشی
ز بند هر حوادث بادی آزاد
سرت سبز و لبت خندان و دل شاد
بدین دولت بمانی جاودانه
مبادت هیچ آسیب از زمانه
به هر کارت، سعادت رهنما باد
به فیروزی همه کامت روا باد
حدیث تلخ، شیرین کی پذیرد
مکن تلخی که با من در نگیرد
ز من گر تلخ گردی منتی نیست
که شیرین را به تلخی نسبتی نیست
بدی بگدار کایین را نسازد
حدیث تلخ، شیرین را نسازد
به دین عشق، خود دیدن گناه است
ز تو تا عشق صد فرسنگ راه است
تو گر چه با منی واندر حضوری
ز نزدیکی که هستی دور دوری
درم گویی بیا بر روی بگشای
دمی از پرده ام رخسار بنمای
نمایم من خودت از پرده رخسار
ولی ترسم نیاری تاب دیدار
دگر گفتی گناهم چیست، هستی
بود هستی بتر از بت پرستی
ز هستی درجهان چیزی بتر نیست
بکش پا زین که غیر از دردسر نیست
تو گر با عشق من با ذوق و حالی
چرا آشفته این زلف و خالی
چو زلف من دل خود بیش مشکن
ز خود جو هر چه می جویی نه از من
تو بی خود شو که هشیاری و مستی
جدا از من نه ای هر جا که هستی
دگر گفتی که آخر شهریارم
مکن پیش کسان بی اعتبارم
بدان کانجا که باشد شرط یاری
نه شاهی گنجد و نه شهریاری
به کوی عشق، شاهی در نگنجد
غم ملک و سپاهی در نگنجد
اگر باشد طمع، شاهی گدایی ست
طمع یک سو نهادن پادشایی ست
به عشق از معصیت، شاهی چه خواهی
چه لافی هر زمان از پادشاهی
درین حالت که ما هستیم هر دو
نه تو از من کمی نه من کم از تو
نه تو از ما کمی، ما نز تو بیشیم
که هر یک پادشاه وقت خویشیم
ز خود تا دم زنی، دور از خدایی
ز خود گر پیش آیی پیش مایی
فنا مخلوق را باشد، نه خالق
منی معشوق را باشد، نه عاشق
شماتت باشد ای جان کار دشمن
چو ما باشیم هر دو سنگ ده من
دگر گفتی که گیرم ترک این کار
که دیدم زحمت این کار، بسیار
طریق عشقبازی در نوردم
روم زینجا، و زین در باز گردم
شنو چون بازم آوردی به آواز
کسی دیده ست هرگز عاشق و ناز
فسان بگدار و بگدر از فسون هم
که پیشت نیستم چندین زبون هم
نه آن پایم، که پرسیم از سر پای
به دستانم مگر برگیری از جای
تو را از قند شیرین نیست یاری
که حلوای شکر در خانه داری
اگر داری به شکر اهتمامی
شکر را هم به شیرینی ست نامی
تو دانی می روی این است ره پیش
شکر، شیرین مکن با من ازین بیش
دگر گفتی به غایت مستمندم
روم زینجا و بر دل سنگ بندم
مکن با من ازین رو سخت رویی
که خود این از زبان بنده گویی
تو در پروازی و من با دل تنگ
نشسته همچو مرغی بر سر سنگ
دلم را نرم کردن هست مشکل
که بستم دل به سنگ و سنگ بر دل
برون نارد به خشم من پلنگی
زمانه تا نهد سنگی به سنگی
دگر گفتی ز فرهادم حکایت
حکایت نیست این، هست این شکایت
مگو با من دگر زین درد دلسوز
برو تو عشقبازی زو بیاموز
که اندر کوه هجران با دل تنگ
همه راز دلم می خواند از سنگ
هوس را سوی وصلم دسترس نیست
بدو گفتم مرا پروای کس نیست
در آن مشهد که باشد بی نیازی
هوسبازی نباشد عشقبازی
تو را فرهاد اگر چه نانکو بود
درین ره عشقبازی کار او بود
که از اندوه عشقم سنگ بی مر
گهی بر دل زدی و گاه بر سر
شوم قربان خاک بی گناهی
که جز نیکش نبد در من نگاهی
به دارایی که گردان کرد افلاک
که او را بود چشمی بر رخم پاک
به معبودی که تا کردم نظر باز
ندیدم مثل او دیگر نظر باز
به دوران همچو او مردی ندیدم
که شد خاک و ازو گردی ندیدم
ز تو غیر از هوسناکی نیامد
بجز مستی و بی باکی نیامد
تو و اندیشه وصلم، کجایی
تو عاشق نیستی، اهل هوایی
هوا گردی ست محکم در ره مرد
هوا هرگز نخواهد بود بی گرد
تو اغیاری درین معنی نه یاری
که با من جز هوا در سر نداری
فتد در هر نظر صد گونه شهوت
اگر نه کور سازی چشم شهوت
بگفتی هر چه با من، زان بتر نیست
تو مستی، قول مستان معتبر نیست
در آن مستی هر آنچه آن نیست نیکو
تو می گویی و می گویم که می گو
مکن با من دگر زین نکته در کار
مکن بی حرمتی، حرمت نگه دار
تو گرچه لشکر خونخوار داری
ز هر سو کشته بسیار داری
مرا هم هست، مژگانهای چون نیش
که هر یک زو به صد خون نیست درویش
مرنج از من اگر کردم خطابی
بود هر یک سؤالی را جوابی
کتاب و حرف من خواندی و دیدی
به من هر چیز کان گفتی، شنیدی
پرستارت منم شیرین دلبند
تو مخدوم و خدیوی و خداوند
شد اینها جمله اکنون روبه رویم
مگو دیگر چنین ها تا نگویم
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۵۴ - پاسخ دادن خسرو شیرین را
دگر ره خسرو از نوعی که دانی
به شیرین گفت از شیرین زبانی
که ای صد همچو خسرو بنده تو
ز احسان توام شرمنده تو
لب لعلت که جانها زنده دارد
هزاران بنده همچون بنده دارد
خم ابروی تو کان نیست هموار
چو من کشته ست در هر گوشه بسیار
سر زلفت که رشک مشک چین است
بدان رخ فتنه روی زمین است
حدیثی زان دهان، کان غنچه رنگ ست
نمی گویم که حالا وقت تنگ ست
قدت کان رفعتش از عرش بیش است
اگر بالا بود بر جای خویش است
نمی گویم رخت ماه جهان است
که آن فرق از زمین تا آسمان است
سخنهایی که گفتم با تو ای مه
نکو گفتی جوابم بارک الله
جواب تلخ از لعلت نبات است
غلط گفتم که به زاب حیات است
هر آن تلخی که کردی از سر کین
نه تلخی است آن که همچون توست شیرین
شدم بر تلخیت راضی و خرسند
که آن پیشم به است از شربت قند
ز یاقوت لب آن درها که سفتی
به روی بنده آن بدها که گفتی
نگویم بد که بد گفتن نشاید
که هرگز بد ز نیکویان نیاید
نگویم کز تو جانم در خروش است
که گر زهرست، از لعل تو نوش است
ندارم ای از تو یک مویی شکایت
ولی بشنو که می گویم حکایت
مرا چون در ره افکندی به پستی
تو از خورشید بالاتر نشستی
تو آنجایی و اینجا گه که ماییم
تو ای دلبر کجا و ما کجاییم
مرا گفتی، مرا پیش تو جان است
ولی ره از زمین تا آسمان است
دلی را معنی بسیار باشد
دلی را هم دلی در کار باشد
اگر چه دل ز گفتارت به کام است
دلی را هم در آن دخلی تمام است
نیارد مرغ در بامت پریدن
که نتواند خرد آنجا رسیدن
تو را قصری ست ای خورشید تابان
که پهلو می زند با عرش رحمان
همی ترسم که بر بالا برآیی
کنی یک روز دعوی خدایی
نه چشم من بر آن بام است و منظر
که چرخ آنجا کلاهش افتد از سر
تو را کی چشم مه بی نور بیند
که هم آنجا تو را از دور ببیند
نمی گویم که کام من روا کن
ولی یک بار چشمی زیر پاکن
تو سروی کی به من زین در درآیی
که می بینم که خوش سر در هوایی
منم جایی که پستی را مکان نیست
تو در جایی که بالاتر از آن (نیست)
عجب گر خود بود راه من آنجا
که سالی می رسد آه من آنجا
ز نه گردون نگویم برتری تو
که می دانم کز آن بالاتری(تو)
نمی گویم که خورشید جهانی
کز آن روشنتری و بیش از آنی
نکویان کز نکویی نام دارند
ز تو رنگی و بویی وام دارند
ترنج مه ز سیب غبغب توست
شکر را چاشنی ای از لب توست
ترشرویی مکن آخر بیندیش
تو شیرینی، مکن تلخی ازین بیش
برای شکرت با من چه قهر است
که شکر بی تو در کامم چو زهرست
عتاب، آن به که با من درنوردی
که شکر در دهانم زهر کردی
ز شیرینی قندت کانست در خور
دلم بگرفت از حلوای شکر
ز تلخی کز تو دیدم وز جهان هم
نه از شکر که بیزارم ز جان هم
بیا بازم خر از این خواری و ذل
که کوه سنگ نارد این تحمل
شدم بیمارت آخر ای طبیبم
علاجم کن که در کویت غریبم
نگاهی جانب آواره ای کن
به رحمت چاره بیچاره ای کن
به کویت گر اجل آید به پیشم
هم اینجا خاک کن در کوی خویشم
بجو، زان پیشتر سامان برگم
که زیرآیی و بنشینی به مرگم
ازین سودا که دایم در سر ماست
عجب دارم که نه خاک من اینجاست
غمم خور زانکه گر از غم بمیرم
به روز حشر دامانت بگیرم
به مرگ و زیست اینجا خواهم افتاد
مگر زینجا برد خاک مرا باد
به شیرین گفت از شیرین زبانی
که ای صد همچو خسرو بنده تو
ز احسان توام شرمنده تو
لب لعلت که جانها زنده دارد
هزاران بنده همچون بنده دارد
خم ابروی تو کان نیست هموار
چو من کشته ست در هر گوشه بسیار
سر زلفت که رشک مشک چین است
بدان رخ فتنه روی زمین است
حدیثی زان دهان، کان غنچه رنگ ست
نمی گویم که حالا وقت تنگ ست
قدت کان رفعتش از عرش بیش است
اگر بالا بود بر جای خویش است
نمی گویم رخت ماه جهان است
که آن فرق از زمین تا آسمان است
سخنهایی که گفتم با تو ای مه
نکو گفتی جوابم بارک الله
جواب تلخ از لعلت نبات است
غلط گفتم که به زاب حیات است
هر آن تلخی که کردی از سر کین
نه تلخی است آن که همچون توست شیرین
شدم بر تلخیت راضی و خرسند
که آن پیشم به است از شربت قند
ز یاقوت لب آن درها که سفتی
به روی بنده آن بدها که گفتی
نگویم بد که بد گفتن نشاید
که هرگز بد ز نیکویان نیاید
نگویم کز تو جانم در خروش است
که گر زهرست، از لعل تو نوش است
ندارم ای از تو یک مویی شکایت
ولی بشنو که می گویم حکایت
مرا چون در ره افکندی به پستی
تو از خورشید بالاتر نشستی
تو آنجایی و اینجا گه که ماییم
تو ای دلبر کجا و ما کجاییم
مرا گفتی، مرا پیش تو جان است
ولی ره از زمین تا آسمان است
دلی را معنی بسیار باشد
دلی را هم دلی در کار باشد
اگر چه دل ز گفتارت به کام است
دلی را هم در آن دخلی تمام است
نیارد مرغ در بامت پریدن
که نتواند خرد آنجا رسیدن
تو را قصری ست ای خورشید تابان
که پهلو می زند با عرش رحمان
همی ترسم که بر بالا برآیی
کنی یک روز دعوی خدایی
نه چشم من بر آن بام است و منظر
که چرخ آنجا کلاهش افتد از سر
تو را کی چشم مه بی نور بیند
که هم آنجا تو را از دور ببیند
نمی گویم که کام من روا کن
ولی یک بار چشمی زیر پاکن
تو سروی کی به من زین در درآیی
که می بینم که خوش سر در هوایی
منم جایی که پستی را مکان نیست
تو در جایی که بالاتر از آن (نیست)
عجب گر خود بود راه من آنجا
که سالی می رسد آه من آنجا
ز نه گردون نگویم برتری تو
که می دانم کز آن بالاتری(تو)
نمی گویم که خورشید جهانی
کز آن روشنتری و بیش از آنی
نکویان کز نکویی نام دارند
ز تو رنگی و بویی وام دارند
ترنج مه ز سیب غبغب توست
شکر را چاشنی ای از لب توست
ترشرویی مکن آخر بیندیش
تو شیرینی، مکن تلخی ازین بیش
برای شکرت با من چه قهر است
که شکر بی تو در کامم چو زهرست
عتاب، آن به که با من درنوردی
که شکر در دهانم زهر کردی
ز شیرینی قندت کانست در خور
دلم بگرفت از حلوای شکر
ز تلخی کز تو دیدم وز جهان هم
نه از شکر که بیزارم ز جان هم
بیا بازم خر از این خواری و ذل
که کوه سنگ نارد این تحمل
شدم بیمارت آخر ای طبیبم
علاجم کن که در کویت غریبم
نگاهی جانب آواره ای کن
به رحمت چاره بیچاره ای کن
به کویت گر اجل آید به پیشم
هم اینجا خاک کن در کوی خویشم
بجو، زان پیشتر سامان برگم
که زیرآیی و بنشینی به مرگم
ازین سودا که دایم در سر ماست
عجب دارم که نه خاک من اینجاست
غمم خور زانکه گر از غم بمیرم
به روز حشر دامانت بگیرم
به مرگ و زیست اینجا خواهم افتاد
مگر زینجا برد خاک مرا باد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۵۵ - پاسخ دادن شیرین خسرو را
دگر ره آن مه حسن از سر مهر
نمود از اوج برج خویشتن چهر
چو برق از ظلمت شب گشت لامع
به خوبی و سعادت گشت طالع
در دولت به روی شاه بگشود
چو ماه چارده رخسار بنمود
چشانید از طبرزد طفل را قوت
گشاد از درج گوهر قفل یاقوت
که شاها تا جهان را زندگانی
بود باشی به تخت کامرانی
فلک همچون زمین خاک رهت باد
فلک خاشاک روب درگهت باد
جهان تا هست بادت پادشاهی
خلایق بنده و انجم سپاهی
ز روی من دو چشمت باد پر نور
رخ خوب تو باد از چشم بد دور
گل رویت همیشه باد رنگین
دهانت چون لبم همواره شیرین
کمان دولتت پیوسته بر زه
همه روزت یکی بادا ز یک به
چو زلف من پریشانی مبادت
بود کارت چو ابرو در گشادت
چو مویم دامنت پر مشک چین باد
مدامت شاهی روی زمین باد
چو گیسو و دهانم از دو رنگی
مبادت خود پریشانی و ننگی
مرا گفتی جواب تلخ گفتی
نگفتم کانچه خود گفتی شنفتی
دگر گفتی شدی بالا نشستی
به روی من در از هر باب بستی
از آن رفتم نشستم برتر تو
که گردم هر نفس گرد سر تو
ازین بالا مرا آنست مقصود
که تو شمعی درین ایوان منت دود
مرا گر بر فلک دوران برآورد
زشبدیز تو باشد بر فلک گرد
از آن بالا شدم چون دود آهت
که تا ناگه نباشم گرد راهت
تو چشمی و منت ابرو، مکن خشم
بود پیوسته ابرو بر سر چشم
مگو از زیر و بالا، بیش با ما
که عاشق خود نگوید زیر و بالا
درین ره تا رهین زود و دیری
چو گرد آشفته بالا و زیری
دگر گفتی که چشمی زیر پاکن
طریق سرکشی با من رها کن
درین بالا که دل زان در بلای است
به دیدارت که چشمم زیر پای است
دگر گفتی شدم راضی و خشنود
زهی دولت، تو را این هست بهبود
که گرد غم ز راهش بیشکی شد
هر آنکو تلخ و شیرینش یکی شد
دگر گفتی تو دوری من نه دورم
که با تو روز و شب اندر حضورم
ندارم از تو یک ساعت جدایی
نه بی مایی که دایم پیش مایی
دگر گفتی که تلخی نیست آیین
تو خود تلخی، مکن نسبت به شیرین
مگو تلخم که این از ترهات است
که تلخ من چو حلوای نبات است
ورت گفتم ز شکر تلخ بپذیر
که هست آن از لب من چاشنی گیر
دگر گفتی غریبم چاره جویم
بگو من این سخن پیش که گویم
حدیثی مشکل و حالی عجیب است
مگو دیگر چنین کز تو غریب است
نظر بر چشم غمازم میاور
برو دیگر به آوازم میاور
که در عالم اگر بیچاره ای هست
غریبی، خسته ای، آواره ای هست
به زندان عقوبت مانده مهجور
ز خان و مان خویش و دوستان دور
غم و دردش به روز بد نشانده
ز ده مانده به جور از شهر رانده
نه راه پیشم از غم نی ره پس
پریشان حال و دشمن کام و بی کس
درین زندان محنت رو به دیوار
چو بدبختان به درد دل گرفتار
شب و روز از خیال یار دلتنگ
نشسته چون کلاغی بر سرسنگ
یکایک آنچه گفتم نیک بشمر
منم آنها و صد چندان دیگر
دگر گفتی که گیرم دامن تو
اگر میرم، بمیرد دشمن تو
مگو اینها بادا زنده جانت
رود شیرین، به قربان دهانت
الهی تا ابد فرخنده باشی
برای من همیشه زنده باشی
نمود از اوج برج خویشتن چهر
چو برق از ظلمت شب گشت لامع
به خوبی و سعادت گشت طالع
در دولت به روی شاه بگشود
چو ماه چارده رخسار بنمود
چشانید از طبرزد طفل را قوت
گشاد از درج گوهر قفل یاقوت
که شاها تا جهان را زندگانی
بود باشی به تخت کامرانی
فلک همچون زمین خاک رهت باد
فلک خاشاک روب درگهت باد
جهان تا هست بادت پادشاهی
خلایق بنده و انجم سپاهی
ز روی من دو چشمت باد پر نور
رخ خوب تو باد از چشم بد دور
گل رویت همیشه باد رنگین
دهانت چون لبم همواره شیرین
کمان دولتت پیوسته بر زه
همه روزت یکی بادا ز یک به
چو زلف من پریشانی مبادت
بود کارت چو ابرو در گشادت
چو مویم دامنت پر مشک چین باد
مدامت شاهی روی زمین باد
چو گیسو و دهانم از دو رنگی
مبادت خود پریشانی و ننگی
مرا گفتی جواب تلخ گفتی
نگفتم کانچه خود گفتی شنفتی
دگر گفتی شدی بالا نشستی
به روی من در از هر باب بستی
از آن رفتم نشستم برتر تو
که گردم هر نفس گرد سر تو
ازین بالا مرا آنست مقصود
که تو شمعی درین ایوان منت دود
مرا گر بر فلک دوران برآورد
زشبدیز تو باشد بر فلک گرد
از آن بالا شدم چون دود آهت
که تا ناگه نباشم گرد راهت
تو چشمی و منت ابرو، مکن خشم
بود پیوسته ابرو بر سر چشم
مگو از زیر و بالا، بیش با ما
که عاشق خود نگوید زیر و بالا
درین ره تا رهین زود و دیری
چو گرد آشفته بالا و زیری
دگر گفتی که چشمی زیر پاکن
طریق سرکشی با من رها کن
درین بالا که دل زان در بلای است
به دیدارت که چشمم زیر پای است
دگر گفتی شدم راضی و خشنود
زهی دولت، تو را این هست بهبود
که گرد غم ز راهش بیشکی شد
هر آنکو تلخ و شیرینش یکی شد
دگر گفتی تو دوری من نه دورم
که با تو روز و شب اندر حضورم
ندارم از تو یک ساعت جدایی
نه بی مایی که دایم پیش مایی
دگر گفتی که تلخی نیست آیین
تو خود تلخی، مکن نسبت به شیرین
مگو تلخم که این از ترهات است
که تلخ من چو حلوای نبات است
ورت گفتم ز شکر تلخ بپذیر
که هست آن از لب من چاشنی گیر
دگر گفتی غریبم چاره جویم
بگو من این سخن پیش که گویم
حدیثی مشکل و حالی عجیب است
مگو دیگر چنین کز تو غریب است
نظر بر چشم غمازم میاور
برو دیگر به آوازم میاور
که در عالم اگر بیچاره ای هست
غریبی، خسته ای، آواره ای هست
به زندان عقوبت مانده مهجور
ز خان و مان خویش و دوستان دور
غم و دردش به روز بد نشانده
ز ده مانده به جور از شهر رانده
نه راه پیشم از غم نی ره پس
پریشان حال و دشمن کام و بی کس
درین زندان محنت رو به دیوار
چو بدبختان به درد دل گرفتار
شب و روز از خیال یار دلتنگ
نشسته چون کلاغی بر سرسنگ
یکایک آنچه گفتم نیک بشمر
منم آنها و صد چندان دیگر
دگر گفتی که گیرم دامن تو
اگر میرم، بمیرد دشمن تو
مگو اینها بادا زنده جانت
رود شیرین، به قربان دهانت
الهی تا ابد فرخنده باشی
برای من همیشه زنده باشی