تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۵۶ - پاسخ دادن خسرو، شیرین را
دگر باره به صد نیرنگ، پرویز
به پاسخ کرد شمشیر زبان تیز
که ای صد همچو من از راه برده
به زیبایی گرو از ماه برده
کشم تا چند از تو مستمندی
چو سگ، بر آستانم چند بندی
اگر چه ملک جان، سر بیشه توست
جفا و جور کردن پیشه توست
نگویی چند آخر با دلیران
به نیرنگ و فسون با نره شیران
نماید ترک هندویت دلیری
کند آهوی چشمت شیرگیری
تویی آن دلبر مکار رعنا
که در دستان و مکرت نیست همتا
به هر یک غمزه صد جادو نشانده
پس آن را نرگس و بادام خوانده
به هر یک مو هزاران دام کرده
پس آن را زلف مشکین نام کرده
نمک را آشنایی داده با قند
به هر افسون دلی آورده در بند
منم آن ساده دل در این زمانه
که افسون را ندانم از فسانه
به دستان تو عقلم کی برد پی
ز غم مردم نمی گویی که تا کی
گهم خوانی و گاهم رانی از در
به قیدم آری و بازم دهی سر
چه بد کان با من مسکین نکردی
غمم را هیچگه تسکین نکردی
نگویم بد به رخسارت که زشت است
نمی رنجم که اینم سرنوشت است
مشو زین بیش در قصد هلاکم
گر آخر بر نمی گیری ز خاکم
به چشم رحم یک بارم نظر کن
به تیغ خویشم آخر سر به سر کن
به یک تیری دلم را شاد گردان
مرا کن بنده و آزاد گردان
دلم امشب به زلف خویش کن جا
دگر تا چون شود اللیل حبلی
گر از کویت شوم مهجور و محروم
زهی بخت سیاه و طالع شوم
زسودای تو با بیگانه و خویش
مقرر کرده ام با این دل ریش
که نیزت همچو جان خویش دارم
و گر تیغم زنی سر پیش دارم
چو زلفت گر فرو ناری به من سر
زنم چندان ز عشقت سر برین در
که رحم آری و با من سر در آری
مراد من به کام من بر آری
عجب راهی ست، راه عشق ای ماه
که گر آنجا رسد درویش اگر شاه
نه آن یک پس تواند شد نه این پیش
نباشد هیچ فرق از شاه و درویش
مرا آن دم ز خود بی خویش کردند
که نام من شه درویش کردند
درآن عالم که نام عشق بردند
به دست هر یکی کاری سپردند
مقرر شد به دیوان الهی
که یک چیز است درویشی و شاهی
کنون یکره مرا در پیش خود خوان
توانگر سازم و درویش خود خوان
گرت گفتم که شاهم عفو فرما
ز درویشی مگیر این نکته بر ما
که شب کانجا میان خاک خفتم
ندانستم که از مستی چه گفتم
چو شد معلومت این بی خویشی ما
بود معذور نادرویشی ما
مرا گفتی ز خان و مان شدم دور
بماندم در غریبی زار و مهجور
ز ده کرده برون وز شهر رانده
درین زندان به تنهایی بمانده
ز دست جور گردون گشته پا مال
پریشان روز و سرگردان و بد حال
دری بر روی خویش از غیر بسته
چو مرغی بر سر سنگی نشسته
بلی هست این همه ای یار خواری
ولی دانم خبر از من نداری
تو را با خویشتن آمد سر و کار
مرا از نیک و بد تشویش بسیار
همه جور و همه محنت، همه رنج
غم ملک و غم لشکر، غم گنج
دگر آن غم، که نبوم همدم تو
و زینها جمله ام بدتر غم تو
مخور غم زانکه در تیمار عالم
تو با یک غم نشینی من به صد غم
چه درویش و چه سلطان تا دمی هست
به قدر خویش هر یک را غمی هست
هر آن کامد به عالم محنتی دید
خوشا آن کس که از مادر نزایید
از آن ساعت که این عالم نهادند
به روی خلق عالم، در گشادند
جهان دیدیم و با هر کس نشستیم
ز آدم گیر تا این دم که هستیم
کسی را بر مرادش دسترس نیست
برات خوشدلی در دست کس نیست
جهان را غم فزون آمد زشادی
مراد اوست، عین نامردای
نمی گویم که عالم پایدار است
در او احوال مردم برقرار است
بلی آن را که بخشش کرد یاری
بود از دیگرش کم بی قراری
ازین تندی فرودآ، کاندرین دشت
به گفتن گفتن از ما عمر بگدشت
نصیحت بشنو و ترک جفا کن
بمان این توسنی، تندی رها کن
بیا تا بر قدت یک دم شوم راست
که کارم چون دهان تو نه پیداست
بیا کز چشم تو خسرو بمیرد
از آن پیشش که خواب مرگ گیرد
به ابرویت که گر عمرم سرآید
به گیسویت که گر جانم بر آید
نشینم بر درت چندانکه میرم
بود کز جام لعلت کام گیرد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۵۷ - پاسخ دادن شیرین، خسرو را
دگر ره آن سهی سرو از سر ناز
به خسرو کرد چشم از دلبری باز
دو لب بگشود و چشم از خواب بر کرد
جهان پر شکر و بادام تر کرد
دو گیسو را زپیش رو در آویخت
بنفشه با گل نسرین برآمیخت
گه او شب راه بر مهتاب می زد
ز نرگس، گاه بر گل آب می زد
دو بادامش ز نرگس خواب می برد
به شیرینی ز شکر آب می برد
ز دلجویی چو سروی، بلکه بهتر
ز رعنایی، هزارش ناز در سر
به پاسخ گفت کای سلطان عالم
به زیبایی و خوبی، جان عالم
نیامد همچو تو شاهی به عالم
به زیبایی ز آدم تا بدین دم
تو را در شاهی ار فغفور چین است
به درگاهت غلام کمترین است
تو را منشور شاهی هست در مشت
ز آدم تا بدین دم پشت بر پشت
ز هر مهتر که پیش آمد مهی تو
ز جمشید و ز کیخسرو بهی تو
چه کیخسرو، چه افریدون، چه جمشید
که بادا تا ابد ملک تو جاوید
چو رو با عالم عقبی نهادند
همه رفتند و دولت با تو دادند
مرا گفتی که تا کی مستمندی
کشم وز دست جورت دردمندی
منه زین بیش بارم بر دل ریش
که هر کس می کشد بار دل خویش
بباید ز آرزوی دل، بریدن
وگر نه بایدت اینها کشیدن
دگر گفتی که چشمت شیرگیر است
کمانت ابرو و مژگانت تیر است
نه از حق، نی ز کس اندیشه داری
هزاران مکر و دستان پیشه داری
دو چشمت جادوی مردم فریب است
دل و جانم ز عشقت ناشکیب است
نکردی هیچ در کارم نگاهی
نمی بینم رخ خوبت به ماهی
ز تیر غم مزن بر سینه ام چاک
میفکن بیشم و برگیرم از خاک
مکن، چون تیر بر خاکم مینداز
بهل تا گردم از تیغت سرافراز
نگردیدم ز تیغت خسته و ریش
که این از طالع خویش آمدم پیش
ز تیرت جان خود را زنده دارم
ز تیغت سر به بر افکنده دارم
زنم چندان به زاری بر درت سر
که بر رویم گشایی عاقبت در
بلی اینها که گفتی خوب و زیباست
که همچون جامه ای بر قامت ماست
دگر گفتی به دیوان الهی
یکی کردند درویشی و شاهی
گذشتم از سر شاهی به بویت
به مسکینی شدم درویش کویت
نشستم بر سر کوی تو خاموش
شدم همچون در تو حلقه در گوش
نکو رفتی و خوش کردی، چنین به
مده از دست، این حالت که این به
که هر شاهی که او درویش باشد
به قدر از هر دو عالم بیش باشد
خوشا آن کو به هستی مبتلا نیست
چو درویشی و شاهی را بقا نیست
شهان زین سر برین ایوان کشیدند
که سر در پای درویشان کشیدند
شهان آن به که با ایشان پناهند
که درویشان به عالم پادشاهند
خوش آن شاهی که بگدشت از سر ناز
به پابوس فقیران شد سرافراز
چو شاهی را بود رو در تباهی
خوشا درویش و ملک پادشاهی
تو را کردند از آن شاه جهانی
که درویشی بیاساید زمانی
ز بهر گنج و شاهی جان مفرسا
برو در کنج درویشی بیاسا
غم شاه از پی گنج و سپاه است
گدا در کنج وحدت پادشاه است
چو شاهی می نهد بر سینه داغت
خوشا درویشی و کنج فراغت
دگر شاها تو گر این فکر داری
که زین سان کام خود از من برآری
مکن اندیشه این، کان خیال است
خیالی باطل و فکری محال است
به یکتایی که مثلش کس ندیده ست
به دانایی که ما را آفریده ست
به سبحانی که سیاحان افلاک
بدو تسبیح گویند از دل پاک
به معماری که بر فیروزه درگاه
گهی مهر آورد گاهی برد ماه
به علامی که هر چه او کرد نیکوست
جهان حرف و کلام و نسخه اوست
به معبودی که ما با هم رسانید
که نتوانی چنین کام از لبم دید
مگر با من به پاکی عقد بندی
که از پستی نخیزد سر بلندی
پس آنگه روی از خسرو بگرداند
و زان خسرو به کار خویش درماند
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۵۸ - به خشم رفتن خسرو از پیش شیرین
شباهنگام کان آهوی غماز
برفت از دیده با صد عشوه و ناز
از آن غم شد فلک را گریه غالب
چو خون شد سر به سر چشم کواکب
همه شب تا به روز از انده و غم
یکی ننهاد از آنها چشم بر هم
سیاهی بر سفیدی، گشت چیره
جهان بر چشم خسرو کرد تیره
دو چشمش بر مثال صبح خیزان
شد از سوز درون سیاره ریزان
همه ره با دل خود در حکایت
ز بخت تیره خود در شکایت
ز دوران زهر ناکامی چشیده
جواب تلخ، از شیرین شنیده
ز شیرینی دلش بی بهره گشته
دهانش تلخ چون خر زهره گشته
شده رنگ رخ و گردیده آواز
به مستی رفته، مخمور آمده باز
به منزل نارسیده کرده ره گم
خجل از کار خود در پیش مردم
دو چشمش خون فشان از بی قراری
سرافکنده به پیش از شرمساری
از آن رنج و از آن زخم و از آن نیش
فرس می راند و این می گفت با خویش
شدی ای دل ندیدی حاصل از یار
دریغا راه دور و رنج بسیار
همه شب با غم دل راه آمد
سحرگه سوی لشکرگاه آمد
به سوی خیمه رفت و زان ره دور
برآسود و طلب فرمود شاپور
بر خویشش نوازش کرد و بنشاند
یکایک حال خود پیشش فرو خواند
که چون رفتم سوی قصرش رسیدم
سخن چون گفتم از وی چون شنیدم
پس آنگه رخ ز من چون کرد پنهان
بدین سان کرد وقت من پریشان
چو بشنید این سخن شاپور از شاه
بگفتا غم مخور شاها که آن ماه
به نازی چند اگر آمد به رویت
نیازش خواهد آوردن به سویت
مرنج ار کرد در روی تو نازی
که باشد بعد هر نازی نیازی
صبوری کن درین و باش حاضر
که خوش گفت، این مثل آن مرد صابر
که اول هر چه آید مشکلت آن
تحمل کن که آخر، گردد آسان
نگردد کس پشیمان از تحمل
تحمل را بود نقش تجمل
بدش مشمر که هر کو بد شمارد
ندارد هیچ اگر صد گنج دارد
تحمل جوی و صبر آور فرا پیش
که بی این هر دو، شاهانند درویش
نبودی کوه را گر تاب این رنج
نکردی روزگارش صاحب گنج
به سختی چون تحمل کرد و بنشست
زر و سیم و جواهر بر کمر بست
خوش آن کز پختگی گردید خاموش
نه از خامی برآمد بر سرش جوش
برآرد عجله زود از آدمی گرد
بود صبر و تحمل دو پر مرد
تحمل کن که اندر کار مردان
بود رحمان تحمل، عجله شیطان
دگر گر نازشی کرد آن پری زاد
نباید گشت از آن یکبار، ناشاد
که گویند این مثل، مردم که از یار
به آزاری نباید گشت بیزار
جدایی از وفاداری نباشد
بود آزار بیزاری نباشد
چو همت عاشقان را در طلب نیست
ز معشوق ار جفا بیند عجب (نیست)
نباید هیچ از معشوقه رنجید
گرت کام از دهان خود نبخشید
دلی کو بهر کام از یار بیش است
بود عاشق ولی بر کام خویش است
ز یار آن را که باشد کام در کار
بود بر کام خود عاشق نه بر یار
نباید بود نازک دل که محبوب
نمی دارد ز عاشق اینها خوب
به برگی کاه، آن عاشق نیرزد
که همچون بید از هر باد لرزد
خوش آن کو همچو کوه از جا نجنبید
که گر صرصر بود از جا نجنبید
درین ره هر که چون خاشاک افتاد
رها کن تا برد هر گوشه اش باد
چو لختی گفت ازین گفتار شاپور
تن خسرو بر آسود از ره دور
چو در، کرد این نصیحتهاش در گوش
شدش تلخی شیرین چون شکر نوش
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۵۹ - پشیمان شدن شیرین و رفتن عقب خسرو و مجلس نهادن
سخن پرداز مجلس این چنین گفت
که چون پرویز از شیرین برآشفت
شد اندر خشم و از وی روی برتافت
چرا کز وی همه بی عزتی یافت
گرفت از پای قصر او، سر خویش
روان آمد به سوی لشکر خویش
و زان غم شد دل شیرین پر از درد
به اشک سرخ بنشست و رخ زرد
به هر یک دم ز جان می زد دو صد آه
وز آه جان دلش می شد به صد راه
بدان گرچه صبوری پیشه می کرد
دلش با خود هزار اندیشه می کرد
گهی گفتی که چون عذرش بخواهم
که باشد خجلت ار بخشد گناهم
گهی گفتی خود این آسان نباشد
ولی خود کرده را درمان نباشد
چو لختی گفت ازینها با دل خویش
به خود آسان گرفت آن مشکل خویش
فرود آمد ز قصر و از پی شاه
روان با اشک روی آورد بر راه
به آه دل در آنره رفت چون باد
به اشک خویشتن یک دم نه استاد
چو بادش گر چه گلگون در گذر بود
ولی گلگون اشکش تیزتر بود
بدش گلگون چو باد و شاد می رفت
که آن شب عمر او بر باد می رفت
همی بارید اشک و آه می کرد
ستاره می شمرد و راه می کرد
همی برید دشت و کوه بی فکر
در آن ره با خدای خویش در ذکر
به هر جا در رهش و همی رسیدی
بخواندی حرزی و بر خود دمیدی
در آن شب کو سیه چون موی او بود
پری با دیو شب درگفتگو بود
ز بهر آنکه بیند صبح فیروز
همه شب والضحی می خواند تا روز
چنان افتان و خیزان آن مه نو
شد القصه سوی درگاه خسرو
نشد نزدیک و شد نظاره از دور
که از تقدیر بر در بود شاپور
هر آن کس کو مدد شد روزگارش
نمی باید دگر چیزی به کارش
دگر، هر کارکان حق ناورد راست
مکن اندیشه اش کان نامهیاست
چو بخشد یارت اندر کار یاری
بری از پیش، رو در هر چه آری
چه خوش زد این مثل مرد سخن سنج
نگه دارش که می ارزد به صد گنج
چو شد تدبیر با تقدیر صادق
زنی در هر چه دست آید موافق
پس آنگه چون نظر شاپور بگشاد
دو چشمش بر جمال آن مه افتاد
شد و گفت ای پری رو این چه حال است
پری گفتش نه وقت این سؤال است
چه حاجت گفتنم راز نهانی
که حال ما و خسرو هر دو دانی
پس آنگه گفت شاپورش که ای ماه
بیا تا من تو را در خانه شاه
برم پنهان و اندر آن حوالی
کنم از بهر تو، یک گوشه خالی
پس آنگاهی به آن نوعی که دانم
حکایتهای تو با شه رسانم
چو گفت، آن ماه گفتش این چنین کن
صلاح کار در این است، این کن
بشد همراه شاپور آن زمان ماه
چو دولت کرد جا در خانه شاه
چو بشنید آن پری روی و بر آسود
دگر ره، لب بدان گفتار بگشود
چنین گفتش که ای شاپور همدم
که از دوران مبادت هیچگه غم
چو فردا شاه مجلس را کند ساز
برآرد باربد در مجلس آواز
بود خسرو ز جام عشق سرخوش
شود مجلس زگرمی همچو آتش
به تقریبی حدیث من در آور
دل خسرو ز بند غم برآور
بگو شاها تو شیرین را شکر گیر
به مهرش خواه و از وی کام برگیر
ببندش عقد تا کارت گشاید
که او بی عقد با تو در نیاید
بگو این و ازین گفتار مهراس
بگفتا خوش بود بالعین و الراس
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۶۰ - صفت مجلس خسرو و گفتن شاپور احوال شیرین در پرده
چو بر زد نور خورشید از فلک سر
سحر رو تازه کرد از چشمه خور
دهان بر بست مرغ شب ز افغان
زبان بگشاد از آن مرغ سحر خوان
جوانی چرخ پیر از سر دگر باز
گرفت و کرد عیش و عشرت آغاز
ندیده کس جز از زلف بتان تاب
شده یکباره چشم فتنه در خواب
فلک کز زنگی شب می هراسید
به چشم مهر در عالم دگر دید
شه از خواب سحر برخاست از جای
به دولت شد دگر ره مجلس آرای
ندیمان جمله چون نسرین و نرگس
همه کردند ساز و برگ مجلس
که اول باربد، آمد به آواز
نواها کرد از عشاق آغاز
به نغمه شمع جانها را می افروخت
دل عشاق را چون عود می سوخت
به بربط ناله های زار می کرد
درونها را از آن افگار می کرد
گهی کز سوز همچون عود گشتی
خجل زو نغمه داود گشتی
نواهایی کزو تازه شدی جان
ازو آموختی مرغ سحر خوان
شکفتی از هوای او دل گل
و زو آموختی مرغول، بلبل
نکیسا نام هم خواننده ای بود
که رنگی داشت از وی صوت داوود
گهی کو چنگ را در بر گرفتی
جوانی، چرخ پیر از سر گرفتی
چو کردی در نوا آهنگ نوروز
فتادی عود ازو در آتش و سوز
زنی برده دمش یکبارگی هوش
به مجلس کرده دف را حلقه در گوش
ازو بلبل نشسته شاخ بر شاخ
دل نی گشته زو سوراخ سوراخ
طپانچه صد اگر بر دف زدی بیش
صد و یک بار دف رو داشتی پیش
اگر بربط شدی ز آواز نی کر
بکندی هم به مجلس، گوشش از سر
به نی گر ناله ای فرمودی از خشم
نهادی نی از آن انگشت بر چشم
ز دستش چنگ اگر صد زخمه خوردی
به بالا سر زپشت پا نکردی
در آن مجلس که آن هر دو هم آواز
به هم گه سوز می کردند و گه ساز
در آمد مست در خرگاه شاپور
ز مجلس هر که بد ناساز، شد دور
در آن مجلس نزد دیگر کسی دم
به غیر از یک دو خاص الخاص محرم
چو شاپور آنچنان مجلس بپرداخت
ببین تا بعد از آن دیگر چه بر ساخت
به خرگاهی دگر بنشاند شیرین
زبان بر مدحتش بگشاد و تحسین
به خسرو گفت کای شاه سرافراز
شنیدم بارها، زان سرو طناز
که بی کاوین نگردم با ملک جفت
اگر صد سال آنجا بایدم خفت
ملک فرمود با خود عهد کردم
که بی کابین به گرد او نگردم
پس آنگه گفت، دیگر بار شاپور
که ای از روی خوبت چشم بد دور
همی خواهم بدین شکرانه امروز
که گویند این دو مطرب از سر سوز
غزلهای روان در پرده راز
همه هر یک به صوت و نقش و آواز
یکی از قول شاه دهر، خسرو
یکی دیگر ز قول آن مه نو
که تا زین بیش ننشینند غمناک
کنند آن هر دو مه آیینه ها پاک
که عالم سر به سر یک غم نیرزد
همه عالم غم عالم نیرزد
چو از عالم نشد کس با دل شاد
مخور غم، گر همه عالم برد باد
چو عالم غیر باد و دمدمه نیست
مشو ناخوش که عالم این همه نیست
بود عالم دمی و آن دمی تو
بدان این را که جان عالمی تو
جز این یک دم که هستی عالمی نیست
غنیمت دان که عالم جز دمی نیست
دو عالم گر رود یک دم مخور غم
که دو عالم نباشد غیر یک دم
جهان و کار او بی اعتباری ست
بنای دهر بر نااستواری ست
چو گفت اینها و مجلس را بیاراست
مغنی از مخالف زد ره راست
به نغمه باربد از قول خسرو
غزل گفت و نکیسا زان مه نو
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۶۱ - غزل گفتن بار بد از زبان خسرو
سحرگاهی چو چشم دلبران مست
و زان مستی به یک ره رفته از دست
گدشتم بر سر کوی دلارام
به دستی شیشه و دستی دگر جام
که ناگه بر درش راهم ببستند
زدندم سنگی و جامم شکستند
شدم روزی به طوفی سوی باغی
که تا جویم دمی از غم فراغی
گلی خوش رنگ دیدم ناگه آنجا
هزاران بلبلش گردیده شیدا
شدم سویش به چیدن دست بردم
نچیدم آن گل و صد خار خوردم
دلم از جای خود بگرفت باری
به مهمانی شدم نزدیک یاری
نهاده یار، خوان وز تازه رویی
بدش در خوان ز نعمت هر چه گویی
فرا بردم چو سوی نعمتش دست
برونم کرد و در، بر روی من بست
اگر با من ستمها کرد آن یار
به جان من نهاد از غصه ها بار
چه غم من بار او بر خود بسنجم
وگر صد زین بتر بینم نرنجم
زیار اندوه و غم، کی در شمار است
که از اینها نرنجد هر که یار است
دگر سوگند بر سرو بلندش
به گیسوهای سر تا پا کمندش
بر آن ابرو، که هست از دلبری طاق
بدان زخمه، که روشن زوست آفاق
بدان دندان همچون رسته در
که از وی حلقه یاقوت شد پر
به سیب غبغبش کآبی ست الحق
که هست از چشمه مهرش معلق
بدان لبها که شد زو، لعل را آب
بدان عارض کزو شد آب مهتاب
بدان موی میان، کز عالم غیب
پدید آمد چنین باریک و بی عیب
بدان ساعد کزو برخاست دستان
بدان چشمان که شد بادام مستان
بدان سر دهن کالحق نه پیداست
بدین سوگندهای چون قدت راست
که تا نارم به دست آن سرو آزاد
نگردد خاطر غمگین من شاد
چو این درها سراسر باربد سفت
نکیسا از زبان شیرین این گفت
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۶۲ - غزل گفتن نکیسا از زبان شیرین
نباید مست شد در کوی محبوب
که مستان را بود بد پیش خود خوب
نباید عاشقان را هیچ هستی
که هستی نیست غیر از بت پرستی
اگر خواهد کسی کو نشکند جام
بگو در جام کن، فکر سرانجام
به کوهستان مکن در مستی آهنگ
که آید عاقبت قرابه بر سنگ
مکن ای دلبر از عاشق شکایت
که دارد هر چه بینی حد و غایت
به کوی عاشقی از شاه و درویش
که پایی می نهد از حد خود بیش؟
به بند خود بود هر یک گرفتار
که تقصیری در آنجا هست بسیار
یقین کز بعد دی باشد بهاری
نباشد هیچ گل بی زخم خاری
درختی دان طمع را شاخ بسیار
که می آرد همه نامردمی بار
مزن تا می توانی در طمع دست
که دانا را در اینجا یک مثل هست
مشو بر خوان کس ناخوانده ای جان
که بی عزت شود ناخوانده مهمان
چو دادندت به کوی عشق توفیق
مکن سررشته خود گم، که تحقیق
به کوی عشق چه شاه و چه درویش
کشد در عاشقی بار دل خویش
مرا گر قد چون سرو روان هست
دگر گر عارض چون ارغوان هست
لبم گر شربت عناب دارد
وگر گیسوی من صد تاب دارد
اگر طاق دو ابرویم بلند است
وگر مویم ز سر تا پا کمند است
ز دندانم اگر لؤلؤ برد رشک
ز بالایم اگر گردد خجل بشک
وگر از غبغبم در بوستان سیب
به جان دارد هزاران رنج و آسیب
ور از لبهای من لعل است بی آب
ور از رویم بود مهتاب بی تاب
من اینها را که بشمردم سراسر
به ساعدها و صد دستان دیگر
همه دارم و زینها بیش دارم
ولی از بهر یار خویش دارم
به او من زین محقرها چه گویم
که من خود پای تا سر زان اویم
مگو ای دل سخن از هجر و بگدر
که رفت آنها و بر آنم که دیگر
دهانم بر دهانش روی بر روی
نهم کانجا نگنجد در میان، موی
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۶۳ - غزل گفتن باربد از زبان خسرو
چو کرد آخر نکیسا این عمل را
دگر ره باربد، خواند این غزل را
ز سر بنهاد دوران حشمت و ناز
زمان چشم نظر دارد به من باز
فلک کو مدتی نامهربان بود
چه یاریها دگر کز مهر ننمود
ز نو خورشید اقبالم برآمد
سعادت از در و بامم در آمد
دلم از بخت من فیروز گردید
شب تاریک بر من روز گردید
صبا، گردی که بود از راه من رفت
گل وصلم ز خار هجر بشکفت
سوی من، بخت من دیگر گدر کرد
به من باز از سر یاری نظر کرد
به من زین سان که عزت کرد یاری
نخواهم دید آخر روی خواری
منال ای دل دگر از درد هجران
که خواهد کرد حیرت وصل جانان
به هجران بختت ار چه سعیها کرد
منال آخرکه دردت را دوا کرد
هر آن دردی که صحت یافت زان مرد
نمی باید شکایت هیچ از آن کرد
شکایت کفر باشد کردن از یار
که می آرد شکایت کافری بار
نباید بردن از نقصان ندامت
که باشد مرد را سر بر سلامت
کسی کز نیک و بد خشنود باشد
زیان گر پیشش آید سود باشد
اگر چه دیدم از هجرت زیانها
برون کردم به وصلت از دل آنها
چه محنتها ز بخت بد کشیدم
که تا آخر بدین دولت رسیدم
بیا ای دل که وقت شادی آمد
ز جانانت، خط آزادی آمد
مباش از کار خود دیگر پریشان
که خواهد گشت مشکلهات آسان
اگر غم جانت از هجران بفرسود
بحمدالله که بگدشت آنچه بد بود
به جانت گر چه از غم جز ستم نیست
مخور انده، که اکنون هیچ غم نیست
سخن، چون باربد آنجا رها کرد
نکیسا این غزل دیگر ادا کرد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۶۴ - غزل گفتن نکیسا از زبان شیرین
زهی نور رخت شمع دل من
وصالت از دو عالم حاصل من
بسی بی ماه رویت، صبر کردم
بسی از انتظارت غصه خوردم
بسی شبها سرشک از چشم پرخون
دوانیدم به هر جانب چو گلگون
که اینک سوی شبدیزت رسیدم
غلط بود آنکه خود گردت ندیدم
مرا مقصود از عالم تو بودی
وگر شادی و گر غم هم تو بودی
اگر در کعبه رفتم گر سوی دیر
به هر جانب که کردم در جهان سیر
به بالای بلندت ای خداوند
به رخسارت که به زان نیست سوگند
که هر جانب که روز و شب رسیدم
ندیدم جز رخت در هر چه دیدم
تو ای دل گر غمی دیدی مگو هیچ
که ضایع نیست در درگاه او هیچ
ز روی زرد و اشک ار یافتم رنج
شدم زان سیم و زان زر صاحب گنج
نگویم دل ز هجران بی قرار است
که گلهای من از آن خارخار است
دلم کو بود از هجران به صد شاخ
ز زخم تیر غم سوراخ سوراخ
کنون شادی به جای غم نهادم
به هریک زخم، صد مرهم نهادم
ز هجران گر چه دل بد پاره پاره
نمی نالم که وصلش کرد چاره
اگر چه عمری از هجران بسیار
به کنج غم نشستم رو به دیوار
کنون الحمدلله ای دلارام
که می بینم رخت بر بهترین کام
خم زلفت ز کارم بند بگشود
درآمد نیکی و شد هر چه بد بود
شب هجران من گردید کوتاه
برآمد یوسف وصل من از چاه
برستم از شب هجران و محنت
به بخت من برآمد صبح دولت
قدم اقبال، در کوی من آورد
سعادت روی با روی من آورد
زمان هجر و ناکامی به سر شد
غمی گر بود از خاطر به در شد
نکیسا چون فرو خواند این غزل باز
درآمد باربد دیگر به آواز
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۶۵ - غزل گفتن باربد از زبان خسرو
ز قول شاه کرد این نغمه آهنگ
که زهره از فلک زد بر زمین چنگ
سه تایی زد ز بربط این چنین زار
که شد چنگ دو تا زان نغمه افگار
چو اندر پرده بنمود این عمل را
به آوازی حزین خواند این غزل را
که ای دلبر به امیدی که داری
کامید ناامیدی را برآری
مکن زین بیش با من تندخویی
که اینها نیک نبود در نکویی
نمای از مهر چون آیینه ام رو
و زین بیشم مکش در پا چو گیسو
گشا کار دلم زان زلف مشکین
که بر عمر اعتمادی نیست چندین
گره در کار مفکن زین زیاده
که خوبان را بود ابرو گشاده
ز هجران بیش ازین در کاسه ام آش
مکن، فرصت غنیمت دان و خوش باش
بباید داوریها در نوشتن
که نیک و بد همه خواهد گذشتن
مباش امروز غافل از دل من
که بر کس نیست فردا حال روشن
بیا امروز با فردام مگدار
که خواهد بود فرداهای بسیار
بیا امروز تا تنها نباشیم
که پر فردا بود که ما نباشیم
تو را امروز تا فردا بود کی
که هر فرداش فردایی ست در پی
مجو از گردش دوران وفایی
که دوران نیستش چندان بقایی
خیال دی و فردا چیست؟ مستی
غنیمت دان درین یک دم که هستی
در آنجا دم مزن از بیش و از کم
که نبود هر دو عالم غیر یک دم
بیا این دم مرا از وصل بنواز
دمم را با دمی دیگر مینداز
میفکن در دل من خون ازین بیش
دلم را زنده گردان از دم خویش
چو دیگی پخته سازد دور ایام
نباید کرد دیگ پخته را خام
چو داری لقمه گرد سر مگردان
که راهی نیست از لب تا به دندان
بکن بر خویش سختی جهان سست
که خوش گفته ست این، آن رهرو چست
که زین دنیا گرت گردد میسر
برو مقصود خود بردار و بگدر
نبودی در جهان گر وصل جانان
نیرزیدی جهان اندیشه آن
چو گفت این باربد از قول پرویز
نکیسا را ز شیرین نغمه شد تیز
به پا بر جست و دست خوش برافشاند
به آوازی حزین این شعر برخواند
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۶۶ - غزل گفتن نکیسا از زبان شیرین
در آن روزی که تخم مهر کشتند
به مهر تو گل ما را سرشتند
نیامد غیر مهرت در دل من
که بسرشتند با آب و گل من
مرا با مهر تو پیوسته حالی ست
که جز آن هر چه می بینم خیالی ست
به یاری تو من آن جان سپارم
که تا جان دارم از بهر تو دارم
مرا از عشق تو پروای کس نیست
هوایی کز تو دارم آن هوس(نیست)
جهان تا کرد نقش کهنه را نو
مرا شیرین، تو را خوانده ست خسرو
به لوح دهر می بینم هویدا
که تا باشد جهان گویند از ما
ملامتها که ما بردیم از عشق
غرامتها که بسپردیم در عشق
حدیث آن و غمها و ملامت
عجب نبود که ماند تا قیامت
جهان تا کرد نقش دهر بنیاد
ندارد هیچ کس زین عاشقی یاد
ز بعد ما کسان کین در پذیرند
مگر زین نقش، نقشی باز گیرند
کنون شاها ز روز رفته بگدر
که از رفته نمی گوییم دیگر
چو دولت یار و طالع گشت دمساز
مهل کین دولت از دستت رود باز
چو با هم بی حجاب و رو به روییم
سخن را تا به کی در پرده گوییم
دل و جان را چو ستری نیست با هم
حجاب از پیش برداریم ما هم
شویم آسوده زین گفت و شنفتن
سخن تا کی توان در پرده گفتن
نپیچیم از دو زلف خویش پیوست
میان مار بگداریم از دست
دگر با هم نگوییم از چه و چون
که پیدا نیست کار چرخ وارون
به یک ره دست ازین عالم بداریم
غم عالم به عالم واگداریم
شبی احوال عالم در میان بود
ز نیک و بد، حدیثش بر زبان بود
خوشم آمد که خوش گفت این عزیزی
که این عالم نمی ارزد به چیزی
به عالم من ندیدم غیر ازو کس
من از عالم، به عشقم زنده و بس
نکیسا چون فرو خواند این دگر بار
بگفت این باربد با ناله زار
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۶۷ - غزل گفتن باربد از زبان خسرو
مرا عشق از جهان و جان برآورد
به یکبار از سر و سامان بر آورد
مرا بی عشق از جان و جهان بس
مرا عشق از جهان، آرام جان بس
بگو عشقم برون بر از جهان رخت
که بی او نیست در خور تاجم و تخت
چه غم دارم، گرم از عشق جان رفت
که عاشق خواهم از ملک جهان(رفت)
به عشقم شاهی و لشکر چه باید
مرا چون او بود دیگر چه باید
مرا با عشق، مهر لم یزل بود
از آنم دایم این شغل و عمل بود
درین ره بایدم بیدار رفتن
که خواهم در سر این کار رفتن
چو کار عقل غیر از درد سر نیست
جز اینم بعد ازین کاری دگر نیست
چو غیر از عاشقی، نقصان دین است
مرا من بعد، دین و قبله این است
کشد باشد مرا عشق و ملامت
که آنم دست گیرد در قیامت
چه کارم آمدی این عمر بسیار
اگر نه عاشقی بودی مرا کار
بدان شادم که اندر کشور عشق
بخواهد شد مرا سر در سر عشق
نمی پیچم سر از فرمان شیرین
که دارم بهر شیرین، جان شیرین
بحمدالله که بر من نیست پنهان
که خواهم دادن اندر عاشقی جان
اگر بر من شود آن یار ظاهر
شوم خوش ور نه می دانم که آخر
بران در دل زند چندان سر من
که بر من رحم آرد دلبر من
ز دل دارم غمی بر جای شادی
مرا دم نیست غیر از نامردای
چو در زاری تن خسرو زبون شد
دل شیرین از آن اندوه خون شد
ز پرده نعره ای زد آنچنان مست
که مجلس را سراسر دل شد از دست
چو خسرو نعره شیرین به گوشش
رسید از سر بشد یکباره هوشش
ندیمان را ز مجلس سر به سر راند
به خلوت بعد از آن شاپور را خواند
بدو گفت آن زمان کای یار دیرین
به گوش من رسید آواز شیرین
چو از شاه این سخن شاپور بشنفت
تبسم کرد و باخسرو چنین گفت
که شاها زندگانی باد و جاهت
بود فرمان ز ماهی تا به ماهت
بگویم با تو ای شاه جهان راست
که شد کارتو زان سان که دلت خواست
نمی گویم سخن در پرده این بار
که شد یکباره آخر پرده از کار
درون خرگه ست آن مه نشسته
ولی با خویشتن این عهد بسته
همه اهل مداین شاد و خوشدل
که شه را گشته بود این کام حاصل
بدین شکرانه خسرو گفت یک سال
خراج از ملک نستانند عمال
به هر نوعی که می خواهند مردم
همه در عیش کوشند و تنعم
در آن یک سال غیر شمع نگریست
کسی هرگز نفگتی هم که غم چیست
نبد جز چشم خوبان هیچ غماز
کبوتر گشته بد هم صحبت باز
بهشتی را که مردم می شنیدند
در آن مدت، به چشم خویش دیدند
در آن ایام از گفت و شنفتی
کسی را هیچ کس مرگی نگفتی
چنان شد مرگ، کز بخت پریشان
نمی یارست گشتن گرد ایشان
ملک کرد اندر آن دور همایون
زخاطر انده صد ساله بیرون
بود رسم سرای دهر زین سان
که گردد بعد مشکل، کار آسان
از آن فصل بهار است از پی دی
که هر سختیش، آسانی ست در پی
مشو دل تنگ چون کارت شود تنگ
که می باشد یقین صلح از پی جنگ
ز نا آمد مخور اندوه بسیار
که بعد از شام، صبح آید پدیدار
شکایت پر مکن از ضعف و سستی
که باشد بعد سستی، تندرستی
چو خسرو یافت کام خود از آن ماه
سخن را می کنم القصه کوتاه
یکایک دختران آن پری زاد
طلب کرد و به نزدیکان خود داد
به شادی روز و شب آسوده از غم
به کام دل همی بودند با هم
چو شه را این سعادت رهنمون شد
شنو تا بعد از آن، احوال چون شد
چو واپرداخت جانش زان تمنی
شد از صورت، دلش جویان معنی
گدشت از صحبت ارباب عطلت
گهی خلوت گزیدی، گاه عزلت
پی دانش به آیین سترگان
بزرگ امید را خواند از بزرگان
بدو گفت ای ز سر کار آگاه
بگو ما را که چون باید شدن راه
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۶۸ - سؤال
غرض از بود و از نابود چبود
و زین آمد شدن مقصود چبود
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۶۹ - جواب
جوابش داد کای شاه جوان بخت
که بادت تا ابد هم تاج و هم تخت
غرض از بودن ما نیست جز آن
که از ما ظاهر آمد گنج پنهان
اگر آیینه نبود، چشم محبوب
کجا بیند رخ خود را چنین خوب
تعین گر یکی ور صد هزار است
همه آیینه رخسار یار است
چو خود را هم به خود آن یار بشناخت
ز خود از بهر خود آیینه ها ساخت
که تا هر گه ز خود با خود نشیند
به هر آیینه روی خویش بیند
مگو کین را نکو، وان چیز بد دید
که در هر آینه رخسار خود دید
اگر بد گر چه نیکو می نماید
به قدر آینه رو می نماید
دگر زآمد شدن مقصود آن است
که خود را باز داند تا چه سان است
بدان آگه ز بود خویش گردد
شناسای وجود خویش گردد
بداند کوست در کونین مقصود
شود آگه که جز او نیست موجود
اگر کم بیند و گر بیش بیند
به هر آیینه روی خویش بیند
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۰ - سؤال
دگر گفتش بگو کاین چرخ دوار
چرا گردانست دایم همچو پرگار
زمین بهر چه دایم در سکون است
طریق آگهی زین هر دو چون است
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۱ - جواب
جوابش داد استاد سخنور
که بشنو شرح این چرخ مدور
حدیث«کل یوم» گر بخوانی
تمام اسرار این را بازدانی
از آن دارد فلک، دور پیاپی
که در هر دور، لاشی را کند شیء
درین معنی کند شانش ضرورت
به هریک دور چندین نقش و صورت
ازو آمد پدید این نقش و اشکال
و زو پیداست، ماه و هفته (و) سال
زمین گر چه بود یک جا معین
ولی بشنو بیانش روشن از من
زمین و آسمان از هم جدا نیست
جداشان مشمر از هم، کین روا نیست
زمین و آسمان یک شخص پیر است
که آن را نام، انسان کبیر است
بود این دورها نشو و نمایش
تعینهاست یکسر بچه هایش
زمین آمد دل این شخص عالم
بود این شخص را هم نام آدم
اگر خواهی که یابی این معما
ببین در نطفه تا گردد هویدا
شود از نطفه اول نقطه دل
و زو گردد جوارح جمله حاصل
دل عالم چو آمد گوهر خاک
و زو گردید ظاهر دور افلاک
شد از این خاک ظاهر چرخ و انجم
و زو پیدا شد این انواع مردم
پس این عالم درختی بیش مشمر
که تخمش شد زمین و آدمی بر
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۲ - سؤال
دگر گفتش بگو کز ذات قادر
چه اول گشت ای استاد، ظاهر
چو ذاتش اولین را رهنمون شد
دگر ز اول چه ظاهر گشت و چون شد
دگر بر گوی تا آدم که باشد
پس از آدم دگر خاتم چه باشد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۳ - جواب
چنین دادش خبر استاد کامل
که گویم شرح این با شاه عادل
ز واجب عقل کل اول هویدا
شد و زو نفس کل گردید پیدا
طبیعت باز شد از نفس، موجود
هیولی از طبیعت گشت مولود
دگر شد جسم کل از جمله ظاهر
که از وی عرش رحمان است باهر
دگر کرسی که آن ذات البروج است
که کمل را بدان منزل عروج است
نباشد برتر از آن هیچ ماوا
بهشت و قصرو حورالعین ست آنجا
دگر چرخ زحل، یعنی که هفتم
که او آمد اساس شخص مردم
دگر چرخ ششم، ماوای برجیس
کزو ظاهر شود تنزیه و تقدیس
دگر پنجم بود بهرام جایش
که قدرت داد و جباری خدایش
دگر چارم چه باشد جای خورشید
کزو شاهی و ملکت یافت جمشید
سیوم را منزل ناهید می دان
کزو عیش و نشاط افزود در جان
دوم جای عطارد کز دبیری
دهد ارباب منصب را وزیری
یکم آمد مقام ماه شبگرد
کزو پیدا شود هم سرخ و هم زرد
دگر آمد پس از این سیر افلاک
همی نار و هوا، پس آب و پس خاک
پس از جرم عناصر شد موالید
و زان پس، نفس انسان گشت بادید
درین مشهد شناسا گشت انسان
یکی شد عارف و معروف و عرفان
درین قسمت زحل دان دور آدم
قمر شد منتهی با نفس خاتم
در آنجا بس نگه کن ذات کمل
شده با نقطه وحدت مقابل
چو آدم را ز خاتم آگهی شد
الف در الف آمد منتهی شد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۴ - سؤال
دگر گفتش زمان با آدمی زاد
چه نسبت دارد این را یاد کن یاد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۵ - جواب
جوابش داد کین شخص زمانه
همی این کار دارد جاودانه
که می سازد ز ترکیبات ایشان
نبات و جانور از بهر انسان
خدایی کو ز مشتی گل بشر کرد
دو عالم را غدای یکدگر کرد
نبات از خاک موجود است دایم
به خاک و آب، دایم هست قایم
غدای جانور هم شد نباتات
که این رغبت مر او را هست بالذات
غدای آدمی شد جانور هم
غدای خاک نبود غیر آدم
بود کار زمین پیوسته همچین
که از(ا) ین آن شود، وز آن شود این