تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رشحه : رشحه
نامشخص
ملکالشعرای بهار : غزلیات
غزل ۸ - به گلگشت جنان گل میفرستم
به گلگشت جنان گل میفرستم
به رضوان شاخ سنبل میفرستم
به هندوستان فضل و خلر علم
می موز و قرنفل میفرستم
حدیث خوش به قمری میسرایم
سرود خوش به بلبل میفرستم
به قابوس و به صابی از رعونت
خط و شعر و ترسل میفرستم
ز خودبینی و رعنایی و شوخی است
که جزوی را سوی کل میفرستم
به جلفای صفاهان از سر جهل
شراب صافی و مل میفرستم
به تبت مشک اذفر میگشایم
به ماچین تار کاکل میفرستم
به رضوان شاخ سنبل میفرستم
به هندوستان فضل و خلر علم
می موز و قرنفل میفرستم
حدیث خوش به قمری میسرایم
سرود خوش به بلبل میفرستم
به قابوس و به صابی از رعونت
خط و شعر و ترسل میفرستم
ز خودبینی و رعنایی و شوخی است
که جزوی را سوی کل میفرستم
به جلفای صفاهان از سر جهل
شراب صافی و مل میفرستم
به تبت مشک اذفر میگشایم
به ماچین تار کاکل میفرستم
ملکالشعرای بهار : غزلیات
غزل ۱۰ - خوشا فصل بهار و رود کارون
ملکالشعرای بهار : مثنویات
شماره ۶ - یکی زیبا خروسی بود جنگی
یکی زیبا خروسی بود جنگی
به مانند عقاب از تیزچنگی
گشاده سینه و گردن کشیده
برای جنگ و پرخاش آفریده
نهاده تاجی از یاقوت بر ترگ
فروهشته دو غبغب چون دو گلبرگ
دو چشمانش چو دو مشعل فروزان
نگاهش خرمن بدخواه سوزان
خروشش چون خروش پهلوانان
به هنگام نوا، عزال خوانان
ز نوک ناخنش تا زیر منقار
به یک گز میرسیدی گاه رفتار
میان هر دو بالش نیم گز بود
غریو قدقدش بانگ رجز بود
دو پایش چون دو ساق گاو، محکم
دو خارش چون دو رمح آهنین دم
فروهشته ز گردن یال دلکش
چنان کز طوق دیبای مزرکش
به وقت بانگ چون گردن کشیدی
خروس چرخ را زهره دریدی
به عزم رزم چون افراختی یال
ز بیم جان فکندی باز پیخال
نمودی گردن از بهر کمین خم
بهسان نیزهٔ آشفته پرچم
ز میدانش اگر سیمرغ بودی
به ضرب یک لگد بیرون نمودی
خروسان محل از هیبتش باز
کشیدندی سحر آهسته آواز
یکی روز از قضا در طرف باغی
پرید از نزد او لاغر کلاغی
خروس از بیم کرد آنگونه فریاد
که اندر خیل مرغان شورش افتاد
ز نزدیک کلاغ آنسان به در رفت
که گفتی نوک تیرش در جگر رفت
برفت از کف وقار و طمطراقش
پر و بالش به هم پیچد و ساقش
تپان شد قلبش از تشویش در بر
دهانش باز ماند و چشم اعور
پس از لختی که فارغ شد خیالش
یکی از محرمان پرسید حالش
که : « ای گردنفراز آهنینپی!
که بود او کاین چنین ترسیدی از وی؟»
به پاسخ گفت کای فرزانه دلبر!
نبود او جز کلاغی زشت و لاغر
جوابش گفت : «باشد صعب حالی
که ترسد شرزه شیری از شغالی»
خروس پهلوان باماکیان گفت :
« کس از یار موافق راز ننهفت
من آن روزی که بودم جوجهای خرد
کلاغ از پیش رویم جوجهای برد
بجست و کرد مسکن بر سر شاخ
بخورد آن جوجه را گستاخ گستاخ
چنانم وحشتش بنشست در دل
که آن وحشت هنوزم هست در دل
ز عهد کودکی تا این زمانه
اگر پرد کلاغی زآشیانه
همان وحشت شود نو در دل من
که آکنده است در آب و گل من»
به مانند عقاب از تیزچنگی
گشاده سینه و گردن کشیده
برای جنگ و پرخاش آفریده
نهاده تاجی از یاقوت بر ترگ
فروهشته دو غبغب چون دو گلبرگ
دو چشمانش چو دو مشعل فروزان
نگاهش خرمن بدخواه سوزان
خروشش چون خروش پهلوانان
به هنگام نوا، عزال خوانان
ز نوک ناخنش تا زیر منقار
به یک گز میرسیدی گاه رفتار
میان هر دو بالش نیم گز بود
غریو قدقدش بانگ رجز بود
دو پایش چون دو ساق گاو، محکم
دو خارش چون دو رمح آهنین دم
فروهشته ز گردن یال دلکش
چنان کز طوق دیبای مزرکش
به وقت بانگ چون گردن کشیدی
خروس چرخ را زهره دریدی
به عزم رزم چون افراختی یال
ز بیم جان فکندی باز پیخال
نمودی گردن از بهر کمین خم
بهسان نیزهٔ آشفته پرچم
ز میدانش اگر سیمرغ بودی
به ضرب یک لگد بیرون نمودی
خروسان محل از هیبتش باز
کشیدندی سحر آهسته آواز
یکی روز از قضا در طرف باغی
پرید از نزد او لاغر کلاغی
خروس از بیم کرد آنگونه فریاد
که اندر خیل مرغان شورش افتاد
ز نزدیک کلاغ آنسان به در رفت
که گفتی نوک تیرش در جگر رفت
برفت از کف وقار و طمطراقش
پر و بالش به هم پیچد و ساقش
تپان شد قلبش از تشویش در بر
دهانش باز ماند و چشم اعور
پس از لختی که فارغ شد خیالش
یکی از محرمان پرسید حالش
که : « ای گردنفراز آهنینپی!
که بود او کاین چنین ترسیدی از وی؟»
به پاسخ گفت کای فرزانه دلبر!
نبود او جز کلاغی زشت و لاغر
جوابش گفت : «باشد صعب حالی
که ترسد شرزه شیری از شغالی»
خروس پهلوان باماکیان گفت :
« کس از یار موافق راز ننهفت
من آن روزی که بودم جوجهای خرد
کلاغ از پیش رویم جوجهای برد
بجست و کرد مسکن بر سر شاخ
بخورد آن جوجه را گستاخ گستاخ
چنانم وحشتش بنشست در دل
که آن وحشت هنوزم هست در دل
ز عهد کودکی تا این زمانه
اگر پرد کلاغی زآشیانه
همان وحشت شود نو در دل من
که آکنده است در آب و گل من»
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۱ - ببندم شال و میپوشم قدک را
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۲ - تن محنت کشی دیرم خدایا
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۳ - اگر یار مرا دیدی به خلوت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۴ - ته که ناخواندهای علم سماوات
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۵ - دلی دیرم خریدار محبت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۶ - محبت آتشی در جانم افروخت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۷ - نپرسی حال یار دل فکارت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۸ - اگر دل دلبر و دلبر کدام است
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۹ - شب تاریک و سنگستان و مو مست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۰ - نفس شومم به دنیا بهر آن است
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۱ - شیر مردی بدم دلم چه دونست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۲ - بود درد مو و درمانم از دوست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۳ - نمی دانم دلم دیوانهٔ کیست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۴ - ته دوری از برم دل در برم نیست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۵ - یکی برزیگری نالان درین دشت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۶ - خرم کوه و خرم صحرا خرم دشت