تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹۵ - رو به پس کردن نباشد رفتن ایام را
رو به پس کردن نباشد رفتن ایام را
عمر اگر بخت است، از وی چشم برگشتن مدار
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۳ - یار پیغمبر همین یک کس از آن چار است و بس
یار پیغمبر همین یک کس از آن چار است و بس
در احد آنکس که یاری کرد، او یار است و بس!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۴ - گریه از کردار ما، مقبول جانان است و بس
گریه از کردار ما، مقبول جانان است و بس
شبنم از گلشن، پسند مهر تابانست و بس
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱۴ - تا بجان آتش فتاد از شوق آن جانانه ام
تا بجان آتش فتاد از شوق آن جانانه ام
شعله جواله سان، هم شمع و هم پروانه ام
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲۶ - میروم سوی وطن، حسرت بغربت میکشم
میروم سوی وطن، حسرت بغربت میکشم
کس نبیند آنچه من از دست فرقت میکشم!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳۰ - خاک راه خصم گشتیم و، ز دعوی تن زدیم
خاک راه خصم گشتیم و، ز دعوی تن زدیم
خاک، ما از گرد خود بر دیده دشمن زدیم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳۱ - چشم بستیم از جهان، تا آشنای او شدیم
چشم بستیم از جهان، تا آشنای او شدیم
از غبار درگه او، گل بر این روزن زدیم!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳۲ - ما نه از بهر خدا دیده گریان داریم
ما نه از بهر خدا دیده گریان داریم
اشک خونین ز پی نعمت الوان داریم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳۶ - از حیا حرفش نیاید بر زبان کلک ما
از حیا حرفش نیاید بر زبان کلک ما
صفحه را از رشته نظاره گر مسطر کنیم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳۹ - هست قفل کارهای بسته را از خود کلید
هست قفل کارهای بسته را از خود کلید
هر کجا سنگی است دارد آتشی در خویشتن
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۵ - قامت از پیری چو خم شد، دل ازین ویران بکن
قامت از پیری چو خم شد، دل ازین ویران بکن
بر تو چون این تیغ کج شد راست، دل از جا بکن
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۹ - تا نگردد کشته تیغش پس از من دیگری
تا نگردد کشته تیغش پس از من دیگری
گرمی خونم گرفت آب از دم شمشیر او
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵۱ - برد از من تاب، تاب سنبل گیسوی او
برد از من تاب، تاب سنبل گیسوی او
طاقتم شد طاق، از طاق خم ابروی او!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵۲ - بر نمیدارد شکن، دست از سر گیسوی او
بر نمیدارد شکن، دست از سر گیسوی او
بر نمیگیرد عرق، چشم از رخ نیکوی او
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵۳ - صفحه هر برگ این گلشن بود رویی به تو
صفحه هر برگ این گلشن بود رویی به تو
جنبش هر نو نهال ایمای ابرویی به تو
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵۵ - بلبل از گل چند؟ ز آن رخسار زیبا هم بگو!
بلبل از گل چند؟ ز آن رخسار زیبا هم بگو!
قمری، از سرو است بس! ز آن قد رعنا هم بگو!!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵۶ - تو زمن یک جان گرفتی، من ز تو چندین نگاه
تو زمن یک جان گرفتی، من ز تو چندین نگاه
هر کجا از خویشتن میگویی، از ما هم بگو!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵۷ - چون نگردد حال بر مفلس ز شرم قرض خواه؟
چون نگردد حال بر مفلس ز شرم قرض خواه؟
میرود از دیدن خورشید رنگ از روی ماه!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶۱ - کیست عارف؟ آنکه نشناسد بجز حق دیگری
کیست عارف؟ آنکه نشناسد بجز حق دیگری
پای تاسر، پشت پا؛ سر تا بپا، ترک سری!
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۸ - دوست دشمن، مدعی داور، وفا تقصیر ما
دوست دشمن، مدعی داور، وفا تقصیر ما
چیست غیر از جان سپاری در رهش تدبیر ما
ازکمند حسن تدبیر رهائی چون کنم
چشم گوزچی، چه زنخ، زلف سیه زنجیر ما
ما که آن دیوار کوتاهیم کاندر ملک عشق
گر بخواهد نی سواری می کند تسخیر ما
با همه کفر عیان اکنون به دینداری خویش
واثقم واثق که زاهد می کند تکفیر ما
پنجه افکندیم تا غالب که و مغلوب کیست
حسن عالم سوز او یا عشق عالم گیر ما
بر سر او پا نهی وز ننگ بر ما نگذری
هست اگر این است با خاک رهت توفیر ما
در خراب آباد گیتی ایمن از ویرانیم
زانکه ساقی از خرابی می کند تعمیر ما
در رهش از ما و دل بیکاره تر دانی که کیست
گریه بی حاصل ما آه بی تاثیر ما
شیخ و قاضی سرزدند از ملت اسلام عشق
تا چه خواهد کرد با جهال امت پیر ما
در دل سنگش خدنگ آهم آخر کار کرد
با همه سستی گذشت از سنگ خارا تیر ما
کار ما جز با زره مویان سپر انداختن
نگذرد یغما ز ابر ار بگذرد شمشیر ما