تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۶ - گر بپیچم چشم و سر از وجه جام از وصل تاک
گر بپیچم چشم و سر از وجه جام از وصل تاک
لال در غلتم به گل در گور برخیزم ز خاک
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۱۰ - در شبت پوشیده بینم روز محشر آفتاب
در شبت پوشیده بینم روز محشر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
وز صباحت آشکارا شام دیگر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
سست از این سخت ابتلا ذرات را بالا و پست
هر چه هست پاز راه از کاردست
شرم کن آخر نه ای از ذره کمتر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
زین دمیدن خاست خواهد جاودان بر خاص و عام
صبح و شام صد قیامت را قیام
در هراس از آفتاب روز محشر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
آفتاب چرخ دین را لشکری ز اختر فزون
آبگون تیغ ها در قصد خون
بر مکش هان از نیام صبح خنجر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
زهرگان برج زهرا را بس این روز تباه
آه آه خود چه گردانی سیاه
کوکب یک آسمان برگشته اختر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
پهلوی دارا همی بینم به دیده راست بین
راستین سینه سلطان دین
دشنه خونریز تو تیغ سکندر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
تا نگردد کشتی اقبال دریای همم
از ستم غرقه در غرقاب غم
بر مکش زین نیل طوفان خیز لنگر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
خیل یثرب بین ز رعب این سحر کز شامش راز
مانده باز سوی خورشید حجاز
قطره زن چشمی و چشمی سوی خاور آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
تا نبینی بسته قمری سار از طوق ستم
بر بهم نای کبکان حرم
بال عنقا بازجو مگشا زهم پر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
برق حسرت کشت این غم حاصلان را برگ و بر
خشک و تر سوخت اندر یکدگر
خود تو دیگر شان مزن در خرمن آذر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
تا نسازی بر به شهبازان شاهین پر و بال
خسته بال آشیانه فر و فال
از احاطه کرکسان برج کبوتر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
گر به خون من ز قتل شاه دین ور خود دمی
ارهمی باز مانی رستمی
آن تو و این بهمن و آن تیغ و این سر آفتاب
آفتاب باز سرکش آفتاب
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۱۱ - نی همین در چار ارکان شش جهت ماتم بپاست
نی همین در چار ارکان شش جهت ماتم بپاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
زین عزا هشتم زمین تا نه فلک ماتم سراست
کی رواست سرنگون گردی فلک
بال قدرت قاصر و دام گرفتاری بلند
زین کمند نای آزاد بلند
دست فتنه زود خون پای امان اندر حناست
کی رواست سرنگون گردی فلک
خسروان را خاک و خون تن، تیغ فرسا تیر سفت
خورد و خفت دختران را طاق و جفت
اشک محرم آه همدم غم قرین درد آشناست
کی رواست سرنگون گردی فلک
بس بهرسو رسته درهم خاره پر پولاد پی
سخت کی تیرسان زوبین و نی
کس بنشناسد همی کاین نیستان یا نینواست
کی رواست سرنگون گردی فلک
هر کجا جانی شهید جعبه ها تیر ستم
بیش و کم یک سر از شه تا خدم
هر که را حلقی اسیر حلقه ها بند بلاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
نهب قومی را سپاهی سست مهلت سخت کین
در کمین از یسار و از یمین
خون خیلی را اجل از پیش و دشمن در قفاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
بازوی تاراج فربه ساعد فرصت نزار
بخت خوار پایمرد و دستیار
داد قاصر پنجه و چنگ ستم زور آزماست
کی رواست سرنگون گردی فلک
پیکر دل خستگان کز باد پا با گل عجین
روز کین مشت کردی بر زمین
ز آتش لب تشنگان افلاک دودی بر هواست
کی رواست سرنگون گردی فلک
گر همی رانی ز عزت رازشان یا گفتگوی
ز آبروی آن بباد این آب جوی
ور حدیث از مال و خون هم این هدر هم آن هباست
کی رواست سرنگون گردی فلک
صید مرغان حرمرا سگ سگالان زاغکان
بی امان پویه آرا پر زنان
ایمنی بر شاخ آهو رحم بر بال هماست
کی رواست سرنگون گردی فلک
گر امیری زان میان بر بست زی میدان کمر
داد سر جان هبا شد خون هدر
ور اسیری حجله ای آراست عیش او عزاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
غالب و مغلوبی آوردی به کار از کفر ودین
آن و این با هم افکندی قرین
قاهر آن مقهور این زاین الامان زآن مرحباست
کی رواست سرنگون گردی فلک
از سپاهی ز آتش لب تشنگی تا شهریار
شعله سار کام کانون شرار
اشک بی آبی حواشی تا حرم را بحرزاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
پای ها از دستیاری ها عنفت در کمند
جان نژند دل غمین تن مستمند
دست ها از پایمردی های جورت بر خداست
کی رواست سرنگون گردی فلک
از سرشک و آه یغما زآتش لب تشنگان
جاودان و آنچه پیدا و نهان
ماجرای خاک و طوفان فتنه برق و گیاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۱۲ - زین مصیبت نه همین از خاکیان ماتم بپاست
زین مصیبت نه همین از خاکیان ماتم بپاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
چهار ارکان شش جهت با نه فلک ماتم سراست
کی رواست سرنگون گردی فلک
نعره جن و ملک در ماتم فخر امم
از قدم تا دم شام عدم
از ثری هم تا ثریا از ثریا تا ثری است
کی رواست سرنگون گردی فلک
متصل در گردن خرم عروسان بی نفور
با سرور دست ارباب فجور
دست و زور بازوی شیر خدا از هم جداست
کی رواست سرنگون گردی فلک
قامت طوبی خرام اکبر آن زیب ارم
گشته خم چون کمان از بار غم
ناوک بیداد بر حلقوم اصغر گشته راست
کی رواست سرنگون گردی فلک
هم چو گل بر قامت قاسم قبا شد پیرهن
هم به تن خلعت عیشش کفن
غنچه آسا بر تن عباس پیراهن قباست
کی رواست سرنگون گردی فلک
هم حسین شاه حجازی مانده در بحر عراق
از نفاق در کمال احتراق
هم مخالف را نوای شادی از هر گونه راست
کی رواست سرنگون گردی فلک
از خزان گلستان وارث باغ فدک
نه فدک پر شد از بانگ ملک
قامت گردون کج و درزیر بار غم دو تاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
دشمن دین متکی برمتکای زرنگار
با وقار شاه گردون افتخار
بستر از خون بالش از گل خفته در خاک از چه راست
کی رواست سرنگون گردی فلک
سرور کفار در تحت لوای صبح و شام
شادکام با هزاران احترام
سرور دین را به زیر سایه شمشیرجاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
مرگدائی چند را در سایه دیهیم و زر
جلوه گر آری ای بیدادگر
خسروان را تن برهنه سر به نوک نیزه هاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
در محافل ناحفاظان در پس زرین حجاب
بی نقاب دختران بو تراب
سربرهنه با تن عریان سوار ناقه هاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
خارزار کفر خرم هم چو خرم گلستان
صد فغان از تقاضای زمان
گلشن اسلام از باد مخالف بی صفاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
شام غم بر شامیان شوم رو صبح طرب
روز و شب زین تظلم در عجب
صبح عیش آل احمد تیره چون شام عزاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
کوفه از خون شهیدان شهربندان سرور
ازغرور دست ارباب فجور
کربلا بر بی کسان کربلا کرب و بلاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
جغد هر ویرانه دارد گلشن شادی وطن
نغمه زن هم چو مرغان چمن
بلبلان باغ دین را جای در ویرانه هاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
در کسوف از خون خنجر همچو مه در مشرقین
بر سنین از جفای مارقین
کوس کیوان حشمتی کو تاج دار هل اتی است
کی رواست سرنگون گردی فلک
خانه اهل جفا رشک نگارستان چین
چین به چین مو پریشان بر جبین
در بدر آل پیغمبر چون اسیران خطاست
کی رواست سرنگون گردی فلک
پس روا مجنون صبح ار خون فشاند چون شفق
جامه شق بر فراز نه طبق
لیلی لیل ار ببارد اشک چون انجم رواست
کی رواست سرنگون گردی فلک
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۱۵ - خود کجا آن جسم نغز آن جان پاک ای ذوالجناح
خود کجا آن جسم نغز آن جان پاک ای ذوالجناح
جای جست از پشت زین بر روی خاک ای ذوالجناح
وقت جان دادن به بالین اندرش مادر نبود
چهر و چشم از خاک و خون گردش که پاک ای ذوالجناح
خورد دلسوزی غم تجهیز او یا آمدش
آب خون پیکان کفن کافور خاک ای ذوالجناح
تن کجا در خاک و خون غلطیدش از زوبین و تیغ
بعد از آن کز تیر و نی شد چاک چاک ای ذوالجناح
هیچ خاطر را بر او رحمت نیامد یا دلی
از خدا شرم از پیغمبر داشت باک ای ذوالجناح
چون فدا شد روح پاک آن کش سرود از جان و دل
آدم و جن و ملک روحی فداک ای ذوالجناح
یافت آن کو داشت در آغوش زهرا پرورش
سر به دامان که هنگام هلاک ای ذوالجناح
آن تن صد پاره در چشم که آمد یا که دارد
گوش بر آن ناله های دردناک ای ذوالجناح
صرف شد خون حرام او به حرمت یا نداشت
امتیاز آن خون پاک از خون تاک ای ذوالجناح
تا چرا یا رب به گوش دادخواهی ره نجست
ناله او کز سمک شد بر سماک ای ذوالجناح
غیر زخم خنجر و زوبین و تیغ و نی که کرد
بر تن صد پاره او سینه چاک ای ذوالجناح
بر اسیران حجازی وعده امن و امان
یا وعید از شامیان بیم است و باک ای ذوالجناح
تشنه لب تفسیده دل گردید مدفون یا بر او
خود لحدداری دریغ آمد مغاک ای ذوالجناح
از پس تمکین قتل او جز از اشرار چیست
بی تکلف بازگو خیرا جزاک ای ذوالجناح
کاش گردد خاک او در پای تو چون شد ز دست
خسته را با سرسپاران اشتراک ای ذوالجناح
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۱۶ - خود ندانم تا چه خواهد کرد یزدان با یزید
خود ندانم تا چه خواهد کرد یزدان با یزید
روز محشر در قصاص خون یک عالم شهید
چرخ محشر زار زافغان یتیم اندر یتیم
خاک دریا بار از خون شهید اندر شهید
جز بر آن رخسار و قامت و آن قیامت زخم ها
کز گزند خنجر و پیکان و تیغ و نی رسید
بر یکی گلبن کجا صد بوستان سوری شکفت
بر یکی خورشید کی هفتاد چرخ اختر دمید
کیست تا خونی کش آمد سر ثارالله خطاب
داد ومحشروارها خون گنه کاران خرید
صد قیامت رستخیز افزون بهرخون اندراست
رستخیز این قیامت تا کجا خواهد کشید
حشر هفتاد و دو تن می نگذرد گیرم خدای
هر قدم هفتاد رستاخیز کبری آفرید
جز گرفتی عام و خشمی خاص تا چه بود جزا
ز آن تظلم ها که او می کرد و یزدان می شنید
شد ز شرم حشر و نشر نینوا از چشم خلق
شور رستاخیز محشر تا قیامت ناپدید
آن تطاول ها که دیدند آل ایمان زاهل کفر
کافرم گر زاهل ایمان اشقیا داند شنید
آسمان ها مهر و مه گلزارها شمشاد و سرو
از فراز زین به خاک افتاد و در خون آرمید
از خط و چهر جوانان جاودان جای گیاه
آهوی این روضه خواهد سوری و سنبل چرید
گشت اگر آراست جشنی خون دل حنای عیش
آمد ار پرداخت عیشی شام ماتم صبح عید
چاره رنجور خون آشام او را گرم وسرد
پاره دل دسته گل تیغ خنجر برگ بید
فوج ها بر خون طفلی متفق آنگه چه طفل
مهدباره شیرخواره نورسیده نا رسید
جز به دود درد روزی نسپری الا سیاه
جز به اشک سرخ چشمی ننگری الا سفید
از گزند تیغ وحش اندر زمین نارد گذشت
وز گذار تیر مرغ اندر هوا نارد پرید
با چنین خواری که آن پاکیزه تن و آن پاک سر
کی سری از تن جدا شد یا تنی در خون طپید
دستی آمد تیغ سود از حرص یک خاتم که بود
راست چون دست خدا درهای رحمت را کلید
چار گوهر را درست از تاب و پیچ ارکان شکست
نه فلک را راست از بار الم بالا خمید
احتشام شاه دین را کمترین شرط عزاست
چاک زد صبح ار گریبان شام اگر گیسو برید
ابر نیسان آب اگر گیرد ز خاک کربلا
جای لولو جاودان بیجاده خواهد پرورید
از شکست و بست و ضرب و شتم و قتل و اسر و تاخت
گوش اعدا نشنود چشم احبا آنچه دید
گرگ گردون کیفر سگ بچگان شام را
انتقام از شیر بطحا تا بکی خواهد کشید
رازدار سر ثارالله داند بی گزاف
کار این خون رفته رفته تا کجا خواهد رسید
این سرشک شور و کم و آن اجر شیرین و فره
خود که خواهد دید کزیک قطره صد دریا دمید
خود ندانم تا چه می پرداخت یغما دانم آنک
دود جای دوده بر جای سخن خون می چکید
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۱۷ - زین عجب نشگفت اگر آمد شگفتی ها پدید
زین عجب نشگفت اگر آمد شگفتی ها پدید
گوهر هستی هلاک و معنی کوثر شهید
تشنه کام از خون یک میدان شهید اندر شهید
بر زمین آورد گردون محشر کبری پدید
اندر آن معرض که دیوان سیاه است و سفید
فضل مغلوب عدالت و عد مقهور وعید
قهر استغنا زبان ها بسته از گفت و شنید
صد شهادت ز احتمال یک شفاعت ناامید
خیز اگر خواهی به فریاد گنه کاران رسید
ای فدای خاک راهت خون صد محشر شهید
آنچه اولاد علی ز ابنای بوسفیان کشید
کافرم در کار کافر کافر ار داند شنید
آن قیامت ها که نفس از وقعه کبری شنید
متفق از رستخیز کربلا آمد پدید
خود گرفتم در گرفت خیل دشمن خشم دوست
جاودان در هر قدم هفتاد نیران آفرید
بر یکی کف خاک کمتر کشتگان است آشکار
غبن یزدان در قصاص خون صد عالم یزید
برقع از کف دوختی بر چهر زینب ای شگفت
بی حیا تا چند خواهی پرده بر زهرا درید
تا چه سوک است این که هر شام و سحر خورشید و چرخ
ساز ماتم را به خاک افتاد و در خون آرمید
میر شام از خون هفتاد و دو تن در کربلا
رستخیزی فتنه هفتاد محشر آفرید
عرش رحمن بر به خاک تیره پامال سمند
برفراز نی نشان تیر قرآن مجید
موج اشک عرشیان است آنکه خوانند اختران
کاندرین ماتم سرا در دامن گردون چکید
شد ز عرشه زین نگون ماهی که هر شب در غمش
آفتاب افتاد بر خاک آسمان در خون طپید
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۱۹ - شد چو گرد ذوالجناح از عرصه هیجا بلند
شد چو گرد ذوالجناح از عرصه هیجا بلند
شور رستاخیز گشت از خطه غبرا بلند
صاحب اورنگ یاقوتی ز زین شد سرنگون
یارب از بهر چه ماند این طارم خضرا بلند
آنکه از خونش ریاض لاله کاران گشت دشت
از پی پاس وفای عهد چون از سرگذشت
سوخت برآن تشنه کام آنسان دل گردون که گشت
شعله های کوکب از خاکستر مینا بلند
از نسق افتاد دور چرخ و نظم نیرین
رستخیز حشر می بینم عیان در خافقین
کرده گردون آفتاب شرع را سر بر سنین
گشته با یک نیزه خورشید جهان آرا بلند
سرگذشت تشنه کامان را مپرس از من خبر
کاین یکی چون خفت در خون وان دگر چون دادسر
چشم سوی قتلگه گردان و از هر سو نگر
موج زن طوفان خون از دامن صحرا بلند
لجه ات گردد سراب ای قلزم خورشید کف
آب می نائی ز شرم گوهر بطحا صدف
یک طرف از خیمه بانگ العطش وز یک طرف
ناله کوس بشارت از صف اعدا بلند
از عطش تا خشک گردید آن لب کوثر مثال
چهره گردون گرفت از اشک کوکب رنگ آل
آب از بس در دهان افکند خاک از انفعال
شد به جای موج گرد از دامن دریا بلند
روی صحرا از خط و خون جوانان لاله جوش
برق خنجر ساقی بزم و شهیدان جرعه نوش
موی در پا چنگ سان مسکین زنان اندر خروش
نی صفت از نای نالان دختران آوا بلند
مه ز بیم احتراق از پای تا سر آتش است
آفتاب از تاب دهشت چون نمک در آتش است
از طپیدن عرش چون اسفند تر در آتش است
گشته گوئی برق آه از سینه یغما بلند
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۲۰ - آن خدیو چار بالش صدر هفت ایوان چه شد
آن خدیو چار بالش صدر هفت ایوان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
خسرو دنیا و دین سلطان انس و جان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
پروریدت سالها تا کش چنین روز ای دریغ
وارهی از تیر وتیغ
بی وفا اسبی سپاس آن همه احسان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
چون به میدان تاخت تنها خیلها زاشک و فغان
ساختمش از پی روان
سود اشک آخر چه آمد حاصل افغان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
چون به میدان تاخت تنها خیلها زاشک و فغان
ساختمش از پی روان
سود اشک آخر چه میدان حاصل افغان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
شهسواری کآمدش اندر به جولانگاه گام
ماه و هفته صبح و شام
بارگی دوش نبی عرش خدا میدان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
کودکان لب خشک مسکین تن در آذر دل بتاب
دیدگان در راه آب
ساقی تسنیم و خضر چشمه حیوان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
یوسف یعقوب دانم رست از زندان چاه
شست بر ایوان جاه
یوسفی کش چاهسار قتلگه زندان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
گفتی از پیکان و خنجر تیغ و گرز آمد هلاک
و آسمان برزش به خاک
آن هلاک گرز و تیغ و خنجر و پیکان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
آسمان طوفان خون انگیخت گیرم در به خاک
ز آن سفینه نوح پاک
تخته پاره کو زید از لطمه طوفان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
دانم ای خاکم به سر کافتادش از خنجر جدا
سر جدا پیکر جدا
آن سر بی تن کجا رفت آن تن بی جان چه شد
ذوالجناح ای ذوالجناح
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۲۸ - زاده زهرا به کام زاده مروان نگر
زاده زهرا به کام زاده مروان نگر
آه آه گردش دوران نگر
آن به عزت این به خواری این ببین و آن نگر
آه آه گردش دوران نگر
اهل مروان تیغ بر کف آل یاسین نقد جان
زین و آن گر نظر داری عیان
نفی حق اثبات باطل کفر بین ایمان نگر
آه آه گردش دوران نگر
اولش خواندند و کردند عاقبت از آن جناب
منع آب زمره دور از حساب
شرم چشم میزبان بین حرمت مهمان نگر
آه آه گردش دوران نگر
این به رغم آفتاب شرع گردد از جفا
و از وفا آن به کام اشقیا
مهر و کین ولطف و قهر زهره و کیوان نگر
آه آه گردش دوران نگر
بدعت اشرار با رونق پذیرای مزاج
و از لجاج شرع احمد بی رواج
خاک کفر و ملک دین آباد بین ویران نگر
آه آه گردش دوران نگر
مظهر شکل مه نو عکس تیغ اهل شام
تشنه کام آهوی بیت الحرام
می زند حنجر به خنجر عید بین قربان نگر
آه آه گردش دوران نگر
هین زخون کشتگان از سیل مژگان ملک
از سمک تا فراز نه فلک
یم نگر طوفان غم بین دجله بین طوفان نگر
آه آه گردش دوران نگر
راس پاک فارس مضمار دین سالار حی
بهر ری می زند با چوب ونی
میر میدان هوس را گوی بین چوگان نگر
آه آه گردش دوران نگر
در بر و فرق علی جائی هم آغوش نثار
دلفگار خفته بر سنجاب خوار
نی نگر تیغ ستم بین تیر بین پیکان نگر
آه آه گردش دوران نگر
کرده دستان را زخون مخضوب بی رنگ از حنا
ز ابتلا صهر شاه کربلا
چرخ نیلی رنگ را نیرنگ بین دستان نگر
آه آه گردش دوران نگر
در میان خاک و خون جسم و سری چند ای عجب
تشنه لب بعد صدرنج و تعب
بی کفن دور از بدن افتاده بین غلطان نگر
آه آه گردش دوران نگر
از مژه و از سینه آنان را که ماهی تابه ماه
از گناه برده بر ایشان پناه
شد به ماهی رفت بر مآه اشک بین افغان نگر
آه آه گردش دوران نگر
سال و مه خفاش و ش مستور همچون آفتاب
بی نقاب دختران بوتراب
حرمت آل زنا بین عزت اعیان نگر
آه آه گردش دوران نگر
وه چه با عصمت عیون آوخ چه بی عفت لبان
هر زمان از قضای آسمان
آن زغم این از طرب گریان ببین خندان نگر
آه آه گردش دوران نگر
بی حفاظی چند را عفت طرازی چند را
با نوا با دو صد رنج وعنا
ظلمت آسا نو روش پوشیده بین عریان نگر
آه آه گردش دوران نگر
اهل بیت مصطفی را داده در ویرانه جا
از جفا منعمان شام را
با غریبان حجاز اکرام بین احسان نگر
آه آه گردش دوران نگر
نیست یغما نوح اما از دل و مژگان به هم
دمبدم از غم فخر امم
دل بده بگشا نظر دریا ببین طوفان نگر
آه آه گردش دوران نگر
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۳۳ - کوه و صحرا خصم و شاه کم سپه تنها دریغ
کوه و صحرا خصم و شاه کم سپه تنها دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
قلب ایمان را شکست و نصرت اعدا دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
آه کز بی دولتان دین به دنیا باخته
تاخته گشت کارش ساخته
پادشاه کشور دین خسرو دنیا دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
آنکه اجزای زمین و آسمان بالا و پست
هر چه هست جز بد و صورت نبست
در لگدکوب سپهرش خاک شد اعضا دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
خاکیان را دست بر لب تا رود گردون به تاب
زالتهاب تا شود گیتی خراب
قدسیان را آستین بر چشم خون پالا دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
شهسواری را که چرخ ادهم سزد انجم ستام
رخش گام ساکن آمد از خرام
اشهب و گلگون مهر و مه جهان پیما دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
شاهباز اوج دولت را همایون مرغ جان
صعوه سان زاعتساف کرکسان
جاودانی آشیان در بنگه عنقا دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
جامه بر جسمی قبا کآمد نبی را پیرهن
بی کفن چرخ و گیتی را به تن
خلعت اکسون فسوس و کسوت دیبا دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
مهر با کین ماه بی مهر اختر گیتی فروز
رحم سوز شب سیه تاریک روز
چرخ دشمن بخت وارون خصم بی پروا دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
بنده وار آزاده قومی را که بند از پا و دست
هر که هست رحمت ایشان شکست
قید کین بر دست و زنجیر ستم بر پا دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
گشت چون یغمای ترکان ستم با تیغ و نی
جان وی در هوای ملک ری
ایمن از تاراج خوان هستی یغما دریغ
وا دریغ نصرت اعدا دریغ
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۴۴ - شهسوار دین فکندی از تکاور آسمان
شهسوار دین فکندی از تکاور آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
آسمانی با زمین کردی برابر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
محشری بینم بپا در هفت کشور آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
شام عاشوراست این یا صبح محشر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
این تطاول ها که در پاس مراد مشرکین
خود زکین می کنی با شاه دین
کافرستم گر کند کافر به کافر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
آفتابی را که شاه اختران زیبد غلام
زاهتمام صبح آوردی به شام
جاودان بر گشته بادت دور اختر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
هر طرف خصمی پی خونریز بر کف درکمین
تیغ کین مانده تنها شاه دین
شرمی آخر یکتن و یک دشت لشکر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
حنجری کآزرده بود از بوسه خیرالانام
تشنه کام بر مراد اهل شام
گوش تا گوشش بفرسودی به خنجر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
شیشه آمد ساقی بزم شهادت را به سنگ
مست رنگ شیشه و جامت به چنگ
خاکت اندر شیشه و خونت به ساغر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
یوسف مصر ولایت را درافکندی به چاه
آه آه در جزای این گناه
جاودان بشکسته بادت چرخ و چنبر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
چند چند از چنگل زاغان کهسار خلاف
در مصاف از تطاول و اعتساف
طایران قدس را می بشکنی پر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
کام طفلان خشک و چشم لجه رحمت پر آب
ز اضطراب قلزمت گردد سراب
شرم از آن لب های خشک و دیده تر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
ناله لب تشنگان می بشنو از منع فرات
در فلات دست شسته از حیات
زیبقت در گوش باد آخر نه ای کر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
بانوان ستر عصمت را که آمد ز افتخار
برده وار شخص حرمت پرده دار
رخ گشاده می بری کشور به کشور آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
در بیابانی که ناید وحشی آنجا زالتهاب
دل کباب از پی یک جرعه آب
می بری صید حرم را بی گنه سر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
ساقیان بزم کوثر را جگر از قحط آب
زالتهاب همچو بر آتش کباب
می نگردی آب بادت خاک بر سر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
آهوان چین عزت بین به صد خواری اسیر
خیر خیر از سگان شیرگیر
چند گرگی شرمی از روی غضنفر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
ذره آهن دلت از آه یغما نرم نیست
شرم نیست یک جوت آزرم نیست
شرمی آخر آسمان آزرمی آخر آسمان
آسمان شرمی آخر آسمان
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۴۵ - شهسوار ملک دین از زین فتاد ای آسمان
شهسوار ملک دین از زین فتاد ای آسمان
آسمان از تو داد ای آسمان
تا زمین ساکن نگردی بر مراد ای آسمان
آسمان از تو دادی ای آسمان
آخر از باد مخالف صرصری دوزخ نسیم
بس عظیم ساختی بی هیچ بیم
خاک اولاد نبی دادی بباد ای آسمان
آسمان از تو داد ای آسمان
خون گشادی ازمژه بستی به صد تشویش و غم
از ستم بال مرغان حرم
شرم بادت شرم ازین بست و گشاد ای آسمان
آسمان از تو داد ای آسمان
خون چکید از چشم زهرا اخترت زیر و زبر
سر به سر اشک خون وز چشم تر
قطره قطره هر سحر بر رخ چکاد ای آسمان
آسمان از تو داد ای آسمان
عامران ملک امکان را زسیل قحط آب
با عتاب خاندان کردی خراب
لطف کردی خانه ات آباد باد ای آسمان
آسمان از تو داد ای آسمان
چون سیاووشش به خاک افکنده کشتی خوار وزار
خصم وار آنکه زیبد زافتخار
خاک نعل مرکبش تاج قباد ای آسمان
آسمان از تو داد ای آسمان
تا پذید تخت صاحبدولتی دادی بباد
ازدیاد دولت آل زیاد
کم مبادت مرحمت دولت زیاد ای آسمان
آسمان از تو داد ای آسمان
از خطا خون حرامی محترم کردی حلال
بی ملال زین گنه نی انفعال
با یزیدت حشر با این اعتقاد ای آسمان
آسمان از تو داد ای آسمان
گر فرامش کردم از محشر مدان در اعتقاد
کج نهاد کم قیامت تا معاد
برد رستاخیز این ماتم زیاد ای آسمان
آسمان از تو داد ای آسمان
مفتی شرع پیمبر را به رسم آزمون
از جنون می دهی فتوی به خون
با فقیهت حشر با این اجتهاد ای آسمان
آسمان از تو داد ای آسمان
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۴۸ - خشک لب دل سوختی دریای دین را دهر دون
خشک لب دل سوختی دریای دین را دهر دون
آسمانت دشت آتش آفتابت طشت خون
این همی پاید به کاوش آن همی جنبد به خون
ای زمینت را خرام ای آسمانت را سکون
در دریای نجف را کردی از بد گوهری
لعل ها الماس پیکر جزع ها یاقوت گون
تا گدائی مالک تیغ و نگین شد ساختی
تاج دولت پای فرسا تخت شوکت سرنگون
می ندانم تا امیران را چه روید در مصاف
خاک سخت افلاک دون ایام خصم اختر زبون
نوعروسان را ندانم تا چه زاید در صروف
روز گریه ره دراز آرام کم انده فزون
کرده ای دیوانگان مطلق ز بند اینت خرد
بسته ای آزادگان در سلسله اینت جنون
سروران از خانه زین نیزها از بار سر
بر زمین و اندر سپهر آن سرفراز این سرنگون
گو بشور خاک والی دجله بفشان از بصر
گو بسوزد چرخ یغما شعله بفروز از درون
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۷۲ - پا منه بر طاق این فیروزه منظر آفتاب
پا منه بر طاق این فیروزه منظر آفتاب
آفتاب باز کش سر آفتاب
شرم کن از آفتاب روز محشر آفتاب
آفتاب بازکش سر آفتاب
تا نگردد از هلاک خسرو گردون مقام
شادکام داور اقلیم شام
موکب خود بازمان در سمت خاور آفتاب
آفتاب بازکش سر آفتاب
از پی خون ریز ماه برج خورشید نجف
بسته صف خیل ظلم از هر طرف
بر میاور از نیام امروز خنجر آفتاب
آفتاب بازکش سر آفتاب
جام سرمستان صهبای عطش با صد فسون
دهردون کرد خواهد پر زخون
هوشیاری کن مزن بر سنگ ساغر آفتاب
آفتاب بازکش سر آفتاب
زورق زرین مکش زین لجه زنهار خوار
بر کنار تا نگردد حوت وار
ناخدای بحر دین در خون شناور آفتاب
آفتاب بازکش سر آفتاب
گر نخواهی جامه آل پیمبر همچو شام
نیل فام بر مکش از روی بام
تا قیامت پرده از شام معنبر آفتاب
آفتاب بازکش سرآفتاب
گیرمت دل می نسوزد بر شهنشاه عرب
ای عجب گردهد جان تشنه لب
رحم کن بر نامرادی های اکبر آفتاب
آفتاب بازکش سرآفتاب
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۷۴ - باز چرخ سفله پرور طرح دیگر می کشد
باز چرخ سفله پرور طرح دیگر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
بر سر ارباب دین بی داد لشکر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
خود ز روبه بازی گرگ فلک گوئی روان
بی امان زور بازوی سگان
بر سر شیر خدا شمشیر دیگر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
چون نیفتد رازها از پرده طاقت برون
بی سکون صد جهان دل بل فزون
شمسه ایوان عصمت چادر از سر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
آنکه لعلش تشنگان را می دهد جام شراب
دل کباب بهر یک پیمانه آب
تشنه لب بر خنجر بیداد حنجر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
خسرو دین داد تا حنجر به تیغ اهل شام
تشنه کام بر جهان از انتقام
خسرو سیارگان هر بام خنجر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
در وصال آباد کوی دوست در عین بکا
از حیا تا دم صبح جزا
چشم آدم خجلت از روی پیمبر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
تا به خون لب تشنه پر زد شاهباز اوج دین
بر زمین در فلک روح الامین
پرزنان چون طایر بسمل به خون پر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
شاهد خلوت سرای چارم از بهر عزا
در سما با دو صد شور و نوا
نطع مشکین بر سر زرینه معجر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
فارس مضمار این نه پهنه فیروزه فام
صبح و شام تا به روز انتقام
دامن خفتان به خوناب شفق پر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
بازکش یغما عنان از عرصه این داستان
کز فغان از نهاد انس و جان
رفته رفته شور این ماتم به محشر می کشد
از نیام شمر خنجر می کشد
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۷۹ - افق از عکس شفق باز به خون شسته جبین
افق از عکس شفق باز به خون شسته جبین
شیعیان ماتم کیست
کرده چون ماتمیان جامه سیه چرخ برین
شیعیان ماتم کیست
چرخ گردیده مقید به سکون خاک مثال
ز انتقالات ملال
وز قلق در حرکت آمده چون چرخ زمین
شیعیان ماتم کیست
ناخن فتنه گشاده است چو ایام نشور
رشته عقد شهور
پنجه حادثه بگسسته ز هم نظم سنین
شیعیان ماتم کیست
می برد بازوی اندوه به شمشیر ظلام
طره هندوی شام
می درد دست عزا جامه صبح دویمین
شیعیان ماتم کیست
گشته خاکستری این اطلس سبز بته دار
ریخت از بسکه غبار
بر سر از توده خاکستر غم روح امین
شیعیان ماتم کیست
نعره از پرده دل می گذراند زافلاک
مریم از توده خاک
می کندخاک به سر عیسی افلاک نشین
شیعیان ماتم کیست
کعبه چون چشم سیه مست عروسان ختا
رفته در نیل عزا
زمزم از دیده فرو می چکد اشک تمکین
شیعیان ماتم کیست
تربت پاک نبی واسطه طینت کل
ز اشک ارواح رسل
راست چون عرصه ماریه به خون گشته عجین
شیعیان ماتم کیست
غرش شیر خدا ضیغم نی زار شرف
بشنو از دشت نجف
کز دمش بیشه گردون شده لبریز طنین
شیعیان ماتم کیست
بسکه بر سینه زند فاطمه با خیل ملک
چار ایوان سمک
پر شد از غلغه تا سطح سپهر نهمین
شیعیان ماتم کیست
شاه و درویش گذشتند چو ماتم زده ها
پی ترتیب عزا
این زکشکول و نمد آن دگر از تاج و نگین
شیعیان ماتم کیست
زاهد صومعه کز خرقه مهر است بری
با همه بی خبری
روز و شب در عوض سجده زند سر به زمین
شیعیان ماتم کیست
عاشقان را که بود عمر ابد بزم وصال
شده از فرط ملال
اول وصل حبیبان نفس بازپسین
شیعیان ماتم کیست
نچکد جام مگر از مژه خوناب جگر
زین عزا شام و سحر
نکند چنگ مگر ناله به آواز حزین
شیعیان ماتم کیست
خسرو ظلم بر آراسته صف ها ز ستم
بیرق کفر و علم
خیل اسلام پراکنده نگون رایت دین
شیعیان ماتم کیست
تشنه لب کیست خدایا که ز فردوس علا
به سوی کرب و بلا
موج هر لحظه به زنجیر کشد ماء معین
شیعیان ماتم کیست
گفت یغما مگر افتاد زپا، ریخت زهم
عرش با لوح و قلم
نی به ذات ملک العرش نه آن است ونه این
شیعیان ماتم کیست
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۳ - شش جهت زن‌قحبه بازار است گوئی نیست؟ هست
شش جهت زن‌قحبه بازار است گوئی نیست؟ هست
و اندر او زن‌قحبگی کار است گوئی نیست؟ هست
گر به دستار است باد کله‌ی زن‌قحبه شیخ
کیر خر را نیز دستار است گوئی نیست؟ هست
هر کجا یک دانه زین...تخم از روی ریع
سگ به خرمن خر بخروار است گوئی نیست؟ هست
سیم خود پذرفت و سنگ افکند بر صوفی گول
زاهد زن‌قحبه عیار است گوئی نیست؟ هست
خاک بختی کوه پالان آسمان نه تو جوال
وز بشرزن‌قحبگی بار است گوئی نیست؟ هست
سیرت زن‌قحبگی در صورت زن‌قحبگان
نرم نرمک موش و انبار است گوئی نیست؟ هست
قربت زن‌قحبه مردم با من از روی قیاس
ماجرای کیک و شلوار است گوئی نیست هست
گاد این... بی آزرم مردم سخت و سست
داستان میخ و دیوار است گوئی نیست هست
نفخ مهر شیخ ز امعای ضمیر اخراج به
باد بر دل در شکم بار است گوئی نیست هست
این درد پیراهن آن و آن کشد شلوار این
مرز گیتی شهر سگ سار است گوئی نیست هست
چند و تا کی پرسی از من در جهان بسیار چیست
در جهان...بسیار است گوئی نیست هست
با چنین خر مردم ار گیتی چمد در ... ون گاو
غم به ...یر اسب سردار است گوئی نیست هست
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۴ - از میم انکار کو... لر ... لر
از میم انکار کو... لر ... لر
خوشتر از این کار کو ...لر ...لر
برج روئین سار انده توپ برج او بار می
توپ برج او بار کو... لر...لر
فتنه عالمگیر شد در مامنی باید گریخت
خانه خمار کو... لر ...لر
جوشن تیر نوایب کسوت ...گی است
خرقه و دستار کو...لر ...لر
رازها زاسرار عشقستم نهان در دل و لیک
محرم اسرار کو...لر...لر
بر به خاک فقر جز بی باد هستی خواب امن
دولت بیدار کو...لر...لر
با تموز هستیش ...امکان را وجود
غیر برف انبار کو...لر...لر
چند بسرودن نه مستستی به هشیاران گرای
مردم هشیار کو...لر...لر
گرنه بر باد است خاک فرو آب احتشام
آتش سردار کو ...لر...لر
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۵ - گاه هش ... گی هنگام می ...گی
گاه هش ... گی هنگام می ...گی
آخر ای ... مردم تا به کی ...گی
ره به در برد از جهان وانجام کار اول قدم
در به بنگاه بشر گم کرد پی ...گی
قیروان تا قیروان بینم قطار اندر قطار
باره هی...ساران بار هی...گی
ول نکردی تا نپیوستی به ابرو خط یار
این کمان در زه فکندی آخر ای ...گی
یکه تازانند و هر یک را پی خونریز ماست
سرگرانی گرز و گژی تیغ و نی ...گی
کیست این ...جا بیغوله کش کیهان خطاب
بوم و بر دیوار و در پایان و پی ...گی
زین نمط مقصد توئی ورنه چو دیگر کارها
وجد ونحد و لیلی و مجنون وحی...گی
حلقه شو در دایره ارواح کآنجا جاودان
ره نخواهد یافت نی ...نی ...گی
باد گرز گاو ساران خامه سردار یل
نشکند خصم ارفلک درمغز وی ...گی