عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
هجویری : باب المحبّة و ما یتعلّق بها
- اما اندر عشق مشایخ را سخن بسیار است:
اما اندر عشق مشایخ را سخن بسیار است:
گروهی از آن طایفه آن بر حق روا داشتند، اما از حق تعالی روا نباشد و گفتند که: «عشق صفت منع باشد از محبوب خود و بنده ممنوع است از حق و حق تعالی ممنوع نیست پس عشق بنده را بر وی جایز بود و ازوی روا نباشد.»
و باز گروهی گفتند که: «بر حق تعالی بنده را عشق روا نباشد؛ از آن‌چه عشق تجاوز حد بود و خداوند تعالی محدود نیست.»
و باز متأخران گفتند: «عشق اندر دو جهان درست نیاید الا بر طلب ادراک ذات و ذات حقتعالی مُدرَک نیست و محبت با صفت درست آید باید که عشق درست نیاید بر وی.»
و نیز گویند که: عشق جز به معاینه صورت نگیرد و محبت به سمع روا باشد. چون آن نظری بود بر حق روا نباشد؛ که اندر دنیا کس وی را نبیند. چون این خبری بود هر یک دعوی کردند که اندر خطاب همه یکسان‌اند پس حق تعالی به ذات مدرَک و محسوس نیست تا خلق را با وی عشق درست آید و به صفات و افعال محسن و مکرم، اولیا را محبت درست آید ندیدی که چون یعقوب را محبت یوسف علیه السّلام مستغرق گردانید در حال فراق چون بوی پیراهن به دماغش رسید چشم نابینا بینا شد. و چون زلیخا را عشق مستهلک گردانید، تا وصلت وی نیافت چشم باز نیافت و این طریقی پس عجب است که یکی هوی پرورد و یکی هوی گذارد.
و نیز گفته‌اند که: «عشق را ضد نیست و حق تعالی را ضد نیست تا بر وی آن روا باشد.»
و اندر این، فصول لطیف اید اما مر خوف تطویل را بر این مقدار کفایت کردم و هواعلم.

مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۴ - بازار دلم با سر سودات خوش‌ست
بازار دلم با سر سودات خوش‌ست
شطرنج غمم با رخ زیبات خوش‌ست
دائم داری مرا تو در خانهٔ مات
ای جان و جهان مگر که با مات خوش‌ست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۹ - گفتم که لبم به بوسه‌ای مهمان است
گفتم که لبم به بوسه‌ای مهمان است
گفتا که بهای بوسهٔ من جان است
عقل آمد و در پهلوی من زد انگشت
یعنی که خموش، بیع … که ارزان است
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۲۶ - جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوست
جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوست
از تار زلفش تن من بستهٔ اوست
بی پود چو تار زلف در شانه کند
ز آن این تن زار گشته پیوستهٔ اوست
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۴ - ما را به دم پیری نگه نتوان داشت
ما را به دم پیری نگه نتوان داشت
در حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت
آن را که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۶ - در عالم عشق تا دلم سلطان گشت
در عالم عشق تا دلم سلطان گشت
آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت
اندر ره خود مشگل خود خود دیدم
از خود چو برون شدم رهم آسان گشت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۷ - چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت
چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت
تا فرمائی به لعل گوهرزایت
دستی به صد انگشت زنم در زلفت
بوسی به هزار لب نهم بر پایت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۳۸ - من برخی آبی که رود در جویت
من برخی آبی که رود در جویت
من مردهٔ آتشی که دارد خویت
من چاکر خاکی که فتد در پایت
من بندهٔ بادی که رساند بویت
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۰ - ز اندیشهٔ این دلم به خون می‌گردد
ز اندیشهٔ این دلم به خون می‌گردد
کاخر کار من و تو چون می‌گردد
تا چند به من لطف تو می‌گردد کم
تا کی به تو مهر من فزون می‌گردد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۳ - جانانه هر آن کس که دی خوش دارد
جانانه هر آن کس که دی خوش دارد
جان .... بی‌دلان مشوش دارد
زنهار ز آه من بیندیش که آن
دوری‌ست که زیر دامن آتش دارد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۴ - جان در ره عاشقی خطر باید کرد
جان در ره عاشقی خطر باید کرد
آسوده دلی زیر و زبر باید کرد
وانگه ز وصال باز نادیده اثر
با درد دل از جهان گذر باید کرد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۶ - قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کرد
قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کرد
با من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد
چون زلف دراز تو شبی می‌باید
تا با تو بگویم که فراق تو چه کرد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۶۹ - آن‌ها که هوای عشق موزون زده‌اند
آن‌ها که هوای عشق موزون زده‌اند
هر نیم شبی سجاده در خون زده‌اند
نشنیدستی که عاشقان خیمهٔ عشق
از گردش هفت چرخ بیرون زده‌اند
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۷۲ - شهری زن و مرد در رخت می‌نگرند
شهری زن و مرد در رخت می‌نگرند
وز سوز غم عشق تو جان در خطرند
هر جامه که سالی پدرت بفروشد
از تو عاشقان به روزی بدرند
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۷۵ - شب را چه خبر که عاشقان می چه کشند
شب را چه خبر که عاشقان می چه کشند
وز جام بلا چگونه می زهر چشند
ار راز نهان کنند غمشان بکشد
ور فاش کنند مردمانش بکشند
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۷۶ - با هر که دلم ز عشق تو راز کند
با هر که دلم ز عشق تو راز کند
اول سخن از هجر تو آغاز کند
از ناز دو چشم خود چنان باز کنی
کاندم زده لب به خنده‌ای باز کند
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۷۷ - کس چون تو به عقل زندگانی نکند
کس چون تو به عقل زندگانی نکند
در شیوهٔ عشق مهربانی نکند
ای یار سبک روح ز وصلت امشب
شادم اگر این صبح گرانی نکند
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۸۰ - منگر به زمین که خاک و آبت بیند
منگر به زمین که خاک و آبت بیند
منگر به فلک که آفتابت بیند
جانم بشود ز غیرت ای جان و جهان
گر زانکه شبی کسی به خوابت بیند
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۸۴ - سهمی که مرا دلبر خباز دهد
سهمی که مرا دلبر خباز دهد
نه از سر کیمخ کز سر ناز دهد
در چنگ غمش بمانده‌ام همچو خمیر
ترسم که بدست آتشم باز ذهذ
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۸۷ - اشکم ز دو دیده متصل می‌آید
اشکم ز دو دیده متصل می‌آید
از بهر تو ای مهرگسل می‌آید
زنهار بدار حرمت اشک مرا
کین قافله از کعبهٔ دل می‌آید