تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵ - زرگر
یاد وصل آن بت زرگر مرا در جوش کرد
خانه من آمد امشب حلقه‌ها در گوش کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۶ - زرگر
دلبر زرگر شبی بگذاشت پا در مسکنم
آمد و انداخت طوقی بندگی در گردنم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۷ - زرگر
دلبر زرگر که باشد رشک ماه و مشتری
خانه خود بردم او را بر زبان زرگری
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۹ - حلواگر
دلبر حلواگرم را هست تیغی دلخراش
از غم او قامتم خم گشت چون حلواتراش
گفتم از آب نباتت کام من شیرین نشد
پشت تیغی زد که شد مغزم چو حلوا پاش پاش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۱ - سر تراش
تیغ بر کف سرتراشم قصد کشتن کرده است
عاشقان را فوطه زاری به گردن کرده است
قسمتش هرگز نمی گردد سر مویی زیاد
گر چه در دوکان خود از موی خرمن کرده است
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲ - سر تراش
سر تراش امرد به پیشم موی سر بگشاد و رفت
خانه من آمد امشب خط پاکی داد و رفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۳ - سر تراش
دوش گفت از پاکی خود سرتراش من سخن
دست او بوسیدم و گفتم ز پاکی دم مزن
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴ - بافنده
با مه بافنده هرکس حالش آگه می‌کند
عاقبت خود را به پای خویش در چه می‌کند
مانده‌ام در کوی او کرباس و هردم می‌روم
من ز یک سو می‌دهم آهار و او ته می‌کند
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵ - بافنده
هر که با آن دلبر بافنده شد یار سخن
نیست در عالم دگر او را غم گور و کفن
با اصول شانه هر دم دست و پایی می زند
عاشقان واکرده می گردند چون ماکو دهن
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۶ - بافنده
در دکان آن مه بافنده مأوی ساختم
ناچه خود برده در ماکوی او جا ساختم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۷ - قناد
تا نمود آن دلبر قناد شکر خند را
ریختم جام عسل را آب کردم قند را
از حجاب او نبات از شیشه سر بیرون نکرد
نیشکر برید از غیرت ز خود پیوند را
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۹ - قناد
خاک پای دلبر قناد خود را روفتم
چست و شیرین بردم و در خانه خود کوفتم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۰ - کلال
آن کلال امرد که بام چرخ او را منزل است
خانه دکانش آب رحمت و کان گل است
آید از خم های او آواز افلاطون به گوش
بس که طبع کوزه های او به حکمت مایل است
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۲ - کلال
آن کلال امرد که او را بود منزل جان و دل
خانه بردم ماند دستش در میان آب و گل
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۳ - پا یکی
پا یکی امرد چلیم نقره یی بر کف رسید
آتش سودای او دود از دماغ او کشید
سوختم مانند تماکو چو نی بر لب نهاد
آتشم گل کرد و از خاکسترم سنبل دمید
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۴ - تماکو فروش
شوخ تماکو فروش هست سر تا پای غش
مارسانده بر لبش فریاد می سازد که کش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۵ - درزی
از غم آن شوخ درزی جامه خود سوختم
چشم چون سوزن به چاک دامن او دوختم
زین هنر هرگز نشد چاک گریبانم درست
رفته رفته کوی او کار عجب آموختم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۶ - درزی
شوخ درزی را شبی در بر کشیدم جامه وار
بر دکانش رفتم و او را برآوردم ز کار
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۷ - درزی
رشته بر پا دلبر درزی شبی آمد مرا
جامه من بر قد و بالای او آمد رسا
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۸ - درزی
خانه آن شوخ درزی را زیارت ساختم
رفتم و از درز در او را اشارت ساختم