تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵۱ - کفش دوز
دست بر دامان شوخ کفشدوز امشب زدم
کفش او را خانه خود بردم و قالب زدم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵۲ - سلاخ
شوخ سلاخم به ظاهر دوست می گیرد مرا
خون من می ریزد و در پوست می گیرد مرا
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵۳ - شسته گر
شسته گر امرد که باشد زیر دستش بحر و بر
حکم او جاریست چون آب روان در خشک و تر
بهر شستشو شو اگر پا بر لب دریا نهد
کاسه خود را صدف پر سازد از آب گهر
رخت خون آلود خود را بهر شستن تا برم
کرده ام بر دست خود چون گل مهیا مشت زر
خدمتش را بر سر خود می کنم همچون کدنگ
تا دگر او را نباشد حاجت پردازگر
سیدا چون تخته پیش روی او ایستاده ام
از دکان خویشتن هر چند می سازد به در
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵۴ - شسته گر
شسته گر امرد که رفتارش بود آب روان
عاشقانش چون لب دریا همه تردامنان
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵۵ - شسته گر
با نگار شسته گر گفتم تویی دریای مشک
گفت رو رو پیش من قدری ندارد دست خشک
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵۶ - عینک ساز
شوخ عینک ساز مهمان من افگار شد
چون مرا در خانه تنها دید چشمش چار شد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵۷ - عینک ساز
شوخ عینک ساز جای او بود در دیده ها
خانه من رفت و چشم او ز عینک شد جدا
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵۸ - طاقی دوز
شوخ طاقی دوز نرم از گفته قاضی نشد
تا نبردم خانه خود سر به سر راضی نشد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵۹ - طاقی دوز
شوخ طاقی دوز من باشد ز مخمل بسترش
خانه من آمد و افتاد طاقی از سرش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۶۰ - طاقی دوز
شوخ طاقی دوز من دکان خود پوشاند و رفت
حال خود با او بیان کردم سری جنباند و رفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۶۱ - طاقی دوز
شوخ طاقی دوز را در بزم ساقی می کنند
بر سر او عشقبازان جنگ طاقی می کنند
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۶۲ - بقال
شوخ بقال از دهان پسته اش گفتم سخن
خانه من رفت و گفتا کشمشی گویی مکن
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۶۴ - بقال
دلبر بقال را امشب به سامان ساختم
خانه خود بردم و چون پسته خندان ساختم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۶۵ - بقال
شوخ بقال او متاع خود مرا تکلیف ساخت
از دهان پسته اش بوسیدم و مغزم گداخت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۶۶ - بقال
دلبر بقال دارد خلق خوب و روی نغز
خانه من رفت و کردم دامنش پر چار مغز
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۶۷ - بقال
دلبر بقال با من آشنایی می کند
چون به دوکانش روم غولنگ خالی می کند
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۶۸ - بقال
دلبر بقال با من کرد سودا دلگشاد
چشم پوشید و به زیر سر سبدها را نهاد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۷۳ - پیک
آن نگار پیک باشد دلربای شوخ و شنگ
خانه خود بردم و با او نمودم ضرب رنگ
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۷۴ - شاطر
شوخ شاطر خانه ام را آمد و پرسید و رفت
دامن خود را به اطراف کمر پیچید و رفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۷۶ - نمدمال
با نمدمال امردی دی من سخن گفتم به چشم
گفت رو رو از دکانم در بساطم نیست پشم