تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴۱ - شمشیرگر
آن بت شمشیرگر ما را به خود همدم نکرد
ریخت خون عشقبازان را و ابرو خم نکرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴۲ - شمشیرگر
دلبر شمشیرگر با من شبی شد میهمان
خانه من آمد و واکرد شمشیر از میان
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴۳ - خارکش
با نگار خارکش گفتم تو را اغیار نیست
گفت راه خانه سر کن هیچ گل بی خار نیست
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴۴ - گدا
صبحدم امرد گدایی با رخ همچون قمر
بر درآمد گفت خیری هست گفتم بیشتر
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴۵ - پاده چی
پاده چی امرد ندارد کار با بود و نبود
می رود دنبال هر کس تا علف زاری نمود
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴۶ - پاده چی
پاده چی امرد که از رخ دشت را پر لاله کرد
عشقبازان را علف زار خطش گوساله کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴۷ - پاده چی
آن نگار پاده چی را دوش میهمان ساختم
بردم او را خانه و گوساله گردان ساختم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴۸ - قصه خوان
قصه خوان امرد مرا با خویش آخر یار کرد
همره من خانه آمد نذر خضرم کار کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴۹ - خشت پز
خشت پز امرد که باشد خشت او پیوسته سست
هر که دید از دور او را گفت خشتک نادرست
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵۰ - جیبه گر
جیبه گر امرد نکرد از بی پلی با من سخن
گفتم ای بد خرد ز تیر ناوکم اندیشه کن
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵۱ - شربتگر
زهر خوردم آن بت شربتگرم تحسین نکرد
جان به تلخی می دهم گفتم لبی شیرین نکرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵۲ - بریانگر
بعد عمری شوخ بریانگر دکان خود گشاد
استخوانهای مرا در دیگ بریان کرد و داد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵۳ - شالی کار
گفتمش با شوخ شالی کار ای نازک نهال
در قفای خرمنت تا کوفتن هستم کشال
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵۴ - نی نواز
نی نواز امرد که نالانم ز دستش چون جرس
در میان عاشقان باشد به نی پر همنفس
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵۵ - نی نواز
نی نواز امرد مرا دیروز با خود یار کرد
در نیستان بردم او را ناله های زار کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵۶ - نی نواز
نی نواز امرد که باشد آه و افغان مشربش
می شود در ناله نی را نارسانده بر لبش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵۷ - نی نواز
نی نواز امرد بود در نی نوازی اوستاد
خانه من آمد و انگشت را بر لب نهاد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵۸ - تخمباز
دی به شوخ تخمبازی قصد یاری ساختم
جمع کردم دلبران را و قطارک باختم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۵۹ - کشتی بان
گفتمش با شوخ کشتی بان مراد من برآر
گفت در گرداب افتادی به امید کنار
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۶۰ - نداف
دلبر نداف آمد خانه ام را دید و رفت
پخته های خویش را با یکدگر پیچید و رفت