تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۸۰ - مرده شوی
مرده شوی امرد که جان بخشد تن افسرده را
زنده گرداند چو گیرد دست نبض مرده را
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۸۱ - مصور
یک دم آن شوخ مصور چهره با من وا نکرد
تا نبردم خانه خود صورتی پیدا نکرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۸۲ - شاطر
دلبر شاطر دمی بر مدعای من نشد
رفت و آمد تا نکردم آشنای من نشد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۸۳ - حافظ
دلبر حافظ من غمدیده را دلشاد کرد
خانه بردم دست را بر رو زد و فریاد کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۸۴ - حافظ
از نوای آن مه حافظ سخن سر ساختم
خانه خود بردم و آهنگ دیگر ساختم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۸۵ - لچک دوز
تا لچک دوزی شده زنجیر مو را دلپسند
شد سر پست لچک دوزان ز سودایش بلند
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۸۶ - روغنگر
دلبر روغنگر امشب گشت با من همنشین
شکرلله گشتم آخر که خدای روغنین
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۸۷ - روغنگر
دلبر روغن فروشم می کشد روغن ز آب
هر کجا سر می نهد کنجاره می بیند به خواب
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۹۱ - آهنگر
با مه آهنگر از سندان و دم گفتم سخن
گفت اگر از اهل پتکی پیش آی و دم مزن
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۹۲ - آهنگر
راه آهنگر سپر کردم به مژگان رفت و روب
خانه من رفت و گفتا آهن سردی مکوب
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۹۳ - آهنگر
رفتم امشب بر دکان شوخ آهنگر ز غم
زد به روی آتش خود مشت آب و دم مزن
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۹۴ - کرنایی
شوخ کرنایی که باشد تیز چشم و جنگجو
عاشقان را می گریزاند به آواز گلو
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۹۵ - کرنایی
شوخ کرنایی مرا با خویش آخر یار شد
خانه من آمد و خود را به عالم کار شد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۹۶ - بریانگر
گفتمش با شوخ بریانگر بکن درمان من
سوختم آبی بزن بر سینه بریان من
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۹۷ - دوکتراش
با زنان دارد ز چرمک دوکتراش من سخن
چرخ اگر این است چرمک باز می باید شدن
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۹۸ - دوکتراش
دوکتراش امرد سر خود گاه بالا می کند
از خریداران به چرمک باز سودا می کنند
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۹۹ - دارباز
دارباز امرد که باشد مشق او مرغوب من
می کند شب تا سحر بازی به لنگر چوب من
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰۰ - دارباز
دارباز امرد چو مه جایش بود بر آسمان
عاشقان را بسته است آن نازنین بی ریسمان
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰۱ - هیزم فروش
با مه هیزم فروش از سوز دل گفتم سخن
گفت خود را روز محشر کنده دوزخ مکن
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰۲ - کاتب
دلبر کاتب که می داند سراسر حال من
خط روی اوست فردا نامه اعمال من