تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲۴ - فوطه دار
فوطه دار امرد به پیشم فوطه ای را ماند و رفت
طاس جستم کاسه چوبین خود گرداند و رفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲۵ - ملتقچی
چون فتیله بس که ملتقچی پر از تاب رفت
عاشقان خویش را فریاد کرد و خواب رفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲۶ - سرمه کش
آن نگار سرمه کش را چشم دایم سرمه ساست
خاک پای او به چشم عشقبازان توتیاست
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲۷ - گلفروش
گلفروش امرد به دستم دوش گل داد و گرفت
شکرلله شد میان ما و او داد و گرفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲۸ - میرشکار
شوخ میرشکار دارد چوبی و شهباز را
از میان عاشقان خویش کرده چوبی باز را
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲۹ - حمال
دلبر حمال عالم را غمش بی تاب کرد
بار خود را چون به پشت او نهادم خواب کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۳۱ - تیرگر
تیرگر امرد مرا یاد وصالش پیر کرد
خانه من آمد و خود را نشان تیر کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۴۷ - غربال باف
دلبر غربال باف امشب مرا خوشحال کرد
همره من رفت و روی خانه را غربال کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۴۸ - سه تاری
شوخ سه تاری مرا هر روز می گردد دچار
لیک می آید به سوی خانه ام شبهای تار
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۴۹ - سه تاری
شوخ سه تاری که می گوید به عشاقان نوا
خانه من رفت از تار سرش آمد صدا
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۵۲ - نقاش
دلبر نقاش من دارد رخ چون آفتاب
عاشقان را بیند از دور و زند نقشی بر آب
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۵۳ - جلودار
با جلودار امردی گفتم مرا شو میهمان
دامن خود بر زد و شد پیش پیش من دوان
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۵۸ - توقوم دوز
شوخ توقوم دوز من هرگز مرا یاور نشد
پشت و رو شد کار و بارش توقومش دیگر نشد
شوخ توقوم دوز را نو جامه‌ای در بر نشد
تا نیامد خانه من توقومش دیگر نشد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۵۹ - علاف
دلبر علاف سودایش مرا دلخسته کرد
عاشقان را چون علف آورد بند و بسته کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۰ - علاف
دلبر علاف را بردم به سوی خانه دوش
گفت با من بوده‌ای گندم‌نمای جو فروش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۲ - مکتب دار
شوخ مکتب دار پیش آمد مرا وقت سحر
کرد مکتب خانه را از دست من زیر و زبر
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۳ - خورده فروش
دلبر خورده فروشم عاشقان را پیر کرد
خانه من آمد و درهای کو زنجیر کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۴ - میرشکار
شوخ میرشکار خون خلق بی اندازه ریخت
خانه من آمد و از طبل کوب من گریخت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۵ - میرشکار
شوخ میرشکار دارد طبل بار خوشنوا
خانه من آمد و شد طبل بارش بی صدا
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۶ - کشتی بان
شوخ کشتی بان به خشکی کشتی خود راند و رفت
خانه من دوش آمد سینه پر نم ماند و رفت