عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
رشیدالدین میبدی : ۴۹- سورة الحجرات
۲ - النوبة الثالثة
قوله: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ اى پدید آرنده هر موجودى اى پذیرنده هر دودى. اى کرمت بندگان را بروزى ضامن، اى ملک تو از فنا و زوال ایمن.
عزیز کرده تو کس خوار نکند بر کشیده تو کس نگونسار نکند. بداغ گرفته تو کس در او طمع نکند. مؤمنان همه بداغ تواند و در روش خویش با چراغ تواند. بر کشیدگان عطف و نواختگان لطف تواند، از تارات خلقیت و حالات بشریت در دایره عهده قدم بر نقطه رضا دارند. گاه چون سروى در چمن در مقام خلوتاند، گاه چون چفته چوگانى بر مقام خدمتاند. ایشانند که در ازل رب العالمین ایشان را نواخته و میان ایشان برادرى افکنده که إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ برادرى که هرگز منقطع نشود، قرابتى که بریده نگردد، نسبى که تا ابد بپیوندد، همانست که خبر میآید: کلّ سبب و نسب ینقطع یوم القیمة الّا سببى و نسبى. مراد باین نسب دین و تقوى است نه نسب آب و گل.
اگر نسبت آب و گل بودى بو لهب و بو جهل را در آن نصیب بودى و هو المشار الیه فى قوله: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ اى جوانمرد چون مىدانى که مؤمنان همه برادران تواند و در نسب ایمان و تقوى خویشان تواند، حق برادرى بگزار و شرط خویش بجاى آر. زندگانى با ایشان بموافقت کن راه ایثار و فتوت پیش گیر و خدمت بىمعارضت کن. ایشان گناه کنند تو عذر خواه ایشان بیمار شوند تو عیادت کن حظّ خود یکسر فرو گذار و نصیب ایشان زیادت کن. اینست حق برادرى اگر سر این دارى دراى و رنه هجرت کن. ذو النون مصرى را پرسیدند که صحبت با که داریم و نشست و خاست با که کنیم، گفت: من لا یملک و لا ینکر علیک حالا من احوالک و لا یتغیر بتغیرک. فرمود صحبت با کسى کن که وى را ملک نبود یعنى آنچه دارد از مال و ملک نه حق خویش داند حق برادران در آن بیش از حق خویش شناسد.
هر خصومت که در عالم افتاد از تویى و منى خاست چون تویى و منى از راه برداشتى موافقت آمد و خصومت برخاست.
دیگر وصف آنست که صحبت با کسى دار که بهیچ حال بر تو منکر نگردد و اگر در تو عیبى بیند از تو برنگردد.
داند که آدمى از عیب خالى نیست و بىعیبى و پاکى جز صفت خداوند قدوس نیست.
مردى را زنى بود و در کار عشق وى نیک رفته بود و آن زن را سپیدیى در چشم بود و مرد از فرط محبت از آن عیب بىخبر بود تا روزى که عشق وى روى در نقصان نهاد گفت: این سپیدى در چشم تو کى پدید آمد، زن گفت آن گه که کمال عشق ترا نقصان آمد. مصطفى (ص) فرمود حبّ الشیء یعمى و یصمّ.
دوستى مر مرد را از دیدن عیب محبوب نابینا کند و از ملامت شنیدن کر گرداند تا نه عیب دوست بیند نه ملامت در دوستى وى شنود. سدیگر وصف آنست که لا یتغیر بتغیرک باین کلمت او را از صحبت خلق باز برید گفت صحبت که کنى با حق کن نه با خلق زیرا که خلق بگردند چون تو بگردى و حق جلّ جلاله بجلال احدیت خویش و کمال صمدیت خویش هرگز بنگردد اگر چه خلق بگردند.
پیر طریقت گفت الهى تو مؤمنان را پناهى. قاصدان را بر سر راهى. عزیز کسى که تو او را خواهى. اگر بگریزد او را در راهى. طوبى آن کس را که تو او رایى، آیا که تا از ما خود کرائى.
ذو النون مصرى گفت زنى را دیدم درین سواحل شام، زنى که بصورت زن نمود و بمعنى هزار مرد بیشتر همه عین صفا و ذات وفا بود. ظاهر او همه صفا صفت، باطن او همه بقا معرفت. نه در صورت اسم و جسم آویخته، نه در منزل حال و قال رخت افکنده.
مکن در جسم و جان منزل که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه، نه اینجا باش و نه آنجا
بهستى محبوب هستى خود در باخته، بصفات محبوب از صفات خود بیزار شده.
ایها السائل عن قصتنا
لو ترانا لم تفرق بیننا
فاذا ابصرتنى ابصرته
و اذا ابصرته ابصرتنا
اى جوانمرد، محبت سلطانى قاهر است و شرع محبت بر خلاف شرع ظاهر است. در شرع ظاهر همه لطف و رفق و نفع و نواختن است و در شرع محبت همه قهر و عنف و کشتن و خون ریختن است.
در عشق تو گر کشته شوم باکى نیست
کو دامن عشقى که برو چاکى نیست
ذو النون مصرى گفت: آن زن را پرسیدم که من این اقبلت و این تریدین؟
اى زن از کجا رفتهاى و کجا قصد دارى. گفتا اقبلت من عند اقوام تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً الى رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ. از نزدیک قومى بیامدم بیداران بنزدیک قومى روم هشیاران. ایشان را بصفت و سیرت معروف کردند نه بنام و نسبت. هر که او شرفى و کرامتى در جهان یافت از صفت و سیرت یافت نه از نام و نسبت، چه شرف دارد آن نسبت که فردا بریده گردد؟ و الحق جل جلاله یقول: فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لا یَتَساءَلُونَ کدام کرامت است بزرگوارتر از این کرامت که رب العزة میفرماید: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ. آن گه صفت آن قوم، بیدارى نهاد و بیخوابى که صفت مشتاقان است و آئین عاشقان، گفت چون شب درآید و آفتاب نهان شود دلهاى ایشان معدن اندوهان شود، گهى نوحه کنند بزارى، گهى بنالند از خوارى، گهى روزنامه عشق باز کنند و سوره شوق آغاز کنند، فریاد درگیرند و سوز بزارى دوست را یاد کنند.
همه شب سر بر زانوى حیرت نهاده یا روى بر خاک حسرت مالیده و بدرد دل و سوز جگر این نوحه میکنند که:
تاریکتر است هر زمانى شب من
یا رب شب من سحر ندارد گویى
اى جوانمرد هر که شبى بیدار نبوده او رنج بیدارى چه داند، هر که شبى بیمار نبوده از درازى شب بیداران چه خبر دارد. اى مسکین هرگز ترا شبى بود که از درد نایافت مونس، مونس تو ماه بود و ستاره با تو همراز بود. اى شب دراز بخواب غفلت کوتاه کرده و روز سپید بمعصیت سیاه کرده. اى مسکین روز عمرت را شب آمد، بهار جوانى درگذشت، گلنارت زرد شد، عقیقت کاه شده چراغت فرو مرد، حساب عمر فذلک شد، روز شمرده بآخر رسید و برید در رسید. امروز ماتم خود بدار و اشک حسرت از دیده فرو بار پیش از آنکه نه چشم ماند نه بینایى، نه تن ماند نه توانایى، نه قوت ماند نه دانایى نه کمال ماند نه زیبایى.
اى خداوندان مال الاعتبار الاعتبار
و اى خداوندان قال الاعتذار الاعتذار
پیش از آن کین جان عذر آور فرو ماند ز نطق
بیش از آن کین چشم عبرت بین فرو ماند ز کار
عزیز کرده تو کس خوار نکند بر کشیده تو کس نگونسار نکند. بداغ گرفته تو کس در او طمع نکند. مؤمنان همه بداغ تواند و در روش خویش با چراغ تواند. بر کشیدگان عطف و نواختگان لطف تواند، از تارات خلقیت و حالات بشریت در دایره عهده قدم بر نقطه رضا دارند. گاه چون سروى در چمن در مقام خلوتاند، گاه چون چفته چوگانى بر مقام خدمتاند. ایشانند که در ازل رب العالمین ایشان را نواخته و میان ایشان برادرى افکنده که إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ برادرى که هرگز منقطع نشود، قرابتى که بریده نگردد، نسبى که تا ابد بپیوندد، همانست که خبر میآید: کلّ سبب و نسب ینقطع یوم القیمة الّا سببى و نسبى. مراد باین نسب دین و تقوى است نه نسب آب و گل.
اگر نسبت آب و گل بودى بو لهب و بو جهل را در آن نصیب بودى و هو المشار الیه فى قوله: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ اى جوانمرد چون مىدانى که مؤمنان همه برادران تواند و در نسب ایمان و تقوى خویشان تواند، حق برادرى بگزار و شرط خویش بجاى آر. زندگانى با ایشان بموافقت کن راه ایثار و فتوت پیش گیر و خدمت بىمعارضت کن. ایشان گناه کنند تو عذر خواه ایشان بیمار شوند تو عیادت کن حظّ خود یکسر فرو گذار و نصیب ایشان زیادت کن. اینست حق برادرى اگر سر این دارى دراى و رنه هجرت کن. ذو النون مصرى را پرسیدند که صحبت با که داریم و نشست و خاست با که کنیم، گفت: من لا یملک و لا ینکر علیک حالا من احوالک و لا یتغیر بتغیرک. فرمود صحبت با کسى کن که وى را ملک نبود یعنى آنچه دارد از مال و ملک نه حق خویش داند حق برادران در آن بیش از حق خویش شناسد.
هر خصومت که در عالم افتاد از تویى و منى خاست چون تویى و منى از راه برداشتى موافقت آمد و خصومت برخاست.
دیگر وصف آنست که صحبت با کسى دار که بهیچ حال بر تو منکر نگردد و اگر در تو عیبى بیند از تو برنگردد.
داند که آدمى از عیب خالى نیست و بىعیبى و پاکى جز صفت خداوند قدوس نیست.
مردى را زنى بود و در کار عشق وى نیک رفته بود و آن زن را سپیدیى در چشم بود و مرد از فرط محبت از آن عیب بىخبر بود تا روزى که عشق وى روى در نقصان نهاد گفت: این سپیدى در چشم تو کى پدید آمد، زن گفت آن گه که کمال عشق ترا نقصان آمد. مصطفى (ص) فرمود حبّ الشیء یعمى و یصمّ.
دوستى مر مرد را از دیدن عیب محبوب نابینا کند و از ملامت شنیدن کر گرداند تا نه عیب دوست بیند نه ملامت در دوستى وى شنود. سدیگر وصف آنست که لا یتغیر بتغیرک باین کلمت او را از صحبت خلق باز برید گفت صحبت که کنى با حق کن نه با خلق زیرا که خلق بگردند چون تو بگردى و حق جلّ جلاله بجلال احدیت خویش و کمال صمدیت خویش هرگز بنگردد اگر چه خلق بگردند.
پیر طریقت گفت الهى تو مؤمنان را پناهى. قاصدان را بر سر راهى. عزیز کسى که تو او را خواهى. اگر بگریزد او را در راهى. طوبى آن کس را که تو او رایى، آیا که تا از ما خود کرائى.
ذو النون مصرى گفت زنى را دیدم درین سواحل شام، زنى که بصورت زن نمود و بمعنى هزار مرد بیشتر همه عین صفا و ذات وفا بود. ظاهر او همه صفا صفت، باطن او همه بقا معرفت. نه در صورت اسم و جسم آویخته، نه در منزل حال و قال رخت افکنده.
مکن در جسم و جان منزل که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه، نه اینجا باش و نه آنجا
بهستى محبوب هستى خود در باخته، بصفات محبوب از صفات خود بیزار شده.
ایها السائل عن قصتنا
لو ترانا لم تفرق بیننا
فاذا ابصرتنى ابصرته
و اذا ابصرته ابصرتنا
اى جوانمرد، محبت سلطانى قاهر است و شرع محبت بر خلاف شرع ظاهر است. در شرع ظاهر همه لطف و رفق و نفع و نواختن است و در شرع محبت همه قهر و عنف و کشتن و خون ریختن است.
در عشق تو گر کشته شوم باکى نیست
کو دامن عشقى که برو چاکى نیست
ذو النون مصرى گفت: آن زن را پرسیدم که من این اقبلت و این تریدین؟
اى زن از کجا رفتهاى و کجا قصد دارى. گفتا اقبلت من عند اقوام تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً الى رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ. از نزدیک قومى بیامدم بیداران بنزدیک قومى روم هشیاران. ایشان را بصفت و سیرت معروف کردند نه بنام و نسبت. هر که او شرفى و کرامتى در جهان یافت از صفت و سیرت یافت نه از نام و نسبت، چه شرف دارد آن نسبت که فردا بریده گردد؟ و الحق جل جلاله یقول: فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لا یَتَساءَلُونَ کدام کرامت است بزرگوارتر از این کرامت که رب العزة میفرماید: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ. آن گه صفت آن قوم، بیدارى نهاد و بیخوابى که صفت مشتاقان است و آئین عاشقان، گفت چون شب درآید و آفتاب نهان شود دلهاى ایشان معدن اندوهان شود، گهى نوحه کنند بزارى، گهى بنالند از خوارى، گهى روزنامه عشق باز کنند و سوره شوق آغاز کنند، فریاد درگیرند و سوز بزارى دوست را یاد کنند.
همه شب سر بر زانوى حیرت نهاده یا روى بر خاک حسرت مالیده و بدرد دل و سوز جگر این نوحه میکنند که:
تاریکتر است هر زمانى شب من
یا رب شب من سحر ندارد گویى
اى جوانمرد هر که شبى بیدار نبوده او رنج بیدارى چه داند، هر که شبى بیمار نبوده از درازى شب بیداران چه خبر دارد. اى مسکین هرگز ترا شبى بود که از درد نایافت مونس، مونس تو ماه بود و ستاره با تو همراز بود. اى شب دراز بخواب غفلت کوتاه کرده و روز سپید بمعصیت سیاه کرده. اى مسکین روز عمرت را شب آمد، بهار جوانى درگذشت، گلنارت زرد شد، عقیقت کاه شده چراغت فرو مرد، حساب عمر فذلک شد، روز شمرده بآخر رسید و برید در رسید. امروز ماتم خود بدار و اشک حسرت از دیده فرو بار پیش از آنکه نه چشم ماند نه بینایى، نه تن ماند نه توانایى، نه قوت ماند نه دانایى نه کمال ماند نه زیبایى.
اى خداوندان مال الاعتبار الاعتبار
و اى خداوندان قال الاعتذار الاعتذار
پیش از آن کین جان عذر آور فرو ماند ز نطق
بیش از آن کین چشم عبرت بین فرو ماند ز کار
رشیدالدین میبدی : ۸۱- سورة التکویر- مکیة
النوبة الثالثة
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بسم اللَّه کلمة سماعها ربیع الجمیع من العاصى و المطیع، و الشّریف و الوضیع. من اصغى الیه بسمع الخضوع ترک طیب الهجوع و من اصغى الیه بسمع المحابّ ترک لذیذ الطّعام و الشّراب.
مجنون بنى عامر آن کار افتاده لیلى، وقتى نقش نام لیلى بر دیوار دید، شیفته نقش نام لیلى شد. هفت شبانروز در مشاهده آن نبشته بنشست که هیچ طعام و شراب نخورد. گفتند: اى مجنون هفت شبانروز بىطعام و شراب چون بسر آوردى؟ گفت: اى بیچاره کسى را کش با نام دوست خوش بود طعام و شرابش کجا یاد آید؟
آن گه گفت:
جئتمانى لتعلما سرّ لیلى
تجدانى بسرّ لیلى شحیحا.
این حال مخلوقى است در دعوى عشق مخلوقى پس چه گویى کسى که قبله جان وى حضرت قدس الهى بود و غالب دل وى مهر ذات قدیم. اگر با نام و ذکر او طعام و شرابش یاد نیاید چه عیب بود؟.
بو بکر شبلى گفت: ذکر ربّى طعام نفسى، و ثناء ربّى لباس نفسى، و الحیاء من ربّى شراب نفسى نفسى فداء قلبى، قلبى فداء روحى، روحى فداء ربّى.
موسى کلیم (ع) چهل شبانروز بر امید سماع کلام حقّ منتظر نشست که طعام و شراب بخاطر وى نگذشت. باز چون بطلب خضر مىشد در دبیرستان علم، یک نیم روز او را از طعام و شراب شکیب نبود تا گفت: «آتِنا غَداءَنا» این حال نتیجه عشق است و عشق بدانایى و زیرکى و فتوى عقل حاصل نشود: «عشق آمدنى بود، نه آموختنى».
کسى که این راه نرفت، منزل این راه چه داند؟ او که محرم عشق نبوده حرم دوست را چه نشان پرسد؟:
محرم شدم بعشق و جهان شد مرا حرم
لبّیک عاشقى زدم از جان و دل بهم.
قوله تعالى: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ الى آخرها.. مصطفى (ص) گفت: هر که خواهد تا قیامت کبرى نقدى بیند و احوال رستاخیز برو آشکارا گردد، گوى: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ بر خوان تا سیاست و صعوبت آن روز او را معلوم گردد.
چه مایه نشان توان داد از هول و صعوبت روزى که اطلال و رسوم کون را آتش بى نیازى در زنند و بدهره قهر سر دهر بردارند و عالم محدث را هباء منثور کنند و تیغ سیاست بر تارک افلاک زنند، غبار اغیار از دامن بیفشانده و لگام اعدام در سر مرکب وجود کشیده، آفتاب منوّر سیاه و مکوّر کرده، ستارگان رخشان بسان باران از آسمان بریخته، کوههاى با صلابت و شدّت فرا روش آمده و از بیم حقّ سست و بى وزن گشته، عالمیان از هول قیامت ذخائر و نفائس اموال از دست بداده و پشت بدان آورده، وحوش و طیور و سباع نامکلّف از سیاست و هیبت آن روز همه بیجان گشته، دریاهاى عالم همه درهم گشاده و تعذیب دشمنان را حمیم و غسلین شده، هر کسى و هر تنى با کردار خویش هم بر وهم سر کرده، اینست که ربّ العالمین گفت: وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ بارى بنگر اى مسکین که هم برو هم سر خود را چه ساختهاى و کردارى که قرین تو خواهد بود هم در گور و هم در قیامت چه اندوختهاى؟ و قرآن قدیم ترا این اندیشه میفرماید و ترا این پند میدهد که: وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ و مصطفى (ص) گفته: «العبد المؤمن بین مخافتین عمر قد مضى لا یدرى ما اللَّه صانع فیه، و اجل قد بقى لا یدرى ما اللَّه قاض فیه فلیتزوّد العبد لنفسه من نفسه و من دنیاه لآخرته و من الشّبیبة قبل الکبر و من الحیاة قبل الممات. فو اللَّه ما بعد الموت من مستعتب و ما بعد الدّنیا الّا الجنّة و النّار».
رسول خدا (ص) چنین میگوید: که مؤمن را جاى ایمنى نیست میان دو بیم درمانده و گرفتار شده: یکى عمر گذشته و جریده نیک و بد وى نبشته، نداند که با وى در آن چه خواهند کرد ازو درگذارند و عفو کنند، یا او را بآن بگیرند و عذاب کنند؟ و دیگر عمرى ناآمده و کارى نابوده و روزگارى نادیده، نداند که حقتعالى در آن بروى چه قضا کرده قضاء بقاء یا قضاء فنا؟ تقدیر طاعت، یا تقدیر معصیت؟ تقدیر سعادت، یا تقدیر شقاوت؟ بنده مؤمن را باین دو حال جاى ایمنى نیست. غافل بودن و فارغ نشستن روا نیست. باید که از نفس خود خود را آزادى بر گیرد، و از دنیا عقبى را بهرهاى ستاند، و از روز فراغ روز شغل را نصیب گیرد و در جوانى پیرى را منتظر باشد و در زندگانى مرگ را برگ کند که پس از مرگ روى آشتى نیست. بآن خداى که وحدانیّت صفت اوست که پس از دنیا سرایى نیست که آنجا مقام کنند، الّا جنّت که نعمت اسلام آنجا بر بنده تمام کنند، یا دوزخ که او را اسیر عذاب و غرام کنند و راحت و لذّت بر وى حرام کنند.
مجنون بنى عامر آن کار افتاده لیلى، وقتى نقش نام لیلى بر دیوار دید، شیفته نقش نام لیلى شد. هفت شبانروز در مشاهده آن نبشته بنشست که هیچ طعام و شراب نخورد. گفتند: اى مجنون هفت شبانروز بىطعام و شراب چون بسر آوردى؟ گفت: اى بیچاره کسى را کش با نام دوست خوش بود طعام و شرابش کجا یاد آید؟
آن گه گفت:
جئتمانى لتعلما سرّ لیلى
تجدانى بسرّ لیلى شحیحا.
این حال مخلوقى است در دعوى عشق مخلوقى پس چه گویى کسى که قبله جان وى حضرت قدس الهى بود و غالب دل وى مهر ذات قدیم. اگر با نام و ذکر او طعام و شرابش یاد نیاید چه عیب بود؟.
بو بکر شبلى گفت: ذکر ربّى طعام نفسى، و ثناء ربّى لباس نفسى، و الحیاء من ربّى شراب نفسى نفسى فداء قلبى، قلبى فداء روحى، روحى فداء ربّى.
موسى کلیم (ع) چهل شبانروز بر امید سماع کلام حقّ منتظر نشست که طعام و شراب بخاطر وى نگذشت. باز چون بطلب خضر مىشد در دبیرستان علم، یک نیم روز او را از طعام و شراب شکیب نبود تا گفت: «آتِنا غَداءَنا» این حال نتیجه عشق است و عشق بدانایى و زیرکى و فتوى عقل حاصل نشود: «عشق آمدنى بود، نه آموختنى».
کسى که این راه نرفت، منزل این راه چه داند؟ او که محرم عشق نبوده حرم دوست را چه نشان پرسد؟:
محرم شدم بعشق و جهان شد مرا حرم
لبّیک عاشقى زدم از جان و دل بهم.
قوله تعالى: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ الى آخرها.. مصطفى (ص) گفت: هر که خواهد تا قیامت کبرى نقدى بیند و احوال رستاخیز برو آشکارا گردد، گوى: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ بر خوان تا سیاست و صعوبت آن روز او را معلوم گردد.
چه مایه نشان توان داد از هول و صعوبت روزى که اطلال و رسوم کون را آتش بى نیازى در زنند و بدهره قهر سر دهر بردارند و عالم محدث را هباء منثور کنند و تیغ سیاست بر تارک افلاک زنند، غبار اغیار از دامن بیفشانده و لگام اعدام در سر مرکب وجود کشیده، آفتاب منوّر سیاه و مکوّر کرده، ستارگان رخشان بسان باران از آسمان بریخته، کوههاى با صلابت و شدّت فرا روش آمده و از بیم حقّ سست و بى وزن گشته، عالمیان از هول قیامت ذخائر و نفائس اموال از دست بداده و پشت بدان آورده، وحوش و طیور و سباع نامکلّف از سیاست و هیبت آن روز همه بیجان گشته، دریاهاى عالم همه درهم گشاده و تعذیب دشمنان را حمیم و غسلین شده، هر کسى و هر تنى با کردار خویش هم بر وهم سر کرده، اینست که ربّ العالمین گفت: وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ بارى بنگر اى مسکین که هم برو هم سر خود را چه ساختهاى و کردارى که قرین تو خواهد بود هم در گور و هم در قیامت چه اندوختهاى؟ و قرآن قدیم ترا این اندیشه میفرماید و ترا این پند میدهد که: وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ و مصطفى (ص) گفته: «العبد المؤمن بین مخافتین عمر قد مضى لا یدرى ما اللَّه صانع فیه، و اجل قد بقى لا یدرى ما اللَّه قاض فیه فلیتزوّد العبد لنفسه من نفسه و من دنیاه لآخرته و من الشّبیبة قبل الکبر و من الحیاة قبل الممات. فو اللَّه ما بعد الموت من مستعتب و ما بعد الدّنیا الّا الجنّة و النّار».
رسول خدا (ص) چنین میگوید: که مؤمن را جاى ایمنى نیست میان دو بیم درمانده و گرفتار شده: یکى عمر گذشته و جریده نیک و بد وى نبشته، نداند که با وى در آن چه خواهند کرد ازو درگذارند و عفو کنند، یا او را بآن بگیرند و عذاب کنند؟ و دیگر عمرى ناآمده و کارى نابوده و روزگارى نادیده، نداند که حقتعالى در آن بروى چه قضا کرده قضاء بقاء یا قضاء فنا؟ تقدیر طاعت، یا تقدیر معصیت؟ تقدیر سعادت، یا تقدیر شقاوت؟ بنده مؤمن را باین دو حال جاى ایمنى نیست. غافل بودن و فارغ نشستن روا نیست. باید که از نفس خود خود را آزادى بر گیرد، و از دنیا عقبى را بهرهاى ستاند، و از روز فراغ روز شغل را نصیب گیرد و در جوانى پیرى را منتظر باشد و در زندگانى مرگ را برگ کند که پس از مرگ روى آشتى نیست. بآن خداى که وحدانیّت صفت اوست که پس از دنیا سرایى نیست که آنجا مقام کنند، الّا جنّت که نعمت اسلام آنجا بر بنده تمام کنند، یا دوزخ که او را اسیر عذاب و غرام کنند و راحت و لذّت بر وى حرام کنند.
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۳ - به رخ جا دادهای زلف سیه را
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۴ - به زیر پرده آن روی دلآرا
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۴ - به دوشش گیسوان خوش دلپسند است
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۵ - رخ تو آتش و زلف تو دود است
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۷ - مرا این زندگی از بوی یار است
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۹ - هنوزم بوی زلفش در مشام است
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۲۳ - هر آن کس عاشقست از دور پیداست
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۳۳ - کنم مدح خم ابروت یا روت
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۴۱ - شب آمد تا شب وصلم دهد یاد
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۴۷ - ره عشق است باید زان حذر کرد
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۵۴ - سر و زلف تو آشوب جهان شد
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۶۲ - صنم عشق تو همچون نار نمرود
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۶۴ - دلا گر زار گریم بر تو شاید
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۷۱ - سحر در خواب دیدم با دل زار
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۷۷ - به زیر زلف مشکین عارض یار
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۸۱ - دل من در خم زلفت گره گیر
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۸۲ - دلم در حلقه زلفش گره گیر
فایز دشتی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۰۰ - نسیم، امشب عجب دفع غمی تو