تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اوحدالدین کرمانی : الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها
شماره ۱۱۲ - چون وسوسه ای تو را بگیرد دامن
چون وسوسه ای تو را بگیرد دامن
آغاز کنی کینه و جنگی با من
تو پنداری که عشق شهوت باشد
خاکت بر سر غلط تو کردی یا من
اوحدالدین کرمانی : الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها
شماره ۱۱۳ - هر صاحب دل که او نه صاحب نظر است
هر صاحب دل که او نه صاحب نظر است
در خورد عقوبت است و بس بر خطر است
این بی خبران زکار دور افتادند
شهوت بازند و نام شاهد بتر است
اوحدالدین کرمانی : الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها
شماره ۱۱۴ - در تو که بدیدهٔ صفا می نگریم
در تو که بدیدهٔ صفا می نگریم
نی از پی شهوت و هوا می نگریم
دیدار خوشت آینهٔ لطف خداست
ما در تو بدان لطف خدا می نگریم
اوحدالدین کرمانی : الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها
شماره ۱۱۵ - چون آتش شهوت آبرویت را برد
چون آتش شهوت آبرویت را برد
در معرض هر بزرگیی ماندی خرد
می کوش که باد نفس را خاک کنی
هر زنده که آن نکرد در عقبی مرد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱ - هر کس که سفر کرد پسندیده شود
هر کس که سفر کرد پسندیده شود
پیش همه کس چو مردم دیده شود
از آب لطیف تر نباشد چیزی
لیکن چو مقام کرد گندیده شود
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲ - جز دُرد سفر دلم نمی آشامد
جز دُرد سفر دلم نمی آشامد
دل را دگر آبی به جهان باز آمد
گویند به هر جا که رسم زآمد و شد
کان «اوحد» سودا زده ام باز آمد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳ - اینجا اگرم کار به فرهنگ نشد
اینجا اگرم کار به فرهنگ نشد
آخر قدم روان من لنگ نشد
من نیز به جانبی دگر رخت کشم
مردم بنمردند و جهان تنگ نشد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴ - تا در سر من فتاد سودای وداع
تا در سر من فتاد سودای وداع
از گریه مرا نماند پروای وداع
هنگام وداع اگر نبودی، اشکم
از سوز دلم بس.؟؟؟؟ی جای وداع
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۵ - هر بازو را زور کمان تو کجاست
هر بازو را زور کمان تو کجاست
وین سخت کمان چه درخور بازوی ماست
از ما زر و زور و بازو البته مجوی
کانجا زر و زور و بازو ار هست تو راست
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۶ - در عشق دل خراب چتواند کرد
در عشق دل خراب چتواند کرد
بی خویشتنی صواب چتواند کرد
انصاف بده که ذرّهٔ سایهٔ محض
در پرتو آفتاب چتواند کرد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۷ - ای دل به سری پر زهوس چتوان کرد
ای دل به سری پر زهوس چتوان کرد
نه پایگهی نه دسترس، چتوان کرد
یک دم نفست چو برنیاری با او
تو یک نفسی به یک نفس چتوان کرد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۸ - کس مشکل اسرار حقیقت نگشاد
کس مشکل اسرار حقیقت نگشاد
کس یک قدم از نهاد بیرون ننهاد
چون در نگری زمبتدی و استاد
عجز است به دست هر که از مادر زاد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۹ - رویی نه که از هوای او بگریزم
رویی نه که از هوای او بگریزم
پشتی نه که با فراق او بستیزم
صبری نه که با وصال او بنشینم
برگی نه که چست از سر او برخیزم
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱۰ - هر چند به دل سوختهٔ درد توَم
هر چند به دل سوختهٔ درد توَم
حاشا که گمان برم که من مرد توَم
فی الجمله مرا لطف تو در کار آورد
ورنه من بیچاره کجا مرد توَم
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱۱ - رویی نه که پشت جان قوی ماند ازو
رویی نه که پشت جان قوی ماند ازو
پشتی نه که روی دل بگرداند ازو
پایی نه کزو به دست آرد مقصود
دستی نه که پای عقل برهاند ازو
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱۲ - روزیت به مهر من نمی سوزد دل
روزیت به مهر من نمی سوزد دل
جز آتش کینه می نیفروزد دل
خود صحبت و دوستی دیرینه مگیر
بر عاجزی منت نمی سوزد دل
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱۳ - چون سر بنهادیم کلاهی کم گیر
چون سر بنهادیم کلاهی کم گیر
وز خرمن بی فایده کاهی کم گیر
ای هیچ ندیده چند از این گفت مگو
شیخی و دو نان خانقاهی کم گیر
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱۴ - ما را به خرابات به کس نسپارند
ما را به خرابات به کس نسپارند
در صومعه نیز زاهدان نگذارند
معلوم نمی کنم که در جنس وجود
ما را زپی چه مصلحت می دارند
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱۵ - درمان طلب از طبیب اگر رنجوری
درمان طلب از طبیب اگر رنجوری
در جهل بمردن نبود معذوری
بیکاری را نام نهی آزادی
نزدیک ترآ که سخت از ره دوری
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱۶ - هر کس که زدردی به دوایی برسد
هر کس که زدردی به دوایی برسد
گر صدق نباشد به ریایی برسد
انصاف بده به کاهلی هرگز کس
شاید که به چیزی و به جایی برسد؟