تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱۷ - چون نیست [امید] خلق بر وفق مراد
چون نیست [امید] خلق بر وفق مراد
آن به که رها کنیم با خلق عَناد
کس را چه خبر از آنچ در آخر کار
فاسق به صلاح آید و زاهد به فَساد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱۸ - روزی است که دار و گیر خواهد بودن
روزی است که دار و گیر خواهد بودن
شک نیست که ناگزیر خواهد بودن
آنجا که حساب خلق خواهد بودن
سلطان چو تو هم اسیر خواهد بودن
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۱۹ - ای دل چه گرفته است غم کام تو را
ای دل چه گرفته است غم کام تو را
اندیشه بکن که چیست فرجام تو را
شمع طرب ار توی بسوزد دهرت
ور جام جمی بشکند ایّام تو را
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۰ - از گردش گردون که فلک گردان است
از گردش گردون که فلک گردان است
بس عاقل پر هنر که سرگردان است
گر ساز کند تو را بدان غرّه مشو
در یک شادی هزار غم پنهان است
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۱ - مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
سودای تو را بهانه ای بس باشد
در کشتن من چه می کشد چشم تو تیر
ما را سر تازیانه ای بس باشد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۲ - فریاد که آن سرو چمن می خسبد
فریاد که آن سرو چمن می خسبد
وآن راحت جان انجمن می خسبد
آن بخت من است از آنک خواب آلود است
غمگینم از آنک بخت من می خسبد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۳ - گر نیست دلت شاد به تقصیر و قصور
گر نیست دلت شاد به تقصیر و قصور
از بهر چرا به هیچ باشی مغرور
چون گویندت که حاصلی نیست تو را
خواهی رنجید از آنچ می رنجی دور
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۴ - یکچند فلک به کام ما گردان بود
یکچند فلک به کام ما گردان بود
اقبال و سعادت مرا دوران بود
ترکیب فلک مگر چنان فرمان بود
آری همه سال شادمان نتوان بود
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۵ - افسوس که خلق سخت کوته نظرند
افسوس که خلق سخت کوته نظرند
وز هرچه فروشند یکی جو نخرند
بی هیچ بهانه دشمن یکدگرند
قصّه چه کنم که جمله شان درد سرند
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۶ - ما اطیب عیشی معه لولایی
ما اطیب عیشی معه لولایی
لولای لما حجبت عن مولایی
حزنی فرحی و قتلتی احیایی
ما اصنع یا قوم دوایی دایی
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۷ - جانا غم تو زهر چه گویی بتر است
جانا غم تو زهر چه گویی بتر است
رنج تن و درد دل و سوز جگر است
هرچ آن بخورند کم شود جز غم تو
تا بیشترش همی خورم بیشتر است
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۸ - دل در سر عهد استوار خویش است
دل در سر عهد استوار خویش است
جان در غم تو بر سر کار خویش است
شد در غم تو هر چه مرا بود و نبود
الّا غم تو که برقرار خویش است
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۹ - بر قد دلم راست قبای غم تست
بر قد دلم راست قبای غم تست
شادی به دلم باد که جای غم تست
گر هست تو را غمی برای دل ماست
ور هست مرا دلی برای غم تست
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳۰ - جان در تن من زنده برای غم تست
جان در تن من زنده برای غم تست
بیگانهٔ عالم آشنای غم تست
لطف است که می کند غمت با دل من
ور نه دل تنگ من چه جای غم تست
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳۱ - ای دل غم عاشقی تو را تنها نیست
ای دل غم عاشقی تو را تنها نیست
سر نیست که سرگشتهٔ این سودا نیست
پوشیده غمی می‌خور و بیهوده مجوی
وصلی که سررشتهٔ او پیدا نیست
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳۲ - من با غم عشق تو نباشم جز شاد
من با غم عشق تو نباشم جز شاد
وآن کاو نشود جفت غمت شاد مباد
ممکن نشود که شاد باشد آن جان
کز قافلهٔ غم تو او دور افتاد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳۳ - خواهم که مرا با غم او خو باشد
خواهم که مرا با غم او خو باشد
گر دست دهد غمش چه نیکو باشد
هان ای دل سرکش غم او در برگیر
چون در نگری خود غم او او باشد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳۴ - در هر نفسی درد سری آرد غم
در هر نفسی درد سری آرد غم
یک لحظه مرا زدست نگذارد غم
دل خون شد و از دیده ام افتاد برون
دست از من بیچاره نمی دارد غم
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳۵ - در پای تو گردد سر هر گردن پست
در پای تو گردد سر هر گردن پست
وز دست تو نالد دل هر تن پیوست
این از تو نمی سزد که من در غم تو
از پای فتادم و نمی گیری دست
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳۶ - مسکین دل من که رای دارد با غم
مسکین دل من که رای دارد با غم
در سینه همیشه جای دارد با غم
غمهای تو کوه را درآرد از پای
کاهی چه بود که پای دارد با غم