تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
غزل ۸ - به گلگشت جنان گل می‌فرستم
به گلگشت جنان گل می‌فرستم
به رضوان شاخ سنبل می‌فرستم
به هندوستان فضل و خلر علم
می موز و قرنفل می‌فرستم
حدیث خوش به قمری می‌سرایم
سرود خوش به بلبل می‌فرستم
به قابوس و به صابی از رعونت
خط و شعر و ترسل می‌فرستم
ز خودبینی و رعنایی و شوخی است
که جزوی را سوی کل می‌فرستم
به جلفای صفاهان از سر جهل
شراب صافی و مل می‌فرستم
به تبت مشک اذفر می‌گشایم
به ماچین تار کاکل می‌فرستم
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
غزل ۱۰ - خوشا فصل بهار و رود کارون
خوشا فصل بهار و رود کارون
افق از پرتو خورشید، گلگون
ز عکس نخلها بر صفحهٔ آب
نمایان صدهزاران نخل وارون
دمنده کشتی کلگای زیبا
به دریا چون موتور بر روی هامون
قطار نخلها از هر دو ساحل
نمایان گشته با ترتیب موزون
چو دو لشکر که بندد خط زنجیر
به قصد دشمن از بهر شبیخون
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شماره ۶ - یکی زیبا خروسی بود جنگی
یکی زیبا خروسی بود جنگی
به مانند عقاب از تیزچنگی
گشاده سینه و گردن کشیده
برای جنگ و پرخاش آفریده
نهاده تاجی از یاقوت بر ترگ
فروهشته دو غبغب چون دو گلبرگ
دو چشمانش چو دو مشعل فروزان
نگاهش خرمن بدخواه سوزان
خروشش چون خروش پهلوانان
به هنگام نوا، عزال خوانان
ز نوک ناخنش تا زیر منقار
به یک گز می‌رسیدی گاه رفتار
میان هر دو بالش نیم گز بود
غریو قدقدش بانگ رجز بود
دو پایش چون دو ساق گاو، محکم
دو خارش چون دو رمح آهنین دم
فروهشته ز گردن یال دلکش
چنان کز طوق دیبای مزرکش
به وقت بانگ چون گردن کشیدی
خروس چرخ را زهره دریدی
به عزم رزم چون افراختی یال
ز بیم جان فکندی باز پیخال
نمودی گردن از بهر کمین خم
به‌سان نیزهٔ آشفته پرچم
ز میدانش اگر سیمرغ بودی
به ضرب یک لگد بیرون نمودی
خروسان محل از هیبتش باز
کشیدندی سحر آهسته آواز
یکی روز از قضا در طرف باغی
پرید از نزد او لاغر کلاغی
خروس از بیم کرد آن‌گونه فریاد
که اندر خیل مرغان شورش افتاد
ز نزدیک کلاغ آن‌سان به در رفت
که گفتی نوک تیرش در جگر رفت
برفت از کف وقار و طمطراقش
پر و بالش به هم پیچد و ساقش
تپان شد قلبش از تشویش در بر
دهانش باز ماند و چشم اعور
پس از لختی که فارغ شد خیالش
یکی از محرمان پرسید حالش
که : « ای گردن‌فراز آهنین‌پی!
که بود او کاین چنین ترسیدی از وی؟»
به پاسخ گفت کای فرزانه دلبر!
نبود او جز کلاغی زشت و لاغر
جوابش گفت : «باشد صعب حالی
که ترسد شرزه شیری از شغالی»
خروس پهلوان باماکیان گفت :
« کس از یار موافق راز ننهفت
من آن روزی که بودم جوجه‌ای خرد
کلاغ از پیش رویم جوجه‌ای برد
بجست و کرد مسکن بر سر شاخ
بخورد آن جوجه را گستاخ گستاخ
چنانم وحشتش بنشست در دل
که آن وحشت هنوزم هست در دل
ز عهد کودکی تا این زمانه
اگر پرد کلاغی زآشیانه
همان وحشت شود نو در دل من
که آکنده است در آب و گل من»
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱ - ببندم شال و می‌پوشم قدک را
ببندم شال و می‌پوشم قدک را
بنازم گردش چرخ و فلک را
بگردم آب دریاها سراسر
بشویم هر دو دست بی‌نمک را
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲ - تن محنت کشی دیرم خدایا
تن محنت کشی دیرم خدایا
دل با غم خوشی دیرم خدایا
ز شوق مسکن و داد غریبی
به سینه آتشی دیرم خدایا
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۳ - اگر یار مرا دیدی به خلوت
اگر یار مرا دیدی به خلوت
بگو ای بی‌وفا ای بی مروت
گریبانم ز دستت چاک چاکو
نخواهم دوخت تا روز قیامت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۴ - ته که ناخوانده‌ای علم سماوات
ته که ناخوانده‌ای علم سماوات
ته که نابرده‌ای ره در خرابات
ته که سود و زیان خود ندانی
به یاران کی رسی هیهات هیهات
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۵ - دلی دیرم خریدار محبت
دلی دیرم خریدار محبت
کز او گرم است بازار محبت
لباسی دوختم بر قامت دل
ز پود محنت و تار محبت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۶ - محبت آتشی در جانم افروخت
محبت آتشی در جانم افروخت
که تا دامان محشر بایدم سوخت
عجب پیراهنی بهرم بریدی
که خیاط اجل می‌بایدش دوخت!
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۷ - نپرسی حال یار دل فکارت
نپرسی حال یار دل فکارت
که هجران چون کند با روزگارت
ته که روز و شوان در یاد مویی
هزارت عاشق با مو چه کارت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۸ - اگر دل دلبر و دلبر کدام است
اگر دل دلبر و دلبر کدام است
وگر دلبر دل و دل را چه نام است
دل و دلبر به هم آمیته وینم
ندونم دل که و دلبر کدام است
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۹ - شب تاریک و سنگستان و مو مست
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۰ - نفس شومم به دنیا بهر آن است
نفس شومم به دنیا بهر آن است
که تن از بهر موران پرورانست
ندونستم که شرط بندگی چیست
هرزه بورم به میدان جهانست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۱ - شیر مردی بدم دلم چه دونست
شیر مردی بدم دلم چه دونست
اجل قصدم کره و شیر ژیونست
ز مو شیر ژیان پرهیز می‌کرد
تنم وا مرگ جنگیدن ندونست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۲ - بود درد مو و درمانم از دوست
بود درد مو و درمانم از دوست
بود وصل مو و هجرانم از دوست
اگر قصابم از تن واکره پوست
جدا هرگز نگردد جانم از دوست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۳ - نمی دانم دلم دیوانهٔ کیست
نمی دانم دلم دیوانهٔ کیست
کجا آواره و در خانهٔ کیست
نمی دونم دل سر گشتهٔ مو
اسیر نرگس مستانهٔ کیست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۴ - ته دوری از برم دل در برم نیست
ته دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست
به جان دلبرم کز هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۵ - یکی برزیگری نالان درین دشت
یکی برزیگری نالان درین دشت
به خون دیدگان آلاله می‌کشت
همی کشت و همی گفت ای دریغا
بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۶ - خرم کوه و خرم صحرا خرم دشت
خرم کوه و خرم صحرا خرم دشت
خرم آنانکه این آلالیان کشت
بسی هند و بسی شند و بسی یند
همان کوه و همان صحرا همان دشت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۷ - بهار آیو به صحرا و در و دشت
بهار آیو به صحرا و در و دشت
جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله رویه
دمی که گلرخان آیند به گلگشت