تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : رباعیات
شماره ۳۴ - زاهد نخورد باده که بدنامی اوست
زاهد نخورد باده که بدنامی اوست
پرهیز ز می کشان نکونامی اوست
با خلق گرفت و گیر از بی خردی است
در دیگ، خروش و جوش از خامی اوست
سعیدا : رباعیات
شماره ۳۵ - چندین نقشی که زیر این چرخ دوروست
چندین نقشی که زیر این چرخ دوروست
دوری است تعلق اگرت یک سر موست
نقشی به از این ندیده ام در عالم
از کندن دل هر آنچه جز صورت اوست
سعیدا : رباعیات
شماره ۳۶ - با هر که دل رمیدهٔ ما پیوست
با هر که دل رمیدهٔ ما پیوست
دیدیم که عاقبت دل ما را خست
القصه در این میکده آباد جهان
این شیشه به دست هر که دادیم شکست
سعیدا : رباعیات
شماره ۳۷ - چون در نظر تو یار و اغیاری هست
چون در نظر تو یار و اغیاری هست
در تصفیهٔ قلب، تو را کاری هست
چشم و دل و گوش تو همه اغیارند
تا در تو ز هستی تو آثاری هست
سعیدا : رباعیات
شماره ۳۸ - تا پیش خدایت سفری حاجت نیست
تا پیش خدایت سفری حاجت نیست
واندر ره او پا و سری حاجت نیست
خود را بشناس گر خدا می خواهی
دادم خبر از حق دگری حاجت نیست
سعیدا : رباعیات
شماره ۳۹ - آن کس که حیا ندارد او انسان نیست
آن کس که حیا ندارد او انسان نیست
وصفی بهتر ز پاکی دامان نیست
رو شرم و حیا از گهر آموز که او
هر چند که در بحر بود عریان نیست
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۰ - نوری ز حقیقت به تو همسیر تو نیست
نوری ز حقیقت به تو همسیر تو نیست
دل را خبری ز شر و از خیر تو نیست
آیینهٔ فکر چون کنی زانو را
آگاه شوی که در نظر، غیر تو نیست
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۱ - بی ذکر تو هیچ زنده ای نیست که نیست
بی ذکر تو هیچ زنده ای نیست که نیست
بی یاد تو هیچ بنده ای نیست که نیست
شادی من از برای ماتم باشد
صد گریه نهان به خنده ای نیست که نیست
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۲ - بی یاد خدا ذی نفسی نیست که نیست
بی یاد خدا ذی نفسی نیست که نیست
بی نشئهٔ او بوالهوسی نیست که نیست
خالی ز خیال او ندیدیم دلی
بی بلبل مستی قفسی نیست که نیست
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۳ - در دیده ات از نور حقیقت اثری نیست
در دیده ات از نور حقیقت اثری نیست
در دل ز سراپردهٔ سرت نظری نیست
آگاه شوی گر تو ز سر نفس خویش
دانی که تو را یک نفس از وی گذری نیست
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۴ - دردی طلب از خدا دوا چیزی نیست
دردی طلب از خدا دوا چیزی نیست
بی درد مشو که بینوا چیزی نیست
در حالت نزع، عقل بی تدبیری است
کشتی چو شکست ناخدا چیزی نیست
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۵ - بگذر ز سوا که ماسوا چیزی نیست
بگذر ز سوا که ماسوا چیزی نیست
جز او همه فانیست فنا چیزی نیست
بر ظاهر دلق من نخواهی دیدن
در جبهٔ من غیر خدا چیزی نیست
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۶ - جامی است جهان به دست یک ساقی نیست
جامی است جهان به دست یک ساقی نیست
یک دم باقی، دم دگر باقی نیست
پیمان شکنی است کار دوران هر روز
این عهد زمانه عهد [و] میثاقی نیست
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۷ - صد حیف که عمرم به خسارت بگذشت
صد حیف که عمرم به خسارت بگذشت
در فکر عبادت و عبارت بگذشت
آخر به قباحتی کشید انجامش
کاری که ز دیوان اشارت بگذشت
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۸ - خود آمده زنده مرده می باید رفت
خود آمده زنده مرده می باید رفت
شطرنج خیال برده می باید رفت
روزی که سفر کنی سعیدا ز جهان
خود را به خدا سپرده می باید رفت
سعیدا : رباعیات
شماره ۴۹ - بر دایرهٔ جهان چو پرگار مپیچ
بر دایرهٔ جهان چو پرگار مپیچ
هیچ است جهان به هیچ زنهار مپیچ
پس بر سر این هیچ تو از بی خبری
بسیار مگرد و همچو دستار مپیچ
سعیدا : رباعیات
شماره ۵۰ - هر چد که یار، یار دیگر دارد
هر چد که یار، یار دیگر دارد
اما با ما شمار دیگر دارد
غم نیست که یار یار دیگر دارد
چون یار قدیم کار دیگر دارد
سعیدا : رباعیات
شماره ۵۱ - خوش آن که مقام بر در دل ها کرد
خوش آن که مقام بر در دل ها کرد
واندر دل اهل دل، رهی پیدا کرد
برداشت ز تن لباس غیریت را
خود را به میان مرد و زن رسوا کرد
سعیدا : رباعیات
شماره ۵۲ - گویند به طالب که سفر باید کرد
گویند به طالب که سفر باید کرد
در منزل بی خودی گذر باید کرد
یعنی که به این و آن خدا نتوان یافت
فکری دگر و کار دگر باید کرد
سعیدا : رباعیات
شماره ۵۳ - هر صبح ز گریه رخ ترم باید کرد
هر صبح ز گریه رخ ترم باید کرد
خاک ره دوست بر سرم باید کرد
هر شام به سفرهٔ خیال غم یار
افطار به خون جگرم باید کرد