تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۴ - یک عمر از او به حسرت یاری ها
یک عمر از او به حسرت یاری ها
شبها گذراندم همه در زاری ها
آخر مردم بلی زغم لازم داشت
یک خواب چنین آن همه بیداری ها
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۵ - شبها که ز هجران توام در تب و تاب
شبها که ز هجران توام در تب و تاب
یک دم نرود به خواب این چشم پرآب
نه بیداری ز دیده آموزد بخت
نه دیده ز بخت خفته آموزد خواب
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۶ - گریم هر روز و دل خموش است امشب
گریم هر روز و دل خموش است امشب
از ناله و فارغ از خروش است امشب
روز آید و بینم که چو دی رفت امروز
شب آید و بینم که چو دوش است امشب
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۷ - برداشت عروس باغ از چهره نقاب
برداشت عروس باغ از چهره نقاب
برد از دل مرغان چمن طاقت و تاب
آموخت از این دو گریه و خنده دو چیز
گل از لب یار و ابر از چشم (سحاب)
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۸ - از طبعی ناکام که ناکام تر است
از طبعی ناکام که ناکام تر است
زاندام بدش که ناخوش اندام تر است
با طبع کجش جز طمع تحسین نیست
طبعش خام است و طمعش خام تر است
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۹ - با همچو خودی نرد محبت چون باخت
با همچو خودی نرد محبت چون باخت
چون من خود را به ششدر عشق انداخت
اکنون شده نازک دلش از آتش عشق
آری شود، آبگینه چون سنگ گداخت
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۰ - تا دل نشد از نخست پا بست غمت
تا دل نشد از نخست پا بست غمت
جان نیز نخورد تیری از شست غمت
اکنون که گرفتار تو گشتند کنند
جان ناله زدست دل دل از دست غمت
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۱ - از عشق کسی کار تو از کار شده است
از عشق کسی کار تو از کار شده است
مانند دل من دلت افگار شده است
هم روز تو چون زلف تو گردیده سیاه
هم جسم تو چون چشم تو بیمار شده است
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۲ - ای آنکه به جان ز فرقتش سوزی هست
ای آنکه به جان ز فرقتش سوزی هست
نه جز رخ او شمع شب افروزی هست
می داد بروزد گرم مژده ی وصل
پنداشت شب فراق را روزی هست
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۳ - گویند آن را که چون گل آراسته است
گویند آن را که چون گل آراسته است
و آن را که قدش چو سرو نو خاسته است
کآنرا که هلاکش از جفا خواسته بود
او بی تو چنان شد که دلت خواسته است
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۴ - دل را دانم چو باغم عشقش ساخت
دل را دانم چو باغم عشقش ساخت
جان نیز چو شمع زاشتیاقش بگداخت
از خود خبرم نباشد آری هر کس
کورا نشناخت خویشتن را نشناخت
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۵ - غیر از تو بساط عیش آراسته است
غیر از تو بساط عیش آراسته است
در آتش رشک جان من کاسته است
او با تو به جائی که دلش خواسته است
دل بی تو چنان شد که دلت خواسته است
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۶ - گیرم دایم بدوستی دل را خوست
گیرم دایم بدوستی دل را خوست
او را و مرا چه سودی از عادت اوست؟
با طایفه ای دوست شود دل کایشان
هم دوست به دشمن اند وهم دشمن دوست
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۷ - شوخی که کند طره پریشان به عبث
شوخی که کند طره پریشان به عبث
از دور زمن برد دل و جان به عبث
اکنون که به نزدیک من آمد دیدم
هم این به عبث دادم و هم آن به عبث
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۸ - میخواست فلک که خوارو زارم بکشد
میخواست فلک که خوارو زارم بکشد
وز محنت و درد بی شمارم بکشد
بسپرد عنانم به کف سنگ دلی
تا روزو شبی هزار بارم بکشد
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۹ - هرگز گله از غیر نفاق تو نکرد
هرگز گله از غیر نفاق تو نکرد
جز وصف وفا شکر وفاق تو نکرد
در بزم رقیب دوش وصل تو به من
کرد آنچه به یک عمر فراق تو نکرد
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۲۰ - گردید زدور لمعه ی نور پدید
گردید زدور لمعه ی نور پدید
زان نور که شد به وادی طور پدید
آن خطه ی یثرب است پیدا و در آن
این گنبد مصطفاست از دور پدید
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۲۱ - ابر گریان که در چمن می خندد
ابر گریان که در چمن می خندد
برق خندان که بی دهن می خندد
آن بر من و حال زار من می گرید
وین بر من و روزگار من می خندد
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۲۲ - مانند شمایلت شمایل نشود
مانند شمایلت شمایل نشود
دل نیست که بر رخ تو مایل نشود
تا سال دگر دلی نماند به جهان
امسال اگر حسن تو زایل نشود
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۲۳ - از توبه چو تازه گشت ایمانم باز
از توبه چو تازه گشت ایمانم باز
دل کرد از آن توبه پشیمانم باز
پیمان بستم به ترک پیمانه کشی
پیمانه ی می شکست پیمانم باز