تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۹۱ - بی نام تو نقش سکه وارون گردد
بی نام تو نقش سکه وارون گردد
بی یاد تو کام خطبه خوان خون گردد
زیبد که زبان خاطب الکن گردد
تا وضع زبان و دل دگرگون گردد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۹۲ - از بسکه ز گریه نامه تر می گردد
از بسکه ز گریه نامه تر می گردد
هر حرف به خون دیده بر می گردد
بیچاره قلم نیز چو من در غم تو
می گرید و از غصه به سر می گردد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۹۳ - با دل گفتم که یار بر می گردد
با دل گفتم که یار بر می گردد
وز ناز به وقت کار بر می گردد
دل گفت چو روزگار برگشت ز ما
او نیز چو روزگار بر می گردد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۹۴ - تو می گذری و بر دلم می گذرد
تو می گذری و بر دلم می گذرد
کز دست فراق تو دلم جان نبرد
از دیده همی روی و امیدم نیست
کاین دیده دگر بار به رویت نگرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۹۵ - آنچ از غم تو بر سر من می گذرد
آنچ از غم تو بر سر من می گذرد
گر شرح دهم گرده گردون بدرد
ترسم که خیال تو بترسد در خواب
گر نیم شبی در من و حالم نگرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۹۶ - عهدی کرده ست این فلک بیهده گرد
عهدی کرده ست این فلک بیهده گرد
کز غربت و غم برآرد از جانم گرد
در عمر خود این عهد به سر خواهد کرد
در دور خود این نذر وفا خواهد کرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۹۷ - غیرت برم از زبان چو نام تو برد
غیرت برم از زبان چو نام تو برد
رشک آیدم از دیده چو در تو نگرد
از خاک حسد برم چو بر وی گذری
وز باد کشم کینه چو بر تو گذرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۹۸ - گرچه ز جفای تو بسی دیدم درد
گرچه ز جفای تو بسی دیدم درد
هرگز نشود آتش سودای تو سرد
تا دل دارم غم تو در دل دارم
تا جان دارم غمت به جان خواهم خورد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۹۹ - ظلمی ست بر آن دیده که در تو نگرد
ظلمی ست بر آن دیده که در تو نگرد
حیف است بر آن زبان که نام تو برد
نقصی ست بر آن خاک که بر وی گذری
عیب است بر آن باد که بر تو گذرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۰۰ - نه پایم ازین پس ره کویت سپرد
نه پایم ازین پس ره کویت سپرد
نه بر دل تنگم آرزویت گذرد
چون دیده باز چشم من دوخته باد
گر دیده من باز به رویت نگرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۰۱ - گفتی دل دیوانه تو را شیدا کرد؟
گفتی دل دیوانه تو را شیدا کرد؟
نی نی که در آورد مرا از پا درد
کاین سوز که از تو در دل و جان من است
از کوه برآرد آتش از دریا گرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۰۲ - چون دست اجل تخته برهان بسترد
چون دست اجل تخته برهان بسترد
بس بار مظالم که بدان عالم برد
در مدت عمرش که ز بد بود بتر
هرگز به ازین نکرد کاری که بمرد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۰۳ - مرگ تو بر آورد ز ایوانم گرد
مرگ تو بر آورد ز ایوانم گرد
هجر تو سراسیمه و حیرانم کرد
تا زنده بدی غمت به جان می خوردم
اکنون که گذشتی غم تو جانم خورد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۰۴ - گفتم چو دلم لابه گری پیش آرد
گفتم چو دلم لابه گری پیش آرد
روزی دلت آئین جفا بگذارد
امروز ز شوخ چشمی و سنگدلیت
چشمی که دل از تو داشت خون می بارد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۰۵ - هرگز نکنی میل و دلت نگذارد
هرگز نکنی میل و دلت نگذارد
کاندر عمری دمی دلت یاد آرد
زان یار که در دل شب تیره تو را
می آرد یاد و خون دل می بارد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۰۶ - آن درد که کوه را خروشان دارد
آن درد که کوه را خروشان دارد
وان سوز که آب بحر جوشان دارد
وان بار که پشت چرخ ازو گیرد خم
در سینه دلم چگونه پنهان دارد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۰۷ - زلف تو که خون ریختن آئین دارد
زلف تو که خون ریختن آئین دارد
کفریست که رونق دوصد دین دارد
خاقان به جهان بیش زیک چینش نیست
آن هندوی زلف تست و صد چین دارد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۰۸ - با خوت که آدمی سرشتی دارد
با خوت که آدمی سرشتی دارد
با بوت که صد گل بهشتی دارد
با خوبی و نیک عهدی و آزادی
با بنده چو بدکنی نه زشتی دارد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۰۹ - گر چه دلم از جور تو داغی دارد
گر چه دلم از جور تو داغی دارد
از پشتی صبر خود دماغی دارد
از تو به جز از عشق ندارد هوسی
وز وصل و فراق تو فراغی دارد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۱۰ - از وصل رخت هر که نشانی دارد
از وصل رخت هر که نشانی دارد
از من به خطا در تو گمانی دارد
در شهر ز افسانه ما خالی نیست
هرکس که زبانی و دهانی دارد