تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعدی : باب پنجم در عشق و جوانی
حکایت ۲۱ - جوانی پاکباز و پاکرو بود
جوانی پاکباز و پاکرو بود
که با پاکیزه‌رویی در گرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم
چو مَلّاح آمدش تا دست گیرد
مبادا کاندر آن حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وی برآشفت
شنیدندش که جان می‌داد و می‌گفت:
حدیث عشق از آن بطّال منیوش
که در سختی کند یاری فراموش
چنین کردند یاران زندگانی
ز کار افتاده بشنو تا بدانی
که سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی
دلارامی که داری دل در او بند
دگر چشم از همه عالم فرو بند
اگر مجنون لیلی زنده گشتی
حدیث عشق از این دفتر نبشتی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۰ - شدم آشفته همسایه به عشق خانه‌سوز امشب
شدم آشفته همسایه به عشق خانه‌سوز امشب
منم آن خس که با شعله سر هم‌خانگی دارم
مگر دست خدا برهاندم زین آتش سوزان
وگرنه من کجا آن قدرت مردانگی دارم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۸۳ - بس که چین دارد خم ابروی او
بس که چین دارد خم ابروی او
زلف دلگیر است در پهلوی او
باد را ره نیست پیش او، مگر
گل به ما گاهی رساند بوی او
آسمان جز از ره افتادگی
سبز نتواند شدن در کوی او
می توان گفتش غزال شیرگیر
خون شیران می خورد آهوی او
از خیال طره ی او چشم من
نافه ی مشک است و مژگان موی او
با کدامین رو، نمی دانم سلیم
می‌شود آیینه، رویاروی او
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - چنان در سینه آتش عشق آن مست هوس ریزد
چنان در سینه آتش عشق آن مست هوس ریزد
که آهم صد نیستان شعله در جیب نفس ریزد
بود هر ذره ام گنجینهٔ راز سیه چشمی
پس از مردن غبار سرمه در کام جرس ریزد
زبس لبریز کلفت گشته ام از هجر رخساری
شمیم گل به رنگ گردم از بال نفس ریزد
غمت تنها نه از می می کند خون در دل مینا
که ساغر را به چشم از موج صهبا خار و خس ریزد
گرفتارم به بی رحمی که مانند جرس جویا
زهر چاکی غمش بر سینه ام طرح قفس ریزد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۵۸ - ز لب آهی که با لخت دل خونبار برخیزد
ز لب آهی که با لخت دل خونبار برخیزد
چه طاوسی است رنگین جلوه کز گلزار برخیزد
ترا گر بر دل بیدرد ناخن می زند گاهی
مرا پهلو درد هر نغمه ای کز تار برخیزد
ز بیدادش دلم چون غنچه گر لبریز خون باشد
نوای شکوه حاشا کز لب اظهار برخیزد
به غیر از نوک مژگانم که لخت دل به بار آرد
کجا از دستهٔ خاری گل بی خار برخیزد
به صد رنگینی آه جگر پاش از دل خونین
نگه از دیده ام در حسرت دیدار برخیزد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۰۷ - غبارم بر فلک پرواز مانند ملک دارد
غبارم بر فلک پرواز مانند ملک دارد
هنوز آن کینه جو کین مرا همچون فلک دارد
عجب شوری ست آمیزد چو درد عشق با مستی
کباب لخت دل در بزم می نوشان نمک دارد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۰۰ - جواب ناله ام را کی دهد چشم سیاه او
جواب ناله ام را کی دهد چشم سیاه او
که سنگ سرمه باشد کوه تمکین نگاه او
علو همت آن کس را که دارد گرم زرپاشی
جهان چون پنجهٔ خورشید زید دستگاه او
بود زیبنده لا شوق دیدار تو آنکس را
که چون شبنم برد از جای چشمش را نگاه او
مه نو را که نسبت داده است آیا به ابرویت؟
که بر اوج فلک می رقصد از شادی کلاه او
به جای گرد خیزد درد از جولانگهش جویا
دل عشاق گردیده است از بس فرش راه او
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۰۶ - صفا دارد ز بس اندام سیمین سمین او
صفا دارد ز بس اندام سیمین سمین او
بریزد سیل آب گوهر از کوه سرین او
چرا در عالم یکرنگی از رنجیدنش رنجم
که خط سرنوشت من بود چین جبین او
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱ - مصوّرگونه از رویت دهد حسن مثالی را
مصوّرگونه از رویت دهد حسن مثالی را
مهندس نسخه زابرویت برد شکل هلالی را
اگر پای نگاهت در میان نبود که خواهد کرد
به حسن لم‌یزل پیوند عشق لایزالی را؟
من از نازی که با مه داشت ابروی تو می‌گفتم
که بر طاق بلندی می‌نهد صاحب کمالی را
رمد مضمون بکری بود در دیوان هجرانش
نوشتم بر بیاض چشم خود این بیت عالی را
من و خمیازه‌پردازی به آغوشی که شب یادش
کند در پهلوی من خار گل‌های نهالی را
چسان فکر برون رفتن کند عاشق ز بزم او؟
که بر پا دام بیند حلقه‌های نقش قالی را
به یاد «طالب آمل» چو چشمی تر کنم فیّاض
به یاران رسم گردانم هوای برشکالی را را
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۵ - چمن گر نسخه خواهد می‌کند آن چهره تحریرش
چمن گر نسخه خواهد می‌کند آن چهره تحریرش
بهار ار گم شود زان خط توان برداشت تصویرش
چرا حکم قضا نافذ نباشد در جگر کاوی
به بال ناوک مژگان خوبان می‌پرد تیرش
به دل کاوی چه شوخی‌هاست پیکان‌های نازش را
که می‌گرید به حال زخم داران زخم زهگیرش
نهان با من خیال کنج چشمش حرف‌ها دارد
که بوی خون صد اندیشه می‌آید ز تقریرش
خرابی‌های عشقم آن قدر سرمایه بخشیدست
که گر عالم شود ویران توانم کرد تعمیرش
مزاج عشوه کام خویش می‌خواهد چه غم دارد
که خون کوهکن می‌جوشد از سرچشمة شیرش
به غفلت خفتگان عزّت از خواری خطر دارند
فراموش ار شود خواب عدم مرگست تعبیرش
به زندان خانة زلفش مگر روشن تواند شد
به خورشید قیامت چشم روزن‌های زنجیرش
کباب مصرع صائب توان فیّاض گردیدن
که از بوی کباب افتد به فکر زخم نخجیرش
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۹ - چنان در کوی او افتادگی را کار می‌بستم
چنان در کوی او افتادگی را کار می‌بستم
که عهد دوستی با سایة دیوار می‌بستم
بسان غنچه با یاد لبش در کاروان اشک
ز لخت دل متاع برگ گل دربار می‌بستم
خوشا عهدی که آن بد خو به قصد امتحان من
گره از زلف وا می‌کرد و من در کار می‌بستم
کنون از نیش موری رنجه‌ام کو آنکه هر ساعت
به افسون سر زلفش زبان مار می‌بستم؟
به کفر زلف او ایمان نمی‌آوردم از اوّل
اگر پند پریشان خاطران را کار می‌بستم
مکن عیبم که دل در سبحه بستم کار تقدیرست
اگر در دست من می‌بود من زنّار می‌بستم
خوشا فیّاض آن عهدی که از بیم صبا هر دم
در آن کو خویش را چون کاه بر دیوار می‌بستم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۰۹ - اگر خواهی سر مویی نپیچد سر ز فرمانت
اگر خواهی سر مویی نپیچد سر ز فرمانت
به خاموشی زبانی چون زبان شانه می باید
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۲۳۳ - مژگان زرد، خانه برانداز سینه است
مژگان زرد، خانه برانداز سینه است
الماس در خراش جگر بی قرینه است
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۸ - به ما مگذار ساقی، تقوی دیرینهٔ ما را
به ما مگذار ساقی، تقوی دیرینهٔ ما را
به آتش شست و شو کن خرقهٔ پشمینه ما را
حافظ : قطعات
قطعه ۴ - بهاء الحق و الدین طاب مثواه
بهاء الحق و الدین طاب مثواه
امام سنت و شیخ جماعت
چو می‌رفت از جهان این بیت می‌خواند
بر اهل فضل و ارباب براعت
به طاعت قرب ایزد می‌توان یافت
قدم در نه گرت هست استطاعت
بدین دستور تاریخ وفاتش
برون آر از حروف قرب طاعت
حافظ : قطعات
قطعه ۱۶ - برادر خواجه عادل طاب مثواه
برادر خواجه عادل طاب مثواه
پس از پنجاه و نه سال از حیاتش
به سوی روضهٔ رضوان سفر کرد
خدا راضی ز افعال و صفاتش
خلیل عادلش پیوسته بر خوان
وز آنجا فهم کن سال وفاتش
حافظ : قطعات
قطعه ۲۳ - دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
حافظ : قطعات
قطعه ۲۴ - در این ظلمت‌سرا تا کی به بوی دوست بنشینم
در این ظلمت‌سرا تا کی به بوی دوست بنشینم
گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو
بیا ای طایر دولت بیاور مژدهٔ وصلی
عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا
حافظ : غزلیات
غزل ۱ - الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها
به بویِ نافه‌ای کآخِر صبا زان طُرّه بُگشاید
ز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش، چون هر دَم
جَرَس فریاد می‌دارد که بَربندید مَحمِل‌ها
به مِی سجّاده رنگین کُن گَرَت پیرِ مُغان گوید
که سالِک بی‌خبر نَبْوَد ز راه و رسمِ منزل‌ها
شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها؟
همهْ کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کِی مانَد آن رازی کَزو سازند مَحفل‌ها؟
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
مَتیٰ ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا وَ اَهْمِلْها
حافظ : غزلیات
غزل ۳ - اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
اگر آن تُرکِ شیرازی به‌‌ دست‌ آرَد دلِ ما را
به خال هِندویَش بَخشَم سَمَرقند و بُخارا را
بده ساقی مِیِ باقی که در جَنَّت نخواهی یافت
کنارِ آبِ رُکناباد و گُل‌گَشتِ مُصَلّا را
فَغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرین‌کارِ شهرآشوب
چُنان بُردند صبر از دل که تُرکان خوانِ یَغما را
ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار مُستَغنی‌ است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را؟
مَن از آن حُسنِ روزاَفزون که یوسُف داشت دانستم
که عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرَد زُلِیخا را
اگر دشنام فرمایی و گَر نفرین دعا گویم
جوابِ تلخ می‌زیبَد لبِ لَعلِ شِکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانانِ سعادتمند پندِ پیرِ دانا را
حَدیث از مُطرب و مِی گو و رازِ دَهر کمتر جو
که کس نَگشود و نَگشاید به حکمت این مُعمّا را
غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظمِ تو اَفشانَد فَلَک عِقد ثُریّا را