تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
50
گرچه مردان از بساطِ خاک، بستر یافته
چشم گردون، خاکشان را زیب و زیور یافته
زندگان عشق را مردن کجا باشد ز خاک؟
خاک، از عُشّاقِ جان، صد جان دیگر یافته
آن که پندارد تواند نسل مردان را برید
عاقبت اَبنای خود را خوار و ابتر یافته
آتش افروزان اگرچه شعله ها افروختند
این سمندر ای عجب تسنیم و کوثر یافته
تا ز گَرد مقدمی صد توتیا افشانده اند
دیده را خاک زمین پر نور و انور یافته
کار این آتش فروزان با خدا و دوزخش
بلکه بینی جانشان را خشم آذر یافته
بیشمارانْ منتظر، قربان آن جانِ جهان
کز برایش هر دو عالم، جان و پیکر یافته
جانِ جان، شاهنشهِ دوران، سلیمان زمان
آنكه امکان، از #غریبش شوکت و فَر یافته
گرچه مردان از بساطِ خاک، بستر یافته
چشم گردون، خاکشان را زیب و زیور یافته
زندگان عشق را مردن کجا باشد ز خاک؟
خاک، از عُشّاقِ جان، صد جان دیگر یافته
آن که پندارد تواند نسل مردان را برید
عاقبت اَبنای خود را خوار و ابتر یافته
آتش افروزان اگرچه شعله ها افروختند
این سمندر ای عجب تسنیم و کوثر یافته
تا ز گَرد مقدمی صد توتیا افشانده اند
دیده را خاک زمین پر نور و انور یافته
کار این آتش فروزان با خدا و دوزخش
بلکه بینی جانشان را خشم آذر یافته
بیشمارانْ منتظر، قربان آن جانِ جهان
کز برایش هر دو عالم، جان و پیکر یافته
جانِ جان، شاهنشهِ دوران، سلیمان زمان
آنكه امکان، از #غریبش شوکت و فَر یافته
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
12
نور خدا را که ببیند زوال؟
نور خدا هست یقین لایزال
گر همه کافرصفتان ظَلوم
مُطفیِ نورند و خَصوم جَهول
برحق مطلق که خدایست و بس
راه ندادست بر این باب، کس
نور خدا شعلهء فانوس نیست
مُطفیِ آن شعلهء لاریب کیست
نور خدا را که خدایش فروخت_
بلکه از آن روغن لاهوت سوخت_
تا که خدا باشد و فانوس غیب
کس نتوان بست برو بادِ ریب
خلق نخستین که بهین نور بود
نور رخش بود و جهانی نبود
نورٌ علی' نور شد آن نور پاک
تا که مکان یافت در اَصلاب خاک
نورستان گشت چو ارحام طیب
از پی اظهار نماندش شکیب
نور نخستین که پسین نور بود
منشاء ده نور و سه، چون طور بود
بِاذن خداوند عیان شد چو مهر
از رخ او گشت جهان غرقِ مهر
نورفشان گشت چو نور نَبی
داد به او حضرت یزدان نُبی
نور به نور ازلی راه یافت
نور کلام از دل آن کلمه تافت
عالم خاکی بنمود افتراق
ورنه به بالا نَبُوَد این فراق
کلمهء حقّند نَبی و نُبی
فرق نباشد به نُبی و نَبی...
همچو همان نور که از اشتقاق
نور دُوُم آمد و انوار طاق
نور دُوُم یا دو و ده دیگرش
همچو یکی نور ز صورتگرش.
حکمت حق خواست چنین نور پاک
نور فشاند به ثری' و سماک
تا که جهان باشد و این خاکیان
نیست گزیر از حقِ این نورِ جان
پس به یقین هست کنون ناگزیر
نور خداوند بر این خاک پیر
نور خداوند خدا وعده داد
عالم خاکی بکند کانِ داد
وعدهء حق نیست خلاف از پی اش
وعدهء حق همچو خودش از پی اش
داد بده ای تو خداوندِ داد
داد کنون جای به بیداد داد
کیست که اصدق ز تو باشد به قول
کیست که برتر ز تو باشد به حول
ای طربا حضرت عدل و وِداد
تاج نهد بر سر فخر عباد
هم به یقین کار چنین میشود
عالم تن عالم دین میشود
نور خدا را که ببیند زوال؟
نور خدا هست یقین لایزال
گر همه کافرصفتان ظَلوم
مُطفیِ نورند و خَصوم جَهول
برحق مطلق که خدایست و بس
راه ندادست بر این باب، کس
نور خدا شعلهء فانوس نیست
مُطفیِ آن شعلهء لاریب کیست
نور خدا را که خدایش فروخت_
بلکه از آن روغن لاهوت سوخت_
تا که خدا باشد و فانوس غیب
کس نتوان بست برو بادِ ریب
خلق نخستین که بهین نور بود
نور رخش بود و جهانی نبود
نورٌ علی' نور شد آن نور پاک
تا که مکان یافت در اَصلاب خاک
نورستان گشت چو ارحام طیب
از پی اظهار نماندش شکیب
نور نخستین که پسین نور بود
منشاء ده نور و سه، چون طور بود
بِاذن خداوند عیان شد چو مهر
از رخ او گشت جهان غرقِ مهر
نورفشان گشت چو نور نَبی
داد به او حضرت یزدان نُبی
نور به نور ازلی راه یافت
نور کلام از دل آن کلمه تافت
عالم خاکی بنمود افتراق
ورنه به بالا نَبُوَد این فراق
کلمهء حقّند نَبی و نُبی
فرق نباشد به نُبی و نَبی...
همچو همان نور که از اشتقاق
نور دُوُم آمد و انوار طاق
نور دُوُم یا دو و ده دیگرش
همچو یکی نور ز صورتگرش.
حکمت حق خواست چنین نور پاک
نور فشاند به ثری' و سماک
تا که جهان باشد و این خاکیان
نیست گزیر از حقِ این نورِ جان
پس به یقین هست کنون ناگزیر
نور خداوند بر این خاک پیر
نور خداوند خدا وعده داد
عالم خاکی بکند کانِ داد
وعدهء حق نیست خلاف از پی اش
وعدهء حق همچو خودش از پی اش
داد بده ای تو خداوندِ داد
داد کنون جای به بیداد داد
کیست که اصدق ز تو باشد به قول
کیست که برتر ز تو باشد به حول
ای طربا حضرت عدل و وِداد
تاج نهد بر سر فخر عباد
هم به یقین کار چنین میشود
عالم تن عالم دین میشود
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
10
شعر دلم تو هستی ، آب گلم تو هستی
هرگز نترسم از غرق،چون ساحلم تو هستی
روح و روان و جانی جانی و هم جهانی
گویم هر آنچه از تو تو خوبتر از آنی
شوریده ام نگارا قیسم که بند بر پا
از عشق تو به جانم شد شور حشر برپا
گفتم مرو ز جانم گفتی که من عیانم
در قلب تو مکینم هرچند خود نهانم
گفتم که ای تو جانان زین بیشتر مرنجان
گفتی که رنج، گنج است آن گنج و درّ پنهان
گفتم نهان چرایی در پیش ما نیآیی
گفتی نشانمان دِه_ بی حضرتم تو جایی
گفتم جهان سراب است گویی که نقش آب است
گفتی خوش آن که هر دم از جام من خراب است
گفتم فنای عشقم گفتی بقای عشقم
گفتم ز عشق هیچم گفتی خدای عشقم
گفتم ز ترّهاتم در عشق غرق ذاتم
گفتی کرانه اش نیست من ظاهر از صفاتم
گفتم که من همینم گفتی که کانِ اینم
گفتم که مهر جویم گفتی: بگو که دینم
شعر دلم تو هستی ، آب گلم تو هستی
هرگز نترسم از غرق،چون ساحلم تو هستی
روح و روان و جانی جانی و هم جهانی
گویم هر آنچه از تو تو خوبتر از آنی
شوریده ام نگارا قیسم که بند بر پا
از عشق تو به جانم شد شور حشر برپا
گفتم مرو ز جانم گفتی که من عیانم
در قلب تو مکینم هرچند خود نهانم
گفتم که ای تو جانان زین بیشتر مرنجان
گفتی که رنج، گنج است آن گنج و درّ پنهان
گفتم نهان چرایی در پیش ما نیآیی
گفتی نشانمان دِه_ بی حضرتم تو جایی
گفتم جهان سراب است گویی که نقش آب است
گفتی خوش آن که هر دم از جام من خراب است
گفتم فنای عشقم گفتی بقای عشقم
گفتم ز عشق هیچم گفتی خدای عشقم
گفتم ز ترّهاتم در عشق غرق ذاتم
گفتی کرانه اش نیست من ظاهر از صفاتم
گفتم که من همینم گفتی که کانِ اینم
گفتم که مهر جویم گفتی: بگو که دینم