تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

غزل ۲


افسونگری آغازد اگر دلبر آفاق

افسانه شود در همه عالم دل عشّاق


مجنون بلا با غم دلدوزِ جهانسوز

از محنت عشقت شده آوارهء آفاق


هر نفس خلائق که نهان در دل و جانهاست

با جان و دلش عشق ترا آمده مشتاق


دلبر صفتی کار نه هر ماه جمالست

ماه رخ تو گشته کمالش به جهان طاق


یک سبزه ز خطَّت به جنان آینه آویخت

زانرو شده جنات ازل جلوهء اوراق


از نور تو آدم شده مسجود ملائک

وین آدمیان بسته به مهرت همه میثاق


جز رمز الهی که نهانی شد و مستور

اسرار ازل بر دل و جانت شده اطلاق


از گوهر فضلت چو ببخشی به خلائق

برخاتم جانم تو دلا بخش به انفاق



نوشته قبلی:پیکار
نوشته بعدی:نور
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
13

بود یکی منبرِ مغرورِ پست
گشته ز عُجبَش عَجَبا مستِ مست

منظر او بود چناری قویم
سر به فلک برده ز شأنِ عظیم

گفت به نَخوَت به چنارِبلند
گفت و به گفتن همه تن ریشخند

کز تو منم برتر و صاحب‌صفات
مرده‌دلان را بدهم من حیات

منبرم و پیشه هدایتگریست
لیک ز تو هرکس و ناکس بَریست

زانکه ز تو چوبهء دار آورند
اَفسَد و فاسد ز تو خوار آورند

چوبهء داری و ممات کسان
بدتر از آن مهلکهء ناکسان

بر فلکت هین که سر افراختی
غِرّه مشو قطع یقین باختی

گفت چنار: ای که شدی خودپرست
نَخوَت تو کرده ترا مستِ پست

منبرِيَت گر که به اصلاح بود
روی زمین اهل فسادی نبود!!!…

دارَم و هرچند که شرمنده ام
گردن طاعت بنهم، بنده ام

گشته علاوه سر من سربلند
دست خدا را شده ام چون کمند

خواست چو ایزد که شوم سرفراز
همدم من کرد بسی اهل راز

بوسه زدم بر سر منصورها
بوسهء من زد به جهان، صورها

بوسه زدم گردن شاه بلا
از دَم ِ او گشته سرم پربلا

اهل حقیقت که بُوَد سربلند
پای نهد دیده، کند سَر،  بلند

وانکه شده خوار ز دار بلند
وعظ تو بر گردن او زد کمند

موعظه ات پهنهء گمراهی است
راه نباشد که بحق چاهی است

گفتِ تو خالی چو ز کردار هست
دار، ز تو مُفتَضَح و خوار هست

مُفتَضَحَم، چونکه تویی غول راه!
مُفتَخَرَم چونکه ندیمم به شاه

هیچ بُدَم همدم شاهان شدم
هیچ بُدَم همچو سلیمان شدم

مفتخرم از شه والاتبار
آیهء کهف آنکه بگوید ز دار

سر که به طَفْ از تن او شد جدا
تکیه بزد بر تنِ من از جِدا

رأس مرا شاه به افلاک برد
گرچه بسی خون دل از خاک خورد

منبر عثمانی و سفیانیان
رأس خدا داد به آن جانیان

چونکه نَبُد صفدر منبرنشین
کشته شد آن پور شه مؤمنین

حیدرِ ما را تو فرست ای اِله
حقّ ِ نبی، حقّ ِ علی، لا الاه

حیدر ما از نصبِ حیدر است
صف شکن و قاطع و چون صفدر است

حیدر ما زادهء مولاستی
زادهء آن زهرهء زهراستی

طالب ثار اللهِ خونین بدن
آنکه نَبُد پیرهنش يا كفن
             
گرگ دلان پیرهنش را دَرید
میش صفت شاهرگش را بُرید

خون که شد از شاهرگش چون سُیول
تاخت به جسمش سه و هفتی خُیول

سُمّ ِخُیول از دم او لاله ریخت
کرب و بلا را همه جا لاله بیخت!!!…

منبریان دِشنه به دَستان گرفت
از تن شه رأس و دو دستان گرفت

منبریان خون خدا ریختند
خاک اَلم بر سر ما بیختند
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
#در_مدح_حضرت_رحمة_للعالمين_صل_الله_علیه_و_آله_و_سلم


مست است جهان از میِ مینای محمد (ص)
گردون شده دوّار ز صهبای محمد (ص)

در دامگه طرّه‌اش افتاد بسی دل
شد هر دو جهان عاشق شیدای محمد (ص)

جبرئیل امین کوست پیام‌آور یزدان
عبدیست بر آن درگه والای محمد(ص)

زان پس که نه نقشی به جهان و به فلک بود
روشن شده هستی ز تجلّای محمد(ص)

خورشید و فلک، مُلک و مَلَک گر همه حُسن‌اند
پرجلوه شدند از رخ زیبای محمد(ص)

شاهانه قبایی که خدا را شده منظور
مختص شده بر قامت رعنای محمد(ص)

عیسای مسیحا که بُوَد سالکِ مسّاح
گردیده یکی بادیه‌پیمای محمد(ص)

آن گنگرهء کبر و منیّت که سر افراخت
بشکست و فرو ریخت ز ایمای محمد(ص)

عیساصفتانِ ملکوتی ز بلایا
جَستند به زلفین چلیپای محمد(ص)

آن سرّ نهان کز همه پنهانی و غیبیست
چون شمس بُوَد واضح و پیدای محمد(ص)

آن گوهر نایاب که فخر دو جهان اوست
بی‌شَبهه بُوَد گوهر والای محمد(ص)

شاهان ولایت که سرافراز جهانند
عبدند به پیش قد و بالای محمد(ص)

جز شاه ولایت که خود او نفسِ نبی گشت
آن کیست شود وارث شولای محمد(ص)

جز شیر خدا کو شده شمشیر خدائی
آن کیست بُوَد حامی هیجای محمد(ص)

خطّی ننوشتست و نرفتست به مکتب
عالَم شده عالِم ز الفبای محمد(ص)

تا نورِ احد، واحدِ محمودِ خودش گشت
عرش آمده در سایهء سیمای محمد(ص)

هستی همه سِرّ است ولی سَرگُلِ اسرار
مخفی شده در لیلة الاسرای محمد(ص)

چشمان علی چشم خدا بود ولیکن
رخسار خدا دید به شهلای محمد(ص)

مجموع رسولان همه چون لشکریانی
هستند طلایه به رخِ رآی محمد(ص)

امروز اگر خصم کمر بسته به قتلش
هین باش ببینی یدِ فردای محمد(ص)

صد مریمِ والاصفتِ معتکفِ یار
هستند کنیز درِ زهرای محمد(ص)

عشّاق جهان در طلب لیلی مقصود
سودازدگانند ز سودای محمد(ص)

هر اسمِ بِهین کامده مخصوص رسولان
اسمیست ز اسماءِ مُسمّای محمد(ص)

فیّاض ازل داده هر آن فیض به هستی
جاری شده از مخزن و مجرای محمد(ص)

داوودِ نبی داد #غریبش به سلیمان
گردیده علی آصف اعلای محمد(ص)
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
47


دلبری زهره جبین، ماه لقا ما را بس
رخ آن رشک دو صد مهر سما ما را بس

نعمتِ دیو دلانْ آنِ شیاطین بادا
لقمه ای از کفِ مردان خدا ما رابس

صحبت زاغ و زغن مایهء آزار دل است
سایه ساری ز پرِ مرغ هما ما را بس

آب حیوان و کنارش بکن ارزانی خضر
چشمهء لعل لب شاه بقا ما را بس

نانجیبان جهان جهل و جفا می ورزند
کنف منتجبینِ نجبا ما را بس

گر بیایی پی درمان دل دردآلود
شربتی از لب یاقوت شما ما را بس

نقد جان بر سر بازار وصال آوردیم
گر پذیرند، چنین بیع و شرا ما را بس

نعمت باغ جنان بی تو نیرزد به جُوی
دولت صحبتت ای حور لقا ما را بس

کشور شعر تو را خاتم شاهانه سزاست
گر #غریبش بنهی شعر مرا ما را بس