تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
10
شعر دلم تو هستی ، آب گلم تو هستی
هرگز نترسم از غرق،چون ساحلم تو هستی
روح و روان و جانی جانی و هم جهانی
گویم هر آنچه از تو تو خوبتر از آنی
شوریده ام نگارا قیسم که بند بر پا
از عشق تو به جانم شد شور حشر برپا
گفتم مرو ز جانم گفتی که من عیانم
در قلب تو مکینم هرچند خود نهانم
گفتم که ای تو جانان زین بیشتر مرنجان
گفتی که رنج، گنج است آن گنج و درّ پنهان
گفتم نهان چرایی در پیش ما نیآیی
گفتی نشانمان دِه_ بی حضرتم تو جایی
گفتم جهان سراب است گویی که نقش آب است
گفتی خوش آن که هر دم از جام من خراب است
گفتم فنای عشقم گفتی بقای عشقم
گفتم ز عشق هیچم گفتی خدای عشقم
گفتم ز ترّهاتم در عشق غرق ذاتم
گفتی کرانه اش نیست من ظاهر از صفاتم
گفتم که من همینم گفتی که کانِ اینم
گفتم که مهر جویم گفتی: بگو که دینم
شعر دلم تو هستی ، آب گلم تو هستی
هرگز نترسم از غرق،چون ساحلم تو هستی
روح و روان و جانی جانی و هم جهانی
گویم هر آنچه از تو تو خوبتر از آنی
شوریده ام نگارا قیسم که بند بر پا
از عشق تو به جانم شد شور حشر برپا
گفتم مرو ز جانم گفتی که من عیانم
در قلب تو مکینم هرچند خود نهانم
گفتم که ای تو جانان زین بیشتر مرنجان
گفتی که رنج، گنج است آن گنج و درّ پنهان
گفتم نهان چرایی در پیش ما نیآیی
گفتی نشانمان دِه_ بی حضرتم تو جایی
گفتم جهان سراب است گویی که نقش آب است
گفتی خوش آن که هر دم از جام من خراب است
گفتم فنای عشقم گفتی بقای عشقم
گفتم ز عشق هیچم گفتی خدای عشقم
گفتم ز ترّهاتم در عشق غرق ذاتم
گفتی کرانه اش نیست من ظاهر از صفاتم
گفتم که من همینم گفتی که کانِ اینم
گفتم که مهر جویم گفتی: بگو که دینم
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
از راست به تیغ تازیان می خوردی
ازچپ به بلای آسمان می خوردی
آب از سرچشمه تیره شد روزی که
ازسفره ی ابن سعد نان می خوردی
ازچپ به بلای آسمان می خوردی
آب از سرچشمه تیره شد روزی که
ازسفره ی ابن سعد نان می خوردی
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
4
باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست
ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب
منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام
نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت
تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست
هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست
دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت
آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد
دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج
هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت
آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت
باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست
ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب
منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام
نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت
تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست
هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست
دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت
آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد
دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج
هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت
آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت