تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
9
#در_نعت_حضرت_رسول_اکرم_صلوات_الله_علیه_و_آله_و_سلم
قافلهسالار صف انبیا
قافیهپرداز خط اوصیا
نوگل بستان ریاحین عشق
روشنی چشم جهانبین عشق
علم اُمم یک سخن از مکتبش
مسئلهخوان، اهل جهان از لبش
علم کمین بندهء درگاه وی
حلم رهییَست و نبی شاه وی
دلطلبان سرّ خدا خواندش
شاهِ بقا شاهِ فنا خواندش
سبزلباسان همه پیجوی او
روحالامین نامهبر کوی او
دخترکی داده بدو لم یلد
مام فلک لم یلد و لم یجد
نی که فقط اسوهء نسوان شده
تاج سر جملهء مردان شده
نیست خداوند جلیل الصّفات
هست ولیکن که دلیل الصّفات
اسم ازل آنچه به گنجینه است
غیرِ یکی، آنهمه در سینه است
شاه اگر خاتم شاهان بُوَد
این دگران در کفه هامان بُوَد
سیّد و سالار همه ماخلق
از همه کس برده به خُلقش سبق
صورت او صورت صورتگر است
ور همه اینسان شده او بهتر است
رحمت و زحمت به صغیر و کبیر
گفته خداوند بشیرٌ نذیر
رحمتیان در دو جهان تابعش
زحمتیان کینهکش و مانعش
تابع وی در دو جهان طالعست
مانع وی شبپرهسان ضایعست
صادر اوّل ز همه کائنات
ممکن واجب به همه ممکنات
رحمت موصولهء پروردگار
بر دو جهان بر دگر از عشر و چار
آن سه و ده حلقهء توحید اوست
غیر همین در صف تکفیر هوست
بوسه ربایانِ درش حوریان
نه فلک و هشت بهشت و جنان
کامستانانِ درش اولیا
سینه دران از غم او انبیا
سینه او معدن هر راز گشت
جلوهء او جلوهگهِ ناز گشت
نازکِشِ عشوهء او کنفکان
سرمهستان از دَرِ او چشم جان
خال سیاهش شده انجمفروز
روشنی مهر و مه و لیل و روز
طُرّهء او مشکفروش فلک
رایحهاش عطر جنان و مَلَک
جان و تنش طبلهء عطاری است
بوی خوشش هر دو جهان کرده مست
آیِنهداری به رخش آفتاب
مجمرهگردان ز پیش ماهتاب
انجم گردون شده اسپند آن
دودهء آن تیرگی آسمان
لعل لبش منبع آب حیات
محیی اطوار حیات و ممات
نرگس او سرخطِ نرگسسِتان
نوگل او نوبر باغ جنان
مشک سیه بندهء گیسوی او
عنبر تر صبحگه روی او
غنچه لب تا به هدایت گشود
جمله جهان گلشن وحدت نمود
چون که محمد لب خود وا کند
از سخنی قطره چو دریا کند
نور علی' نور به برتر کلام
بر کتب ماخلق اوّل پیام
خلوتی خوابگه لاینام
محرم مقصورهء دل، لاکلام
مرغ همایونی باغ برین
چندگهی آمده روی زمین
تا به جهان ظلّ ظلیل افکند
دامگهِ دامنِهان برکَنَد
ای که شدی حامی زنها به جان
بعدِ هزاران سَنِه، این را بدان
آنکه بُوَد قبلهگه مردمان
تاجْنشان کرده زنانِ جهان
تا که جهان نام محمد شنفت
جمله زبان گشت و لک الحمد گفت
تا نَبُوَد امر از آن لعل ناب
هیچ نیاید ز یکی هفت باب
میر فلک بندهای از قصر او
بندگیاش با دل و جان حصر او
مشعلی افروخته از شَهقُری'
روشن از او گشته همه ماسوی'
راهروان مشعل از او یافته
گرمرُوان از تف او تافته
هست فروزنده چو خورشید و ماه
چون تو نیاید به جهان پادشاه
ای لب تو گنجهء اسرار علم
از سخنت منحدر انهار علم
مُشکفشان در شب گیسوفشان
سُنبلِ تَر سود خم گیسوان
زهرهء قانونزنِ بربطنواز
بود به شوق قدمش نغمه ساز
ماه سفرسازِ منازلنورد
در پی احمد شده منزلنورد
پاره دلی بود از او ماه تام
از قدمش یافت بسی التیام
بلکه یکی بوسه به پایش زند
مرهمی از وصل به جانش نهد
نورفشان از قدمش آسمان
خاک رهش نُه فلک و کهکشان
غاشیهکِش مرکب او را ملک
خیل رُسُل قاطبهء نُه فلک
خالق واللّیل جهان تآفرید
دیدهء نُه پرده چُنان شب ندید
یک نفس از پوی و تک تیزتک
پی سپرش گشت سمک تا فلک
ماه فلک بر قدم شاه جان
(زانجم گردون شده گوهرفشان)
مست ز انفاس خوشش سوده مشک
ارض و سما، ماهی و مه، تَرّ و خشک
دست ازل کرد ورا پادشاه
سفرهء او را همه کس ریزه خواه
یوسف عشق است فتاده به چاه
چاه جهان، بر دو جهان پادشاه
میوهبَرِ باغ عطایش کلیم
ریزهخور خوان سخایش نعیم
مائدهء مریم افرشتهخو
آمده از مطبخ درگاه او
پادشه بی بدل باجلال
بندهء فرمانبر آن ذوالجلال
نیست عجب پادشه عالم است
بندگیاش بر همگان اقدم است
وحدتیان را به جهان ره گشود
راه ولا را بنمود و غنود
وحدتیان راهروش بودهاند
راه دگر هیچ نیفزودهاند
راه یکی هست و یکی بیش نیست
رهرو آن خصم بداندیش نیست
تا به جهان کحل بقا را کشید
زیر زمین رخت فنا را کشید
مهر محمد به جهان جان بُوَد
نازکشش بر همه جانان بُوَد
مهر جهان با همهء انجلا
ذرّهای از خاک درِ مصطفا
یا که یکی شِمش به بازار او
نی، که یکی سکّه ز دینار او
بِه که نخوانم یکی از این دو را
ذرّه همان بِه که بُوَد یا هَبا
ذرّهای از گَرد ره مصطفا
تاج سر شمس بُوَد مرحبا
کاش دِلم ذرّهای از راه بود
بوسهرُبا از قدم شاه بود
ذرّه نشد بر قدم منتخب
بوسه دهد میم محمد به لب
#در_نعت_حضرت_رسول_اکرم_صلوات_الله_علیه_و_آله_و_سلم
قافلهسالار صف انبیا
قافیهپرداز خط اوصیا
نوگل بستان ریاحین عشق
روشنی چشم جهانبین عشق
علم اُمم یک سخن از مکتبش
مسئلهخوان، اهل جهان از لبش
علم کمین بندهء درگاه وی
حلم رهییَست و نبی شاه وی
دلطلبان سرّ خدا خواندش
شاهِ بقا شاهِ فنا خواندش
سبزلباسان همه پیجوی او
روحالامین نامهبر کوی او
دخترکی داده بدو لم یلد
مام فلک لم یلد و لم یجد
نی که فقط اسوهء نسوان شده
تاج سر جملهء مردان شده
نیست خداوند جلیل الصّفات
هست ولیکن که دلیل الصّفات
اسم ازل آنچه به گنجینه است
غیرِ یکی، آنهمه در سینه است
شاه اگر خاتم شاهان بُوَد
این دگران در کفه هامان بُوَد
سیّد و سالار همه ماخلق
از همه کس برده به خُلقش سبق
صورت او صورت صورتگر است
ور همه اینسان شده او بهتر است
رحمت و زحمت به صغیر و کبیر
گفته خداوند بشیرٌ نذیر
رحمتیان در دو جهان تابعش
زحمتیان کینهکش و مانعش
تابع وی در دو جهان طالعست
مانع وی شبپرهسان ضایعست
صادر اوّل ز همه کائنات
ممکن واجب به همه ممکنات
رحمت موصولهء پروردگار
بر دو جهان بر دگر از عشر و چار
آن سه و ده حلقهء توحید اوست
غیر همین در صف تکفیر هوست
بوسه ربایانِ درش حوریان
نه فلک و هشت بهشت و جنان
کامستانانِ درش اولیا
سینه دران از غم او انبیا
سینه او معدن هر راز گشت
جلوهء او جلوهگهِ ناز گشت
نازکِشِ عشوهء او کنفکان
سرمهستان از دَرِ او چشم جان
خال سیاهش شده انجمفروز
روشنی مهر و مه و لیل و روز
طُرّهء او مشکفروش فلک
رایحهاش عطر جنان و مَلَک
جان و تنش طبلهء عطاری است
بوی خوشش هر دو جهان کرده مست
آیِنهداری به رخش آفتاب
مجمرهگردان ز پیش ماهتاب
انجم گردون شده اسپند آن
دودهء آن تیرگی آسمان
لعل لبش منبع آب حیات
محیی اطوار حیات و ممات
نرگس او سرخطِ نرگسسِتان
نوگل او نوبر باغ جنان
مشک سیه بندهء گیسوی او
عنبر تر صبحگه روی او
غنچه لب تا به هدایت گشود
جمله جهان گلشن وحدت نمود
چون که محمد لب خود وا کند
از سخنی قطره چو دریا کند
نور علی' نور به برتر کلام
بر کتب ماخلق اوّل پیام
خلوتی خوابگه لاینام
محرم مقصورهء دل، لاکلام
مرغ همایونی باغ برین
چندگهی آمده روی زمین
تا به جهان ظلّ ظلیل افکند
دامگهِ دامنِهان برکَنَد
ای که شدی حامی زنها به جان
بعدِ هزاران سَنِه، این را بدان
آنکه بُوَد قبلهگه مردمان
تاجْنشان کرده زنانِ جهان
تا که جهان نام محمد شنفت
جمله زبان گشت و لک الحمد گفت
تا نَبُوَد امر از آن لعل ناب
هیچ نیاید ز یکی هفت باب
میر فلک بندهای از قصر او
بندگیاش با دل و جان حصر او
مشعلی افروخته از شَهقُری'
روشن از او گشته همه ماسوی'
راهروان مشعل از او یافته
گرمرُوان از تف او تافته
هست فروزنده چو خورشید و ماه
چون تو نیاید به جهان پادشاه
ای لب تو گنجهء اسرار علم
از سخنت منحدر انهار علم
مُشکفشان در شب گیسوفشان
سُنبلِ تَر سود خم گیسوان
زهرهء قانونزنِ بربطنواز
بود به شوق قدمش نغمه ساز
ماه سفرسازِ منازلنورد
در پی احمد شده منزلنورد
پاره دلی بود از او ماه تام
از قدمش یافت بسی التیام
بلکه یکی بوسه به پایش زند
مرهمی از وصل به جانش نهد
نورفشان از قدمش آسمان
خاک رهش نُه فلک و کهکشان
غاشیهکِش مرکب او را ملک
خیل رُسُل قاطبهء نُه فلک
خالق واللّیل جهان تآفرید
دیدهء نُه پرده چُنان شب ندید
یک نفس از پوی و تک تیزتک
پی سپرش گشت سمک تا فلک
ماه فلک بر قدم شاه جان
(زانجم گردون شده گوهرفشان)
مست ز انفاس خوشش سوده مشک
ارض و سما، ماهی و مه، تَرّ و خشک
دست ازل کرد ورا پادشاه
سفرهء او را همه کس ریزه خواه
یوسف عشق است فتاده به چاه
چاه جهان، بر دو جهان پادشاه
میوهبَرِ باغ عطایش کلیم
ریزهخور خوان سخایش نعیم
مائدهء مریم افرشتهخو
آمده از مطبخ درگاه او
پادشه بی بدل باجلال
بندهء فرمانبر آن ذوالجلال
نیست عجب پادشه عالم است
بندگیاش بر همگان اقدم است
وحدتیان را به جهان ره گشود
راه ولا را بنمود و غنود
وحدتیان راهروش بودهاند
راه دگر هیچ نیفزودهاند
راه یکی هست و یکی بیش نیست
رهرو آن خصم بداندیش نیست
تا به جهان کحل بقا را کشید
زیر زمین رخت فنا را کشید
مهر محمد به جهان جان بُوَد
نازکشش بر همه جانان بُوَد
مهر جهان با همهء انجلا
ذرّهای از خاک درِ مصطفا
یا که یکی شِمش به بازار او
نی، که یکی سکّه ز دینار او
بِه که نخوانم یکی از این دو را
ذرّه همان بِه که بُوَد یا هَبا
ذرّهای از گَرد ره مصطفا
تاج سر شمس بُوَد مرحبا
کاش دِلم ذرّهای از راه بود
بوسهرُبا از قدم شاه بود
ذرّه نشد بر قدم منتخب
بوسه دهد میم محمد به لب
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
48
طبیبا نشتر عشقت به جان زن
به قلبِ زخمی خونین دلان زن
بگو کُشتم علیلان را به زاری
پس آنگه آن صلا بر دو جهان زن
بیاشوبان جهانی از جمالت
ز زلفت بند بر دیوانگان زن
نظیرت را کجا بیند ذويِ العین
قلم بر حسن حوران جنان زن
قدومت لعل و گوهر میفزاید
بیا دستی به گنج خاکدان زن
خوشا آنرا که گنجش گنج عشق است
به گنج عاشقان دستی عیان زن
جواهرهاست مخفی در لبانت
ز لعلت قفل بر جمله دهان زن
مبین نور تبیانی بیانت
صلایی بر همه اهل بیان زن
به تبیینَت مُبَیَّن کن مُبین را
که تبیان خود تویی، رَطْبُاللسان زن
بیا و دلدلت را زین بفرما
قدم بر تارک نه آسمااان زن
هماوردت اگر خورشید باشد
به فرقش ذیفِقاری بیامان زن
به قلب آن قمر مرهم گذارش
سریر شاهیات بر فرقدان زن
تزهّد میفروشند این جهودان
مُهَنَّد بر شیوخ نهروان زن
شغالان ساحت عالم گرفتند
زئیری بر دل ثعلبدلان زن
محمد را علیّ ِ عشر و ثانی
تو هستی، این صلا بر کُنفکان زن
ممالک تحت حکمت آر و تختت
به پیش تخت مولای شهان زن
دل از نام علی پیوسته خونست
الهی داغ عشقش بر نهان زن
#غریبی از کف شاهم به من بخش
به قلبم مُهر عشقش جاودان زن
طبیبا نشتر عشقت به جان زن
به قلبِ زخمی خونین دلان زن
بگو کُشتم علیلان را به زاری
پس آنگه آن صلا بر دو جهان زن
بیاشوبان جهانی از جمالت
ز زلفت بند بر دیوانگان زن
نظیرت را کجا بیند ذويِ العین
قلم بر حسن حوران جنان زن
قدومت لعل و گوهر میفزاید
بیا دستی به گنج خاکدان زن
خوشا آنرا که گنجش گنج عشق است
به گنج عاشقان دستی عیان زن
جواهرهاست مخفی در لبانت
ز لعلت قفل بر جمله دهان زن
مبین نور تبیانی بیانت
صلایی بر همه اهل بیان زن
به تبیینَت مُبَیَّن کن مُبین را
که تبیان خود تویی، رَطْبُاللسان زن
بیا و دلدلت را زین بفرما
قدم بر تارک نه آسمااان زن
هماوردت اگر خورشید باشد
به فرقش ذیفِقاری بیامان زن
به قلب آن قمر مرهم گذارش
سریر شاهیات بر فرقدان زن
تزهّد میفروشند این جهودان
مُهَنَّد بر شیوخ نهروان زن
شغالان ساحت عالم گرفتند
زئیری بر دل ثعلبدلان زن
محمد را علیّ ِ عشر و ثانی
تو هستی، این صلا بر کُنفکان زن
ممالک تحت حکمت آر و تختت
به پیش تخت مولای شهان زن
دل از نام علی پیوسته خونست
الهی داغ عشقش بر نهان زن
#غریبی از کف شاهم به من بخش
به قلبم مُهر عشقش جاودان زن
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
47
دلبری زهره جبین، ماه لقا ما را بس
رخ آن رشک دو صد مهر سما ما را بس
نعمتِ دیو دلانْ آنِ شیاطین بادا
لقمه ای از کفِ مردان خدا ما رابس
صحبت زاغ و زغن مایهء آزار دل است
سایه ساری ز پرِ مرغ هما ما را بس
آب حیوان و کنارش بکن ارزانی خضر
چشمهء لعل لب شاه بقا ما را بس
نانجیبان جهان جهل و جفا می ورزند
کنف منتجبینِ نجبا ما را بس
گر بیایی پی درمان دل دردآلود
شربتی از لب یاقوت شما ما را بس
نقد جان بر سر بازار وصال آوردیم
گر پذیرند، چنین بیع و شرا ما را بس
نعمت باغ جنان بی تو نیرزد به جُوی
دولت صحبتت ای حور لقا ما را بس
کشور شعر تو را خاتم شاهانه سزاست
گر #غریبش بنهی شعر مرا ما را بس
دلبری زهره جبین، ماه لقا ما را بس
رخ آن رشک دو صد مهر سما ما را بس
نعمتِ دیو دلانْ آنِ شیاطین بادا
لقمه ای از کفِ مردان خدا ما رابس
صحبت زاغ و زغن مایهء آزار دل است
سایه ساری ز پرِ مرغ هما ما را بس
آب حیوان و کنارش بکن ارزانی خضر
چشمهء لعل لب شاه بقا ما را بس
نانجیبان جهان جهل و جفا می ورزند
کنف منتجبینِ نجبا ما را بس
گر بیایی پی درمان دل دردآلود
شربتی از لب یاقوت شما ما را بس
نقد جان بر سر بازار وصال آوردیم
گر پذیرند، چنین بیع و شرا ما را بس
نعمت باغ جنان بی تو نیرزد به جُوی
دولت صحبتت ای حور لقا ما را بس
کشور شعر تو را خاتم شاهانه سزاست
گر #غریبش بنهی شعر مرا ما را بس