تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
14
داغ نهادی به دل کافران
دستمریزاد اَیا پهلوان
بسکه ز اشرار نشاندی به خاک
سینهء خصمت ز تو شد چاک چاک
شیر بلایی به صف کارزار
از تو شود کار یلان سخت زار
پنجه اگر درفکنی با پلنگ
قدرت تو می کندش پای لنگ
دست ابردست تو چون قاصم است
قطره ای از خون تو صد قاسم است
قاسمیان هست کرار و کرار
قاسم ما هست هزاران هزار
یک تنه صد مرد ابرقدرتی
ای به فدایت که یلِ غیرتی
بیشهء تو شیر عرین پرور است
بیشهء تو بیشهء شیر نر است
زنده ای و نیست مماتی ترا
تا به ابد هست حیاتی ترا
خون تو جاری به تن امت است
خون تو در پیکر ما غیرت است
شوید اگر خلق دمی را به آب
چاره نه آب است نماندست تاب
خون تو آمیخت به نهر بلا
خون تو شد مُمتَزَجِ کربلا
خون تو پیوسته به ثار خداست
هر دوجهان واله از این ماجراست
خون تو چون خون بلا مسکنان
خون عدو ریزد و گردنکشان
مرگ دو صد دیو پلیدی به شست
اهرمن از دست تو در خون نشست
پرخطر از شست تو این خون توست
قوم ستم یکسره دلخون توست
رتبه فزودست تبارک ترا
وصلت این مرگ مبارک ترا
ظلمت اگر با تو شود برکنار
مرگ شد از جان تو خورشید وار
خون تو آنکس که ستاند خداست
دست خدا برتر از آن دستهاست
تا فتد از پنجهء تو ذوالفقار
هست ستانندهء آن بیشمار
دست تو چون شاه شهیدان عشق
تحفهء عشق است به یزدان عشق
راه تو چون راه شه کربلا
راه قیامست و مسیر بلا
خون تو آنکس که پلیدانه ریخت
خاک بلا بر سر دیوانه ریخت
رهرو تو رهرو راه بلاست
رهسپر عالم قدس و صفاست
یک دو دمی ناز کن و بازگرد
مدفن خود باز کن و بازگرد
تا تو برآری سر خود از مزار
منتقمان تخت کند برقرار
وه چه خوش است اینکه بیایی ز راه
آیی و بینی که نشسته است شاه
شاه من آن منتقم کربلاست
رفته ز تیغش همه کرب و بلاست
تیغ تو هرچند بُوَد ماندگار
برتر از آن هست یقین ذوالفقار
تیغ علی در کف مهدی ماست
قدرت دستان خدا خود بجاست
دست و #غریبت به جهان داغ زد
نقش محن بر دل مازاغ زد
دست خدایی به مثل دست توست
گردن یاران همه پابست توست
شاه شهیدان ز تو چون راضی است
راضی از اعمال تو آن قاضی است
داغ نهادی به دل کافران
دستمریزاد اَیا پهلوان
بسکه ز اشرار نشاندی به خاک
سینهء خصمت ز تو شد چاک چاک
شیر بلایی به صف کارزار
از تو شود کار یلان سخت زار
پنجه اگر درفکنی با پلنگ
قدرت تو می کندش پای لنگ
دست ابردست تو چون قاصم است
قطره ای از خون تو صد قاسم است
قاسمیان هست کرار و کرار
قاسم ما هست هزاران هزار
یک تنه صد مرد ابرقدرتی
ای به فدایت که یلِ غیرتی
بیشهء تو شیر عرین پرور است
بیشهء تو بیشهء شیر نر است
زنده ای و نیست مماتی ترا
تا به ابد هست حیاتی ترا
خون تو جاری به تن امت است
خون تو در پیکر ما غیرت است
شوید اگر خلق دمی را به آب
چاره نه آب است نماندست تاب
خون تو آمیخت به نهر بلا
خون تو شد مُمتَزَجِ کربلا
خون تو پیوسته به ثار خداست
هر دوجهان واله از این ماجراست
خون تو چون خون بلا مسکنان
خون عدو ریزد و گردنکشان
مرگ دو صد دیو پلیدی به شست
اهرمن از دست تو در خون نشست
پرخطر از شست تو این خون توست
قوم ستم یکسره دلخون توست
رتبه فزودست تبارک ترا
وصلت این مرگ مبارک ترا
ظلمت اگر با تو شود برکنار
مرگ شد از جان تو خورشید وار
خون تو آنکس که ستاند خداست
دست خدا برتر از آن دستهاست
تا فتد از پنجهء تو ذوالفقار
هست ستانندهء آن بیشمار
دست تو چون شاه شهیدان عشق
تحفهء عشق است به یزدان عشق
راه تو چون راه شه کربلا
راه قیامست و مسیر بلا
خون تو آنکس که پلیدانه ریخت
خاک بلا بر سر دیوانه ریخت
رهرو تو رهرو راه بلاست
رهسپر عالم قدس و صفاست
یک دو دمی ناز کن و بازگرد
مدفن خود باز کن و بازگرد
تا تو برآری سر خود از مزار
منتقمان تخت کند برقرار
وه چه خوش است اینکه بیایی ز راه
آیی و بینی که نشسته است شاه
شاه من آن منتقم کربلاست
رفته ز تیغش همه کرب و بلاست
تیغ تو هرچند بُوَد ماندگار
برتر از آن هست یقین ذوالفقار
تیغ علی در کف مهدی ماست
قدرت دستان خدا خود بجاست
دست و #غریبت به جهان داغ زد
نقش محن بر دل مازاغ زد
دست خدایی به مثل دست توست
گردن یاران همه پابست توست
شاه شهیدان ز تو چون راضی است
راضی از اعمال تو آن قاضی است
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
8
آمده از جانب حق هر نبی
شرط نبوّت شده بر او، علی
آنهمه پیغمبر وحدت مآب
کامده از درگه عزت مآب
همچو طلایه به سیول سپاه
موکبه آمد به رسولِ اِلاه
تا که حبیب اللهِ دل از وحید
برهمگان گشت نویدِ فرید-
سرسبد آمد به گلستان وحی
سرو برافراخت به بستان وحی-
دین مبینش نشدی در کمال
تا که نشد هاتف یک لا محال
افسرِ بَلِّغ که فرو شد ز عرش
تاجِ کیان یافت مکینانِ فرش
تاج ولا زینت اسلام گشت
اهل بغی' یکسره ناکام گشت
شاه جوانبخت به مسند نشست
شور و شعف در دل احمد نشست
عشق ولا در همگان شد پدید
خاصّه که در قلب شهنشاه عید
احمد مرسل به علی تاج داد
اهل سقر بر علییَش باج داد
بخ بخ نامردِ جفاگسترش
رفت فلک از لب آن کافرش
بر لب اگر آیت تبریک داشت
در دل خود کینهء تاریک داشت
آن دو سه کافر صفتان ظلوم
کآمده ملعون خدای حَلوم-
شور به لب، کینه به دل داشتند
حقد و حسد در دل خود کاشتند
از شرر کینهء آن ناکسان
سوخت درِ مرضیهء بی نشان
سوخت درِ مرضیه از نار کین
آتش آن زد به حریم جنین
در دل ناتور که آتش فتاد
غنچهء نشکفته به پایش فتاد
شعله که در خانه زهرا فروخت
از شررش سینهء طاها بسوخت
شعلهء آن شعله کنون هم بجاست
از قبسش سوخته اهل ولاست
#آتش_نمرود برافروختند
از تفِ آن قلب نبی سوختند
نوگل حق گشت سحیق خسی
ای فلک ای داد از این بی کسی
بوسه گه لعل نبیّ ِ فخام
از چه بهم ریخته گشتش عِظام؟!
مطلع الانوار خدا شد جریح
ای عجبا مِهر وفا شد طریح
شور و نوا بر لب خاتم نشست
گرد اَلم بر سر عالم نشست
تیر شرر از دل زهرا گذشت
از جگر و از دل طاها گذشت
تیر خصومت که بُوَد تابدار
از دل احرار برآرد دمار
تیر شرر را که سه تن شد کمان
چون هدفش بود نهان در عیان-
لاجرم آن تیرِ عداوت نهاد
خشت عداوت به عداوت نهاد
آمد و در کربُبَلا شد بعین
سر بدرآورد ز قلب حسین
شاه شهیدان که دَمَش ریختند
از اَلکِ #غصب_ولا بیختند
آمده از جانب حق هر نبی
شرط نبوّت شده بر او، علی
آنهمه پیغمبر وحدت مآب
کامده از درگه عزت مآب
همچو طلایه به سیول سپاه
موکبه آمد به رسولِ اِلاه
تا که حبیب اللهِ دل از وحید
برهمگان گشت نویدِ فرید-
سرسبد آمد به گلستان وحی
سرو برافراخت به بستان وحی-
دین مبینش نشدی در کمال
تا که نشد هاتف یک لا محال
افسرِ بَلِّغ که فرو شد ز عرش
تاجِ کیان یافت مکینانِ فرش
تاج ولا زینت اسلام گشت
اهل بغی' یکسره ناکام گشت
شاه جوانبخت به مسند نشست
شور و شعف در دل احمد نشست
عشق ولا در همگان شد پدید
خاصّه که در قلب شهنشاه عید
احمد مرسل به علی تاج داد
اهل سقر بر علییَش باج داد
بخ بخ نامردِ جفاگسترش
رفت فلک از لب آن کافرش
بر لب اگر آیت تبریک داشت
در دل خود کینهء تاریک داشت
آن دو سه کافر صفتان ظلوم
کآمده ملعون خدای حَلوم-
شور به لب، کینه به دل داشتند
حقد و حسد در دل خود کاشتند
از شرر کینهء آن ناکسان
سوخت درِ مرضیهء بی نشان
سوخت درِ مرضیه از نار کین
آتش آن زد به حریم جنین
در دل ناتور که آتش فتاد
غنچهء نشکفته به پایش فتاد
شعله که در خانه زهرا فروخت
از شررش سینهء طاها بسوخت
شعلهء آن شعله کنون هم بجاست
از قبسش سوخته اهل ولاست
#آتش_نمرود برافروختند
از تفِ آن قلب نبی سوختند
نوگل حق گشت سحیق خسی
ای فلک ای داد از این بی کسی
بوسه گه لعل نبیّ ِ فخام
از چه بهم ریخته گشتش عِظام؟!
مطلع الانوار خدا شد جریح
ای عجبا مِهر وفا شد طریح
شور و نوا بر لب خاتم نشست
گرد اَلم بر سر عالم نشست
تیر شرر از دل زهرا گذشت
از جگر و از دل طاها گذشت
تیر خصومت که بُوَد تابدار
از دل احرار برآرد دمار
تیر شرر را که سه تن شد کمان
چون هدفش بود نهان در عیان-
لاجرم آن تیرِ عداوت نهاد
خشت عداوت به عداوت نهاد
آمد و در کربُبَلا شد بعین
سر بدرآورد ز قلب حسین
شاه شهیدان که دَمَش ریختند
از اَلکِ #غصب_ولا بیختند
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
2
مستی و میخواره گی در کربلا
طفلی و پیری نداند مطلقا
زانکه در آن میکده یک شیرخوار
باده نوشد خود فزون از مردِ کار
ای بنازم مستی آن طفل را
آن که سرمستی کند از ابتلا
تا سیه مستی کند در کارزار
از سیه بختان برآرد صد دمار
عربده جویی کند از جام دوست
گوید اینک هستیم گویا که اوست
مست جام ساقی وحدت شدم
عین وحدت در کف کثرت شدم
تشنه ام اما نه بر آب فرات
تشنه ام من تشنهء دریای ذات
نوشد از بحر لبم آب مَعین
من نخواهم بر لبم آبی چنین
آب حیوان در لبانم مختفیست
صد فرات از لعل من یک قطره نیست
من خود آن ذره به دست آفتاب
گشتم اینک رشک مهر و ماهتاب
تا که خورشید جهان باشد بکار
نور گیرد از فروغم ذره وار
گرچه بسمل وار ناسوتی شدم
خود، همای بام لاهوتی شدم
گرچه نَبْوَد این زمان بال و پرم
من ز اوج آسمانها می پرم
ثار من باشد همان ثار خدا!!!…
نقش مُهرِ این کتاب اِبتلا
خون من دین را ضمانت می کند
از حریم آن حمایت می کند
کس نبیند ثار من خوار و حقیر
از دمم جان جهانی زنده گیر
من نه آنم امتحان را واهلم
وز بلای حق خورم خون دلم
هرچه آید بر سرم در عشق دوست
گوید این دل، مالکش آن عشوه خوست
منتظر هستم که این قوم كَفَر
رأس نِی فردا کنندم مُشتهَر
چون سهیل برج محنت می شوم
همنشین شمس عزت می شوم
می روم هر جا فراز آید به پیش
خواه مسجد خواه مأوای کشیش
مستی و میخواره گی در کربلا
طفلی و پیری نداند مطلقا
زانکه در آن میکده یک شیرخوار
باده نوشد خود فزون از مردِ کار
ای بنازم مستی آن طفل را
آن که سرمستی کند از ابتلا
تا سیه مستی کند در کارزار
از سیه بختان برآرد صد دمار
عربده جویی کند از جام دوست
گوید اینک هستیم گویا که اوست
مست جام ساقی وحدت شدم
عین وحدت در کف کثرت شدم
تشنه ام اما نه بر آب فرات
تشنه ام من تشنهء دریای ذات
نوشد از بحر لبم آب مَعین
من نخواهم بر لبم آبی چنین
آب حیوان در لبانم مختفیست
صد فرات از لعل من یک قطره نیست
من خود آن ذره به دست آفتاب
گشتم اینک رشک مهر و ماهتاب
تا که خورشید جهان باشد بکار
نور گیرد از فروغم ذره وار
گرچه بسمل وار ناسوتی شدم
خود، همای بام لاهوتی شدم
گرچه نَبْوَد این زمان بال و پرم
من ز اوج آسمانها می پرم
ثار من باشد همان ثار خدا!!!…
نقش مُهرِ این کتاب اِبتلا
خون من دین را ضمانت می کند
از حریم آن حمایت می کند
کس نبیند ثار من خوار و حقیر
از دمم جان جهانی زنده گیر
من نه آنم امتحان را واهلم
وز بلای حق خورم خون دلم
هرچه آید بر سرم در عشق دوست
گوید این دل، مالکش آن عشوه خوست
منتظر هستم که این قوم كَفَر
رأس نِی فردا کنندم مُشتهَر
چون سهیل برج محنت می شوم
همنشین شمس عزت می شوم
می روم هر جا فراز آید به پیش
خواه مسجد خواه مأوای کشیش