تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
42
الا ای مطلع نور خدایی
که از رویت نماد والضحایی
غلام حسن و خویت حور و غلمان
ز باغ عارضت عَدنِ خدایی
اگر زیبارخان دل می ربایند
تو خود از دلبران دل می ربایی
دو عالم از جمالت شد منور
تو رشک ماه و خورشید سمایی
بلا از قامتت دور ای گل اندام
که از طوبی قدت بالا بلایی
جهان بی قامتت هرگز مبادا
که زیب گلشن و باغ صفایی
اگر در دل هزاران درد باشد
به انفاس خوشت عیسی شفایی
دوا و درد و درمان از تو جویم
که درد بیدلان را خود دوایی
جفا کن ای وفاداران فدایت
تو درمان علیلانِ جفایی
ز حُسنت گر نگارم هر شب و روز
حدیثش را نبینی انتهایی
#غریبِ خاتمِ مهر و وِدادی
سریر مرحمت را پادشایی
الهی تا که عالم برقرار است
بپائی و بپائی و بپایی
الا ای مطلع نور خدایی
که از رویت نماد والضحایی
غلام حسن و خویت حور و غلمان
ز باغ عارضت عَدنِ خدایی
اگر زیبارخان دل می ربایند
تو خود از دلبران دل می ربایی
دو عالم از جمالت شد منور
تو رشک ماه و خورشید سمایی
بلا از قامتت دور ای گل اندام
که از طوبی قدت بالا بلایی
جهان بی قامتت هرگز مبادا
که زیب گلشن و باغ صفایی
اگر در دل هزاران درد باشد
به انفاس خوشت عیسی شفایی
دوا و درد و درمان از تو جویم
که درد بیدلان را خود دوایی
جفا کن ای وفاداران فدایت
تو درمان علیلانِ جفایی
ز حُسنت گر نگارم هر شب و روز
حدیثش را نبینی انتهایی
#غریبِ خاتمِ مهر و وِدادی
سریر مرحمت را پادشایی
الهی تا که عالم برقرار است
بپائی و بپائی و بپایی
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
46
ای جان که در درون دلم جا گرفته ای
جایی مرو که نیک تو مأوا گرفته ای
شیرین ترین نگار زمانی ولی چرا
با زهر هجر طاقت ما را گرفته ای؟
دُردِ الم به کام دلم میدهی مدام
اما چه چاره شیوهء حاشا گرفته ای
اینسان که میبری دل و دین و قرار ما
گویا رسوم غارت یغما گرفته ای
جورت نمی دهم به وفای جهانیان
با خصم اگرچه راه مدارا گرفته ای
نور یگانگی به رخت دیده ایم ما
با آن جمال، جلوهء اعلا گرفته ای
شاهان #غریبِ حُسن ستانند از رخت
کاکناف دلبری همه یکجا گرفته ای
ما را مران ز مأمنِ عرشآستانِ خویش
اکنون که تاج و تخت تولّا گرفته ای
ای جان که در درون دلم جا گرفته ای
جایی مرو که نیک تو مأوا گرفته ای
شیرین ترین نگار زمانی ولی چرا
با زهر هجر طاقت ما را گرفته ای؟
دُردِ الم به کام دلم میدهی مدام
اما چه چاره شیوهء حاشا گرفته ای
اینسان که میبری دل و دین و قرار ما
گویا رسوم غارت یغما گرفته ای
جورت نمی دهم به وفای جهانیان
با خصم اگرچه راه مدارا گرفته ای
نور یگانگی به رخت دیده ایم ما
با آن جمال، جلوهء اعلا گرفته ای
شاهان #غریبِ حُسن ستانند از رخت
کاکناف دلبری همه یکجا گرفته ای
ما را مران ز مأمنِ عرشآستانِ خویش
اکنون که تاج و تخت تولّا گرفته ای
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
40
جان را کجا به آب بقا می توان رساند؟
آری به یمن لعل شما، می توان رساند
عالم اگرچه مخزن درد است و ابتلا
با دست شافیان به شفا می توان رساند
جور و جفا که خصلت معشوق دلرباست
با صبرِ بی امان به وفا می توان رساند
گفتم که بینوای تو را چاره ای نماند
گفتا به بندگی به نوا می توان رساند
گفتم که دست کوته ما کی رسد به یار
گفتا به التماس و دعا، می توان رساند
گفتم بلای عشق تو را می کشم به دوش
گفتا بلاکشان، به ولا می توان رساند
مقبول دلبر اُفتد اگر جان کم بها
در کوی باصفای منا می توان رساند
شاگرد جرعه نوش ادب را به دست مهر
بر چشمه سار علم و ضیا می توان رساند
هر کو امید ورزد و مشرک صفت نگشت
بی خوف دل به شهر لقا می توان رساند
ما را #غریب خاتم مدحش به فضل داد
ورنه مدیح وی نه رسا می توان رساند
جان را کجا به آب بقا می توان رساند؟
آری به یمن لعل شما، می توان رساند
عالم اگرچه مخزن درد است و ابتلا
با دست شافیان به شفا می توان رساند
جور و جفا که خصلت معشوق دلرباست
با صبرِ بی امان به وفا می توان رساند
گفتم که بینوای تو را چاره ای نماند
گفتا به بندگی به نوا می توان رساند
گفتم که دست کوته ما کی رسد به یار
گفتا به التماس و دعا، می توان رساند
گفتم بلای عشق تو را می کشم به دوش
گفتا بلاکشان، به ولا می توان رساند
مقبول دلبر اُفتد اگر جان کم بها
در کوی باصفای منا می توان رساند
شاگرد جرعه نوش ادب را به دست مهر
بر چشمه سار علم و ضیا می توان رساند
هر کو امید ورزد و مشرک صفت نگشت
بی خوف دل به شهر لقا می توان رساند
ما را #غریب خاتم مدحش به فضل داد
ورنه مدیح وی نه رسا می توان رساند