تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

#در_مدح_مولانا_علی_علیه_السلام


بندهء درگاه تو چون شاه شاهان می شود

خاک کویت مفخر دیهیم خاقان می شود


از لب لقمانی ات وز حکمت سقراطی ات

طفلِ ابجد خوانِ مکتب، همچو حَسّان می شود


صولت شیرانه ات را گر ببیند گورگیر

گور جوی و پاگریز از دیده پنهان می شود


تا عصای فضل تو از دست بیضایت فتد

رشتهء فرعونیان در بطن ثُعبان می شود


هر سحرگه شأنی از صدها شئون شمس توست

ذرّه ها از نور تو خورشید تابان می شود


لعل جانبخشت (کُن)ی گوید اگر از امر حق

از لبت ذرّات هستی درّ و مرجان می شود


دست نظمت برتر از نظّام ِ سحر ِ روزگار

غبطه‌خور بر نثر تو صد کِلک سَحبان می شود


خاتم جود و عطای راکعان در دست توست

از #غریبت بینوایان، شاه و سلطان می شود

نوشته قبلی:دل
نوشته بعدی:وداع
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
42


الا ای مطلع نور خدایی
که از رویت نماد والضحایی

غلام حسن و خویت حور و غلمان
ز باغ عارضت عَدنِ خدایی

اگر زیبارخان دل می ربایند
تو خود از دلبران دل می ربایی

دو عالم از جمالت شد منور
تو رشک ماه و خورشید سمایی

بلا از قامتت دور ای گل اندام
که از طوبی قدت بالا بلایی

جهان بی قامتت هرگز مبادا
که زیب گلشن و باغ صفایی

اگر در دل هزاران درد باشد
به انفاس خوشت عیسی شفایی

دوا و درد و درمان از تو جویم
که درد بیدلان را خود دوایی

جفا کن ای وفاداران فدایت
تو درمان علیلانِ جفایی

ز حُسنت گر نگارم هر شب و روز
حدیثش را نبینی انتهایی

#غریبِ خاتمِ مهر و وِدادی
سریر مرحمت را پادشایی

الهی تا که عالم برقرار است
بپائی و بپائی و بپایی
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
7


در حدیث آمد که یار مصطفی
گفت حیدر را علی یا مرتضا

اندرین دنیای خاکیّ و حیات
محو می گردد به نیکی سیّئات

برّ و نیکی کن که آن بارت دهد
ره به سوی حضرت یارت دهد

برّ و نیکی ریشه اش باشد نماز
کان تو را آرد به سوی او نیاز

از بدیها دور می دارد تو را
تا شوی لایق به قصر آن علا

آنکه اَرجی' آیه جوید از خدا
این سخن باشد که من گفتم تو را

رحمتش سابق بُوَد بر قهر او
زآنکه گوید هر زمان لاتقنطوا

رحمت او همچنان دائم بُوَد
آسمان با رحمتش قائم بُوَد

ناامید از رحمت رحمان پاک
زیر پا ماند چو مشتی ریزه خاک

گفت یزدان ای مکینان زمین
با گمانْتان گشته ام هر دم قرین

خوش گمان باشی اگر ای پرامید
از کراماتم‌ تو گردی خود سعید

بدگمان را لاجرم از ظن خویش
می کنم دائم دل افکار و پریش

ناامیدی را گناهی بد شمار
از گناهت هر زمان پا پس گذار

بر سر هر آیه ای گوید خدا
من رحیمم من رحیمم ای فتی'

خالقی با رحم های نو به نو
ناامیدی را ز قلبت کن درو

گرچه کافرپیشگان زور آورند
روز را چون لیل دیجور آورند_

هست لیکن حکمت ما چون متین
عاقبت کردم از آنِ متقین

این کلامم را هزارانش شمار
در حیات هر کسیّ و روزگار

روزگاران گر به نفع ظالم است
عاقبت را پاکْ یزدان عالم است

دورِ دوران را به سامان آورد
دولتی از جُندِ یاران آورد

آن زمان آید که منجیّ اُمَم
بر فراز کعبه افرازد عَلَم

لشکری پولاد تَن، جنسِ حدید
بر تمام مردمان آرد نوید

کای به ظلم و جور، محنت دیده ها
این زمان نور آمده بر دیده ها

ناامید از رحمتش چون نامدید
رحمت اکبر مآلاً شد پدید

آن زمان گوید قدیر لایری'
این زمان شد نوبت اهل ولا

منتقم را مُظهِرم با قدرتم
تا کنم اتمام نور رحمتم
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
11
#در_مدح_امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام

روح قُدُس باز توام یار باش
مادح شه را تو مددکار باش

تا که کند وصف رخ ماه خویش
وصف مه بی‌بدل و شاه خویش

روح قُدُس، نفخه رسان، بر قلم
تا که کنم مدح شهم را رقم

روح قدس خواهد و فیضی عظیم
تا که کند مدحت شاهی کریم

بی‌نفسِ پاک تو ای پاکْ‌جان
کی شود این ناطقه رَطب‌اللِّسان

از نفست مریم نطقم گشا
تا شود این نطق، مسیحا‌صفا

وصف بهین ماه و کجا نطق من؟
مدح چُنان شاه و کجا نطق من؟

مدح چُنان مهرِ ولایت‌مدار
نیست یقین، کارِ منِ ذرّه‌وار

شاه من آن شاه ولایت سریر
صدرنشین و همگان را امیر

والی والای امیران دهر
شاهِ کرم‌گسترِ دیوان دهر

شاه ولایت‌گهرِ کن‌فکان
گنجهء اسرار حق لامکان

میرِ رضا‌داده به امر قضا
جلوه‌گر از طلعت او مرتضا

گوهر بحرین وفا و ولا
زادهء بی‌مثل علی العَلا

پورِ رسول‌الاُممِ ممتحن
پورِ علی جلوهء یزدان، حسن

بر قُلَلِ عِلم عَلَم‌ها زدی
بر کتب حِلم رقم‌ها زدی

خواست دهد جلوه به حلمش حلیم
حلم ترا کرد نمایان حکیم

مدحگر حلم تو یزدان توست
عارف آن حضرت منّان توست

تا عَلَمِ حلمْ به عالم نشاند
زینت خود حلم از این شه ستاند

حلم خداوند ز حلمش عیان
صبر ازل در دلِ صبرش نهان

صابر خونین‌دل ایّام غصب
ممتحن فتنهء حُکّام غصب

آب بقا از لب او جرعه‌کش
دست وفا نام ورا قرعه‌کش

ماه‌لقایان حریم ازل
دیده کجا چون تو مهِ بی‌بدل

ماه و فلک از تو شده در حیات
ای دو لبت آمِر مرگ و ممات

چشم تو ساقیّ ِ شراب طهور
مست دو چشمان تو حورِ قصور

بادیه پیمای تو موسای عشق
زندهء انفاس تو عیسای عشق

خاک تنِ قاطبهء مرسَلان
بود همه بی نفسِ نفخِ جان _

لیک در آن عهد و زمان قدیم
ذکر تو تسبیح خدای کریم

ذکر تو شد زینت لب‌های جان
ذاکر مذکور شدی آن زمان

ذکر خدا ذکر و حدیث شماست
یاد شما یاد خدای علاست

ای نبوی گوهر و گنج گران
گنج تو از گنج‌گهِ شایگان

گوهر تو گوهر بحر ولاست
عاجز صَرفش همه اهل ذکاست

حُسن ِ حَسَن حُسن خدای ازل
جلوه‌گهش جلوه‌گهِ بی‌بدل

حافظ اسرار علیم حکیم
مظهر رحمانی شاه رحیم

زادهء شیراوژنِ شیر خدا
صف‌شکنِ معرکه‌های بلا

صارم خونبارِ ولا‌پیشگان
قاطع اَذناب جفا‌ریشگان

دست علی‌وار به صفّین‌ها
پنجهء شیرانهء روز وغا

گَرد‌برآرندهء سفیانیان
خاک‌کُنِ هیکل شیطانیان

منجلی از قدرت او مرتضا
حیدر کرّار، شه لافتا

تک‌یلِ موسی‌'یدِ طالو‌ت‌تن
بر سر فرعون‌صفتان تیغ‌زن

ای حسن ای زادهء خُلق عظیم
چون تو نیامد به جهان یک کریم

آنچه ز اموال که دادت خدا
دست تو بخشید ز جود و سخا

از کرمت مُکرَم یزدان شدیم
لایق مهمانی یزدان شدیم

از تو بُوَد کاخ کرامت جمیل
از تو شده نام سخاوت ثقیل

از کرمت گشت کریمان خجل
حاتم طی از کرمت منفعل

قاسم‌الارزاقِ کریمان تویی
قوت‌دهِ خوانِ لئیمان تویی

آنچه ز ارزاق در این خاک  رُست
از اثر فضل تو ای پاک  رُست

چونکه تویی پادشه عرش‌جاه
مسند یزدان به تو شد تختگاه

رحمتِ رحمانیِ رحمانِ پاک
از تو سرازیر شود روی خاک

کون‌و‌مکان جیره‌خور خوان توست
سائل دیرینهء احسان توست

گاهِ کرامت به غلامان دین
عشق خودت بخش به جانِ غمین