تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
11
#در_مدح_امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام
روح قُدُس باز توام یار باش
مادح شه را تو مددکار باش
تا که کند وصف رخ ماه خویش
وصف مه بیبدل و شاه خویش
روح قُدُس، نفخه رسان، بر قلم
تا که کنم مدح شهم را رقم
روح قدس خواهد و فیضی عظیم
تا که کند مدحت شاهی کریم
بینفسِ پاک تو ای پاکْجان
کی شود این ناطقه رَطباللِّسان
از نفست مریم نطقم گشا
تا شود این نطق، مسیحاصفا
وصف بهین ماه و کجا نطق من؟
مدح چُنان شاه و کجا نطق من؟
مدح چُنان مهرِ ولایتمدار
نیست یقین، کارِ منِ ذرّهوار
شاه من آن شاه ولایت سریر
صدرنشین و همگان را امیر
والی والای امیران دهر
شاهِ کرمگسترِ دیوان دهر
شاه ولایتگهرِ کنفکان
گنجهء اسرار حق لامکان
میرِ رضاداده به امر قضا
جلوهگر از طلعت او مرتضا
گوهر بحرین وفا و ولا
زادهء بیمثل علی العَلا
پورِ رسولالاُممِ ممتحن
پورِ علی جلوهء یزدان، حسن
بر قُلَلِ عِلم عَلَمها زدی
بر کتب حِلم رقمها زدی
خواست دهد جلوه به حلمش حلیم
حلم ترا کرد نمایان حکیم
مدحگر حلم تو یزدان توست
عارف آن حضرت منّان توست
تا عَلَمِ حلمْ به عالم نشاند
زینت خود حلم از این شه ستاند
حلم خداوند ز حلمش عیان
صبر ازل در دلِ صبرش نهان
صابر خونیندل ایّام غصب
ممتحن فتنهء حُکّام غصب
آب بقا از لب او جرعهکش
دست وفا نام ورا قرعهکش
ماهلقایان حریم ازل
دیده کجا چون تو مهِ بیبدل
ماه و فلک از تو شده در حیات
ای دو لبت آمِر مرگ و ممات
چشم تو ساقیّ ِ شراب طهور
مست دو چشمان تو حورِ قصور
بادیه پیمای تو موسای عشق
زندهء انفاس تو عیسای عشق
خاک تنِ قاطبهء مرسَلان
بود همه بی نفسِ نفخِ جان _
لیک در آن عهد و زمان قدیم
ذکر تو تسبیح خدای کریم
ذکر تو شد زینت لبهای جان
ذاکر مذکور شدی آن زمان
ذکر خدا ذکر و حدیث شماست
یاد شما یاد خدای علاست
ای نبوی گوهر و گنج گران
گنج تو از گنجگهِ شایگان
گوهر تو گوهر بحر ولاست
عاجز صَرفش همه اهل ذکاست
حُسن ِ حَسَن حُسن خدای ازل
جلوهگهش جلوهگهِ بیبدل
حافظ اسرار علیم حکیم
مظهر رحمانی شاه رحیم
زادهء شیراوژنِ شیر خدا
صفشکنِ معرکههای بلا
صارم خونبارِ ولاپیشگان
قاطع اَذناب جفاریشگان
دست علیوار به صفّینها
پنجهء شیرانهء روز وغا
گَردبرآرندهء سفیانیان
خاککُنِ هیکل شیطانیان
منجلی از قدرت او مرتضا
حیدر کرّار، شه لافتا
تکیلِ موسی'یدِ طالوتتن
بر سر فرعونصفتان تیغزن
ای حسن ای زادهء خُلق عظیم
چون تو نیامد به جهان یک کریم
آنچه ز اموال که دادت خدا
دست تو بخشید ز جود و سخا
از کرمت مُکرَم یزدان شدیم
لایق مهمانی یزدان شدیم
از تو بُوَد کاخ کرامت جمیل
از تو شده نام سخاوت ثقیل
از کرمت گشت کریمان خجل
حاتم طی از کرمت منفعل
قاسمالارزاقِ کریمان تویی
قوتدهِ خوانِ لئیمان تویی
آنچه ز ارزاق در این خاک رُست
از اثر فضل تو ای پاک رُست
چونکه تویی پادشه عرشجاه
مسند یزدان به تو شد تختگاه
رحمتِ رحمانیِ رحمانِ پاک
از تو سرازیر شود روی خاک
کونومکان جیرهخور خوان توست
سائل دیرینهء احسان توست
گاهِ کرامت به غلامان دین
عشق خودت بخش به جانِ غمین
#در_مدح_امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام
روح قُدُس باز توام یار باش
مادح شه را تو مددکار باش
تا که کند وصف رخ ماه خویش
وصف مه بیبدل و شاه خویش
روح قُدُس، نفخه رسان، بر قلم
تا که کنم مدح شهم را رقم
روح قدس خواهد و فیضی عظیم
تا که کند مدحت شاهی کریم
بینفسِ پاک تو ای پاکْجان
کی شود این ناطقه رَطباللِّسان
از نفست مریم نطقم گشا
تا شود این نطق، مسیحاصفا
وصف بهین ماه و کجا نطق من؟
مدح چُنان شاه و کجا نطق من؟
مدح چُنان مهرِ ولایتمدار
نیست یقین، کارِ منِ ذرّهوار
شاه من آن شاه ولایت سریر
صدرنشین و همگان را امیر
والی والای امیران دهر
شاهِ کرمگسترِ دیوان دهر
شاه ولایتگهرِ کنفکان
گنجهء اسرار حق لامکان
میرِ رضاداده به امر قضا
جلوهگر از طلعت او مرتضا
گوهر بحرین وفا و ولا
زادهء بیمثل علی العَلا
پورِ رسولالاُممِ ممتحن
پورِ علی جلوهء یزدان، حسن
بر قُلَلِ عِلم عَلَمها زدی
بر کتب حِلم رقمها زدی
خواست دهد جلوه به حلمش حلیم
حلم ترا کرد نمایان حکیم
مدحگر حلم تو یزدان توست
عارف آن حضرت منّان توست
تا عَلَمِ حلمْ به عالم نشاند
زینت خود حلم از این شه ستاند
حلم خداوند ز حلمش عیان
صبر ازل در دلِ صبرش نهان
صابر خونیندل ایّام غصب
ممتحن فتنهء حُکّام غصب
آب بقا از لب او جرعهکش
دست وفا نام ورا قرعهکش
ماهلقایان حریم ازل
دیده کجا چون تو مهِ بیبدل
ماه و فلک از تو شده در حیات
ای دو لبت آمِر مرگ و ممات
چشم تو ساقیّ ِ شراب طهور
مست دو چشمان تو حورِ قصور
بادیه پیمای تو موسای عشق
زندهء انفاس تو عیسای عشق
خاک تنِ قاطبهء مرسَلان
بود همه بی نفسِ نفخِ جان _
لیک در آن عهد و زمان قدیم
ذکر تو تسبیح خدای کریم
ذکر تو شد زینت لبهای جان
ذاکر مذکور شدی آن زمان
ذکر خدا ذکر و حدیث شماست
یاد شما یاد خدای علاست
ای نبوی گوهر و گنج گران
گنج تو از گنجگهِ شایگان
گوهر تو گوهر بحر ولاست
عاجز صَرفش همه اهل ذکاست
حُسن ِ حَسَن حُسن خدای ازل
جلوهگهش جلوهگهِ بیبدل
حافظ اسرار علیم حکیم
مظهر رحمانی شاه رحیم
زادهء شیراوژنِ شیر خدا
صفشکنِ معرکههای بلا
صارم خونبارِ ولاپیشگان
قاطع اَذناب جفاریشگان
دست علیوار به صفّینها
پنجهء شیرانهء روز وغا
گَردبرآرندهء سفیانیان
خاککُنِ هیکل شیطانیان
منجلی از قدرت او مرتضا
حیدر کرّار، شه لافتا
تکیلِ موسی'یدِ طالوتتن
بر سر فرعونصفتان تیغزن
ای حسن ای زادهء خُلق عظیم
چون تو نیامد به جهان یک کریم
آنچه ز اموال که دادت خدا
دست تو بخشید ز جود و سخا
از کرمت مُکرَم یزدان شدیم
لایق مهمانی یزدان شدیم
از تو بُوَد کاخ کرامت جمیل
از تو شده نام سخاوت ثقیل
از کرمت گشت کریمان خجل
حاتم طی از کرمت منفعل
قاسمالارزاقِ کریمان تویی
قوتدهِ خوانِ لئیمان تویی
آنچه ز ارزاق در این خاک رُست
از اثر فضل تو ای پاک رُست
چونکه تویی پادشه عرشجاه
مسند یزدان به تو شد تختگاه
رحمتِ رحمانیِ رحمانِ پاک
از تو سرازیر شود روی خاک
کونومکان جیرهخور خوان توست
سائل دیرینهء احسان توست
گاهِ کرامت به غلامان دین
عشق خودت بخش به جانِ غمین
آهنگ دل
۱۴۰۴/۲/۱۲
وقتی آثارم توسط مختار وطن پرست و سایر اسادان به سرقت رفت اثر جدیدم را چاپ کردم تا سرقت نرود
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
2
مستی و میخواره گی در کربلا
طفلی و پیری نداند مطلقا
زانکه در آن میکده یک شیرخوار
باده نوشد خود فزون از مردِ کار
ای بنازم مستی آن طفل را
آن که سرمستی کند از ابتلا
تا سیه مستی کند در کارزار
از سیه بختان برآرد صد دمار
عربده جویی کند از جام دوست
گوید اینک هستیم گویا که اوست
مست جام ساقی وحدت شدم
عین وحدت در کف کثرت شدم
تشنه ام اما نه بر آب فرات
تشنه ام من تشنهء دریای ذات
نوشد از بحر لبم آب مَعین
من نخواهم بر لبم آبی چنین
آب حیوان در لبانم مختفیست
صد فرات از لعل من یک قطره نیست
من خود آن ذره به دست آفتاب
گشتم اینک رشک مهر و ماهتاب
تا که خورشید جهان باشد بکار
نور گیرد از فروغم ذره وار
گرچه بسمل وار ناسوتی شدم
خود، همای بام لاهوتی شدم
گرچه نَبْوَد این زمان بال و پرم
من ز اوج آسمانها می پرم
ثار من باشد همان ثار خدا!!!…
نقش مُهرِ این کتاب اِبتلا
خون من دین را ضمانت می کند
از حریم آن حمایت می کند
کس نبیند ثار من خوار و حقیر
از دمم جان جهانی زنده گیر
من نه آنم امتحان را واهلم
وز بلای حق خورم خون دلم
هرچه آید بر سرم در عشق دوست
گوید این دل، مالکش آن عشوه خوست
منتظر هستم که این قوم كَفَر
رأس نِی فردا کنندم مُشتهَر
چون سهیل برج محنت می شوم
همنشین شمس عزت می شوم
می روم هر جا فراز آید به پیش
خواه مسجد خواه مأوای کشیش
مستی و میخواره گی در کربلا
طفلی و پیری نداند مطلقا
زانکه در آن میکده یک شیرخوار
باده نوشد خود فزون از مردِ کار
ای بنازم مستی آن طفل را
آن که سرمستی کند از ابتلا
تا سیه مستی کند در کارزار
از سیه بختان برآرد صد دمار
عربده جویی کند از جام دوست
گوید اینک هستیم گویا که اوست
مست جام ساقی وحدت شدم
عین وحدت در کف کثرت شدم
تشنه ام اما نه بر آب فرات
تشنه ام من تشنهء دریای ذات
نوشد از بحر لبم آب مَعین
من نخواهم بر لبم آبی چنین
آب حیوان در لبانم مختفیست
صد فرات از لعل من یک قطره نیست
من خود آن ذره به دست آفتاب
گشتم اینک رشک مهر و ماهتاب
تا که خورشید جهان باشد بکار
نور گیرد از فروغم ذره وار
گرچه بسمل وار ناسوتی شدم
خود، همای بام لاهوتی شدم
گرچه نَبْوَد این زمان بال و پرم
من ز اوج آسمانها می پرم
ثار من باشد همان ثار خدا!!!…
نقش مُهرِ این کتاب اِبتلا
خون من دین را ضمانت می کند
از حریم آن حمایت می کند
کس نبیند ثار من خوار و حقیر
از دمم جان جهانی زنده گیر
من نه آنم امتحان را واهلم
وز بلای حق خورم خون دلم
هرچه آید بر سرم در عشق دوست
گوید این دل، مالکش آن عشوه خوست
منتظر هستم که این قوم كَفَر
رأس نِی فردا کنندم مُشتهَر
چون سهیل برج محنت می شوم
همنشین شمس عزت می شوم
می روم هر جا فراز آید به پیش
خواه مسجد خواه مأوای کشیش