تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

جز سر کوی تو منزل نکنم جای دگر

منزلت زانکه بود جنَّت الاعلای دگر


گرچه در شهر دلآرام و پریزاد بسیست

نروم جز تو پی یار دلآرای دگر


هر قَدَر دلبر فتّانه بیاید به جهان

کم نماید که تویی دلبر والای دگر


مهر تو گرچه شفق‌وار کند چشم مرا

ماه‌وَش چون تو نباشد رخ زیبای دگر


تا تو بخشی به دلم گوهر نایاب هنر

نستاند ز کسی لولوء لالای دگر

نوشته قبلی:آهنگ دل
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
2

مستی و میخواره گی در کربلا
طفلی و پیری نداند مطلقا

زانکه در آن میکده یک شیرخوار
باده نوشد خود فزون از مردِ کار

ای بنازم مستی آن طفل را
آن که سرمستی کند از ابتلا

تا سیه مستی کند در کارزار
از سیه بختان برآرد صد دمار

عربده جویی کند از جام دوست
گوید اینک هستیم گویا که اوست

مست جام ساقی وحدت شدم
عین وحدت در کف کثرت شدم

تشنه ام اما نه بر آب فرات
تشنه ام من تشنهء دریای ذات

نوشد از بحر لبم آب مَعین
من نخواهم بر لبم آبی چنین

آب حیوان در لبانم مختفیست
صد فرات از لعل من یک قطره نیست

من خود آن ذره به دست آفتاب
گشتم اینک رشک مهر و ماهتاب

تا که خورشید جهان باشد بکار
نور گیرد از فروغم ذره وار

گرچه بسمل وار ناسوتی شدم
خود، همای بام لاهوتی شدم

گرچه نَبْوَد این زمان بال و پرم
من ز اوج آسمانها می پرم

ثار من باشد همان ثار خدا!!!…
نقش مُهرِ این کتاب اِبتلا

خون من دین را ضمانت می کند
از حریم آن حمایت می کند

کس نبیند ثار من خوار و حقیر
از دمم جان جهانی زنده گیر

من نه آنم امتحان را واهلم
وز بلای حق خورم خون دلم

هرچه آید بر سرم در عشق دوست
گوید این دل، مالکش آن عشوه خوست

منتظر هستم که این قوم كَفَر
رأس نِی فردا کنندم مُشتهَر

چون سهیل برج محنت می شوم
همنشین شمس عزت می شوم

می روم هر جا فراز آید به پیش
خواه مسجد خواه مأوای کشیش
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
7


در حدیث آمد که یار مصطفی
گفت حیدر را علی یا مرتضا

اندرین دنیای خاکیّ و حیات
محو می گردد به نیکی سیّئات

برّ و نیکی کن که آن بارت دهد
ره به سوی حضرت یارت دهد

برّ و نیکی ریشه اش باشد نماز
کان تو را آرد به سوی او نیاز

از بدیها دور می دارد تو را
تا شوی لایق به قصر آن علا

آنکه اَرجی' آیه جوید از خدا
این سخن باشد که من گفتم تو را

رحمتش سابق بُوَد بر قهر او
زآنکه گوید هر زمان لاتقنطوا

رحمت او همچنان دائم بُوَد
آسمان با رحمتش قائم بُوَد

ناامید از رحمت رحمان پاک
زیر پا ماند چو مشتی ریزه خاک

گفت یزدان ای مکینان زمین
با گمانْتان گشته ام هر دم قرین

خوش گمان باشی اگر ای پرامید
از کراماتم‌ تو گردی خود سعید

بدگمان را لاجرم از ظن خویش
می کنم دائم دل افکار و پریش

ناامیدی را گناهی بد شمار
از گناهت هر زمان پا پس گذار

بر سر هر آیه ای گوید خدا
من رحیمم من رحیمم ای فتی'

خالقی با رحم های نو به نو
ناامیدی را ز قلبت کن درو

گرچه کافرپیشگان زور آورند
روز را چون لیل دیجور آورند_

هست لیکن حکمت ما چون متین
عاقبت کردم از آنِ متقین

این کلامم را هزارانش شمار
در حیات هر کسیّ و روزگار

روزگاران گر به نفع ظالم است
عاقبت را پاکْ یزدان عالم است

دورِ دوران را به سامان آورد
دولتی از جُندِ یاران آورد

آن زمان آید که منجیّ اُمَم
بر فراز کعبه افرازد عَلَم

لشکری پولاد تَن، جنسِ حدید
بر تمام مردمان آرد نوید

کای به ظلم و جور، محنت دیده ها
این زمان نور آمده بر دیده ها

ناامید از رحمتش چون نامدید
رحمت اکبر مآلاً شد پدید

آن زمان گوید قدیر لایری'
این زمان شد نوبت اهل ولا

منتقم را مُظهِرم با قدرتم
تا کنم اتمام نور رحمتم
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
5


غنچه چو بشکفته شود بی امان
نیست امانیش ز باد خزان

غنچه اگر جلوه گری می کند
باد خزان پرده دری می کند

جلوه گری کرد دو صد غنچه زار
باد طمع کرد ورا  زارِ زار

باد خزان بوی مروّت ندید
جرم عیان کرد و خصومت گزید

کاش که ناتور ندیدی به چشم
غنچهء باغش شده پامال خشم

یا که خزانی و ستیزش نبود
خشم در آن دیدهء هیزش نبود

کاش خزان راه به باغش نداشت
آفت بد جلوهء راغش نداشت

جلوهء آن غنچه و آن زخم چشم
سینهء گل کرد چو آماج خشم

ای فلک از باد خزانت امان
از گل و از وَرد وزانت امان!!!...