تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

نور مهرت وامگیر از جان ما

ای جمالت چشمهء تابان ما


از فراقت جوی خون جاری کند

روز و شب این چشم خون افشان ما


کان غم را ما بکندیم از مژه

حاصل آمد گوهر غلطان ما


زهر هجرت می چشد چون انگبین

کام دلخون دل نالان ما


روز اول قرعهء عشقت زدیم

تا چه باشد بعد از آن پایان ما


تا رسم روزی به وصل آباد تو

وادی هجر و دل حیران ما


سوختی چون کورهء آتشفشان

از تمنای لبانت جان ما


مشعل خورشید با آن آب و تاب

شعله ای شد زآتش سوزان ما


مطرب دل نغمهء عشقت نواخت

شد جهان پرنغمه از دستان ما


زندهء جاوید مِی نوشِ لبت

ای دو لعلت چشمهء حیوان ما


جرعه ای نوشان ز لعلت تا کنی

مست جاوید این دل عطشان ما


سروِ قد را سنبل افشان روی خد

ای سراپای تنت بستان ما


وانزمان بگذار تا چیند گلی

از بهاران رخت چشمان ما


شاهد عشقم به رویت ای صنم

این دل دیوانه و هذیان ما


گر الف ب ت ز عشق آموزیم

دلنشان گردد ز تو دیوان ما


مُهر مِهرت را بزن بر چامه ام

من #غریبُ چون تویی سلطان ما

نوشته قبلی:آهنگ دل
نوشته بعدی:بامدادِخُمار آهنگ دل
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
5


غنچه چو بشکفته شود بی امان
نیست امانیش ز باد خزان

غنچه اگر جلوه گری می کند
باد خزان پرده دری می کند

جلوه گری کرد دو صد غنچه زار
باد طمع کرد ورا  زارِ زار

باد خزان بوی مروّت ندید
جرم عیان کرد و خصومت گزید

کاش که ناتور ندیدی به چشم
غنچهء باغش شده پامال خشم

یا که خزانی و ستیزش نبود
خشم در آن دیدهء هیزش نبود

کاش خزان راه به باغش نداشت
آفت بد جلوهء راغش نداشت

جلوهء آن غنچه و آن زخم چشم
سینهء گل کرد چو آماج خشم

ای فلک از باد خزانت امان
از گل و از وَرد وزانت امان!!!...
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
44

ما باده‌کشانیم که بی مِی همه مستیم
سرمستِ سیه‌مست که بس جام شکستیم

المنة لِلَّه که در این خانهء مستی
از جرعهء ساقیّ ِ ازل باده‌پرستیم

دیوانه‌وشانیم در این دیر گنه‌خیز
با اینهمه مستانه از آن جام ِ الستیم

خُم‌های جنون را همه جانانه گشودیم
ساغر زده مستانه درِ میکده بستیم

بیگانه ز تزویرپرستان زمانیم
ما صحبت اغیار به اخیار گسستیم

آن خال سیه در پس آن زلف چنان دام
از عرش برین دیده و بر فرش نشستیم

از زاهد و شیخان زمان رشته بریدیم
تا دل به سر زلف گره‌گیر ببستیم

نی طالب جاهیم در این مدفن شاهان
ما حلقه‌بگوش درِ این میکده هستیم

افسوس که در گنجهء اسلام شعاران
شاهانه #غریبیم و جهودانه شکستیم
بغض ترک خورده ، مسیر عاشقی ، آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
15
#_در_مدح_حضرت_امیرالمومنین_علی_ابن_ابیطالب_علیه_السلام


آنکه کند مستی دل اختیار
مستی دل می کشدش سوی یار

میکده مست است ز مینای دوست
بتکده سر می دهد آوای دوست

مستی می از لب شیرین ماست
جام میش ملّت و آیین ماست

می که شود از قدحش جلوه گر
می زند آتش به همه خشک و تر

آتش عشقست مگو نار کین
آتش هستی ده آیین و دین

آتش سوزندهء اندیشه ها
آتش بر باد دهِ بیشه ها

نقش عدم بر همه دلها زند
از پی آن هستی جان می دهد

آتش مِی زنده کند مرده را
جان بدهد قالب افسرده را

هر که زند جرعهء این می به لب
آتش حیرت شود از تاب و تب

ساقی ِ آن، دست خدای ازل
ساقی ِ آن، مظهر آن لم یزل

نیست در این میکده از شک و ریب
جام میش از خُم الطاف غیب

ساقی آن، ساقی جام ولاست
مست ازل، جان نبی، مرتضاست

باده ای از جام علی نوش کن
طعنه به خُم از مئ پرجوش کن

جام ولا مستی جان و دل است
پرعطشش قالب جسم و گِل است

باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست

ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب

منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام

نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت

تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست

افسر و دیهیم سزاوار توست
عرش برین ساحت دربار توست

شعله برافروخت چو نار خِصام
از لب تو آمده بردً سلام

هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست

دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت

آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد

دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج

هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت

آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت

ناجی امواج بلایا علیست
کشتی یزدانی دریا علیست

كشتی طوفانی نوح نبی
جودیِ خود یافت ز جود علی

در دل ماهی چو رود یونسی
بر دل او می شود او مونسی

تا که مسیحا به سر دار رفت
با یدِ او در برِ دلدار رفت

موسی جان تا که شود محو یار
روح دگر می دمدش در کنار

جلوه او یافت چو موسی کلیم
تائب حق گشت به قلب سلیم

طیر ابابیل که سجیل یافت
از کف او حشمت و تبجیل یافت

خانه خدا تا شه مردان علیست
ابرهه را رخصت آن کار نیست

بیت خدا را چو بود باطنی
قطع یقین هست در آن ساکنی

ساکن بیت است به امر الاه
تا به جهان زنده کند لا الاه

وحدت حق رمز ولایت گزید
غیر ولا وحدت دین کس ندید

وحدتی سرّ ولای خدا
هست یقین زیر لوای خدا

(رشته باریک سخن را بجو)
وصف شه بی بدلت را بگو

وصف شهی را که خدا گفته است
دُرّ ِ مدیحش به مبین سُفته است

جان سپری کرده به لیل المبیت
خطبهء آن خوانده به قرآن خطیب

جان عزیزش سر بازار برد
تا ز نبی زحمت آزار برد

از جگر شیر که در سینه داشت
باکی از آن فوج ثعالب نداشت

شیر خدا را ز شغالان چه باک
آنکه بُوَد مرگ از او در هلاک

مرگ کجا جان برد از ضربتش
تیغ چرا نشکند از هیبتش

تا به کفش بوسه زند ذوالفقار
از تن کافر بدر آرد دمار

خیبریان از دل او در فرار
مرحبیان از کف او در حصار

غالب هر غالب میدان خون
قسوره جو از کف او قوم دون

گر همه روباه، حریف آورند
چنگِ وِرا طعمه نحیف آورند

جوشن بی پشت به آوردگاه
بر جگر شیر خدا شد گواه

نکته بیاموخت از آن جوشنش
خصم ازل بر دل آن دشمنش

خواهی اگر کشتن این شیرمرد
باید از خَلف ِ علی چاره کرد

لیک ندانست جفا گسترش
مرگ ورا نیست از آن خنجرش

آن که شود کشته به راه خدا
کشته نباشد که خدا خود گوا

کشتهء آن شاه ازل را چه باک
وجه خدا را ز چه بیم هلاک

فانی حق است و فنایش بقاست
باقی دین است و بقایش سزاست

مولد خود بیت خدا را گزید
قتلگهش خانهء حق برگزید

این شرف او راست اَلا روزگار
غیر علی دارد اگر، برشمار

شدت عدلش سر او راشکافت
گرچه عدو همچو علی را نیافت

همچو علی نیست کسی در جهان
مادح فضلش بشود دشمنان

آری اگر مدحگرش کبریاست
دشمن سرسخت لبش در ثناست

مدح ز من در خور فهمش بُوَد
بیشتر از این نه به وهمش رسد