باغ زمستانی چند صباحی ست دستچینی از دست نوشته هایم از دهه های هفتاد و هشتاد و نود خورشیدی در سه فصل گرد اوردم بجهت یادگار از باغ اول زمستانی و اقرار به ظلمانی شب و گمگشته بودن عشق در عهد تاریکی و
در پس اندیشه و آمال ها،میان انبوهی از سیاه مشق های روزانه و سالانه ، اولین دفتر و گزیده ای از دست نوشته ها بجهت یادگار و پاسخ به خواست دوستان پاک سرشت ، حصل دهه های هفتاد و هشتاد و نود زندگی در سه فصل منتشر گردید ، تقدیم به همه عزیزان و عزیزترین های زندگی.
، از عشق گفتن ها ، از مام میهن و تاریکی و شب سرما و عداوت
از دوست گفتن ها ، از فوران احساس در پس کوچه ای ، پهنادشت کویر را سرودن...
برگ سبزی تحفه چشمان درویش شما

امید که رضا افتد یاران را

- خانه


خانه سرد و تاریک

انتهای آخرین کوچه

انتهای زیستن و مرگ دوباره

در پی یافتن زندگی ،برای شفا گرفتن

برای یافتن خویشتن

برای خویش را دریافتن

برای همه عهد ها مان

برای همه آنکه مسئولیم


حق زنبق از سهم باغچه

قدر ادراک حشره،

از خش خش برگ زمستان


من از شب می نویسم ، از انتهای سیاهی

ولی تو از روز می آیی ، به رنگ روشنی

از کوچه اقاقیا

دختر بزرگ شهر آفتاب


حضور خیس شب پره گرد چراغ ، هوای سرد کویر

و هر بار که مقصد باز تسلیم است و شاهدی

منت نهیم که وکیل و موکل تو باشی

نه هراسیم از شب ،نه ستیزیم با غم

شاهد تنها باشیم ، هر مصیبت ، هر شادی

همه جا نگاه کنیم ، اتاق های تاریک دل را

بسپاریم به آب ، رهاکنیم در باد

همه من ها را

هر کجا گله ای ب

اشد ، همه از درد من است


مرا با خود همسفر کن

و به دلهره هایم ،مرهمی نه

و به سردی دستانم ، حرارتی

و به چشمان خاموشم ،شعفی

و به دل های تاریکم ؛نور عشقی

جهانم زیبای تست و برگ برگ درختان و همه قطرات باران

همه را، برای تو دوست دارم

و شهرمان ، فرسنگ ها فاصله مان .

وای خدایا ،

از کدامین راه سوی تو آیم

ای بهانه بودن ، سری به دیار ما بزن

تا لحظه ای باقی ست

و مگذار ، در آرزوی زلفانت

غبار مرگ فراموشمان کند

در چشمان روشن تازه عروسان دیده ام ،ابتذال عشق را

و در دل های یک مرد ، هوس خیانت را

و در اندام یک زن ،شوق نوازش را

من با ابرهای سرد زمستانی ،از اینجا خواهم رفت ،و فقط

با یاد شما ،خطوط سیاه ،

سینه نرم کاغذ را

جریحه دار خواهم کرد،

مرا با خود همسفر کن ای

آرزوی محال.

در اندوه ساحل ،به عشق رسیدیم

و به پایش همه اندوخته ها را ،به دور خواهیم ریخت

و برای سالمش ،جان خواهیم داد.

در اندوه ساحل

و اضطراب شب هایش

و تردید نخل هایش

و خشم امواجش

خواهیم ماند و خواهیم مرد

در اندوه ساحل

عشق را نوازش کرده ایم

و با بوسه ای ،تا آنسوی آب ها ،پرواز کردیم

در اندوه ساحل

نظاره گر اشک های پر از ماتم بودیم

و هوس ، که مارا مدام با خود خواهد برد.

همسو خواهیم شد ،با امواجش

شاید نجاتی ، یا مرگ دهشتناکی

در اندوه ساحل خواهیم ماند

و با دلهره هایش و چشمان زیبایش

زندگی خواهیم یافت

در این سال های رفتنت

مهربانی هایت را خوب به خاطر دارم

ولبخند زیبایت

دو خط مورب گونه هایت

و عشق سرشارت را

با تو باید بر شاخه های عشق

جوانه های ایمان را به تماشا نشست

و شاهد شد

روز وصل دوستداران را

در این سال های نبودنت

تنها با دروغ و تزویر

دست به گریبان شدم

و بر خود داغ نفرینی آویز کردم

که این خانه دل همیشه تهی می ماند

بیشتر از ساعتی نیست از رفتنت

گوئی سال هایی ست

همه زمستان سرد

- تقدیم به آرامگاه فریدون فروغی – روستای قورقورک(

در فراسوی پنجره ها

کسی برای عشق گاه شماری می کند

و آرزوی دیدنش

دل از سینه تنگ فریاد می زند

آن دور ها مردی تنها

در انتظار هیچ مسافری نیست

که عشق او را با خود برد.

و عشق که مرا با خودبرد .

وقتی هیچ حواسم بر جایش نبود

داشتم با کودکی معصوم حرف می زدم

که حادثه غمگینی شکل گرفت