باغ زمستانی چند صباحی ست دستچینی از دست نوشته هایم از دهه های هفتاد و هشتاد و نود خورشیدی در سه فصل گرد اوردم بجهت یادگار از باغ اول زمستانی و اقرار به ظلمانی شب و گمگشته بودن عشق در عهد تاریکی و
در پس اندیشه و آمال ها،میان انبوهی از سیاه مشق های روزانه و سالانه ، اولین دفتر و گزیده ای از دست نوشته ها بجهت یادگار و پاسخ به خواست دوستان پاک سرشت ، حصل دهه های هفتاد و هشتاد و نود زندگی در سه فصل منتشر گردید ، تقدیم به همه عزیزان و عزیزترین های زندگی.
، از عشق گفتن ها ، از مام میهن و تاریکی و شب سرما و عداوت
از دوست گفتن ها ، از فوران احساس در پس کوچه ای ، پهنادشت کویر را سرودن...
برگ سبزی تحفه چشمان درویش شما

امید که رضا افتد یاران را

مرا با خود همسفر کن

و به دلهره هایم ،مرهمی نه

و به سردی دستانم ، حرارتی

و به چشمان خاموشم ،شعفی

و به دل های تاریکم ؛نور عشقی

جهانم زیبای تست و برگ برگ درختان و همه قطرات باران

همه را، برای تو دوست دارم

و شهرمان ، فرسنگ ها فاصله مان .

وای خدایا ،

از کدامین راه سوی تو آیم

ای بهانه بودن ، سری به دیار ما بزن

تا لحظه ای باقی ست

و مگذار ، در آرزوی زلفانت

غبار مرگ فراموشمان کند

در چشمان روشن تازه عروسان دیده ام ،ابتذال عشق را

و در دل های یک مرد ، هوس خیانت را

و در اندام یک زن ،شوق نوازش را

من با ابرهای سرد زمستانی ،از اینجا خواهم رفت ،و فقط

با یاد شما ،خطوط سیاه ،

سینه نرم کاغذ را

جریحه دار خواهم کرد،

مرا با خود همسفر کن ای

آرزوی محال.

در اندوه ساحل ،به عشق رسیدیم

و به پایش همه اندوخته ها را ،به دور خواهیم ریخت

و برای سالمش ،جان خواهیم داد.

در اندوه ساحل

و اضطراب شب هایش

و تردید نخل هایش

و خشم امواجش

خواهیم ماند و خواهیم مرد

در اندوه ساحل

عشق را نوازش کرده ایم

و با بوسه ای ،تا آنسوی آب ها ،پرواز کردیم

در اندوه ساحل

نظاره گر اشک های پر از ماتم بودیم

و هوس ، که مارا مدام با خود خواهد برد.

همسو خواهیم شد ،با امواجش

شاید نجاتی ، یا مرگ دهشتناکی

در اندوه ساحل خواهیم ماند

و با دلهره هایش و چشمان زیبایش

زندگی خواهیم یافت

در این سال های رفتنت

مهربانی هایت را خوب به خاطر دارم

ولبخند زیبایت

دو خط مورب گونه هایت

و عشق سرشارت را

با تو باید بر شاخه های عشق

جوانه های ایمان را به تماشا نشست

و شاهد شد

روز وصل دوستداران را

در این سال های نبودنت

تنها با دروغ و تزویر

دست به گریبان شدم

و بر خود داغ نفرینی آویز کردم

که این خانه دل همیشه تهی می ماند

بیشتر از ساعتی نیست از رفتنت

گوئی سال هایی ست

همه زمستان سرد

- تقدیم به آرامگاه فریدون فروغی – روستای قورقورک(

در فراسوی پنجره ها

کسی برای عشق گاه شماری می کند

و آرزوی دیدنش

دل از سینه تنگ فریاد می زند

آن دور ها مردی تنها

در انتظار هیچ مسافری نیست

که عشق او را با خود برد.

و عشق که مرا با خودبرد .

وقتی هیچ حواسم بر جایش نبود

داشتم با کودکی معصوم حرف می زدم

که حادثه غمگینی شکل گرفت