عاشقی محنتِ بسیار کشید

تا لبِ دِجله به معشوق رسید

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دسته گلی داد به آب

نازنین چَشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دلسوخته بود.....

اندک اندک سوختنم را - قطره قطره اشک هایم را

مو به مو شعر هایم را - دریا دریا ایمانم را

رود به رود صداقتم را ..... -

چه خسته ام من ، از تکرار هر شب پر درد

افسرده از تشویش

تاوان سخت خویشم

اینجا دیگر صدایی نیست ، نه مهری بجا مانده ، نه دودی و نه آتشی برجا

کدامین دست خنیاگر به ریشه می زند هر روز و هر شب

کدامین دیو آنسو تردر انتظار ضربه آخر نشسته در ره

به کدامین افسون ، پاداش عشقی غریب

سیلی تلخ بی وفائی بود

و من باز در انتظارعبورت از آسمانم می مانم

می مانم تا قاصد صبح به پیام آشنایی ...


آی عشق شعله سبزینه تو پیداست

مهر ریشه در جان تو دارد ، تپش های زمان کلام بیقرار توست

ای عظیم ترین میراث رب ، ای همه عشق

خوشا بی سر و سامانی بهر نامت ، خوشا خون جگر ها ، خوشا رنجت

خوشا پیکر بیتاب ، خوشا وصل و خوشا حسرت

هر دم سلامت می کنم ، هر سو نگاهت می کنم ، ای همه آمال من

ای تقلاهای عمر رفته از دست

بی نظیر ، ای دوست

گه بهر دیدارت ارض طی می کنم و گه سماء را

لوای رسوایی بر تن شد و مطرود گشته هر خانقاهم

صحرا به صحرا، دشت به دشت ، لوت به لوت ، دانند اسرار رسواییم را.

آی عشق

گاه در بازار ریا فروش دیدم ترا ، گاه در حجره تردید ،

ای والا تر از تقدس من

تا بوسه گاه خاک ، خواهم آمد

خواهم آمد


نوشیدن جرعه های مستی آور نگاهت

توازن رقص گلبرگها را مانی ، بلندای سرو را

عطری در عمق حافظه جانم

هرگز نخواهم به فراموشی سپردن

همچو امانتی از جنس عشق

بر لوح دل خویش آویز کرده ام

نام و عشق واشتیاق و عطش و جاذبه دستانت

آنچنان لیلی که همه مجنون ها و عاشقان در بند ایشان قیامت ها کنند

حق ادای جاذبهنگاهی ست

این عطش خشکیده برلبان را

نوازش ساقه های گل رز مخملی را

مرهمی باشدو حصل اشک ها ی در تاریکی

نام تو ذکر مداوم، اندیشه ات غالب همه اوهام من

حسرتت همچو حسرت مومن درختان بهشت را

بهترین دلیل بودن، آسمانی ترین بوسه عشق