هوش مصنوعی: این متن یک شعر بلند و پرجزئیات است که به توصیف شخصیتی منفی و طماع می‌پردازد که با حرص و آز خود باعث آزار دیگران می‌شود. در بخشی از شعر نیز به توصیف نعمت‌های الهی و خوان پرنعمت یک شخصیت بزرگ (اسلام خان عالی شان) پرداخته شده است که نماد بخشندگی و عدالت است.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم پیچیده‌ای است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، برخی از توصیف‌ها ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال نامفهوم یا سنگین باشد. علاوه بر این، موضوعات مطرح‌شده مانند طمع، عدالت، و بخشندگی نیاز به درکی عمیق‌تر از روابط انسانی و اجتماعی دارند.

شمارهٔ ۷ - تصویرپردازی خیالی از مردی شکمباره به عنوان تمهیدی برای مدح اسلام خان و توصیف سفره ی نعم او

خامه ام برخلاف عادت خویش
سفله ای را کشیده است به پیش ۱

آن کج اندیشه ای که همچو کمان
بسته دایم برای جنگ میان ۲

وان میانی که کینه قربان است
ترکش تیر او قلمدان است ۳

چون کند بحث، شرم می باید
یا گریبان ز چرم می باید ۴

صحبتش با مزاج ناهموار
پرخطر چون قمار و راه قمار ۵

چون خر ارغنون بود نالان
از سواری او خر شیطان ۶

پرده ی گوشش از سخن چینی
پاره شد بس که دید سنگینی ۷

خلق از بیم صحبتش در گرد
خانه بر خانه همچو مهره ی نرد ۸

دست بر خوان هرکه کرد دراز
خبث او نان خورش کند چو پیاز ۹

چون مگس، چشم دهر گشته بسی
در کثافت چو او ندیده کسی ۱۰

شده از موج چرک دامانش
همچو قمری سیه، گریبانش ۱۱

بود از خبث باطنش بدبو
عرق او چو آب تنباکو ۱۲

بغل او کتابخانه ی اوست
گوشه ی دامنش خزانه ی اوست ۱۳

رو در آبی که شست بر لب جو
هر حبابی شد آبخانه درو ۱۴

از برص گردنش سفید چو غاز
ولی از موج چرک، سینه ی باز ۱۵

چشم تنگش به وقت بیداری
گل بابونه است پنداری ۱۶

چون به یکدیگرش ز خواب نهاد
می دهد آن ز چشم گندم یاد ۱۷

گفته اندش به چشم او مانی
بسته زنار ازان سلیمانی ۱۸

جگرش خون ز فکر و اندیشه
در دلش حرص دیو در شیشه ۱۹

آب خضرش نه آرزو باشد
مقصدش نان راه او باشد ۲۰

هوس خاتم سلیمانش
رفته از دل ز شوق انبانش ۲۱

چشم بر باز تیزچنگش نیست
در نظر غیر جفت زنگش نیست ۲۲

مطرب و نغمه اش نه منظور است
چشم او را به سیم طنبور است ۲۳

پیش او نیست قدر یک خشخاش
صحن باغ بهشت را بی آش ۲۴

در همه محفلی ز طبع لئیم
همچو می مسخره، چو بنگ ندیم ۲۵

می کشد چون چراغ لاله ز سنگ
روغن از چاپلوسی و نیرنگ ۲۶

بافسون و فسانه از گوهر
افشرد آب را چو پنبه ی تر ۲۷

کند افسون او تهی چون کف
سفره ی موج را ز نان صدف ۲۸

می برد وقت ناخنک از مشت
همچو تیشه فرو به سنگ انگشت ۲۹

همچو مرغی که هرزه گرد افتاد
نیست جایی که خایه ای ننهاد ۳۰

گر به پیراهن و قبا رفته
بسته بندی به هرکجا رفته ۳۱

مرکب حرص اوست بی تابی
موج دریاست بال مرغابی ۳۲

همه تن همچو موج آب، دهان
بغلش چون صدف پر از دندان ۳۳

مشرف نان و ناظر سفره
پیک بغرا و شاطر سفره ۳۴

گربه ای مبتلای جوع الکلب
دل سیه، روی زرد چون زر قلب ۳۵

بر زمینش ز پرخوری پهلو
رنج باریک، کرم معده ی او ۳۶

همه تن ضعف و مضطرب چو نسیم
خشک و پرخوار چون عصای کلیم ۳۷

حرف جوعش اگر کند انشا
باد بر گوش آهوی صحرا، ۳۸

بیم آن از تنش کند هردم
همچو آماس، فربهی را کم ۳۹

در صف سفره حرص او صفدر
علم جوعش اژدها پیکر ۴۰

شد طعامی به هر طرف که روان
مردم چشم اوست فلفل آن ۴۱

هرکجا قاب خشکه ای راهی ست
پنجه ی او برآن دم ماهی ست ۴۲

جوع هرگه گلویش افشارد
زان که با کاسه نسبتی دارد ۴۳

می دود بس که از قفای حباب
برده گویی کلاه او را آب ۴۴

جانب سفره چون کند شبگیر
پر بر آرد عصای او چون تیر ۴۵

دست چون سوی سفره کرد دراز
حلقه در گوش نان کند ز پیاز ۴۶

چون اسیران برون کند خفتان
دست تاراجش از تن تفتان ۴۷

افکند نان همیشه بی پروا
خام در دیگ معده چون بغرا ۴۸

کرد چشمش ز بس درو تأثیر
شور شد آب چشمه سار پنیر ۴۹

بر سر سفره ای که او را دید
ماست دیگر نشد به کاسه سفید ۵۰

سرکه چون پیش او نهی، بی تاب
با پیاله به سر کشد چو شراب ۵۱

سوی سبزی چو رو نهد به مصاف
گندنا تیغ خود کند به غلاف ۵۲

دامن سفره سخت گیرد ترب
چون بر اطراف دام ماهی، سرب ۵۳

پیش آن بازوی کمندانداز
حلقه سازد کمند خویش، پیاز ۵۴

چه عجب گر ز بیم آن مردک
نشود سبز در جهان زردک ۵۵

بود از دست جور آن ملعون
موج زن در دل چغندر خون ۵۶

شلغم پخته چیست، خام نماند
از کلم خود به غیر نام نماند ۵۷

نیش دندان او به سان گراز
نرگسی می زند به نان و پیاز ۵۸

رفته از حمله اش ز مرغ کباب
همچو مرغان نیم بسمل، تاب ۵۹

ماهی از بیم او ز بی تابی
شده چون ماهیان سیمابی ۶۰

پای طوفان چو در رکاب آید
مرغ و ماهی در اضطراب آید ۶۱

خویش را چون مگس ز تلواسه
افکند لحظه لحظه در کاسه ۶۲

بر سر سفره چون درست نشست
تا مبادا بپردش از دست، ۶۳

بار اول چو می کشان خراب
بشکند بال های مرغ کباب ۶۴

دو پیازه ز دیدنش تر شد
خشکه از بیم او مزعفر شد ۶۵

می برد بس که سر به کاسه فرو
از سرش قلیه گشت قلیه کدو ۶۶

حبشی داغدار چهره ی اوست
زعفران گرچه زینت هندوست ۶۷

قاشق و آش رشته زو در شور
همچو طنبور و رشته ی طنبور ۶۸

دید ازو بس که جور دست انداز
آش تتماج گشت دنبه گداز ۶۹

صحن ماهیچه را غنیم بزرگ
دشمن لنگ بره همچون گرگ ۷۰

سوی سفره چو سایه گستر گشت
خشک شد خشکه و شله ترگشت ۷۱

نظر او پلاو را مجذوب
پنجه اش صحن خشکه را جاروب ۷۲

بهر دفعش چو گرز در زد و گیر
مشت خود را گره کند کفگیر ۷۳

سوی بریشان چو دست برد سبک
کفن بره گشت نان تنک ۷۴

به طعامی که دسترس دارد
مرغش از پنجه در قفس دارد ۷۵

هرگه آهنگ آش غوره کند
موی چینی سفره نوره کند ۷۶

دهن از لقمه بس که سازد پر
چاک افتاده بر لبش چو شتر ۷۷

شود، آشش چو دیر پیش نهی
قالب پنجه اش چو بهله تهی ۷۸

بود از دست او ز بس درهم
شده مغز قلم چو نال قلم ۷۹

خوردن بیضه چون کند بنیاد
وای بر جان بیضه ی فولاد ۸۰

پدری نیز داشت همچون خود
در همه دیگ، جوش زن چو نخود ۸۱

بود در آشمالی آن کافر
چون شله گرم تا دم آخر ۸۲

هرگه از تشنگی شود بی تاب
برف لرزد به کوزه چون سیماب ۸۳

کرد آهنگ آب یخ چو ز دور
یخ شد از بیم خشک همچو بلور ۸۴

در سراغ هلیم، دیوانه
به چراغ هریسه پروانه ۸۵

دایه در کودکی به دامانش
شیردان داده جای پستانش ۸۶

پی کیپا چو او روانه شود
آفت صدهزارخانه شود ۸۷

سوی پاچه چو گوش خواباند
به سگ پاچه گیر می ماند ۸۸

بر سر کله چون شبیخون برد
گرد از مغز او به گردون برد ۸۹

با چنین اشتها، کجا تقدیر
می تواند که سازد او را سیر؟ ۹۰

مگر از فیض مطبخ نواب
شکمش پر شود چو مرغ کباب ۹۱

آن ولی نعمتی که هست جهان
بر سر خوان فیض او مهمان ۹۲

صبح، دستارخوان ایوانش
مه نو یک رکابی از خوانش ۹۳

خوان او را صلازنان همراه
درگهش را کتابه بسم الله ۹۴

سفره ی همتش به صفه ی بار
آسمانی ست با زمین هموار ۹۵

سفهر ای پهن چون سپهر برین
پر ز هر نعمتی چو خوان زمین ۹۶

میوه بی قدر از فراوانی
هندی و بلخی و خراسانی ۹۷

خربزه چون بتان شکرریز
کرده دندان برو جهانی تیز ۹۸

لعبتی دلفریب و پاک سرشت
نازک و نرم همچو حور بهشت ۹۹

مغز چون انگبین الوندی
پوست چون کاغذ سمرقندی ۱۰۰

سوی هندوستان شکرریز
شد روان آب خضر از کاریز ۱۰۱

از شمیمش کزان دل آساید
بوی خاک بهشت می آید ۱۰۲

آب هرگه به پوست افکنده
شده زمزم ز دلو شرمنده ۱۰۳

ناز و نعمت به شکر آلوده
کاسه ی او چو صحن پالوده ۱۰۴

نیست از خوان فیض دشمن و دوست
نعمتش خانه زاد کاسه ی اوست ۱۰۵

روح تریاکیان به بال هوس
می پرد گرد کاسه اش چومگس ۱۰۶

گاه چون عارف نمد بر دوش
گه چو رندان کربلایی پوش ۱۰۷

کرد از پختگی چو عزم سفر
دست خود برگرفت ازو مادر ۱۰۸

هیکل نغز او سراسر خوب
بود از فربهی چنان مرطوب، ۱۰۹

که درو گردد از کف مردم
کارد چون استخوان ماهی گم ۱۱۰

هندوانه چو سبز ته گلگون
کرده از آب و رنگ دل ها خون ۱۱۱

آبش آب حیات مخموران
شربت سازگار محروران ۱۱۲

مغزش از شهد خویش حلوا شد
پوست از شیره اش مربا شد ۱۱۳

شده از نقش دانه های نهان
پیکرش خلوت سیه چشمان ۱۱۴

همچو پروین به خوشه ی انگور
آب داده جهان ز چشمه ی نور ۱۱۵

دانه ی خوشه اش چو حب نبات
در نباتی نهفته آب حیات ۱۱۶

آسمان را نجوم رخشانش
خجل از خایه ی غلامانش ۱۱۷

دانه ی او ستاره ی دمدار
سعد، اما نه نحس در آثار ۱۱۸

دختری دارد او به پرده نهان
که طلبکار اوست پیر و جوان ۱۱۹

خوشه ی گندم این شنیده مگر
که به یک بطن زاده صد دختر ۱۲۰

لیک هر دختری چو لیلی نیست
با شرر پرتو تجلی نیست ۱۲۱

رطب آمد ز اقتضای جهان
لقمه ای درخور دهن چو زبان ۱۲۲

هر دهن باز در تماشایش
در طبق لقمه لقمه حلوایش ۱۲۳

از صفا چون ستاره ی روشن
شهدش انگشت پیچ همچو سخن ۱۲۴

همچو هندوست کار او وارون
استخوان در درون و مغز برون ۱۲۵

استخوان در درون او بنگر
خسته ای اوفتاده در بستر ۱۲۶

کرده بر نخل او ستاره کمین
موش خرمای دم بریده ببین ۱۲۷

رفته چون سوی نخل او به طلب
آستین را جوال کرده عرب ۱۲۸

گر به بغداد، سوی نخلستان
بینی، آگه شوی ز راز جهان ۱۲۹

خلفا لشکر از جهان رانده
علم و توغشان به جا مانده ۱۳۰

نیشکر را چو کلک دانشمند
شده پر شهد ناب، بند از بند ۱۳۱

همچو سبزان هند شورانگیز
همه اندام اوست شکرریز ۱۳۲

میوه ای در خور بزرگان است
خورش فیل دایم از آن است ۱۳۳

دوستی بین که همچو دشمن، دوست
از تن او کند به دندان پوست ۱۳۴

مرکبش ساخت کودک خیره
مرکبی در دهان او شیره ۱۳۵

از سواریش گوی لذت برد
آخر اما چو مفلسانش خورد ۱۳۶

انبه خود لقمه ای ست فرموده
حقه ای پر ز صندل سوده ۱۳۷

کام ها را غذای نوش گوار
دست ها را طلای دست افشار ۱۳۸

لذتش تا رسد به کام و زبان
می کند ریشه در بن دندان ۱۳۹

تا دهد میوه ای چنین را تاب
می شود گرده ی حلاوت آب ۱۴۰

به وجودش ز پاکی طینت
چون توان داد ریشه را نسبت؟ ۱۴۱

کز لطافت نهالش از بیشه
رسته چون نخل موم بی ریشه ۱۴۲

از تماشای نعمت این خوان
چشم را آب ده، دهن را نان ۱۴۳

آسمان کاسه لیس این خوان است
خم انگشت ماه نو زان است ۱۴۴

سبزی بخت، سبزی خوانش
نمک حسن در نمکدانش ۱۴۵

خوردنی ها همه تمام عیار
کز مصالح تمام گردد کار ۱۴۶

از صفای برنج های سفید
چون صدف، کاسه پر ز مروارید ۱۴۷

روغن اندر طعام ها، گویی
روغن گل بود ز خوشبویی ۱۴۸

کند از شغل خود، نه از تقصیر
خادم سفره گر زمانی دیر، ۱۴۹

می پرد خود به جانب اصحاب
همچو مرغ بهشت، مرغ کباب ۱۵۰

گردد از بس صفا و رنگینی
روح فغفور، گرد هر چینی ۱۵۱

چینی، اما ختایی اندامان
پیکر از نقش موی بی سامان ۱۵۲

نقش مو را ندیده هرگز فاش
بجز از نوک خامه ی نقاش ۱۵۳

کرده زان سان بلند صوت و صدا
همچو چینی نواز باد صبا، ۱۵۴

مگر آرد در آن میان به شمار
صحن ماهیچه، چینی مودار ۱۵۵

برگ بغرا لطیف چون نسرین
همه تن گوش از پی تحسین ۱۵۶

نازک و نرم و دلکش اندامش
بی سبب برگ گل نشد نامش ۱۵۷

رشته را از لطافت پیکر
می توان کرد رشته ی گوهر ۱۵۸

هرکه مهمان شود ز اهل کرم
دهدش لنگ بره مغز قلم ۱۵۹

قوشدیلی زبان رغان است
واقف از سر آن سلیمان است ۱۶۰

آورد بهر جوش بره ی او
ران خود را به پای خود آهو ۱۶۱

هرکه گیرد به دست سنبوسه
همچو تعویذ می کند بوسه ۱۶۲

دهد از ذوق، دست خود را بوس
دست هرکس رسد به ساق عروس ۱۶۳

بس که رویش سفید و نورانی ست
حبشی داغدار بورانی ست ۱۶۴

گر درین خوان ز نعمت الوان
کوتهی نیست همچو صحن جنان، ۱۶۵

نیست ای عقل جای حیرانی
صاحب سفره کیست، می دانی؟ ۱۶۶

صاحب، اسلام خان عالی شان
آن وزیر شه و وکیل جهان ۱۶۷

آن بزرگی که طفل اگر به قلم
نام او را کند به صفحه رقم، ۱۶۸

پنجه خویش را پس از صد بوس
جای بر سر دهد چو تاج خروس ۱۶۹

کرده خوانش تهی ز شکر و شیر
همچو خشخاش، سفره ی انجیر ۱۷۰

کرده دستار خوان ز شیر و شکر
سفره ی نعمت این چنین خوشتر ۱۷۱

دهد اول، چو گسترد خوان را
نوشدارو ز خنده مهمان را ۱۷۲

همه را از نظر دهد تسکین
نقش ایوان او چو صورت چین ۱۷۳

تنگ از شوکتش جهان بر جم
وف اولاد خامه اش عالم ۱۷۴

رقمش را نشان فیض، رقم
قلمش را نوال، مغز قلم ۱۷۵

روسفیدی صحیفه را ز سواد
قلم از نسبت رقم فولاد ۱۷۶

قلم و صفحه اش انیس و جلیس
چون سلیمان و هدهد و بلقیس ۱۷۷

چکد آب طراوت از رقمش
همچو تاک بریده از قلمش ۱۷۸

قلم و تیغ شد ازو هم پشت
هرکه نشنید حکم این، آن کشت ۱۷۹

قلم او کلید گنج گهر
تیغش آیینه دار فتح و ظفر ۱۸۰

آسمان توسنی که در صف کین
کرده خالی چو ماه نو صد زین ۱۸۱

تیغ او تا فکند خوان قتال
هفت خوان را شکست رستم زال ۱۸۲

استخوان در وجود رویین تن
شد ز گرزش چو سرمه در هاون ۱۸۳

دیده چون کافرش به روز غزا
به زبانش گذشته نام خدا ۱۸۴

گر شود خشم او زبانه ی برق
کوه نالد ز تازیانه ی برق ۱۸۵

قطره ی ابر قهر او سیلی ست
یک سوار از سپاه او خیلی ست ۱۸۶

منع شد تا ز عدل او نخجیر
شده منقار باز، ناخن گیر ۱۸۷

همچو طفلان به عهد او شهباز
از پر خود شده کبوترباز ۱۸۸

حفظش ار کشت را ندارد پاس
خوشه را برگ خویش گردد داس ۱۸۹

شد ز اعجاز نطق او درهم
کار عیسی چو پنجه ی مریم ۱۹۰

عقلش از کار این جهان خراب
با خبر چون ز خاک جلوه ی آب ۱۹۱

فکرش از راز آسمان کبود
قلم موی لاجوردآلود ۱۹۲

دست همت چو در زرافشانی
بگشاید، ز تنگ میدانی، ۱۹۳

می کند آفتاب تابان جمع
پنجه ی خویش را چو رشته ی شمع ۱۹۴

ابر دستش چو سایه افکن شد
بس که بالید دانه، خرمن شد ۱۹۵

مومیایی خلقش انسانی ست
نفعش اما زیاده از کانی ست ۱۹۶

چرب نرمی کند ز بس به سخن
نان سایل فتاده در روغن ۱۹۷

بر درش حلقه گشته اهل نیاز
بزم او را صدای سایل، ساز ۱۹۸

چون بزرگان شوند بزم آرای
آستان است مطربان را جای ۱۹۹

کرده هرگه عزیمت نخجیر
آهوان را گرفته تب چون شیر ۲۰۰

عقل پیچد چو رشته ی جادو
در پریخانه ی طویله ی او ۲۰۱

بحر از موج، وقت طوفانش
می دهد یادی از شترخانش ۲۰۲

در زمانش ز بس که در ایام
شده آیین مهربانی عام، ۲۰۳

آهوان را شده ست دامنگیر
همچو اهل ختا پرستش شیر ۲۰۴

تا دهد گاه تلخ و گه شیرین
سفره ی آسمان و خوان زمین ۲۰۵

تلخ و شیرین این دو خوان گشاد
وقف خصمان و دوستانش باد ۲۰۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۶
کانال گوهرین در ایتا
۲۹۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۶ - وصف و ذم فرس
گوهر بعدی:شمارهٔ ۸ - قضا و قدر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.