هوش مصنوعی:
این متن شعری است که به زیبایی طبیعت، عشق، زندگی و مرگ میپردازد. در آن، شاعر از تجربیات خود در سفر به دریای پرتلاطم و مواجهه با پیری و مرگ سخن میگوید. همچنین، به موضوعاتی مانند فقر، قناعت، و رابطهی انسان با طبیعت اشاره میکند. در نهایت، شاعر به گذرا بودن زندگی و اهمیت لحظات آن تأکید میورزد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از تصاویر و مفاهیم مانند مرگ و رنج ممکن است برای گروههای سنی پایین سنگین باشد.
شمارهٔ ۸ - قضا و قدر
شنیدم روزی از خونابه نوشی
چو گل از پاره ی تن خرقه پوشی ۱
نه فکر زندگی او را، نه مرگی
چو سرو آزاده ی بی شاخ و برگی ۲
در معنی به گوش خود کشیده
شده همچون عصای خود جریده ۳
تنش چون شعله با پوشش به پرخاش
کلاهش موی سر چون کلک نقاش ۴
چو دریا کاسه چوبین در میانش
ولی موج گهر تا آسمانش ۵
زده داغ سرش بر گل سیاهی
جنون او را کلاه گاه گاهی ۶
نظرها کرده خضر از بس به سویش
شده در دست نرگسدان سبویش ۷
چو مجنون روز و شب در کوه و صحرا
نبوده فرش خوابش غیر خارا ۸
به زیر خاربن از بی پناهی
شده پرخار اعضایش چو ماهی ۹
هر انگشتش کلید قفل وسواس
جنون او را به سر چون مور در طاس ۱۰
کناره جو ز خلق از بی رجوعی
چو نقل خویشتن نامش «وقوعی» ۱۱
که چندی پیش ازین از جوش سودا
مرا شوق سفر انگیخت از جا ۱۲
ز هر عضوم تپیدن زد چنان سر
که شد پیراهنم دام کبوتر ۱۳
نبودی یک نفس جایی قرارم
به گردش بود چون گردون مدارم ۱۴
سرم پا را به ره می کرد تکلیف
به هرسو می دویدم چون اراجیف ۱۵
دوپای تیزرفتارم به رفتن
شده مقراض در منزل بریدن ۱۶
کف پایم کبود از سنگ تعجیل
سراپا آبله همچون کف نیل ۱۷
دمی گر می کشیدم پا به دامان
سرم می گشت همچون جام مستان ۱۸
ز خورشیدم جهانگردی فزون شد
به ملک مصر شوقم رهنمون شد ۱۹
چه دیدم، رود نیل چرخ رفتار
چو مستانش ز موج آشفته دستار ۲۰
یکی دریای ژرفی آسمان تاب
ز زلف موج او هر حلقه گرداب ۲۱
به عرض شوق، عرضش کرده بازی
چو عمر خضر طولش در درازی ۲۲
چه آبی، مست و تند و عربده جو
شده از چارموجه، چار ابرو ۲۳
ز موجش نقش فیل مست معلوم
نهنگ آن فیل را گردیده خرطوم ۲۴
حبابش وقت طوفان کرده در اوج
شکار اختران با بحری موج ۲۵
کف آورده به لب هرگه غضبناک
ز دریا آب گشته زهره ی خاک ۲۶
درو موج از ترشرویی چنان تند
کزان گردیده دندان صدف کند ۲۷
ز چشم ماهیان فوج در فوج
چراغان بود در هر کوچه ی موج ۲۸
ز سیمین ماهیان او به گرداب
نمایان جوهر آیینه ی آب ۲۹
فلک، پیری که در دامان آن رود
به صابون صدف در گازری بود ۳۰
چه شد گر گوش ماهی پر ثقیل است
که موجش مصرع بحر طویل است ۳۱
به هرسو کشتی گردون طرازی
نه کشتی، نوعروس پرجهازی ۳۲
چو رود می گساران نغمه پرداز
چو موسیقار امواجش خوش آواز ۳۳
زلالش روشنی بخش نظاره
چکیده گویی از چشم ستاره ۳۴
حبابش از شفق چون چشم مخمور
سواد موج او چون طره ی حور ۳۵
چو خوبان در کف موجش سفینه
حبابش از زر ماهی خزینه ۳۶
کند تا تشنگان را عذرخواهی
زلال او زبان دارد ز ماهی ۳۷
ز بس کز شاخ مرجانش به تنگ است
چو دهقان، اره بر پشت نهنگ است ۳۸
مزین گشته از صنع الهی
دهان موجش از دندان ماهی ۳۹
چه وصف او کنم کان بی شمار است
حدیث زلف موجش حرف مار است ۴۰
مرا واجب شد از دنیا گذشتن
که می بایست ازان دریا گذشتن ۴۱
ازین اندیشه شد دل ناصبورم
که چون خواهد شد از اینجا عبورم ۴۲
که ناگه گشت پیری خوب رخسار
چو صبح از دامن دریا نمودار ۴۳
نمک پرورده ملاح ملیحی
چو کلک نکته پردازان فصیحی ۴۴
ز کشتی تخت شاهی کرده اسباب
چو مستان پادشاه عالم آب ۴۵
ز پیری پیکرش مشت خمیری
شده هر تار مویش جوی شیری ۴۶
دهن چون زاهدان پاکدامان
گسسته رشته ی تسبیح دندان ۴۷
نظر در انتظار مرگ ناگاه
ز عینک دیده بانش بر سر راه ۴۸
شده از لاغری بازو چو انگشت
شکم همچون کمان چسبیده بر پشت ۴۹
به رویش بینی از بس ضعف و اندوه
کشیده تیغ همچون بینی کوه ۵۰
نمانده قوتش در پنجه ی روح
به یک کشتی سفرها کرده با نوح ۵۱
ز بس کز ضعف پیری گشته بی تاب
به سویی رفته هرعضوش چو سیماب ۵۲
به عمر خود چو موج از خواهش دل
قدم ننهاده از دریا به ساحل ۵۳
به طفلی دایه ی گردون در آن آب
بریده ناف او با ناف گرداب ۵۴
به وقت صحبت او را بود در کام
زبان از چرب نرمی مغز بادام ۵۵
چو دید آن ناتوان مضطرب حال
ز دورم بر لب دریا چوتبخال ۵۶
به سوی من شتابان آمد از راه
سری در رعشه چون شمع سحرگاه ۵۷
ز افلاسش تنی بیمار دیدم
علاجش شربت دینار دیدم ۵۸
چو غنچه از گره نقدی گشودم
به خرج همتم چیزی فزودم ۵۹
به او گفتم که ای آشفته چون گل
قد خم گشته ات این آب را پل ۶۰
به قید زندگی هرکس اسیر است
ز فکر آب و نانی ناگزیر است ۶۱
چو داری آب ازین دریای بی بن
بگیر این را بهای نان خود کن ۶۲
ز گفت و گوی من چون گل برآشفت
ولی بر روی من خندان شد و گفت ۶۳
چو داغ عشق، ای آشفته کردار
زر خود را به دست خود نگه دار ۶۴
مرا این شغل از روی هوس نیست
امید مزد کار از هیچ کس نیست ۶۵
که می جویم رضای آشنایی
خدای همچو من صد ناخدایی ۶۶
عطای او کشد گر خوان احسان
دهن گردد صدف را پر ز دندان ۶۷
فشاند ابر فیضش دایم از اوج
ز باران دانه ی مرغابی موج ۶۸
سحاب لطفش از فیض جهانتاب
به خارستان ماهی می دهد آب ۶۹
چو گوهر را ز عصمت دیده عاری
به دست بط سپرده پرده داری ۷۰
ز ضبطش آدم آبی نهانی
کند بر گله ی ماهی شبانی ۷۱
ز عدلش ظلم شد بحر خطرناک
کزان یک موج باشد مار ضحاک ۷۲
ز بحرش تر نگردد بال پرواز
ز بس مالیده بط را روغن غاز ۷۳
بود از پرتو لطفش به گرداب
چراغ چشم ماهی روشن از آب ۷۴
کجا غم خاطرم را ریش دارد
که او از من، غم من بیش دارد ۷۵
قناعت چون مرا در کارسازی ست
ز اسباب جهانم بی نیازی ست ۷۶
حبابم شب به دریا خانمان است
چراغ خانه، چشم ماهیان است ۷۷
ز سامان نیست آنجا جز هوایی
ز موج افتاده فرش بوریایی ۷۸
نیم هرگز خجل از روی مهمان
ندارم خانه خواهی غیر طوفان ۷۹
ز دریا یک دم آبم در سبو نیست
سر و کارم بجز با آبرو نیست ۸۰
چو ابر از بی سبویی مضطرب حال
ز دریا می برم آبی به غربال ۸۱
ز فقرم آب باریکی ست در جو
که بر دریا زند چون موج پهلو ۸۲
صدف نبود که می بینی به گرداب
نهادم نان خشک خویش در آب ۸۳
به این تلخی کام، از حرص دندان
نکردم تیز بر حلوای سوهان ۸۴
نکردم خضر راه بینوایی
طمع را چون سلام روستایی ۸۵
بود ننگم که بگشایم دهان را
ز حرص نان دهم زحمت جهان را ۸۶
ز حمل خود کشد آن مادر آزار
که دارد در شکم طفل شکم خوار ۸۷
پی زر کی شوم از حرص راهی
بود گنج روانم فوج ماهی ۸۸
ز دام ماهی ام هرلحظه کامی ست
مرا هم این چنین با خویش دامی ست ۸۹
اگر هرگز دهم تن در غم قوت
همین کشتی تنم را باد تابوت ۹۰
بگفت این و ز روی مهربانی
به صد شوخی و صد شیرین زبانی ۹۱
به عزت جای داد آن بی قرینه
چو بیت انتخابم در سفینه ۹۲
چو آن کشتی ز ساحل بادبان شد
به روی آب همچون بط روان شد، ۹۳
ازان فرزانه پیر لجه پیما
حکایت گونه ای کردم تمنا ۹۴
که خواهم قصه ای نشنیده گویی
سخن از هرچه گویی، دیده گویی ۹۵
به گوشم کش چو گوهر داستانی
چو موج افکن برین ره نردبانی ۹۶
پی گوهرفشانی پیر دانا
لبی جنباند همچون موج دریا ۹۷
که روزی از تقاضای زمانه
درین دریای ژرف بی کرانه ۹۸
به کشتی می شدم هرسو شتابان
سوار اسب چوبین همچو طفلان ۹۹
ز شوق صید ماهی ناشکیبا
تنم در کشتی اما دل به دریا ۱۰۰
به چشمم چیزی آمد از ره دور
که می آورد این دریای پرشور ۱۰۱
شد از این آب، بعد از موج بسیار
تنی چون سینه ی ماهی نمودار ۱۰۲
رفیقی داشتم با خود قرینه
که تنها نیست مصرع در سفینه ۱۰۳
بگفتم با رفیق خویش بی تاب
که آتشپاره ای می آورد آب ۱۰۴
کشیده رخت بیرون جانش از تن
که آب افکنده بر رویش چو روغن ۱۰۵
چو غواصان بیا همت گماریم
که همچون گوهر از آبش برآریم ۱۰۶
دهیمش جای در خاکی به صد تاب
که جای گنج باشد خاک، نه آب ۱۰۷
شتابان کرد کشتی را روانه
گرفتیمش سر ره عاشقانه ۱۰۸
نمی آمد برون آسان، که می جست
تن لغزنده اش چون ماهی از دست ۱۰۹
چو عکس آفتاب از موج آبش
برآوردیم با چندین طنابش ۱۱۰
به صد زحمت زآب موج پرداز
برآمد چون تذرو از سینه ی باز ۱۱۱
نمایان شد در اوج آفتابی
فروزان اختری از برج آبی ۱۱۲
رخی چون برگ گل بسیار نازک
تنی همچون دل بیمار نازک ۱۱۳
هنوزش خط نرسته از بناگوش
به مرگ عاشقان زلفش سیه پوش ۱۱۴
خم آن زلف را رخ در میانه
چراغی بود در زنجیرخانه ۱۱۵
برو کردم نظر از مهربانی
به رویش بود رنگ زندگانی ۱۱۶
شدم نزدیک آن دلخسته گریان
گرفتم دست او را چون طبیبان ۱۱۷
ز نبضش جنبشی چون موج بنمود
حباب آسا هنوزش یک نفس بود ۱۱۸
نمودم سرنگون همچون سبویش
دو ساعت آب می رفت از گلویش ۱۱۹
روان گر آب دیرش از گلو بود
ز تنگی دهان آن سبو بود ۱۲۰
چو چشمه آب می رفت از دهانش
شده آن چشمه را ماهی زبانش ۱۲۱
چو آب خورده را آن عشوه انگیز
شکوفه کرد همچون نخل نوخیز، ۱۲۲
به کهنه پاره ای پوشیدمش سر
چو گنجی یافت کس، پوشیده بهتر ۱۲۳
نیامد آن نهال سیب غبغب
ز بیهوشی به خود یک روز و یک شب ۱۲۴
سفیده دم کزین دریای پرشور
عیان شد بادبان کشتی نور ۱۲۵
شد، از بس کرد فیض صبح تأثیر
به دریا هر حبابی کاسه ی شیر ۱۲۶
ز تحریک نسیم صبحگاهی
به جنبیدن درآمد مرغ و ماهی ۱۲۷
ازان مستی چو نرگس دیده بگشود
بجنبید و به خواب راحت آسود ۱۲۸
چو صبح از روی دریا کرد قد راست
غبار از کوچه های موج برخاست ۱۲۹
دلم شد جمع ازان گل، غنچه کردار
به صیادی نهادم رو دگربار ۱۳۰
مبادا کشتی کس در تباهی
مهم در دام و من مشغول ماهی ۱۳۱
به سوی او دویدم باز بی تاب
که ناگه چشم بگشود از شکرخواب ۱۳۲
مرا چون بر سر بالین خود دید
ز حال خود چو مستان باز پرسید ۱۳۳
گل طبعم درآمد در شکفتن
بگفتم آنچه می بایست گفتن ۱۳۴
ازو من هم سخن بی تاب جستم
ز گوهر سرگذشت آب جستم ۱۳۵
دهن کرد از سخن چون غنچه رنگین
سخن را از تبسم ساخت شیرین ۱۳۶
که در دامان این دریای پرشور
دهی باشد چو شهر مصر معمور ۱۳۷
فضایش سبز و خرم همچو کشمیر
سواد هند از دوریش دلگیر ۱۳۸
عروس اصفهان بسته نگارش
شده شهر حلب آیینه دارش ۱۳۹
سوادش چون بیاض صبح پر نور
سیاهی می زند بر شام از دور ۱۴۰
ازو تا مصر، یک شب در میان است
به عالم گر بهشتی هست، آن است ۱۴۱
دهی زین سان که مثلش کس ندیده ست
پدر بهر مقام من خریده ست ۱۴۲
ز کنج ده، فضای شهر به نیست
برای عیش، جایی به ز ده نیست ۱۴۳
لب کشت و کنار جویباران
بط می در میان چشمه ساران ۱۴۴
کند غارت متاع پارسایی
می و آواز و حسن روستایی ۱۴۵
خروشان گله های میش و بره
ز صوت زیر و بم پر، کوه و دره ۱۴۶
به مستی کبک را جوجه ز دنبال
دوان چون از پی دیوانه اطفال ۱۴۷
ز نقل می مجو در ده نشانه
که باشد نقلدان هر طاق خانه ۱۴۸
لبالب سفره ی هر مرد دهقان
ز نعمت همچو انبان سلیمان ۱۴۹
ازو بیند ز بس جا را به خود تنگ
کند با کبک، مرغ خانگی جنگ ۱۵۰
کبابش را شراب از پی رسیده
ز خونی کز کباب تر چکیده ۱۵۱
درین ده داشتم عیش مدامی
ز زلف شاهدانم بود دامی ۱۵۲
پی خدمت، غلامان گزیده
چو مژگان پیش چشمم صف کشیده ۱۵۳
دل مادر ز مهر من پرآشوب
پدر در عشق من همچشم یعقوب ۱۵۴
به خوبی روزگارم طاق می گفت
ز دامادی پدید آمد مرا جفت ۱۵۵
به عیشم صرف می شد زندگانی
که ناگه از قضای آسمانی، ۱۵۶
ره سیرم به دریابار بنمود
چو ابرم احتیاج آب یم بود ۱۵۷
غلامی همره من قد برافراشت
برای غسل کردن رخت برداشت ۱۵۸
کشان از هر طرف چون باد، دامان
رسیدم بر لب دریا خرامان ۱۵۹
مرا چون دید آن دریای پرجوش
ز شوق من گشود از موج، آغوش ۱۶۰
به آبم رهنمون چون گشت دوران
ز سر تا پا شدم چون تیغ عریان ۱۶۱
به کشتن چون کسی را برد رهزن
لباسش را برون می آرد از تن ۱۶۲
وداع خویشتن کردم به ساحل
در آن دریا شدم چون قطره داخل ۱۶۳
نهادم پای خود را چون در آن آب
سرم آمد به گردیدن چو گرداب ۱۶۴
برآمد طاقتم را پای از جا
چو عکس ماه افتادم به دریا ۱۶۵
به ساحل آن غلام و من به گرداب
نمی باشد کسی را سایه در آب ۱۶۶
نبود از هیچ سو چون دستگیری
فرورفتم به دریا تا به دیری ۱۶۷
سوی پستی شدم از بس سبکتاز
به سرگوشی بگفتم با صدف راز ۱۶۸
نهادم چون سوی زیرزمین گام
سواد اعظمی دیدم عدم نام ۱۶۹
درو نگذشت اوقاتم به افسون
که می بایست آنجا گنج قارون ۱۷۰
وز آنجا کردم انداز بلندی
به بال موج، پرواز بلندی ۱۷۱
به هرجا بود اوجی، پا نهادم
قدم بر عالم بالا نهادم ۱۷۲
به من عیسی نفس را کرد زنجیر
شدم از خانه ی خورشید دلگیر ۱۷۳
ازان هم رویگردان شد دماغم
نفس کش ورنه کردی چون چراغم ۱۷۴
ز زیر خاک تا بالای افلاک
مقامی خوش نکرد این جان غمناک ۱۷۵
سخن کوتاه، از بی دست و پایی
ز سعی خویش دیدم نارسایی ۱۷۶
چنان در دست و پا شد قوتم کم
که می پیچید همچون موج برهم ۱۷۷
به مردن دست در آغوش گشتم
کشیدم دست و پا، بیهوش گشتم ۱۷۸
تنم آن تلخی از چرخ دورو برد
که نتوانست آب آن را فرو برد ۱۷۹
چو جانم سوی لب عزم از بدن کرد
خدا همچون تویی را خضر من کرد ۱۸۰
برآمد عاقبت از لطف بیچون
سبوی من درست از آب بیرون ۱۸۱
دگر ره با من آن کان ملاحت
چو مژگانش درآمد در فصاحت ۱۸۲
که ای عنقای بختت عرش پرواز
هوادارت همای سایه انداز ۱۸۳
ز پیری زلف بختت گر شکن یافت
درین پیری مریدی همچو من یافت ۱۸۴
به گل افشاند از لطف تو دامن
خس و خاشاک آب آورده ی من ۱۸۵
برآوردی ز آبم چون در پاک
کنون خواهم مرا برداری از خاک ۱۸۶
ز همراهی سرم را برفرازی
قدم تا خانه ی من رنجه سازی ۱۸۷
مرا از بس که شوق دوستان است
امید وصل بر خاطر گران است ۱۸۸
به دوش طاقت مخمور بی تاب
سبوی باده باشد کوه سرخاب ۱۸۹
مپرس از دوری من حال خویشان
خبر دارم من از احوال ایشان ۱۹۰
در آن ساعت که افتادم به دریا
غلام من خبر برده ست آنجا ۱۹۱
پریشان، مادرم را طره چون بید
چو مرغ بیضه ضایع کرده نومید ۱۹۲
پدر در ماتمم نوعی فسرده ست
که پندارد جهان را آب برده ست ۱۹۳
کنیزان را زمرگم چهره کاهی
چو رنگ خود، غلامان در سیاهی ۱۹۴
کنون خواهم قدم در ره گذارم
ز ماتم مردم خود را برآرم ۱۹۵
لبش چون جلوه ی این گفتگو داد
مرا گریه، قضا را خنده روداد ۱۹۶
ز بس دیدم به حرفش مضطرب حال
جوابم شد گره بر لب چو تبخال ۱۹۷
دمی ز اندیشه در آتش نشستم
پس آن گه چون سپند از جای جستم ۱۹۸
به خاطرجویی او بی بهانه
نمودم کشتی خود را روانه ۱۹۹
به همراهی آن مرغ بهشتی
گرفته پر ز تیر خویش کشتی ۲۰۰
سبک گردد در آن ره تا روانه
به کشتی موج می زد تازیانه ۲۰۱
نه در کشتی نشاندش دور افلاک
که در تابوت می بردش سوی خاک ۲۰۲
قضا را کوشش از ما بیشتر بود
تمام راه با ما همسفر بود ۲۰۳
نه کشتی را چنان بی تاب می راند
که آن بیچاره را در آب می راند ۲۰۴
به اندک ساعتی طی شد مسافت
نمایان شد ازان ساحل علامت ۲۰۵
تواند آن که مرگش سر به پی کرد
دو منزل راه را یک لحظه طی کرد ۲۰۶
ازان ده نیز پیدا شد سیاهی
سوادش داده بر ماتم گواهی ۲۰۷
عیان بود از در و دیوار آن، غم
درختانش سراسر نخل ماتم ۲۰۸
به نزدیکی ساحل چون رسیدیم
ز دریا رخت بر صحرا کشیدیم ۲۰۹
در آن ساحل کهن ویرانه ای بود
که غم های جهان را خانه ای بود ۲۱۰
خرابی بر دلش نوعی فزوده
که گویی ظالمی را خانه بوده ۲۱۱
به جا مانده ازان دیرینه آثار
چو کوه بیستون یک کهنه دیوار ۲۱۲
شده مشهور از مه تا به ماهی
زمین از سایه اش در روسیاهی ۲۱۳
شکسته آنچنان پا تا سر او
که نتواند نهد بر خاک پهلو ۲۱۴
نیندازد حوادث زان دلیرش
که ترسد آسمان ماند به زیرش ۲۱۵
گزنده سایه ی آن کهنه دیوار
که در هر مهره ی او بود صد مار ۲۱۶
چو دام از رخنه های سینه ی او
نگشتی مرغ، گرد چینه ی او ۲۱۷
چو از تأثیر چرخ کینه بنیاد
گذار ما برآن ویرانه افتاد، ۲۱۸
ز شوخی با من آن شیرین تکلم
دهن را کرد لبریز تبسم ۲۱۹
که ای بر زخم این دلخسته ی غم
شد از چرب نرمی موم و مرهم ۲۲۰
دهی تا مژده ای از من به احباب
روان شو سوی ده چون جدول آب ۲۲۱
چو مرغ خوش خبر آواز بردار
مرا چون گنج در ویرانه بگذار ۲۲۲
که ترسم خلق چون مرگم شنیدند
طمع یکبارگی از من بریدند، ۲۲۳
ز غافل دیدنم بی برگ گردند
مرا بینند و شادی مرگ گردند ۲۲۴
چو فرمانش مرا زد دست بر پشت
نهادم چون مژه بردیده انگشت ۲۲۵
به تعلیم اجل، آن غافل مست
چو سایه زیر آن دیوار بنشست ۲۲۶
ازو ویرانه گلزار ارم شد
پی تعظیمش آن دیوار خم شد ۲۲۷
چو او بنشست و من برخاستم زود
نشست و خاست پنداری همان بود ۲۲۸
برآن ده گشتم از یک لحظه رفتن
چو ابر نوبهاری سایه افکن ۲۲۹
چه دیدم، مجمعی از ناصبوران
ز گریه گشته آن ده، شهرکوران ۲۳۰
چو مژگان حلقه ای هرسو سیه پوش
ز غم گریان نشسته دوش بر دوش ۲۳۱
ز ناخن، چهره ی خوبان چون گل
خراشیده تر از آواز بلبل ۲۳۲
بیاض سینه ی خوبان ز سیلی
شده چون سینه ی طاووس نیلی ۲۳۳
ز هرسو زلف و گیسوی معنبر
شدی بر باد همچون دود مجمر ۲۳۴
چو دیدم حال آن جمع پریشان
کشیدم این گهر در گوش ایشان ۲۳۵
که ایام پریشانی سرآمد
گرامی گوهر از دریا برآمد ۲۳۶
چو نام گوهر و دریا شنیدند
ز حرف آشنا سویم دویدند ۲۳۷
به من گفتند ای پاکیزه گوهر
چه می گویی، بگو یک بار دیگر ۲۳۸
گشودم پیش آن آشفته هوشان
دهن چون حقه ی گوهرفروشان ۲۳۹
زبان را ساختم چون شعله سرکش
بگفتم سرگذشت آب و آتش ۲۴۰
ازان صوتم که آمد بر لب از دل
فراوان شد سماع مرغ بسمل ۲۴۱
چنان جستند از جا اهل ماتم
که گفتی خیل زاغی خورد برهم ۲۴۲
تمنا بر دل مردم غلو کرد
به یک ویرانه صد دیوانه رو کرد ۲۴۳
روان از ده خلایق سوی صحرا
که دارد آدم آبی تماشا ۲۴۴
ندیده کس به زیر چرخ دولاب
که آتش زنده بیرون آید از آب ۲۴۵
ز بی تابان ماتم خیل در خیل
شتابان سوی آن ویرانه چون سیل ۲۴۶
سیه پوشان روانه فوج در فوج
به روی خاک، رود نیل زد موج ۲۴۷
کشد تا در بر خود آن بر و دوش
گشوده مادرش چون موج آغوش ۲۴۸
پدر در پیش پیش بی قراران
دوان چون برق در ابر بهاران ۲۴۹
شتابان سوی او بیگانه و خویش
ولی دیوار آمد بر سرش پیش ۲۵۰
پریشان خاطران وقتی رسیدند
که آن گنج گهر در خاک دیدند ۲۵۱
من از دنبال ایشان می دویدم
چو گرد کاروان از پی رسیدم ۲۵۲
به خاک آن سرو را دیدم چو خفته
قضا می گفت در گوشم نهفته ۲۵۳
که از آبش چو دادی رستگاری
روا نبود که در خاکش گذاری ۲۵۴
شود چون شعله ی آتش جهانتاب
به خاکش می توان کشتن، نه با آب ۲۵۵
چو ظاهر شد به مردم آن علامت
شد آن صحرا چو صحرای قیامت ۲۵۶
ز بس برخاست از هرگوشه غوغا
به جوش آمد چو دریا خاک صحرا ۲۵۷
به گریه هرکسی طوفان نمودی
به حال او ولی کی داشت سودی ۲۵۸
پدر را گر ستم شد کان پسر رفت
ولی او را ستم بیش از پدر رفت ۲۵۹
ز مرگش بی قراری داشت مادر
ولی چون او نکردی خاک بر سر ۲۶۰
غلامانش اگر ناشاد گشتند
ولی از بندگی آزاد گشتند ۲۶۱
کسی نامش نخواهد بعد ازان برد
بلی بیچاره آن کس شد که او مرد ۲۶۲
سخن کوتاه، او را با صد افسون
ز زیر خاک آوردند بیرون ۲۶۳
در آب دیدگانش غسل دادند
روان بردند و در خاکش سپردند ۲۶۴
غرض تا من به سروقتش رسیدم
دوبار او را در آب و خاک دیدم ۲۶۵
بلی ما را همیشه دور افلاک
چو آتش می کشد از آب یا خاک ۲۶۶
سحرگاهی شنیدم در گلستان
که بلبل این نوا خواندی به بستان ۲۶۷
که عیش این چمن ناپایدار است
خزانی با حنای هر بهار است ۲۶۸
بقای عمر گل چون خواب صبح است
شکوفه پرتو مهتاب صبح است ۲۶۹
چه حاصل زین جهان جز اشک افسوس
بود ماتمسرای شمع، فانوس ۲۷۰
مدارا کن که عالم بی مدار است
به ناسازان، جهان ناسازگار است ۲۷۱
مکن کوشش که کار دور ایام
به سعی ما نمی گیرد سرانجام ۲۷۲
کجا بحر محیط از خار و خاشاک
به جاروب دم ماهی شود پاک ۲۷۳
غنیمت دان دو روز زندگانی
که چون سیل بهار است از روانی ۲۷۴
چو شاخ گل منه پیمانه از کف
که نقد عمر را این است مصرف ۲۷۵
شبی رندی در ایام زمستان
به سر می برد تابوتی شتابان ۲۷۶
یکی پرسید ازو کای یار دلکش
که مرده از عزیزان، گفت آتش! ۲۷۷
سلیم از غافلی می بینمت مست
نمی دانی قضایی در کمین هست ۲۷۸
جهان ویانه ای بس خوفناک است
چه آفت ها که در این آب وخاک است ۲۷۹
چرایی این چنین غافل نشسته
برآ از زیر دیوار شکسته ۲۸۰
درین دریای خونخوار آشنا کیست
خدا دست تو گیرد، ناخدا کیست ۲۸۱
چو گل از پاره ی تن خرقه پوشی ۱
نه فکر زندگی او را، نه مرگی
چو سرو آزاده ی بی شاخ و برگی ۲
در معنی به گوش خود کشیده
شده همچون عصای خود جریده ۳
تنش چون شعله با پوشش به پرخاش
کلاهش موی سر چون کلک نقاش ۴
چو دریا کاسه چوبین در میانش
ولی موج گهر تا آسمانش ۵
زده داغ سرش بر گل سیاهی
جنون او را کلاه گاه گاهی ۶
نظرها کرده خضر از بس به سویش
شده در دست نرگسدان سبویش ۷
چو مجنون روز و شب در کوه و صحرا
نبوده فرش خوابش غیر خارا ۸
به زیر خاربن از بی پناهی
شده پرخار اعضایش چو ماهی ۹
هر انگشتش کلید قفل وسواس
جنون او را به سر چون مور در طاس ۱۰
کناره جو ز خلق از بی رجوعی
چو نقل خویشتن نامش «وقوعی» ۱۱
که چندی پیش ازین از جوش سودا
مرا شوق سفر انگیخت از جا ۱۲
ز هر عضوم تپیدن زد چنان سر
که شد پیراهنم دام کبوتر ۱۳
نبودی یک نفس جایی قرارم
به گردش بود چون گردون مدارم ۱۴
سرم پا را به ره می کرد تکلیف
به هرسو می دویدم چون اراجیف ۱۵
دوپای تیزرفتارم به رفتن
شده مقراض در منزل بریدن ۱۶
کف پایم کبود از سنگ تعجیل
سراپا آبله همچون کف نیل ۱۷
دمی گر می کشیدم پا به دامان
سرم می گشت همچون جام مستان ۱۸
ز خورشیدم جهانگردی فزون شد
به ملک مصر شوقم رهنمون شد ۱۹
چه دیدم، رود نیل چرخ رفتار
چو مستانش ز موج آشفته دستار ۲۰
یکی دریای ژرفی آسمان تاب
ز زلف موج او هر حلقه گرداب ۲۱
به عرض شوق، عرضش کرده بازی
چو عمر خضر طولش در درازی ۲۲
چه آبی، مست و تند و عربده جو
شده از چارموجه، چار ابرو ۲۳
ز موجش نقش فیل مست معلوم
نهنگ آن فیل را گردیده خرطوم ۲۴
حبابش وقت طوفان کرده در اوج
شکار اختران با بحری موج ۲۵
کف آورده به لب هرگه غضبناک
ز دریا آب گشته زهره ی خاک ۲۶
درو موج از ترشرویی چنان تند
کزان گردیده دندان صدف کند ۲۷
ز چشم ماهیان فوج در فوج
چراغان بود در هر کوچه ی موج ۲۸
ز سیمین ماهیان او به گرداب
نمایان جوهر آیینه ی آب ۲۹
فلک، پیری که در دامان آن رود
به صابون صدف در گازری بود ۳۰
چه شد گر گوش ماهی پر ثقیل است
که موجش مصرع بحر طویل است ۳۱
به هرسو کشتی گردون طرازی
نه کشتی، نوعروس پرجهازی ۳۲
چو رود می گساران نغمه پرداز
چو موسیقار امواجش خوش آواز ۳۳
زلالش روشنی بخش نظاره
چکیده گویی از چشم ستاره ۳۴
حبابش از شفق چون چشم مخمور
سواد موج او چون طره ی حور ۳۵
چو خوبان در کف موجش سفینه
حبابش از زر ماهی خزینه ۳۶
کند تا تشنگان را عذرخواهی
زلال او زبان دارد ز ماهی ۳۷
ز بس کز شاخ مرجانش به تنگ است
چو دهقان، اره بر پشت نهنگ است ۳۸
مزین گشته از صنع الهی
دهان موجش از دندان ماهی ۳۹
چه وصف او کنم کان بی شمار است
حدیث زلف موجش حرف مار است ۴۰
مرا واجب شد از دنیا گذشتن
که می بایست ازان دریا گذشتن ۴۱
ازین اندیشه شد دل ناصبورم
که چون خواهد شد از اینجا عبورم ۴۲
که ناگه گشت پیری خوب رخسار
چو صبح از دامن دریا نمودار ۴۳
نمک پرورده ملاح ملیحی
چو کلک نکته پردازان فصیحی ۴۴
ز کشتی تخت شاهی کرده اسباب
چو مستان پادشاه عالم آب ۴۵
ز پیری پیکرش مشت خمیری
شده هر تار مویش جوی شیری ۴۶
دهن چون زاهدان پاکدامان
گسسته رشته ی تسبیح دندان ۴۷
نظر در انتظار مرگ ناگاه
ز عینک دیده بانش بر سر راه ۴۸
شده از لاغری بازو چو انگشت
شکم همچون کمان چسبیده بر پشت ۴۹
به رویش بینی از بس ضعف و اندوه
کشیده تیغ همچون بینی کوه ۵۰
نمانده قوتش در پنجه ی روح
به یک کشتی سفرها کرده با نوح ۵۱
ز بس کز ضعف پیری گشته بی تاب
به سویی رفته هرعضوش چو سیماب ۵۲
به عمر خود چو موج از خواهش دل
قدم ننهاده از دریا به ساحل ۵۳
به طفلی دایه ی گردون در آن آب
بریده ناف او با ناف گرداب ۵۴
به وقت صحبت او را بود در کام
زبان از چرب نرمی مغز بادام ۵۵
چو دید آن ناتوان مضطرب حال
ز دورم بر لب دریا چوتبخال ۵۶
به سوی من شتابان آمد از راه
سری در رعشه چون شمع سحرگاه ۵۷
ز افلاسش تنی بیمار دیدم
علاجش شربت دینار دیدم ۵۸
چو غنچه از گره نقدی گشودم
به خرج همتم چیزی فزودم ۵۹
به او گفتم که ای آشفته چون گل
قد خم گشته ات این آب را پل ۶۰
به قید زندگی هرکس اسیر است
ز فکر آب و نانی ناگزیر است ۶۱
چو داری آب ازین دریای بی بن
بگیر این را بهای نان خود کن ۶۲
ز گفت و گوی من چون گل برآشفت
ولی بر روی من خندان شد و گفت ۶۳
چو داغ عشق، ای آشفته کردار
زر خود را به دست خود نگه دار ۶۴
مرا این شغل از روی هوس نیست
امید مزد کار از هیچ کس نیست ۶۵
که می جویم رضای آشنایی
خدای همچو من صد ناخدایی ۶۶
عطای او کشد گر خوان احسان
دهن گردد صدف را پر ز دندان ۶۷
فشاند ابر فیضش دایم از اوج
ز باران دانه ی مرغابی موج ۶۸
سحاب لطفش از فیض جهانتاب
به خارستان ماهی می دهد آب ۶۹
چو گوهر را ز عصمت دیده عاری
به دست بط سپرده پرده داری ۷۰
ز ضبطش آدم آبی نهانی
کند بر گله ی ماهی شبانی ۷۱
ز عدلش ظلم شد بحر خطرناک
کزان یک موج باشد مار ضحاک ۷۲
ز بحرش تر نگردد بال پرواز
ز بس مالیده بط را روغن غاز ۷۳
بود از پرتو لطفش به گرداب
چراغ چشم ماهی روشن از آب ۷۴
کجا غم خاطرم را ریش دارد
که او از من، غم من بیش دارد ۷۵
قناعت چون مرا در کارسازی ست
ز اسباب جهانم بی نیازی ست ۷۶
حبابم شب به دریا خانمان است
چراغ خانه، چشم ماهیان است ۷۷
ز سامان نیست آنجا جز هوایی
ز موج افتاده فرش بوریایی ۷۸
نیم هرگز خجل از روی مهمان
ندارم خانه خواهی غیر طوفان ۷۹
ز دریا یک دم آبم در سبو نیست
سر و کارم بجز با آبرو نیست ۸۰
چو ابر از بی سبویی مضطرب حال
ز دریا می برم آبی به غربال ۸۱
ز فقرم آب باریکی ست در جو
که بر دریا زند چون موج پهلو ۸۲
صدف نبود که می بینی به گرداب
نهادم نان خشک خویش در آب ۸۳
به این تلخی کام، از حرص دندان
نکردم تیز بر حلوای سوهان ۸۴
نکردم خضر راه بینوایی
طمع را چون سلام روستایی ۸۵
بود ننگم که بگشایم دهان را
ز حرص نان دهم زحمت جهان را ۸۶
ز حمل خود کشد آن مادر آزار
که دارد در شکم طفل شکم خوار ۸۷
پی زر کی شوم از حرص راهی
بود گنج روانم فوج ماهی ۸۸
ز دام ماهی ام هرلحظه کامی ست
مرا هم این چنین با خویش دامی ست ۸۹
اگر هرگز دهم تن در غم قوت
همین کشتی تنم را باد تابوت ۹۰
بگفت این و ز روی مهربانی
به صد شوخی و صد شیرین زبانی ۹۱
به عزت جای داد آن بی قرینه
چو بیت انتخابم در سفینه ۹۲
چو آن کشتی ز ساحل بادبان شد
به روی آب همچون بط روان شد، ۹۳
ازان فرزانه پیر لجه پیما
حکایت گونه ای کردم تمنا ۹۴
که خواهم قصه ای نشنیده گویی
سخن از هرچه گویی، دیده گویی ۹۵
به گوشم کش چو گوهر داستانی
چو موج افکن برین ره نردبانی ۹۶
پی گوهرفشانی پیر دانا
لبی جنباند همچون موج دریا ۹۷
که روزی از تقاضای زمانه
درین دریای ژرف بی کرانه ۹۸
به کشتی می شدم هرسو شتابان
سوار اسب چوبین همچو طفلان ۹۹
ز شوق صید ماهی ناشکیبا
تنم در کشتی اما دل به دریا ۱۰۰
به چشمم چیزی آمد از ره دور
که می آورد این دریای پرشور ۱۰۱
شد از این آب، بعد از موج بسیار
تنی چون سینه ی ماهی نمودار ۱۰۲
رفیقی داشتم با خود قرینه
که تنها نیست مصرع در سفینه ۱۰۳
بگفتم با رفیق خویش بی تاب
که آتشپاره ای می آورد آب ۱۰۴
کشیده رخت بیرون جانش از تن
که آب افکنده بر رویش چو روغن ۱۰۵
چو غواصان بیا همت گماریم
که همچون گوهر از آبش برآریم ۱۰۶
دهیمش جای در خاکی به صد تاب
که جای گنج باشد خاک، نه آب ۱۰۷
شتابان کرد کشتی را روانه
گرفتیمش سر ره عاشقانه ۱۰۸
نمی آمد برون آسان، که می جست
تن لغزنده اش چون ماهی از دست ۱۰۹
چو عکس آفتاب از موج آبش
برآوردیم با چندین طنابش ۱۱۰
به صد زحمت زآب موج پرداز
برآمد چون تذرو از سینه ی باز ۱۱۱
نمایان شد در اوج آفتابی
فروزان اختری از برج آبی ۱۱۲
رخی چون برگ گل بسیار نازک
تنی همچون دل بیمار نازک ۱۱۳
هنوزش خط نرسته از بناگوش
به مرگ عاشقان زلفش سیه پوش ۱۱۴
خم آن زلف را رخ در میانه
چراغی بود در زنجیرخانه ۱۱۵
برو کردم نظر از مهربانی
به رویش بود رنگ زندگانی ۱۱۶
شدم نزدیک آن دلخسته گریان
گرفتم دست او را چون طبیبان ۱۱۷
ز نبضش جنبشی چون موج بنمود
حباب آسا هنوزش یک نفس بود ۱۱۸
نمودم سرنگون همچون سبویش
دو ساعت آب می رفت از گلویش ۱۱۹
روان گر آب دیرش از گلو بود
ز تنگی دهان آن سبو بود ۱۲۰
چو چشمه آب می رفت از دهانش
شده آن چشمه را ماهی زبانش ۱۲۱
چو آب خورده را آن عشوه انگیز
شکوفه کرد همچون نخل نوخیز، ۱۲۲
به کهنه پاره ای پوشیدمش سر
چو گنجی یافت کس، پوشیده بهتر ۱۲۳
نیامد آن نهال سیب غبغب
ز بیهوشی به خود یک روز و یک شب ۱۲۴
سفیده دم کزین دریای پرشور
عیان شد بادبان کشتی نور ۱۲۵
شد، از بس کرد فیض صبح تأثیر
به دریا هر حبابی کاسه ی شیر ۱۲۶
ز تحریک نسیم صبحگاهی
به جنبیدن درآمد مرغ و ماهی ۱۲۷
ازان مستی چو نرگس دیده بگشود
بجنبید و به خواب راحت آسود ۱۲۸
چو صبح از روی دریا کرد قد راست
غبار از کوچه های موج برخاست ۱۲۹
دلم شد جمع ازان گل، غنچه کردار
به صیادی نهادم رو دگربار ۱۳۰
مبادا کشتی کس در تباهی
مهم در دام و من مشغول ماهی ۱۳۱
به سوی او دویدم باز بی تاب
که ناگه چشم بگشود از شکرخواب ۱۳۲
مرا چون بر سر بالین خود دید
ز حال خود چو مستان باز پرسید ۱۳۳
گل طبعم درآمد در شکفتن
بگفتم آنچه می بایست گفتن ۱۳۴
ازو من هم سخن بی تاب جستم
ز گوهر سرگذشت آب جستم ۱۳۵
دهن کرد از سخن چون غنچه رنگین
سخن را از تبسم ساخت شیرین ۱۳۶
که در دامان این دریای پرشور
دهی باشد چو شهر مصر معمور ۱۳۷
فضایش سبز و خرم همچو کشمیر
سواد هند از دوریش دلگیر ۱۳۸
عروس اصفهان بسته نگارش
شده شهر حلب آیینه دارش ۱۳۹
سوادش چون بیاض صبح پر نور
سیاهی می زند بر شام از دور ۱۴۰
ازو تا مصر، یک شب در میان است
به عالم گر بهشتی هست، آن است ۱۴۱
دهی زین سان که مثلش کس ندیده ست
پدر بهر مقام من خریده ست ۱۴۲
ز کنج ده، فضای شهر به نیست
برای عیش، جایی به ز ده نیست ۱۴۳
لب کشت و کنار جویباران
بط می در میان چشمه ساران ۱۴۴
کند غارت متاع پارسایی
می و آواز و حسن روستایی ۱۴۵
خروشان گله های میش و بره
ز صوت زیر و بم پر، کوه و دره ۱۴۶
به مستی کبک را جوجه ز دنبال
دوان چون از پی دیوانه اطفال ۱۴۷
ز نقل می مجو در ده نشانه
که باشد نقلدان هر طاق خانه ۱۴۸
لبالب سفره ی هر مرد دهقان
ز نعمت همچو انبان سلیمان ۱۴۹
ازو بیند ز بس جا را به خود تنگ
کند با کبک، مرغ خانگی جنگ ۱۵۰
کبابش را شراب از پی رسیده
ز خونی کز کباب تر چکیده ۱۵۱
درین ده داشتم عیش مدامی
ز زلف شاهدانم بود دامی ۱۵۲
پی خدمت، غلامان گزیده
چو مژگان پیش چشمم صف کشیده ۱۵۳
دل مادر ز مهر من پرآشوب
پدر در عشق من همچشم یعقوب ۱۵۴
به خوبی روزگارم طاق می گفت
ز دامادی پدید آمد مرا جفت ۱۵۵
به عیشم صرف می شد زندگانی
که ناگه از قضای آسمانی، ۱۵۶
ره سیرم به دریابار بنمود
چو ابرم احتیاج آب یم بود ۱۵۷
غلامی همره من قد برافراشت
برای غسل کردن رخت برداشت ۱۵۸
کشان از هر طرف چون باد، دامان
رسیدم بر لب دریا خرامان ۱۵۹
مرا چون دید آن دریای پرجوش
ز شوق من گشود از موج، آغوش ۱۶۰
به آبم رهنمون چون گشت دوران
ز سر تا پا شدم چون تیغ عریان ۱۶۱
به کشتن چون کسی را برد رهزن
لباسش را برون می آرد از تن ۱۶۲
وداع خویشتن کردم به ساحل
در آن دریا شدم چون قطره داخل ۱۶۳
نهادم پای خود را چون در آن آب
سرم آمد به گردیدن چو گرداب ۱۶۴
برآمد طاقتم را پای از جا
چو عکس ماه افتادم به دریا ۱۶۵
به ساحل آن غلام و من به گرداب
نمی باشد کسی را سایه در آب ۱۶۶
نبود از هیچ سو چون دستگیری
فرورفتم به دریا تا به دیری ۱۶۷
سوی پستی شدم از بس سبکتاز
به سرگوشی بگفتم با صدف راز ۱۶۸
نهادم چون سوی زیرزمین گام
سواد اعظمی دیدم عدم نام ۱۶۹
درو نگذشت اوقاتم به افسون
که می بایست آنجا گنج قارون ۱۷۰
وز آنجا کردم انداز بلندی
به بال موج، پرواز بلندی ۱۷۱
به هرجا بود اوجی، پا نهادم
قدم بر عالم بالا نهادم ۱۷۲
به من عیسی نفس را کرد زنجیر
شدم از خانه ی خورشید دلگیر ۱۷۳
ازان هم رویگردان شد دماغم
نفس کش ورنه کردی چون چراغم ۱۷۴
ز زیر خاک تا بالای افلاک
مقامی خوش نکرد این جان غمناک ۱۷۵
سخن کوتاه، از بی دست و پایی
ز سعی خویش دیدم نارسایی ۱۷۶
چنان در دست و پا شد قوتم کم
که می پیچید همچون موج برهم ۱۷۷
به مردن دست در آغوش گشتم
کشیدم دست و پا، بیهوش گشتم ۱۷۸
تنم آن تلخی از چرخ دورو برد
که نتوانست آب آن را فرو برد ۱۷۹
چو جانم سوی لب عزم از بدن کرد
خدا همچون تویی را خضر من کرد ۱۸۰
برآمد عاقبت از لطف بیچون
سبوی من درست از آب بیرون ۱۸۱
دگر ره با من آن کان ملاحت
چو مژگانش درآمد در فصاحت ۱۸۲
که ای عنقای بختت عرش پرواز
هوادارت همای سایه انداز ۱۸۳
ز پیری زلف بختت گر شکن یافت
درین پیری مریدی همچو من یافت ۱۸۴
به گل افشاند از لطف تو دامن
خس و خاشاک آب آورده ی من ۱۸۵
برآوردی ز آبم چون در پاک
کنون خواهم مرا برداری از خاک ۱۸۶
ز همراهی سرم را برفرازی
قدم تا خانه ی من رنجه سازی ۱۸۷
مرا از بس که شوق دوستان است
امید وصل بر خاطر گران است ۱۸۸
به دوش طاقت مخمور بی تاب
سبوی باده باشد کوه سرخاب ۱۸۹
مپرس از دوری من حال خویشان
خبر دارم من از احوال ایشان ۱۹۰
در آن ساعت که افتادم به دریا
غلام من خبر برده ست آنجا ۱۹۱
پریشان، مادرم را طره چون بید
چو مرغ بیضه ضایع کرده نومید ۱۹۲
پدر در ماتمم نوعی فسرده ست
که پندارد جهان را آب برده ست ۱۹۳
کنیزان را زمرگم چهره کاهی
چو رنگ خود، غلامان در سیاهی ۱۹۴
کنون خواهم قدم در ره گذارم
ز ماتم مردم خود را برآرم ۱۹۵
لبش چون جلوه ی این گفتگو داد
مرا گریه، قضا را خنده روداد ۱۹۶
ز بس دیدم به حرفش مضطرب حال
جوابم شد گره بر لب چو تبخال ۱۹۷
دمی ز اندیشه در آتش نشستم
پس آن گه چون سپند از جای جستم ۱۹۸
به خاطرجویی او بی بهانه
نمودم کشتی خود را روانه ۱۹۹
به همراهی آن مرغ بهشتی
گرفته پر ز تیر خویش کشتی ۲۰۰
سبک گردد در آن ره تا روانه
به کشتی موج می زد تازیانه ۲۰۱
نه در کشتی نشاندش دور افلاک
که در تابوت می بردش سوی خاک ۲۰۲
قضا را کوشش از ما بیشتر بود
تمام راه با ما همسفر بود ۲۰۳
نه کشتی را چنان بی تاب می راند
که آن بیچاره را در آب می راند ۲۰۴
به اندک ساعتی طی شد مسافت
نمایان شد ازان ساحل علامت ۲۰۵
تواند آن که مرگش سر به پی کرد
دو منزل راه را یک لحظه طی کرد ۲۰۶
ازان ده نیز پیدا شد سیاهی
سوادش داده بر ماتم گواهی ۲۰۷
عیان بود از در و دیوار آن، غم
درختانش سراسر نخل ماتم ۲۰۸
به نزدیکی ساحل چون رسیدیم
ز دریا رخت بر صحرا کشیدیم ۲۰۹
در آن ساحل کهن ویرانه ای بود
که غم های جهان را خانه ای بود ۲۱۰
خرابی بر دلش نوعی فزوده
که گویی ظالمی را خانه بوده ۲۱۱
به جا مانده ازان دیرینه آثار
چو کوه بیستون یک کهنه دیوار ۲۱۲
شده مشهور از مه تا به ماهی
زمین از سایه اش در روسیاهی ۲۱۳
شکسته آنچنان پا تا سر او
که نتواند نهد بر خاک پهلو ۲۱۴
نیندازد حوادث زان دلیرش
که ترسد آسمان ماند به زیرش ۲۱۵
گزنده سایه ی آن کهنه دیوار
که در هر مهره ی او بود صد مار ۲۱۶
چو دام از رخنه های سینه ی او
نگشتی مرغ، گرد چینه ی او ۲۱۷
چو از تأثیر چرخ کینه بنیاد
گذار ما برآن ویرانه افتاد، ۲۱۸
ز شوخی با من آن شیرین تکلم
دهن را کرد لبریز تبسم ۲۱۹
که ای بر زخم این دلخسته ی غم
شد از چرب نرمی موم و مرهم ۲۲۰
دهی تا مژده ای از من به احباب
روان شو سوی ده چون جدول آب ۲۲۱
چو مرغ خوش خبر آواز بردار
مرا چون گنج در ویرانه بگذار ۲۲۲
که ترسم خلق چون مرگم شنیدند
طمع یکبارگی از من بریدند، ۲۲۳
ز غافل دیدنم بی برگ گردند
مرا بینند و شادی مرگ گردند ۲۲۴
چو فرمانش مرا زد دست بر پشت
نهادم چون مژه بردیده انگشت ۲۲۵
به تعلیم اجل، آن غافل مست
چو سایه زیر آن دیوار بنشست ۲۲۶
ازو ویرانه گلزار ارم شد
پی تعظیمش آن دیوار خم شد ۲۲۷
چو او بنشست و من برخاستم زود
نشست و خاست پنداری همان بود ۲۲۸
برآن ده گشتم از یک لحظه رفتن
چو ابر نوبهاری سایه افکن ۲۲۹
چه دیدم، مجمعی از ناصبوران
ز گریه گشته آن ده، شهرکوران ۲۳۰
چو مژگان حلقه ای هرسو سیه پوش
ز غم گریان نشسته دوش بر دوش ۲۳۱
ز ناخن، چهره ی خوبان چون گل
خراشیده تر از آواز بلبل ۲۳۲
بیاض سینه ی خوبان ز سیلی
شده چون سینه ی طاووس نیلی ۲۳۳
ز هرسو زلف و گیسوی معنبر
شدی بر باد همچون دود مجمر ۲۳۴
چو دیدم حال آن جمع پریشان
کشیدم این گهر در گوش ایشان ۲۳۵
که ایام پریشانی سرآمد
گرامی گوهر از دریا برآمد ۲۳۶
چو نام گوهر و دریا شنیدند
ز حرف آشنا سویم دویدند ۲۳۷
به من گفتند ای پاکیزه گوهر
چه می گویی، بگو یک بار دیگر ۲۳۸
گشودم پیش آن آشفته هوشان
دهن چون حقه ی گوهرفروشان ۲۳۹
زبان را ساختم چون شعله سرکش
بگفتم سرگذشت آب و آتش ۲۴۰
ازان صوتم که آمد بر لب از دل
فراوان شد سماع مرغ بسمل ۲۴۱
چنان جستند از جا اهل ماتم
که گفتی خیل زاغی خورد برهم ۲۴۲
تمنا بر دل مردم غلو کرد
به یک ویرانه صد دیوانه رو کرد ۲۴۳
روان از ده خلایق سوی صحرا
که دارد آدم آبی تماشا ۲۴۴
ندیده کس به زیر چرخ دولاب
که آتش زنده بیرون آید از آب ۲۴۵
ز بی تابان ماتم خیل در خیل
شتابان سوی آن ویرانه چون سیل ۲۴۶
سیه پوشان روانه فوج در فوج
به روی خاک، رود نیل زد موج ۲۴۷
کشد تا در بر خود آن بر و دوش
گشوده مادرش چون موج آغوش ۲۴۸
پدر در پیش پیش بی قراران
دوان چون برق در ابر بهاران ۲۴۹
شتابان سوی او بیگانه و خویش
ولی دیوار آمد بر سرش پیش ۲۵۰
پریشان خاطران وقتی رسیدند
که آن گنج گهر در خاک دیدند ۲۵۱
من از دنبال ایشان می دویدم
چو گرد کاروان از پی رسیدم ۲۵۲
به خاک آن سرو را دیدم چو خفته
قضا می گفت در گوشم نهفته ۲۵۳
که از آبش چو دادی رستگاری
روا نبود که در خاکش گذاری ۲۵۴
شود چون شعله ی آتش جهانتاب
به خاکش می توان کشتن، نه با آب ۲۵۵
چو ظاهر شد به مردم آن علامت
شد آن صحرا چو صحرای قیامت ۲۵۶
ز بس برخاست از هرگوشه غوغا
به جوش آمد چو دریا خاک صحرا ۲۵۷
به گریه هرکسی طوفان نمودی
به حال او ولی کی داشت سودی ۲۵۸
پدر را گر ستم شد کان پسر رفت
ولی او را ستم بیش از پدر رفت ۲۵۹
ز مرگش بی قراری داشت مادر
ولی چون او نکردی خاک بر سر ۲۶۰
غلامانش اگر ناشاد گشتند
ولی از بندگی آزاد گشتند ۲۶۱
کسی نامش نخواهد بعد ازان برد
بلی بیچاره آن کس شد که او مرد ۲۶۲
سخن کوتاه، او را با صد افسون
ز زیر خاک آوردند بیرون ۲۶۳
در آب دیدگانش غسل دادند
روان بردند و در خاکش سپردند ۲۶۴
غرض تا من به سروقتش رسیدم
دوبار او را در آب و خاک دیدم ۲۶۵
بلی ما را همیشه دور افلاک
چو آتش می کشد از آب یا خاک ۲۶۶
سحرگاهی شنیدم در گلستان
که بلبل این نوا خواندی به بستان ۲۶۷
که عیش این چمن ناپایدار است
خزانی با حنای هر بهار است ۲۶۸
بقای عمر گل چون خواب صبح است
شکوفه پرتو مهتاب صبح است ۲۶۹
چه حاصل زین جهان جز اشک افسوس
بود ماتمسرای شمع، فانوس ۲۷۰
مدارا کن که عالم بی مدار است
به ناسازان، جهان ناسازگار است ۲۷۱
مکن کوشش که کار دور ایام
به سعی ما نمی گیرد سرانجام ۲۷۲
کجا بحر محیط از خار و خاشاک
به جاروب دم ماهی شود پاک ۲۷۳
غنیمت دان دو روز زندگانی
که چون سیل بهار است از روانی ۲۷۴
چو شاخ گل منه پیمانه از کف
که نقد عمر را این است مصرف ۲۷۵
شبی رندی در ایام زمستان
به سر می برد تابوتی شتابان ۲۷۶
یکی پرسید ازو کای یار دلکش
که مرده از عزیزان، گفت آتش! ۲۷۷
سلیم از غافلی می بینمت مست
نمی دانی قضایی در کمین هست ۲۷۸
جهان ویانه ای بس خوفناک است
چه آفت ها که در این آب وخاک است ۲۷۹
چرایی این چنین غافل نشسته
برآ از زیر دیوار شکسته ۲۸۰
درین دریای خونخوار آشنا کیست
خدا دست تو گیرد، ناخدا کیست ۲۸۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۸۱
۲۸۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۷ - تصویرپردازی خیالی از مردی شکمباره به عنوان تمهیدی برای مدح اسلام خان و توصیف سفره ی نعم او
گوهر بعدی:شمارهٔ ۹ - داستان حاتم طایی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.