خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر از درد جدایی و ناکامی در عشق سخن میگوید. شاعر از آشناییای که به جدایی انجامید شکایت دارد و از بیوفایی زمانه و یار مینالد. او به کنج عزلت پناه برده، اما همچنان امیدوار است که راهی به سوی معشوق بیابد. در نهایت، شاعر از سوختن در فراق و آرزوی وصل میگوید.
محتوا شامل مضامین عاشقانهای است که درک آنها نیاز به بلوغ عاطفی دارد. همچنین، استفاده از صنایع ادبی و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۵۴۸ - ز آشنایی من کاخرش جدایی بود
ز آشنایی من کاخرش جدایی بود
جدا ز جان شده ام این چه آشنایی بود ۱
بصبح وصل ندادم فلک امان ور نه
شب سیاه مرا وقت روشنایی بود ۲
زمانه بامن بد روز بیوفایی کرد
مگو که یار مرا میل بیوفایی بود ۳
مرا ز صومعه زد راه و در کنشت آورد
خوشم که ره ز دلش عین رهنمایی بود ۴
بسوخت اهلی بیدل جدا ز وصل بتی
که ظل مرحمتش سایه خدایی بود ۵
جدا ز جان شده ام این چه آشنایی بود ۱
بصبح وصل ندادم فلک امان ور نه
شب سیاه مرا وقت روشنایی بود ۲
زمانه بامن بد روز بیوفایی کرد
مگو که یار مرا میل بیوفایی بود ۳
مرا ز صومعه زد راه و در کنشت آورد
خوشم که ره ز دلش عین رهنمایی بود ۴
بسوخت اهلی بیدل جدا ز وصل بتی
که ظل مرحمتش سایه خدایی بود ۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۵۴۷ - گویند شب جمعه مخور می که غم آرد
گوهر بعدی:شماره ۵۴۹ - او که از دیده خونابه چکانم نرود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.