این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از آرزوهای دور از دسترس، زیبایی معشوق و عشق بیپایان سخن میگوید. او از تأثیر عمیق معشوق بر خود میگوید که حتی صوفی سالخورده را به کودکی خردسال تبدیل میکند و ماه و خورشید در برابر زیبایی معشوق رنگ میبازند. شاعر همچنین از ناامیدی خود در رسیدن به وصال معشوق و محدودیتهای بشری در برابر قداست عشق سخن میراند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن ممکن است برای مخاطبان زیر 16 سال دشوار باشد. همچنین، برخی از اشارات عرفانی و تمثیلهای بهکار رفته نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
شماره ۱۱۲۸ - ایهمه آرزوی تو فکر من و خیال هم
چند بر آرزو زیم آرزوی محال هم ۱
لعبت چنین مگر تویی کز هوس تو بت پرست
صوفی سالخورده شد کودک خردسال هم ۲
شامگهی ببام خود جلوه ناز اگر کنی
ناز تو ماه بشکند چین جبین هلال هم ۳
ای بکمال نیکویی رشگ فرشته و پری
نیست برین جمال کس کیست بدین کمال هم ۴
شد به سپهر دلبری حسن رخ تو مهر و مه
ماه تو بیکمی ولی مهر تو بی زوال هم ۵
ناز تو میکشد مرا نام وصال چون برم
قطع امید کرده ام از خود و از وصال هم ۶
در حرم وصال تو روح قدس نمیرسد
اهلی خاکسار را جا که دهد مجال هم ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.