شاعر در این شعر از غم و اندوه عمیق خود میگوید و از بیوفایی و بیتوجهی معشوق شکایت دارد. او احساس میکند که سینهاش از هر خرابی ویرانهتر است و دل سوختهاش جز بوی کباب از خود چیزی نمیشنود. شاعر از معشوق میخواهد که به او رحم کند و از ریختن خون نومیدش بپرهیزد، چرا که این کار گناهی بیثواب است. در پایان، شاعر اشاره میکند که معشوق حتی خود را نیز سگ دلدار نمیشمرد و همین باعث شده است که کسی از او حساب نبرد.
این شعر حاوی مضامین عمیق عاشقانه و غمگین است که درک آن به بلوغ عاطفی و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و کنایههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۱۳۳۴ - در کوره غم تا نخورم سوزش و تابی
بیرون ندهم همچو گل از گریه گلابی ۱
رحمت بمن ای گنج وفا نیست وگرنه
ویرانه تر از سینه من نیست خرابی ۲
مست تو دل سوخته ماست که هرگز
نشنیده جز از سینه خود بوی کبابی ۳
خون من نومید نریزی که گناه است
وز این گنهت به نبود هیچ ثوابی ۴
اهلی تو چو خود را نشمردی سگ دلدار
اینست که کس برنگرفت از تو حسابی ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.