هوش مصنوعی:
این متن روایتگر درد و رنج عاشقی است که در عشق گرفتار شده و از فراق و دوری معشوق رنج میبرد. او با بیان احساسات خود، از تأثیرات عمیق عشق بر روح و جسمش سخن میگوید و در نهایت، با سرودن شعری، درد خود را بیان میکند.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان شعر کلاسیک و مفاهیم انتزاعی آن، نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
بخش ۳۹ - چو گفت این، بگفتش که ای رادمرد
چو گفت این، بگفتش که ای رادمرد
نگر تا توانی مرا چاره کرد؟ ۱
چنین داد داننده وی را جواب
که ای برده عشق از رخت رنگ و آب ۲
گر از درد خواهی روان رسته کرد
به نزدیک آن شوکت او بسته کرد ۳
ز گفتار او ورقه ازدیده خون
ببارید و بر خاک شد سرنگون ۴
چو با هش بیامد از آن جایگاه
براند و سبک روی دادش براه ۵
به روزی چنان بیست ره بیش و کم
گسستیش هوش و بریدیش دم ۶
چو از روی گلشاه حورا مثال
ز پیش دلش صف کشیدی خیال ۷
شدی لرز لرزان دل اندر برش
ز بالا به خاک آمدی پیکرش ۸
بدین حال رفتی دو منزل زمین
دل اندر کف عشق آن حور عین ۹
هوا زی ز گلشهٔکی یاد کرد
رخش گشت زرد و دمش گشت سرد ۱۰
ز مرکب فروگشت، آمد بزیر
بگفتا: به غم در بماندیم دیر! ۱۱
همی گشت بر خاک برسان مست
گرفته دل خویشتن را به دست ۱۲
گه آمد به هوش و گهی شد ز هوش
گهی پرخروش و گهی باخروش ۱۳
سوی آن ره آمد ز بیجای اوی
که بد معدن آن بت مهرجوی ۱۴
بنالید و گفت ای دلارام من
ز مهرت سیه گشت ایام من ۱۵
دل خسته را ای گرانمایه ول
سوی خاک بردم ز مهر تو دل ۱۶
به پایان شد این درد و پالود رنج
پس پشت کردم سرای سپنج ۱۷
روانی که در محنت افتاده بود
بدان باز دادم که او داده بود ۱۸
مرا برد زین گیتی ای دوست مهر
ز تو دور بادا بلای سپهر ۱۹
کنون کز تو گم گشت نام رهی
بزی شادمان ای چو سروسهی ۲۰
مبادا کس ای لعبت دلفروز
چو من گم شده بخت و برگشته روز ۲۱
بگفت این و کردش یکی شعر یاد
حدیث جهان، گفت، بادست باد! ۲۲
نگر تا توانی مرا چاره کرد؟ ۱
چنین داد داننده وی را جواب
که ای برده عشق از رخت رنگ و آب ۲
گر از درد خواهی روان رسته کرد
به نزدیک آن شوکت او بسته کرد ۳
ز گفتار او ورقه ازدیده خون
ببارید و بر خاک شد سرنگون ۴
چو با هش بیامد از آن جایگاه
براند و سبک روی دادش براه ۵
به روزی چنان بیست ره بیش و کم
گسستیش هوش و بریدیش دم ۶
چو از روی گلشاه حورا مثال
ز پیش دلش صف کشیدی خیال ۷
شدی لرز لرزان دل اندر برش
ز بالا به خاک آمدی پیکرش ۸
بدین حال رفتی دو منزل زمین
دل اندر کف عشق آن حور عین ۹
هوا زی ز گلشهٔکی یاد کرد
رخش گشت زرد و دمش گشت سرد ۱۰
ز مرکب فروگشت، آمد بزیر
بگفتا: به غم در بماندیم دیر! ۱۱
همی گشت بر خاک برسان مست
گرفته دل خویشتن را به دست ۱۲
گه آمد به هوش و گهی شد ز هوش
گهی پرخروش و گهی باخروش ۱۳
سوی آن ره آمد ز بیجای اوی
که بد معدن آن بت مهرجوی ۱۴
بنالید و گفت ای دلارام من
ز مهرت سیه گشت ایام من ۱۵
دل خسته را ای گرانمایه ول
سوی خاک بردم ز مهر تو دل ۱۶
به پایان شد این درد و پالود رنج
پس پشت کردم سرای سپنج ۱۷
روانی که در محنت افتاده بود
بدان باز دادم که او داده بود ۱۸
مرا برد زین گیتی ای دوست مهر
ز تو دور بادا بلای سپهر ۱۹
کنون کز تو گم گشت نام رهی
بزی شادمان ای چو سروسهی ۲۰
مبادا کس ای لعبت دلفروز
چو من گم شده بخت و برگشته روز ۲۱
بگفت این و کردش یکی شعر یاد
حدیث جهان، گفت، بادست باد! ۲۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲
۳۸۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳۸ - شعر گفتن ورقه
گوهر بعدی:بخش ۴۰ - شعر گفتن ورقه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.