هوش مصنوعی:
این متن بخشی از یک داستان حماسی است که در آن شخصیتهایی مانند رستم، فرامرز، کیخسرو و دیگر پهلوانان ایرانی حضور دارند. داستان حول محور جنگها، پندهای اخلاقی، و رویدادهای تاریخی میچرخد. در این بخش، فرامرز به دستور کیخسرو به جنگ با تورانیان میرود و پندهای بسیاری از رستم و دیگر بزرگان دریافت میکند. همچنین، صحنههای مفصلی از لشکرکشیها و توصیفهای حماسی وجود دارد.
رده سنی:
15+
متن دارای مضامین پیچیده حماسی، جنگها و پندهای اخلاقی است که برای درک کامل آن، خواننده باید از بلوغ فکری و شناختی کافی برخوردار باشد. همچنین، توصیفهای مفصلی از جنگها و صحنههای خشونتآمیز وجود دارد که ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.
بخش ۸۴ - پاسخ دادن برهمن و پذیرفتن برهمن کید هندی با جمله هندوستانیان،دین یزدان را از گفته فرامرز پور رستم
به یاد آمد و پیر دیرینه گفت
که سریست کین را نیارم نهفت ۱
نخستین چنان دان که اشیا نه بود
شب وروز واین شیب و بالا نه بود ۲
منور یکایک خداوند بود
که بی یارو بی مثل و مانند بود ۳
به قدرت برآورد فرش و سما
شب وروز و خورشید فرمانروا ۴
رطب را زنخل و گل از خارکرد
دل آدمین را خرد یارکرد ۵
فلک را شتاب و زمین را درنگ
ازویست ای شاه با هوش وسنگ ۶
چنان دان که ما جمله گم گشته ایم
گرفته هوا و خرد هشته ایم ۷
بدین دین شدن در نخستین منم
که زنار وناقوس را بشکنم ۸
بگفت این و بشکست زنار خویش
پشیمان شد از زشت کردار خویش ۹
به یزدان بنالید و پس سرنهاد
خروشی به گردان ایران فتاد ۱۰
چو غلغلستان شد شبستان کید
بلرزید زین غم،دل و جان کید ۱۱
پس از غلغل و گریه بی شمار
بشد کید و بشکست زنار وبار ۱۲
درآمد به دین خداوند هور
که یکسان برادر بود پیل ومور ۱۳
چو کید آمد و گشت یزدان پرست
ز زنار بندی بشستند دست ۱۴
زروی جهان جمله بت ها شکست
همه بت گران را یکایک بخست ۱۵
صلیب و چلیپا به گیتی نماند
چو بشکسته شد هم به دریا فشاند ۱۶
هزاران درود وهزاران ثنا
زما تن به تن بر شه انبیاء ۱۷
هزاران سلام و هزار آفرین
به دایم خداوند یکتا همین ۱۸
بماناد بر تو یل شیرگیر
زنامت بماند به دفتر دبیر ۱۹
فرامرز با لشکر وبا سپاه
شدند آفرین خوان ابر جان شاه ۲۰
بکردند بدرود با همدگر
تدراک گرفتند به ایران به سر ۲۱
فرامرز و بیژن ابا گستهم
روانه شدند سوی ایران به هم ۲۲
پذیره شدش شاه کاوس کی
ابا رستم و زال فرخنده پی ۲۳
فرامرز بر دست شه بوسه داد
به درگاه رستم رسیدند شاد ۲۴
گرفتش به بر،رستم زال پیر
یکایک پذیرفته شد بر دبیر ۲۵
چو بیژن رسیدش به درگاه شاه
ببوسید تخت و بشد با سپاه ۲۶
به پا خاستند مجلس آراستند
می و رود و رامشگران خواندند ۲۷
بیاورد ساقی به مجلس نشست
سرسرکشان جمله از باده مست ۲۸
همه مست گشتند از جام می
و رامشگر آمد ابا دف ونی ۲۹
به عیش از می لعل واز چنگ ورود
گشادند بر شاه ایران درود ۳۰
که دایم شه کی جهانگیر باد
دل دشمنانش زغم پیر باد ۳۱
به عیش و به عشرت زمانی گذشت
گهی چنگ گه بزم گه سوی دشت ۳۲
چنین بود تا تاج کاوسی کی
فروزان زکیخسرو نیک پی ۳۳
شدایام، ایام کیخسروی
جز از دادگر را نبد پیروی ۳۴
چو خسرو نشست از بر تخت عاج
به هر ملک شاهان بدادند باج ۳۵
بدند شاد از چشم شه ارجمند
به هر شهر خلقان شدند بی گزند ۳۶
یکی روز شاه وبزرگان به هم
نشستند و گفتند از بیش وکم ۳۷
تهمتن بیامد به نزدیک شاه
از ایران سخن گفت واز تاج وگاه ۳۸
زواره فرامرز با او به هم
زهرگونه ای رای زد بیش وکم ۳۹
چنین گفت رستم به شاه زمین
که ای نام بردار با آفرین ۴۰
به زابلستانم یکی شهر بود
کزآن بوم و بر تور را بهر بود ۴۱
منوچهر کرد آن زترکان تهی
یکی خوب جایست با فرهی ۴۲
چو کاوس شد بی دل و پیره سر
بیفتاد از او نام و فرو هنر ۴۳
گرفتند آن شهر،تورانیان
پس آنجا نماندند ایرانیان ۴۴
کنون باژ و ساوش به توران برند
سوی شاه ایران همی ننگرند ۴۵
فراوان دگر مرز همچون بهشت
دهستان بسیار پر باغ و کشت ۴۶
جهانیست از خوبی آراسته
درو بیکران لشکرو خواسته ۴۷
مر آن مرز،خرگاه خواند به نام
جهان دیده دهقان گسترده نام ۴۸
زیک نیمه بر سند دارد گذر
به قنوج و کشمیر وآن بوم وبر ۴۹
دگر نیمه راهش سوی مرز چین
بپیوست با مرز توران زمین ۵۰
فراوان در آن مرز،پیل است و گنج
تن بی گناهان از ایشان به رنج ۵۱
زبس غارت و کشتن وتاختن
سراز یاد توران برافراختن ۵۲
کنون شهریاری به ایران توراست
پی مور تا چنگ شیران توراست ۵۳
یکی لشکری باید اکنون بزرگ
فرستاد با پهلوانی سترگ ۵۴
ایا باج نزدیک شاه آورند
دگر سر بر این بارگاه آورند ۵۵
چوآن مرز یکسر به دست آوریم
به توران زمین برشکست آوریم ۵۶
به رستم چنین پاسخ آورد شاه
که جاوید بادی همین است راه ۵۷
تو آن نامداری که ایران سپاه
به بخت تو شادند هم پیشگاه ۵۸
ببین تا سپه چند باید به کار
گزین کن زگردان همه نامدار ۵۹
زمینی که پیوسته مرز توست
بهای زمین در خور ارز توست ۶۰
فرامرز را ده سپاهی گران
چنان چون بباید زجنگ آوران ۶۱
بگو تا ببندد بدین کین کمر
که هم پهلوانست وهم نامور ۶۲
زخرگاه تا بوم هندوستان
زکشمیر تا مرز جادوستان ۶۳
گشاده شود کار بر دست اوی
به کام نهنگان رسد شست اوی ۶۴
چواز شاه بشنید رستم سخن
دلش تازه شد چون گل اندر چمن ۶۵
فراوان بدو آفرین کرد و گفت
که با جان پاکت خرد باد جفت ۶۶
چنین تاج و تخت تو فرخنده باد
سپهر روان پیش تو بنده باد ۶۷
بفرمود خسرو به سالار بار
از آن پس که خوان خورش را بیار ۶۸
می آورد و رامشگران را بخواند
وز آواز ایشان همی خیره ماند ۶۹
چو خورشید تابان برآمد زکوه
سراینده آمد زگفتن ستوه ۷۰
برآمد تبیره زدرگاه شاه
رده برکشیدند بر بارگاه ۷۱
ببستند بر پیل،رویینه خم
برآمد خروشین گاو دم ۷۲
نهادند برکوهه پیل، تخت
به بارآمد آن خسروانی درخت ۷۳
بیامد نشست از بر پیل،شاه
نهاده به سر بر ز گوهر کلاه ۷۴
همی رفت شاه از بر ژنده پیل
برآن تخت فیروزه بر سان نیل ۷۵
یکی تاج بر سر ز در و گهر
به چنگ اندرون گرزه گاوسر ۷۶
فروهشته از تاج،دو گوشوار
به گردنش طوقی زبرجدنگار ۷۷
زخوشاب زر و زبرجد کمر
به بازو دو یاره زیاقوت و زر ۷۸
همی زد میان سپه پیل گام
ابا زنگ زرین و زرین ستام ۷۹
یکی مهره در جام در دست شاه
به کیوان رسیده خروش سپاه ۸۰
زتیغ و زگرز و زکوس و زگرد
سیه شد زمین،آسمان لاجورد ۸۱
تو گفتی به دام اندراست آفتاب
وگر گشت خم سپر اندر آب ۸۲
همی چشم روشن جهان را ندید
سپهر و ستاره سنان را ندید ۸۳
زدریا تو گویی که برخاست موج
سپاه اندر آمد همی فوج فوج ۸۴
سراپرده بردند از ایوان به دشت
سپهر از خروشیدن آسیمه گشت ۸۵
چو بر پشت پیل آن شه نامور
زدی مهره برجام بستی کمر ۸۶
نبودی به هر پادشاهی روا
نشستن مگر بر در پادشاه ۸۷
از آن نامور خسرو سرکشان
چنین بود در پادشاهی نشان ۸۸
همی بود بر پیل در پهن دشت
بدان تا سپه پیش او درگذشت ۸۹
کشیده رده ایستاده سپاه
به روی سپهدارشان بد نگاه ۹۰
نخستین فریبرز بد پیش رو
گذر کرد پیش جهاندار نو ۹۱
ابا گرز و با تیغ و زرینه کفش
پس پشت خورشید پیکر درفش ۹۲
یکی باره ای برنشسته سمند
به فتراک بر حلقه کرده کمند ۹۳
همی رفت با ناز و با زیب و فر
سپاهی همه غرقه در سیم وزر ۹۴
برو آفرین کرد شاه جهان
که بادت بزرگی و فر مهان ۹۵
به هرکار،بخت تو فیروز باد
همه روزگار تو نوروز باد ۹۶
پسش باز گودرز کشواد بود
که گیتی برای وی آباد بود ۹۷
درفش از پس پشت او شیر بود
که چنگش به گرز و به شمشیر بود ۹۸
پس پشت،شیدوش بد با درفش
زمین گشته زان شیر پیکر،بنفش ۹۹
هزاران پس پشت او سرفراز
عناندار با نیزه های دراز ۱۰۰
یکی گرگ پیکر درفش سیاه
پس پشت گیو اندرون با سپاه ۱۰۱
نبیره پسر بود هفتاد وهشت
از ایشان نبد جای بر پهن دشت ۱۰۲
پس هر یک اندر دگرگون درفش
همه با دل وتیغ وزرینه کفش ۱۰۳
تو گفتی که گیتی همه زیر اوست
سر سروران زیر شمشیر اوست ۱۰۴
چوآمد به نزدیکی تخت شاه
بسی آفرین کرد بر تاج و گاه ۱۰۵
به گودرز بر شاه کرد آفرین
چو برگیو و بر لشکرش همچنین ۱۰۶
پس پشت گودرز،گستهم بود
که فرزند بیدار گژدهم بود ۱۰۷
همی نیزه بودی به چنگش به جنگ
کمان یار او بود و تیرخدنگ ۱۰۸
زبازوش پیکان چو پران شدی
همه در دل سنگ و سندان شدی ۱۰۹
ابا لشکر گشن آراسته
پر از گرز و شمشیر و پرخواسته ۱۱۰
یکی ماه پیکر درفش از برش
به ابر اندرآورده تابان سرش ۱۱۱
همی خواند بر شهریار آفرین
از او شاد شد شاه ایران زمین ۱۱۲
پس گستهم اشکش تیزهش
که با رای ودل بود و با مغز خوش ۱۱۳
یکی گرزدار از نژاد همای
به راهی که جستیش بودی به پای ۱۱۴
سپاهی زگردان کوچ وبلوچ
سگالیده جنگ،مانند غوچ ۱۱۵
که کس در جهان پشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید ۱۱۶
سپهدارشان بود رزم آزمای
کزو بود گاه نکویی به جای ۱۱۷
درفشی برآورده پیکر پلنگ
همی از درفشش بیازید چنگ ۱۱۸
بسی آفرین کرد بر شهریار
برآن شادمان گردش روزگار ۱۱۹
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل
زده آن سپه را رده بر دومیل ۱۲۰
پسند آمدش سخت و کرد آفرین
برآن بخت بیدار و فرخ زمین ۱۲۱
از آن پس دگرگون سپاه گران
همه نامداران وجوشش و ران ۱۲۲
سپاهی کز ایشان جهاندارشاه
همی بود شادان دل ونیکخواه ۱۲۳
گزیده پس اندرش فرهاد بود
کزو لشکر خسروآباد بود ۱۲۴
سپه را به کردار پروردگار
به هر جای بودی به هرکارزار ۱۲۵
یکی پیکر آهو درفش از برش
بدان سایه آهو اندر سرش ۱۲۶
همی رفت بر سان شیر دمان
ابا لشکر گشن و پیل ژیان ۱۲۷
سپاهش همه تیغ هندی به دست
زره ترکی وزین سغدی نشست ۱۲۸
چو دید آن نشست و سرگاه نو
بسی آفرین خواند برشاه نو ۱۲۹
گرازه سر تخمه گیوگان
پس او همی رفت با ویژگان ۱۳۰
به زین اندرون حلقه های کمند
از او شادمان شد که بودش پسند ۱۳۱
درفشی پس پشت پیکر همای
همی رفت چون کوه رفته زجای ۱۳۲
هرآن کس که از شهر بغداد بود
ابا نیزه و تیغ و فولاد بود ۱۳۳
همه برگذشتند زیرهمای
سپهبد همی داشت برپیل جای ۱۳۴
بسی زان که بر شاه کردآفرین
برآن برز و بالا و تیغ و نگین ۱۳۵
پس او نبرده فرامرز بود
که با فر وبا برز وبا ارز بود ۱۳۶
ابا کوس و پیل و سپاه گران
همه جنگجویان و کندآوران ۱۳۷
زکشمیر و از کابل و نیمروز
همه سرفرازان گیتی فروز ۱۳۸
درفشش بسان دلاور پدر
که کس ار نبودی زرستم گذر ۱۳۹
سرش هفت همچون سر اژدها
تو گفتی زبند آمدستی رها ۱۴۰
بیامد بسان درختی به بار
بسی آفرین کرد بر شهریار ۱۴۱
که جاوید بادی و روشن روان
به اندیشه تاج و تخت کیان ۱۴۲
دل شاه گشت از فرامرز شاد
همی کرد با وی بسی پند یاد ۱۴۳
بدو گفت برکش سوی هندوان
همان مرز خرگاه تا جاودان ۱۴۴
بپرداز قنوج وکشمیر و سند
بگیر ای سپهبد به هندی پرند ۱۴۵
زتوران سپه هر که آنجا بود
اگر ناتوان ور توانا بود ۱۴۶
هرآن کس که با تو بجوید نبرد
سراسر برآور سرانشان به گرد ۱۴۷
کسی کو به رزمت نبندد میان
چنان کن که او را نباشد زیان ۱۴۸
تو فرزند بیدار دل رستمی
زدستان سامی واز نیرمی ۱۴۹
کنون مرز هندوستان مر توراست
زقنوج تا مرز دستان توراست ۱۵۰
تو را دادم این پادشاهی بدار
به هر جای خیره مکن کارزار ۱۵۱
به هر جایگه یار درویش باش
همی راد برمردم خویش باش ۱۵۲
ببین نیک تا دوستار تو کیست
خردمند و انده گسار تو کیست ۱۵۳
ببخش وبیارای و فردا مگوی
چه دانی که فردا چه آید به روی ۱۵۴
مشو در جوانی خریدار گنج
به بی رنج کس هیچ منمای گنج ۱۵۵
مکن ایمنی در سرای فسوس
که گه سندروس است و گه آبنوس ۱۵۶
زتو نام باید که ماند بلند
مگر دل نداری زگیتی نژند ۱۵۷
مرا و تو را روز هم بگذرد
دمت چرخ گردان همی بشمرد ۱۵۸
دلت شادمان باید و تندرست
سه دیگر ببین تا چه بایدت جست ۱۵۹
جهان آفرین از تو خشنود باد
دل بد سگالانت پر دود باد ۱۶۰
چو بشنید پند جهاندار نو
پیاده شد از باره تندرو ۱۶۱
زمین را ببوسید و بردش نماز
بتابید سر سوی راه دراز ۱۶۲
بسی آفرین کرد بر شاه نو
که اندر فزون باش چون ماه نو ۱۶۳
تهمتن دو فرسنگ با او برفت
همی مغزش از رفتن او بگفت ۱۶۴
بسی پند واندرز گفتش بدوی
که ای نامور پور پرخاشجوی ۱۶۵
به خیره میازار جان کسی
نباید که پیچی زافسر اسبی ۱۶۶
به هر سو که باشد یکی نامجوی
نوندی فرست از برش پویه پوی ۱۶۷
نخستین به نرمی سخنگوی باش
به داد و به کوشش بی آهوی باش ۱۶۸
چو کارت به نرمی نگردد نکوی
درشتی کن آنگاه و پس رزم جوی ۱۶۹
همه کارها را سرانجام بین
چو بدخواه،چینه نهد،دام بین ۱۷۰
منه تو رهی کان نه آیین بود
که تا ماند آن بر تو نفرین بود ۱۷۱
در داد بر دادخواهان مبند
زسوگند مگذر،نگه دار پند ۱۷۲
چو نیکی نمایدت کیهان خدای
تو با هرکسی نیز نیکی نمای ۱۷۳
نگیری تو بدخواه را خیره خوار
که نراژدها گردد او وقت کار ۱۷۴
بکش آتش خورد، پیش از گزند
که گیتی بسوزد چو گردد بلند ۱۷۵
به کس راز مگشای در بر بسیج
بداندیش را خوار مشمر تو هیچ ۱۷۶
دگر گفت کای نامور پهلوان
هشیوار و بیدار و روشن روان ۱۷۷
بدان سان کجا کار پیموده اند
چنان چون نیاکان ما بوده اند ۱۷۸
جهاندار گرشاسب چون شد کهن
نریمان زکوپال گفتی سخن ۱۷۹
چو گرشاسب،کوپال برداشتی
به میدان کین هیچ نگذاشتی ۱۸۰
به رزم ار سوار ار پیاده بدی
زمین از دلیرانش ساده بدی ۱۸۱
به روم و به چین و به هند از نبرد
به مردی بکردآنچه آن کس نکرد ۱۸۲
به گیتی درون تا که او زنده بود
به مردی،کس او را نیفکنده بود ۱۸۳
وزآن پس چو سام یل آمد پدید
نریمان می و جام شادی کشید ۱۸۴
دگر چون که زال آمد اندر میان
کمر بسته بد نزد تخت کیان ۱۸۵
بآسوده شد سام از کارزار
بدین سان بود گردش روزگار ۱۸۶
و دیگر چو من پازدم در رکیب
پدر رست از آشوب رزم و نهیب ۱۸۷
اگر دیو پیش آمد ار اژدها
نبودند از تیغ و گرزم رها ۱۸۸
مرا نیز هنگام آسودنست
تو را رزم بدخواه پیمودنست ۱۸۹
به گردون گردان رسد نام تو
گرآید مر این کار برکام تو ۱۹۰
بیاموختش رزم وبزم وخرد
همی خواست کز روز رامش بود ۱۹۱
از آن پس به بدرود با یکدگر
بسی بوسه دادند برچشم و سر ۱۹۲
یکایک پذیرفت گفتار اوی
از آن پس سوی راه آورد روی ۱۹۳
ز ره باز پس گشت رستم چو شیر
از آن سو فرامرز گرد دلیر ۱۹۴
سوی مرز خرگاه لشکر کشید
زکینه سر تیغ برخور کشید ۱۹۵
همی راند لشکر به کردار باد
چو تنگ اندر آمد از آن مرز شاد ۱۹۶
فرامرز گردنکش وآن سپاه
فرودآمد آنجا به سه روز راه ۱۹۷
یکی پهلوان بود نامش طورگ
دلیر وسرافراز و گرد سترگ ۱۹۸
بدان مرز خرگاه بد پهلوان
گو نامبردار روشن روان ۱۹۹
همان خویش وی بود افراسیاب
یکی لشکری داشت پرخشم وتاب ۲۰۰
که سریست کین را نیارم نهفت ۱
نخستین چنان دان که اشیا نه بود
شب وروز واین شیب و بالا نه بود ۲
منور یکایک خداوند بود
که بی یارو بی مثل و مانند بود ۳
به قدرت برآورد فرش و سما
شب وروز و خورشید فرمانروا ۴
رطب را زنخل و گل از خارکرد
دل آدمین را خرد یارکرد ۵
فلک را شتاب و زمین را درنگ
ازویست ای شاه با هوش وسنگ ۶
چنان دان که ما جمله گم گشته ایم
گرفته هوا و خرد هشته ایم ۷
بدین دین شدن در نخستین منم
که زنار وناقوس را بشکنم ۸
بگفت این و بشکست زنار خویش
پشیمان شد از زشت کردار خویش ۹
به یزدان بنالید و پس سرنهاد
خروشی به گردان ایران فتاد ۱۰
چو غلغلستان شد شبستان کید
بلرزید زین غم،دل و جان کید ۱۱
پس از غلغل و گریه بی شمار
بشد کید و بشکست زنار وبار ۱۲
درآمد به دین خداوند هور
که یکسان برادر بود پیل ومور ۱۳
چو کید آمد و گشت یزدان پرست
ز زنار بندی بشستند دست ۱۴
زروی جهان جمله بت ها شکست
همه بت گران را یکایک بخست ۱۵
صلیب و چلیپا به گیتی نماند
چو بشکسته شد هم به دریا فشاند ۱۶
هزاران درود وهزاران ثنا
زما تن به تن بر شه انبیاء ۱۷
هزاران سلام و هزار آفرین
به دایم خداوند یکتا همین ۱۸
بماناد بر تو یل شیرگیر
زنامت بماند به دفتر دبیر ۱۹
فرامرز با لشکر وبا سپاه
شدند آفرین خوان ابر جان شاه ۲۰
بکردند بدرود با همدگر
تدراک گرفتند به ایران به سر ۲۱
فرامرز و بیژن ابا گستهم
روانه شدند سوی ایران به هم ۲۲
پذیره شدش شاه کاوس کی
ابا رستم و زال فرخنده پی ۲۳
فرامرز بر دست شه بوسه داد
به درگاه رستم رسیدند شاد ۲۴
گرفتش به بر،رستم زال پیر
یکایک پذیرفته شد بر دبیر ۲۵
چو بیژن رسیدش به درگاه شاه
ببوسید تخت و بشد با سپاه ۲۶
به پا خاستند مجلس آراستند
می و رود و رامشگران خواندند ۲۷
بیاورد ساقی به مجلس نشست
سرسرکشان جمله از باده مست ۲۸
همه مست گشتند از جام می
و رامشگر آمد ابا دف ونی ۲۹
به عیش از می لعل واز چنگ ورود
گشادند بر شاه ایران درود ۳۰
که دایم شه کی جهانگیر باد
دل دشمنانش زغم پیر باد ۳۱
به عیش و به عشرت زمانی گذشت
گهی چنگ گه بزم گه سوی دشت ۳۲
چنین بود تا تاج کاوسی کی
فروزان زکیخسرو نیک پی ۳۳
شدایام، ایام کیخسروی
جز از دادگر را نبد پیروی ۳۴
چو خسرو نشست از بر تخت عاج
به هر ملک شاهان بدادند باج ۳۵
بدند شاد از چشم شه ارجمند
به هر شهر خلقان شدند بی گزند ۳۶
یکی روز شاه وبزرگان به هم
نشستند و گفتند از بیش وکم ۳۷
تهمتن بیامد به نزدیک شاه
از ایران سخن گفت واز تاج وگاه ۳۸
زواره فرامرز با او به هم
زهرگونه ای رای زد بیش وکم ۳۹
چنین گفت رستم به شاه زمین
که ای نام بردار با آفرین ۴۰
به زابلستانم یکی شهر بود
کزآن بوم و بر تور را بهر بود ۴۱
منوچهر کرد آن زترکان تهی
یکی خوب جایست با فرهی ۴۲
چو کاوس شد بی دل و پیره سر
بیفتاد از او نام و فرو هنر ۴۳
گرفتند آن شهر،تورانیان
پس آنجا نماندند ایرانیان ۴۴
کنون باژ و ساوش به توران برند
سوی شاه ایران همی ننگرند ۴۵
فراوان دگر مرز همچون بهشت
دهستان بسیار پر باغ و کشت ۴۶
جهانیست از خوبی آراسته
درو بیکران لشکرو خواسته ۴۷
مر آن مرز،خرگاه خواند به نام
جهان دیده دهقان گسترده نام ۴۸
زیک نیمه بر سند دارد گذر
به قنوج و کشمیر وآن بوم وبر ۴۹
دگر نیمه راهش سوی مرز چین
بپیوست با مرز توران زمین ۵۰
فراوان در آن مرز،پیل است و گنج
تن بی گناهان از ایشان به رنج ۵۱
زبس غارت و کشتن وتاختن
سراز یاد توران برافراختن ۵۲
کنون شهریاری به ایران توراست
پی مور تا چنگ شیران توراست ۵۳
یکی لشکری باید اکنون بزرگ
فرستاد با پهلوانی سترگ ۵۴
ایا باج نزدیک شاه آورند
دگر سر بر این بارگاه آورند ۵۵
چوآن مرز یکسر به دست آوریم
به توران زمین برشکست آوریم ۵۶
به رستم چنین پاسخ آورد شاه
که جاوید بادی همین است راه ۵۷
تو آن نامداری که ایران سپاه
به بخت تو شادند هم پیشگاه ۵۸
ببین تا سپه چند باید به کار
گزین کن زگردان همه نامدار ۵۹
زمینی که پیوسته مرز توست
بهای زمین در خور ارز توست ۶۰
فرامرز را ده سپاهی گران
چنان چون بباید زجنگ آوران ۶۱
بگو تا ببندد بدین کین کمر
که هم پهلوانست وهم نامور ۶۲
زخرگاه تا بوم هندوستان
زکشمیر تا مرز جادوستان ۶۳
گشاده شود کار بر دست اوی
به کام نهنگان رسد شست اوی ۶۴
چواز شاه بشنید رستم سخن
دلش تازه شد چون گل اندر چمن ۶۵
فراوان بدو آفرین کرد و گفت
که با جان پاکت خرد باد جفت ۶۶
چنین تاج و تخت تو فرخنده باد
سپهر روان پیش تو بنده باد ۶۷
بفرمود خسرو به سالار بار
از آن پس که خوان خورش را بیار ۶۸
می آورد و رامشگران را بخواند
وز آواز ایشان همی خیره ماند ۶۹
چو خورشید تابان برآمد زکوه
سراینده آمد زگفتن ستوه ۷۰
برآمد تبیره زدرگاه شاه
رده برکشیدند بر بارگاه ۷۱
ببستند بر پیل،رویینه خم
برآمد خروشین گاو دم ۷۲
نهادند برکوهه پیل، تخت
به بارآمد آن خسروانی درخت ۷۳
بیامد نشست از بر پیل،شاه
نهاده به سر بر ز گوهر کلاه ۷۴
همی رفت شاه از بر ژنده پیل
برآن تخت فیروزه بر سان نیل ۷۵
یکی تاج بر سر ز در و گهر
به چنگ اندرون گرزه گاوسر ۷۶
فروهشته از تاج،دو گوشوار
به گردنش طوقی زبرجدنگار ۷۷
زخوشاب زر و زبرجد کمر
به بازو دو یاره زیاقوت و زر ۷۸
همی زد میان سپه پیل گام
ابا زنگ زرین و زرین ستام ۷۹
یکی مهره در جام در دست شاه
به کیوان رسیده خروش سپاه ۸۰
زتیغ و زگرز و زکوس و زگرد
سیه شد زمین،آسمان لاجورد ۸۱
تو گفتی به دام اندراست آفتاب
وگر گشت خم سپر اندر آب ۸۲
همی چشم روشن جهان را ندید
سپهر و ستاره سنان را ندید ۸۳
زدریا تو گویی که برخاست موج
سپاه اندر آمد همی فوج فوج ۸۴
سراپرده بردند از ایوان به دشت
سپهر از خروشیدن آسیمه گشت ۸۵
چو بر پشت پیل آن شه نامور
زدی مهره برجام بستی کمر ۸۶
نبودی به هر پادشاهی روا
نشستن مگر بر در پادشاه ۸۷
از آن نامور خسرو سرکشان
چنین بود در پادشاهی نشان ۸۸
همی بود بر پیل در پهن دشت
بدان تا سپه پیش او درگذشت ۸۹
کشیده رده ایستاده سپاه
به روی سپهدارشان بد نگاه ۹۰
نخستین فریبرز بد پیش رو
گذر کرد پیش جهاندار نو ۹۱
ابا گرز و با تیغ و زرینه کفش
پس پشت خورشید پیکر درفش ۹۲
یکی باره ای برنشسته سمند
به فتراک بر حلقه کرده کمند ۹۳
همی رفت با ناز و با زیب و فر
سپاهی همه غرقه در سیم وزر ۹۴
برو آفرین کرد شاه جهان
که بادت بزرگی و فر مهان ۹۵
به هرکار،بخت تو فیروز باد
همه روزگار تو نوروز باد ۹۶
پسش باز گودرز کشواد بود
که گیتی برای وی آباد بود ۹۷
درفش از پس پشت او شیر بود
که چنگش به گرز و به شمشیر بود ۹۸
پس پشت،شیدوش بد با درفش
زمین گشته زان شیر پیکر،بنفش ۹۹
هزاران پس پشت او سرفراز
عناندار با نیزه های دراز ۱۰۰
یکی گرگ پیکر درفش سیاه
پس پشت گیو اندرون با سپاه ۱۰۱
نبیره پسر بود هفتاد وهشت
از ایشان نبد جای بر پهن دشت ۱۰۲
پس هر یک اندر دگرگون درفش
همه با دل وتیغ وزرینه کفش ۱۰۳
تو گفتی که گیتی همه زیر اوست
سر سروران زیر شمشیر اوست ۱۰۴
چوآمد به نزدیکی تخت شاه
بسی آفرین کرد بر تاج و گاه ۱۰۵
به گودرز بر شاه کرد آفرین
چو برگیو و بر لشکرش همچنین ۱۰۶
پس پشت گودرز،گستهم بود
که فرزند بیدار گژدهم بود ۱۰۷
همی نیزه بودی به چنگش به جنگ
کمان یار او بود و تیرخدنگ ۱۰۸
زبازوش پیکان چو پران شدی
همه در دل سنگ و سندان شدی ۱۰۹
ابا لشکر گشن آراسته
پر از گرز و شمشیر و پرخواسته ۱۱۰
یکی ماه پیکر درفش از برش
به ابر اندرآورده تابان سرش ۱۱۱
همی خواند بر شهریار آفرین
از او شاد شد شاه ایران زمین ۱۱۲
پس گستهم اشکش تیزهش
که با رای ودل بود و با مغز خوش ۱۱۳
یکی گرزدار از نژاد همای
به راهی که جستیش بودی به پای ۱۱۴
سپاهی زگردان کوچ وبلوچ
سگالیده جنگ،مانند غوچ ۱۱۵
که کس در جهان پشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید ۱۱۶
سپهدارشان بود رزم آزمای
کزو بود گاه نکویی به جای ۱۱۷
درفشی برآورده پیکر پلنگ
همی از درفشش بیازید چنگ ۱۱۸
بسی آفرین کرد بر شهریار
برآن شادمان گردش روزگار ۱۱۹
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل
زده آن سپه را رده بر دومیل ۱۲۰
پسند آمدش سخت و کرد آفرین
برآن بخت بیدار و فرخ زمین ۱۲۱
از آن پس دگرگون سپاه گران
همه نامداران وجوشش و ران ۱۲۲
سپاهی کز ایشان جهاندارشاه
همی بود شادان دل ونیکخواه ۱۲۳
گزیده پس اندرش فرهاد بود
کزو لشکر خسروآباد بود ۱۲۴
سپه را به کردار پروردگار
به هر جای بودی به هرکارزار ۱۲۵
یکی پیکر آهو درفش از برش
بدان سایه آهو اندر سرش ۱۲۶
همی رفت بر سان شیر دمان
ابا لشکر گشن و پیل ژیان ۱۲۷
سپاهش همه تیغ هندی به دست
زره ترکی وزین سغدی نشست ۱۲۸
چو دید آن نشست و سرگاه نو
بسی آفرین خواند برشاه نو ۱۲۹
گرازه سر تخمه گیوگان
پس او همی رفت با ویژگان ۱۳۰
به زین اندرون حلقه های کمند
از او شادمان شد که بودش پسند ۱۳۱
درفشی پس پشت پیکر همای
همی رفت چون کوه رفته زجای ۱۳۲
هرآن کس که از شهر بغداد بود
ابا نیزه و تیغ و فولاد بود ۱۳۳
همه برگذشتند زیرهمای
سپهبد همی داشت برپیل جای ۱۳۴
بسی زان که بر شاه کردآفرین
برآن برز و بالا و تیغ و نگین ۱۳۵
پس او نبرده فرامرز بود
که با فر وبا برز وبا ارز بود ۱۳۶
ابا کوس و پیل و سپاه گران
همه جنگجویان و کندآوران ۱۳۷
زکشمیر و از کابل و نیمروز
همه سرفرازان گیتی فروز ۱۳۸
درفشش بسان دلاور پدر
که کس ار نبودی زرستم گذر ۱۳۹
سرش هفت همچون سر اژدها
تو گفتی زبند آمدستی رها ۱۴۰
بیامد بسان درختی به بار
بسی آفرین کرد بر شهریار ۱۴۱
که جاوید بادی و روشن روان
به اندیشه تاج و تخت کیان ۱۴۲
دل شاه گشت از فرامرز شاد
همی کرد با وی بسی پند یاد ۱۴۳
بدو گفت برکش سوی هندوان
همان مرز خرگاه تا جاودان ۱۴۴
بپرداز قنوج وکشمیر و سند
بگیر ای سپهبد به هندی پرند ۱۴۵
زتوران سپه هر که آنجا بود
اگر ناتوان ور توانا بود ۱۴۶
هرآن کس که با تو بجوید نبرد
سراسر برآور سرانشان به گرد ۱۴۷
کسی کو به رزمت نبندد میان
چنان کن که او را نباشد زیان ۱۴۸
تو فرزند بیدار دل رستمی
زدستان سامی واز نیرمی ۱۴۹
کنون مرز هندوستان مر توراست
زقنوج تا مرز دستان توراست ۱۵۰
تو را دادم این پادشاهی بدار
به هر جای خیره مکن کارزار ۱۵۱
به هر جایگه یار درویش باش
همی راد برمردم خویش باش ۱۵۲
ببین نیک تا دوستار تو کیست
خردمند و انده گسار تو کیست ۱۵۳
ببخش وبیارای و فردا مگوی
چه دانی که فردا چه آید به روی ۱۵۴
مشو در جوانی خریدار گنج
به بی رنج کس هیچ منمای گنج ۱۵۵
مکن ایمنی در سرای فسوس
که گه سندروس است و گه آبنوس ۱۵۶
زتو نام باید که ماند بلند
مگر دل نداری زگیتی نژند ۱۵۷
مرا و تو را روز هم بگذرد
دمت چرخ گردان همی بشمرد ۱۵۸
دلت شادمان باید و تندرست
سه دیگر ببین تا چه بایدت جست ۱۵۹
جهان آفرین از تو خشنود باد
دل بد سگالانت پر دود باد ۱۶۰
چو بشنید پند جهاندار نو
پیاده شد از باره تندرو ۱۶۱
زمین را ببوسید و بردش نماز
بتابید سر سوی راه دراز ۱۶۲
بسی آفرین کرد بر شاه نو
که اندر فزون باش چون ماه نو ۱۶۳
تهمتن دو فرسنگ با او برفت
همی مغزش از رفتن او بگفت ۱۶۴
بسی پند واندرز گفتش بدوی
که ای نامور پور پرخاشجوی ۱۶۵
به خیره میازار جان کسی
نباید که پیچی زافسر اسبی ۱۶۶
به هر سو که باشد یکی نامجوی
نوندی فرست از برش پویه پوی ۱۶۷
نخستین به نرمی سخنگوی باش
به داد و به کوشش بی آهوی باش ۱۶۸
چو کارت به نرمی نگردد نکوی
درشتی کن آنگاه و پس رزم جوی ۱۶۹
همه کارها را سرانجام بین
چو بدخواه،چینه نهد،دام بین ۱۷۰
منه تو رهی کان نه آیین بود
که تا ماند آن بر تو نفرین بود ۱۷۱
در داد بر دادخواهان مبند
زسوگند مگذر،نگه دار پند ۱۷۲
چو نیکی نمایدت کیهان خدای
تو با هرکسی نیز نیکی نمای ۱۷۳
نگیری تو بدخواه را خیره خوار
که نراژدها گردد او وقت کار ۱۷۴
بکش آتش خورد، پیش از گزند
که گیتی بسوزد چو گردد بلند ۱۷۵
به کس راز مگشای در بر بسیج
بداندیش را خوار مشمر تو هیچ ۱۷۶
دگر گفت کای نامور پهلوان
هشیوار و بیدار و روشن روان ۱۷۷
بدان سان کجا کار پیموده اند
چنان چون نیاکان ما بوده اند ۱۷۸
جهاندار گرشاسب چون شد کهن
نریمان زکوپال گفتی سخن ۱۷۹
چو گرشاسب،کوپال برداشتی
به میدان کین هیچ نگذاشتی ۱۸۰
به رزم ار سوار ار پیاده بدی
زمین از دلیرانش ساده بدی ۱۸۱
به روم و به چین و به هند از نبرد
به مردی بکردآنچه آن کس نکرد ۱۸۲
به گیتی درون تا که او زنده بود
به مردی،کس او را نیفکنده بود ۱۸۳
وزآن پس چو سام یل آمد پدید
نریمان می و جام شادی کشید ۱۸۴
دگر چون که زال آمد اندر میان
کمر بسته بد نزد تخت کیان ۱۸۵
بآسوده شد سام از کارزار
بدین سان بود گردش روزگار ۱۸۶
و دیگر چو من پازدم در رکیب
پدر رست از آشوب رزم و نهیب ۱۸۷
اگر دیو پیش آمد ار اژدها
نبودند از تیغ و گرزم رها ۱۸۸
مرا نیز هنگام آسودنست
تو را رزم بدخواه پیمودنست ۱۸۹
به گردون گردان رسد نام تو
گرآید مر این کار برکام تو ۱۹۰
بیاموختش رزم وبزم وخرد
همی خواست کز روز رامش بود ۱۹۱
از آن پس به بدرود با یکدگر
بسی بوسه دادند برچشم و سر ۱۹۲
یکایک پذیرفت گفتار اوی
از آن پس سوی راه آورد روی ۱۹۳
ز ره باز پس گشت رستم چو شیر
از آن سو فرامرز گرد دلیر ۱۹۴
سوی مرز خرگاه لشکر کشید
زکینه سر تیغ برخور کشید ۱۹۵
همی راند لشکر به کردار باد
چو تنگ اندر آمد از آن مرز شاد ۱۹۶
فرامرز گردنکش وآن سپاه
فرودآمد آنجا به سه روز راه ۱۹۷
یکی پهلوان بود نامش طورگ
دلیر وسرافراز و گرد سترگ ۱۹۸
بدان مرز خرگاه بد پهلوان
گو نامبردار روشن روان ۱۹۹
همان خویش وی بود افراسیاب
یکی لشکری داشت پرخشم وتاب ۲۰۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۰
۳۰۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۸۳ - سؤال کردن فرامرز از پیر برهمن در آخر کار و هویدا کردن دین
گوهر بعدی:بخش ۸۵ - نامه نوشتن فرامرز به طورگ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.